🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت40
#باران
دامن لباس مو جمع کردم و دویدم سمت ش لحضه ای که خواست چاقو رو ببره بالا بزنه به امیرعلی محکم هلش دادم کنار و هر دوتامون افتادیم زمین.
حمله ور شد سمتم که جیغی کشیدم و توی این لباس پف نمی تونستم کاری بکنم یا حرکتی بزنم.
چاقو رو بلند کرد بزنه بهم جاخالی دادم از پشت موهامو گرفت و پرت ام کرد روی زمین که درد بدی توی تن ان پیچید و تا به خودم بیام دستمو محکم گرفت و چاقو رو روی رگ ام گذاشت و کشید.
قفل کردم.
حس کردم نفس ام رفت از درد و لحضه ای بعد جیغ و فریادم کل اتاق رو پر کرد چاقو رو برد بالا بزنه توی شکمم که گلدونی توی سرش خورد شد و من فقط تونستم امیرعلی رو بیینم که خودشو بهم رسونده و در باز شد همه ریختن توم.
داشتم جوون می دادم و خون عین چی از دستم فواره می کرد.
اشک از گوشه چشم هام سر خورد پایین.
امیرعلی دستمو بین دست ش گرفت و با اون حال بد ش سعی می کرد با دست ش جلوی خون ریزی رو بگیره و اشک از چشم هاش سر خورد پایین و با بغض اسممو صدا می زد.
کم کم تصویر امیرعلی جلوی پلک هام تار شد و صدا ها رو نمی شنیدم و خاموشی مطلق!
#امیرعلی
نمی دونستم دارم چیکار می کنم هنوز به خاطر اون مسمومیت گیج بودم.
فقط می دونستم که باران داره جلوم جون می ده و حال ش وخیمه.
همه شکه خشک شون زده بود با بغض فریاد زدم امبولانس خبر کنن.
خیلی زود امبولانس اومد و باران و بلند کردن بردن بلند شدم و با قدم های نامتعادلی دنبال باران راه افتادم.
داداشم و یکی از پسرعموها سمتم اومدن و زیر بازومو گرفتن اقا بزرگ جلومو گرفت و گفت:
_ تو باید استراحت کنی کجا داری می ری؟
با خشم توی چشم هاش نگاه کردم و داد کشیدم:
- زن م داره می میره میفهمییییی اینو؟
از دادم جا خورد کنار زدم اقا بزرگ و خواستن در امبولانس و ببندن که خودمو رسوندم و سوار شدم درو بستن و سریع مشغول شد پرستار و اول دستشو بست تا جلوی خون ریزی رو بگیره.
رنگ باران مثل گچ سفید شده بود و واقعا رنگ میت شده بود.
گوشی مو از جیب ام در اوردم و به بچه های اگاهی خبر دادم از دور مراقبمون باشن.
دست سالم باران رو توی دستم گرفتم و چشمامو بستم.
با اشک و اه از خدا می خواستم زنده بمونه.
خدایا این دختر نباید به خاطر من اینطوری بمیره.
همین جوری ش زندگی نکرده که حالا به خاطر من و کار هامم بخواد با این مرگ زجر اور بمیره.
شونه هام از گریه و فشار بغض توی گلوم می لرزید و التماس می کردم به خدا و دست به دامن همه اعمه شدم برای نجات جون باران.
وقتی رسیدیم بیمارستان سریع بردن ش اتاق عمل.
با همون حال بد سمت نمازخونه رفتم و با حال بد و احساس ضعف ی که داشتم شروع کردم به نماز خوندن.
همیشه مادرم می گفت نماز با گریه سریع دعا ها رو مستجاب می کنه.
نمی دونم چقدر خوندم و چقدر با اشک و اه دعا کردم.
وقتی برگشتم پشت در اتاق عمل بقیه هم رسیده بودن.
اما چند نفر بیشتر نبودن چون می دونستم باران براشون ارزشی نداره و همین ها هم به خاطر من اومده بودن.
به خاطر من هم نبود به خاطر وارث بودن من بود.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت41
#امیرعلی
روی زمین سر خوردم و سرمو بین دستام گرفتم.
می خواستن بهم دلداری بدن اما چون دلداری شون از ته دل نبود و تمام حرفدهاشون سوری بود و با اونچه که تو دلشون بود یکی نبود دلداری هاشون دردی رو دوا نمی کرد و مرهمی روی زخم دلم نمی زاشت.
باران به خاطر من الان داشت توی اتاق عمل با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و من هیچ کاری نمی تونم براش بکنم!
اگر باران چیزی ش می شد تا عمر داشتم نمی تونستم خودمو ببخشم!
چند ساعت گذشت که بلاخره دکتر اومد بیرون خودمو بهش رسوندم دستکش هاشو از دستش در اورد و گفت:
- شما چیکاره این دختر جوان می شید؟
لب زدم:
- همسرشم حال همسرم چطوره؟
دکتر گفت:
- متعسفم که اینو می گم اما سطح هوشیاری ایشون پایین اومده خون زیادی از دست دادن ما بهشون خون وصل کردیم اما خوب فایده زیادی نداشته و باید بگم ایشون رفتن توی کما فقط باید دعا کنید ما همه ی تلاش مونو کردیم البته که خود ایشون هم انگار میلی به برگشت نداره .
و گذشت و رفت.
شک به رفتن دکتر نگاه کردم.
جمله ی اخرش توی سرم اکو وار می پیچید:
- ایشون رفتن توی کما و متعسفانه انگار میلی به برگشت ندارن.
سردرد بدی توی سرم پیچید و سقوط کردم.
#چند_ساعت_بعد
#امیرعلی
چشم که باز کردم زیر سرم بودم.
اقا بزرگ کنار دستم روی صندلی نشسته بود و اتاق خصوصی گرفته بود.
بقیه هم توی اتاق بودن نشستم و خواستم از تخت پایین بیام که بابا جلومو گرفت و گفت:
- کجا می ری پسرم؟حالت هنوز کاملا خوب نشده!
دست شو کنار زدم و گفتم:
- می خوام برم پیش زن ام حالش خوب نیست من باید پیشش باشم.
بابا گفت:
- دکتر ها گفتن امیدی بهش نیست وصل بودن دستگاه ها فایده ای نداره انگار خودش نمی خواد برگرده صبر کردن بی فایده است گفتیم بهت بگیم اگر شد دستگاه ها رو بکشی..
یقعه بابا رو توی مشتم گرفتم و به دیوار چسبوندم که جیغ خانوما بلند شد و بقیه سعی کردن جدامون کنن با خشم توی صورت ش فریاد زدم:
- شاید برای شما باران هیچی نباشه اما برای من تمام زندگیمه فهمیدین؟اگر باران نباشه ترک خاندان می کنم پشت پا می زنم به وارث بودن و کل خاندان پس به نفع تونه بشنید صبح تا شب دعا دعا کنید باران به هوش بیاد.
یقعه اشو ول کردم که پرستار داخل اومد و گفت:
- چه خبره؟اینجا بیمارستانه لطفا سکوت و رعایت کنید.
سمت ش رفتم و گفتم:
- همسر من کدوم قسمته؟
پرستار گفت:
- منظورتون همون دختر خانومی که رگ شو زده؟
چشم هامو با درد روی هم فشار دادم و گفتم:
- رگ شو نزده رگ شو زدن.
سری تکون داد و گفت:
- اها بعله طبقه سوم انتهای راه رو .
سری تکون دادم که گفت:
- اقا دستتون داره خون میاره مگه چجوری سرم رو در اورید بشینید من چسب بزنم.
بیرون زدم و گفتم:
- نمی خواد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت42
#امیرعلی
سمت همون قسمتی که گفته بود رفتم پشت شیشه وایسادم و بهش نگاه کردم.
دستش پانسمان بود و کلی دستگاه بهش وصل بود!
رنگ ش کاملا پریده بود و لباش خشک و ترک خورده.
باران شر و شیطون بی جون روی تخت افتاده بود و من اصلا نمی تونستم توی این وضعیت ببینمش!
دوست داشتم الان جلوم باشه با مثل پسرا قلدری کنه و بگه بی من نمی تونی عملیاتت رو پیش ببری!
باز بیاد و حرف حرف خودش باشه!
بیاد و باهم بریم مسجد امامزاده.
سر خوردم روی زمین و سرمو بین دستام گرفتم.
حتی یکی نبود بیا از ته دل برای باران دعا کنه و دلداریم بده که حالش خوب می شه!
دلم خانواده واقعی خودمو می خواست.
همون خانواده مهربونی که در سال فقط چند بار می تونم ببینمشون به خاطر کار سختم!
گوشی مو در اوردم و شماره مامان پروین رو گرفتم با چند بوق جواب داد:
- سلام مادر الهی دورت بگردم بلاخره زنگ زدی؟
لبخندی غمگینی زدم و گفتم:
- سلام مامان خوبی؟
سریع فهمید باز گره افتاده به کارم که گفت:
- الهی قربون اون صدات بشم که بغض توشه چی شده مادر چی شده دورت بگردم مگه بی مادر شدی اینطور بغض کردی؟
بغض ام شکست و با صداس لرزونی گفتم:
- مامان یه دختر به خاطر من رفته تو کما مامان همه چی به اون بنده مامان اگه چیزی ش بشه عذاب وجدان منو می کشه خدا همیشه به حرف تو گوش می ده مامان توروخدا براش دعا کن.
مامان با گریه ی من زد زیر گریه و گفت:
- خدا بزرگ و کریمه مادر تو همیشه بنده ی خوب ش بودی نآمیدت نمی کنه اون دختر معصوم و به خدا بسپار عزیزدل مادر .
یکم که با مامان حرف زدم گفتم شاید بقیه بیان قطع کردم.
تا صبح همون جور نشسته بودم و مامان بابای رایان در اصل که دارم نقشه شو بازی می کنم اومدن و خواستن ببرنم خونه اما قبول نکردم.
بلاخره دکتر ش اومد و من از جام بلند شدم نگاهی به سر و وعض ام انداخت و گفت:
- همسر خانوم باران ایزدیار شما هستین؟
سری تکون دادم و گفتم:
- بعله همسرم چطور هستن؟
نگاهی به باران از پشت شیشه انداخت و گفت:
- لطفا با من بیاین.
دنبال ش راه افتادم در اتاق ش رو باز کرد و داخل رفتیم.
روی مبل نشست و منم کنارش نشستم نمی دونم چرا هر حرکاتی انجام می داد من استرس ام بیشتر می شد!
توی ذهن ام داشتم ایت الکرسی رو مرور می کردم و دکتر گفت:
- راستش برام خیلی سخته که بخوام اینو بگم و بعد از 45 سال دکتر بودن هنوز عادت نکردم به دادن این خبر!چجور بگم امیدوارم شما درک کنید و اینو بدونید که ما همه کار برای همسرتون انجام دادیم و از هیچ کاری دریغ نکردیم اما متعسفانه به خاطر سن پایین ایشون و ضعیفی بدن شون که کاملا معلومه اصلا به فکر سلامتی شون نبودن و باتوجه به بریدگی عمیق باید بگم که امیدی واقعا به ایشون نیست یعنی سطح هوشیاری شون8 هست و برگشت این جور افراد به زندگی در جهان 1 به 1000 هست و اگر شما می خواید کاری برای ایشون انجام بدین که در دو دنیا صواب ش به ایشون برسه اینکه اجزای بدن ایشون رو اهدا کنید خیلی ها هستن که به اون ها نیاز دارن همسر شما ممکن نیست دیگه به زندگی برگرده اما با اهدا هر کدوم از اجزای ایشون شما یک فرد رو می تونید به زندگی برگردونید.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت43
#امیرعلی
حس کردم قلبم از کار ایستاد.
خدایا چی داره می گه!
یعنی من دارم مصبب مرگ یه دختر بی گناه که کلی خودش از این زندگی کشیده از خانواده اش درد کشیده از خاندان ش درد کشیده از همه درد کشیده می شم؟
نه اگه چیزی ش بشه من نمی تونم زندگی کنم!
نگاهمو به دکتر دوختم و گفتم:
- حق ندارید دستگاه ها رو بکشید تا زمانی که همسرم بهوش بیاد پول ش هم هر چقدر باشه می دم!
بلند شدم که دکتر گفت:
- اقای ایزد یار ...
دیگه نمی خواستم حرف هاشو گوش بدم بیرون زدم از اتاق که دونه دونه اشکام روی صورتم ریخت.
با پشت دست پاک کردم و سمت نماز خونه رفتم.
تا تونستم روی نماز اشک ریختم و به خدا و هر کسی که می شناختم رو زدم تا جون باران رو نجات بدن.
من تازه می خواستم ادم های بد زندگی شو حذف کنم تا بتونه زندگی کنه!
خدایا این کارو با من نکن خدا.
یک هفته ای بود که باران توی کما بود و زندگیم جهنم شده بود.
امروز کسی از خاندان نیومده بود و می تونستم برم تا اردوگاه.
تک بوقی زدم که در اردوگاه رو باز کردن و داخل رفتم.
ماشین پارک کردم و توی اتاق کنفراس رفتم.
همه منتظرم بودن سلامی کردم و نشستم.
سرهنگ گفت:
- حالش چطوره؟
دستامو روی میزگذاشتم و گفتم:
- هیچ تغیری نکرده!
تلخندی زدم و گفتم:
- دکتر می گه انگار خودش نمی خواد برگرده چون هیچ واکنشی نشون نمی ده!
سرگرد گفت:
- عملیات چی می شه؟بدون باران پیش می ره؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه اصلا نمی شه ما تا بخوایم چیزی به دست بیاریم از این خاندان اونا فهمیدن من پلیسم و کار تمامه فقط باید باران بخواد برگرده.
یک ماه گذشت.
یک ماه ی که تاحالا توی زندگیم تجربه نکرده بودم.
تاحالا عذاب وجدان بیخ گلوم ننشسته بود و هر شب کابوس نمی دیدم.
تاحالا یک ماه توی بیمارستان سر نکرده بودم منی که منتفر بودم از بوی پلیسنین و بقیه تجهیزات پزشکی.
تاحالا عزیزی از من روی تخت نیوفتاده بود.
تاحالا کسی به خاطر من با مرگ دست و پنجه نرم نکرده بود و حالا همه اش یک جا برام اتفاق افتآده بود و همه درد ها اوار شده بود روی سرم.
اگر باران چیزی ش بشه قطعا عذاب وجدان هم منو می شه و اگر باران نباشه این عملیات هم پیش نمی ره و اگر این خاندان مهو نشن هزاران نفر دیگه هم بدبخت می شن با کار های قاچاق و فاسد این خاندان!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت44
#امیرعلی
وارد بیمارستان شدم لباس های مخصوص رو پوشیدم و در اتاق باران رو باز کردم رفتم تو.
روی صندلی که جفت تختش بود و این یک ماه شده بود جای هر شب و هر روزم نشستم.
به باران که لاغر تر شده بود نگاه کردم.
ملافحه روشو مرتب کردم و گفتم:
- نمی خوای بیدار بشی باران خانوم؟پاشو ببین همه چی لنگ مونده،ببین عذاب وجدان چسبیده بیخ گلوی من ولم نمی کنه زندگی نمونده برام،ببین عملیات مونده رو دستم بدون تو هیچی پیش نمی ره باران!باران الان وقت رفتن نیست بهت نیاز دارم خواهش می کنم بیدار شو.
با صدایی کپ کردم:
- اوووف چته اول صبحی بزار بخوابم بابا بیدارم به هوش اومدم مگه بهت نگفتن؟
با تاخیر و بهت سر بلند کردم دیدم چشماش بازه و داره نگاهم می کنه.
نگاه ش ناراحت بود و گفت:
- اره عذاب وجدان داری چون به خاطر حفظ جون تو اینطور شدم ناراحتی چون عملیاتت رو دستت مونده پرستار اینجا گفت این پسره خیلی دوست داره شوهرت همش اینجاس پیش خودم گفتم نه بابا کی منو دوست داره این منو دوست داشته باشه که خداروشکر الان کاملا مطمعن شدم دوسم نداری.
اب دهنمو قورت دادم و هنوز با تعجب داشتم بهش نگاه می کردم.
باورم نمی شد به هوش اومده بود.
نشست و گفت:
- حداقل برو بگو دکتر بیاد.
که در باز شد و دکتر اومد داخل.
نگاهی به من کرد و گفت:
- نگفتم که خودت بیای ببینی خوشحال بشی مثل معجزه می مونه به هوش اومدن خانومت عشق تو نسبت بهش جواب داد.
باران پوزخندی زد و گفت:
- من کی مرخص می شم؟
دکتر گفت:
- شما یک هفته ی دیگه باید تحت مراقبت باشید.
باران سرم رو از دست ش کند و از تخت پایین اومد به زور وایساد و گفت:
- اخ بدن ام خشک شده.
دکتر با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- چیکار می کنی دختر جون چرا بلندی شدی شاید مشکل جدی داشته باشی!
بلند شدم و گفتم:
- باران برگرد روی تخت باید معاینه بشی.
بی توجه گفت:
- بدم میاد از بیمارستان حالمم خوبه می خوام برم.
با قدم های نامیزون سمت در رفت چون بدن ش خشک شده بود درست نمی تونست راه بره و نزدیک بود بخوره زمین سریع سمت ش رفتم که دیوار رو گرفت و خودشو نگه داشت.
بی توجه به حرف های من و دکتر خودشو مرخص کرد سوار ماشین شدم و اروم نشست به صندلی تکیه داد و اخیشی گفت.
خدایا باور کنم سالمه جفتم نشسته؟
حس می کردم دارم خواب می بینم.
با صدای طلبکارانه باران فهمیدم خواب نیست:
- ده برو دیگه واسه چی داری بر و بر منو نگاه می کنی،؟
راه افتادم و گفتم:
- ای کاش زود تر به هوش می یومدی به ساکت بودنت عادت نداشتم.
با کنایه و بغض گفت:
- اره می دونم.
خواستم چیزی بگم که گفت:
- برو بام.
انقدر صداش بغض الود بود که زدم کنار و گفتم:
- باران حالت خوبه؟نکنه من حرف اشتباهی زدم ناراحتی!
حتی نگاهمم نکرد ولی از گریه بدن ش تکون می خورد.
با صدایی که به خاطر گریه دورگه شده بود گفت:
- گفتم برو بام کری؟
راه افتادم سمت بام
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش عراقیها در #اربعین امسال، وقتی ایرانی میبینند!🥹💕..
خانہ ی آخرتم هست قدمگاه حسین
سر درِ قصر مزارم بنویسید حسین
هر ڪہ پرسید چہ دارد مگر از دارِ جهان
همہ ے دار و ندارم بنویسید حسین
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_زمان بگذره هیچکس حسین ابن علی روبه یاد نمیاره ؛
+ ۱۴۰۰سال بعد!
باشد حسین نوڪر تو بیلیاقت است؛
اما تمام آرزویش یڪ زیارت اربعین است'(:¡