eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
109 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
مشخصه به بچه ها خیلی علاقه دارم یا بازم بگم😐💖🥺
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قلبم تیکه تیکه شد بعد از دیدن این فیلم 🥺🖤
وضعیت میزم پس از خروج دختر داییم از اتاقم🙄😐🤣😭
زائر‌هایِ ابا‌عبدالله نیاز تون میشه💔>>>
کربلا هیچکس قطعی نیست ، چه اونی که قراره بره ، چه اونی که هیچ امیدی به رفتن نداره ..
گنگ. 💀. 🖤.
اگه نده چی؟ 🥺
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 حرکت کرد اما نه سمت خونه ما رفت که اماده بشم نه سمت خونه اقا بزرگ لب زدم: - مگه امشب قرار نبود مهمونی بگی.. بین حرفم پرید و گفت: - نه فعلا حالت خوب نیست برای اون عملیآت بهتر شدی انجام می دیم. لب زدم : - من خوبم. امیرعلی گفت: - ولی من تشخیص می دم که خوب نیستی. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - تو غلط تشخیص می دی! جواب مو نداد و پیش یه ساندویچی وایساد و گفت: - چی می خوری؟ هیچی گفتم و نگامو به جلو دوختم. پیاده شد و رفت تو. بعد ده دقیقه برگشت پیتزا و دو تا ساندویچ گرفته بود با دوغ و سس و سالاد. گذاشت صندلی عقب و نشست حرکت کرد و گفت: - می خوام ببرمت یه جای قشنگ دیگه. جواب شو ندادم ولی خوشحال شدم همین جاهایی که اون می بردم خوب و قشنگ بود. ظبط و روشن کرد که یه از این اهنگ های مذهبی پخش شد. متن نوحه سایه چادر تو از سرم کم نشه الهی اشک چشمای ترم کم نشه سرم به استقبال نیزه میره تا یه تار مو از سر مادرم کم نشه سـلام فاطمـه سـلام مادرم سلام کشته دفاع از حرم سـلام لشکر تنهای ولی سلام حضرت زهرای علی من زیر چادرت حالم بهتره خاکش ضمانته روز محشره عالم از بغلش روزی میبره یا فاطمه یا فاطمه… خونه کوچه هیزم چادر شعله مادر پهلو بازو بانو محسن زهرا حیدر مادر مادر مادر مادر مادر مادر غلاف با سکوت مردم بازو شکست خون روی چادر تو هنوز تازه هست دست علی که بسته شد جنگیدی بگی سقیفه وقتی پا شد نباید نشست سلام مادرم سلام مهربون سلام صاحب مزار بی نشون دعا کن واسه نجات جهان برای ظهور امام زمان من زیر چادرت حالم بهتره خاکش ضمانت روز محشره عالم از بغلش روزی میبره یا فاطمه یا فاطمه خونه کوچه هیزم چادر شعله زهرا پهلو بازو بانو محسن غوغا مولا وا اماه وا اماه وا اماه وا اماه سلام فاطمه سلام مادرم
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 انقدر غرق مداحی شده بودم که تاحالا غرق اهنگی نشده بودم. چقدر قشنگ و خوشکل بود. با اینکه نمی دونستم راجب کیه مداحی اما ارامشی که بهم تزریق می کرد رو تاحالا از هیچ اهنگی نگرفته بودم. وقتی تمام شد سریع دکمه برگشت رو زدم و گفتم: - همینو بزار می خوام گوشش کنم دوباره. امیرعلی سری تکون داد و لبخند محوی زد . چشامو بستم و کامل گوش سپردم به مداحی تا با تمام وجود ارامش شو به تن ام تزریق کنم. انقدر قشنگ بود که هر چی به نظرم گوشش بدم با کمه. وقتی تمام شد برای بار دوم ماشین هم از حرکت ایستاد. ماشین و امیرعلی خاموش کرد که گفتم: - این اهنگ راجب کیه؟ امیرعلی غذا ها رو برداشت و گفت: - این مداحی راجب مادر همه ی ما فاطمه الزهراست دختر پیامبر همسر امام علی . لب زدم: - من نمی شناسم ایشون رو. امیرعلی گفت: - خوب موضوع بحث امشب مون مشخص شد می گم برات راجب مادرم پیاده شو ببین کجا اوردمت. پیاده شدم یه امام زاده ی دیگه بود انگار که بالای کوه بود. یکم مسیرش شیب داشت. کلی ماشین اینجا بود و همه اطراف و دور ور چادر زده بود. دوباره اون حس خوب و ارامش اومد سراغم. وقتی امام زاده می بینم همه چی خوب می شه. همه چی رنگ و بوی خوبی می گیره. این هوا این شب این مکان همه انگار با ارامش این امام زاده تطهیر شدن. سمت در ورود امام زاده راه افتادیم دو تا پله رو بالا رفتیم و وارد امام زاده شدیم. حیاط بزرگی داشت با اب خوری. توی حیاط خیلی ها جا پهن کرده بودن و دراز کشیده بودن خواب بودن یا بیدار بودن داشتن دعا و نماز می خوندن یا هم گپ می زدن و شام می خوردن. امیرعلی یه گوشه از حیاط که خلوت تر بود و گوشه تر بود رو انتخاب کرد وسایل مونو همون جا گذاشت نشستم که گفت:. - وایسا الان میام. سری تکون دادم رفت داخل امام زاده و بعد کمی با دو تا پتو و یه بالشت اومد. داد دستم و گفت: - اینم پتو. چون سرد بود دور خودم پیچیدم پلاستیک غذاها رو پاره کرد مثل سفره گذاشت زمین ساندویچ ها رو از وسط نصف کرد یکی ش بندری بود یکیش فلافل پیتزا هم باز کرد گذاشت وسط با بقیه چیز ها و گفت: - هنوزم هم گرسنه ات نیست؟ سری تکون دادم و گفتم:. - اتفاقا خیلی گرسنمه! خندید و سری تکون داد و گفت: - حق ت بود برات نگیرم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 عقب کشیدم و حالت قهر گفتم: - اصلا نمی خورم برا خودت. امیرعلی گفت: - شوخی کردم بابا منظوری نداشتم به خدا خواستم سر به سرت بزارم. فقط نگاهش کردم که سرشو کج کرد که دو تا تار موهاش افتاد روی پیشونی ش و خیلی چهره اش قشنگ تر شد که گفتم: - خیلی خوب باشه. جلو اومدم که دستاشو بهم کوبید و گفت: - از کدوم شروع کنیم؟ نگاهی به سه تاش انداختم و گفتم: - بندری. من یه نصف برداشتم و اونم اون نصف رو. و گفت: - باید خیلی تند باشه! سری تکون دادم و شروع کردیم به خوردن امیرعلی پشت بند لقمه هاش نوشابه می خورد چون تند بود و من تندی ش برام عادی بود و عین خیالم نبود. دوباره نوشابه خورد و گفت: - تو دهن ت تند نشده؟ سری به عنوان منفی تکون دادم که گفت: - یادم رفت تو سوسول نیستی. و هر دو با هم خندیدیم. بعد از خوردن جمع کرد و برد اشغال ها رو گذاشت سطل زباله با دو تا کتاب برگشت. تکیه اشو مثل من به دیوار داد و چهار زانو نشست یکی از کتاب ها رو داد دستم و گفت: - الان دعای جوشن کبیر شروع میشه خیلی دعای زیبایی هست مطمعنم عاشقش میشی. سری تکون دادم و کتاب و گرفتم باز کردم بعد کمی همه کتاب به دست یا با گوشی نشستن پای دعا و صدای دعا توی کل امام زاده و اطراف ش پیچید. واقعا دعای قشنگی بود طوری که منم مثل امیرعلی شروع کردم بلند بلند با بلند گو خوندن ش. جوری می خوندم که انگار کل وجودم دعا می خوند. چقدر حس خوبی داشتم. چقدر انگار سبک شدم. فراز 50 گفتن یکم استراحت نگاهی به امیرعلی انداختم که داشت بهم.نگاه می کرد و گفت: - خیلی قشنگ قران می خونی به نظرم برو کلاس روخوانی و حفظ قران. سری تکون دادم و اون پتو رو گرفتم سمت ش و گفتم: - بیا سرده. گرفت ازم و گفتم: - اتفاقا با این دعا خودمم علاقه مند شدم حتما می رم معنی شو متوجه نمی شم ولی تمام وجودم وقتی می خوام بخونم باهم یاری می کنه ارامش دارم و هیچ چیزی به اندازه ارامش برای من مهم نیست! امیرعلی گفت: - خوبه که با قران ارامش میگیری مطمعنم تو یه روز یه خانوم با وقار میشی یه خانوم کامل. از تعریف ش حسابی ذوق زده شدم و نتونستم جلوی لبخند مو بگیرم. بعد از اتمام دعا مراسم قران به سر بود. کل لامپ های توی حیاط و اطراف امام زاده خاموش شد متعجب گفتم: - لامپ ها چرا خاموش شد؟ امیرعلی گفت: - برای اینکه هر کی راحت امشب گریه کنه و سبک بشه و دعا کنه. اهانی گفتم و قران و مثل امیرعلی روی سرم گذاشتم. مداح شروع کرد به مداحی و سینه زنی شروع شد. معنی متن هاشو متوجه نمی شدم چون چیزی از امام ها من نمی دونستم اما ناراحت شده بودم انگار یه چیزی درون م شکسته شده باشه. درد عمیقی توی قلبم احساس می کردم اشک هام سر خوردن پایین و من تازه درک کردم چقدر خوب شد که لامپ ها خاموشه و می تونم راحت خودمو خالی کنم. شونه های امیرعلی هم می لرزید. بعد از تمام مراسم قران به سر سریع قبل اینکه برق ها روشن بشه اشک هامو پاک کردم و لامپ ها روشن شد. کتاب و زمین گذاشتم که امیرعلی بهم نگاه کرد و توی همون نگاه اول گفت: - دعا و خواسته ی با گریه خیلی زود مستجاب می شه و گناه زود پاک می شه. انقدر صورتم ضایعه بود