🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت44
#امیرعلی
وارد بیمارستان شدم لباس های مخصوص رو پوشیدم و در اتاق باران رو باز کردم رفتم تو.
روی صندلی که جفت تختش بود و این یک ماه شده بود جای هر شب و هر روزم نشستم.
به باران که لاغر تر شده بود نگاه کردم.
ملافحه روشو مرتب کردم و گفتم:
- نمی خوای بیدار بشی باران خانوم؟پاشو ببین همه چی لنگ مونده،ببین عذاب وجدان چسبیده بیخ گلوی من ولم نمی کنه زندگی نمونده برام،ببین عملیات مونده رو دستم بدون تو هیچی پیش نمی ره باران!باران الان وقت رفتن نیست بهت نیاز دارم خواهش می کنم بیدار شو.
با صدایی کپ کردم:
- اوووف چته اول صبحی بزار بخوابم بابا بیدارم به هوش اومدم مگه بهت نگفتن؟
با تاخیر و بهت سر بلند کردم دیدم چشماش بازه و داره نگاهم می کنه.
نگاه ش ناراحت بود و گفت:
- اره عذاب وجدان داری چون به خاطر حفظ جون تو اینطور شدم ناراحتی چون عملیاتت رو دستت مونده پرستار اینجا گفت این پسره خیلی دوست داره شوهرت همش اینجاس پیش خودم گفتم نه بابا کی منو دوست داره این منو دوست داشته باشه که خداروشکر الان کاملا مطمعن شدم دوسم نداری.
اب دهنمو قورت دادم و هنوز با تعجب داشتم بهش نگاه می کردم.
باورم نمی شد به هوش اومده بود.
نشست و گفت:
- حداقل برو بگو دکتر بیاد.
که در باز شد و دکتر اومد داخل.
نگاهی به من کرد و گفت:
- نگفتم که خودت بیای ببینی خوشحال بشی مثل معجزه می مونه به هوش اومدن خانومت عشق تو نسبت بهش جواب داد.
باران پوزخندی زد و گفت:
- من کی مرخص می شم؟
دکتر گفت:
- شما یک هفته ی دیگه باید تحت مراقبت باشید.
باران سرم رو از دست ش کند و از تخت پایین اومد به زور وایساد و گفت:
- اخ بدن ام خشک شده.
دکتر با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- چیکار می کنی دختر جون چرا بلندی شدی شاید مشکل جدی داشته باشی!
بلند شدم و گفتم:
- باران برگرد روی تخت باید معاینه بشی.
بی توجه گفت:
- بدم میاد از بیمارستان حالمم خوبه می خوام برم.
با قدم های نامیزون سمت در رفت چون بدن ش خشک شده بود درست نمی تونست راه بره و نزدیک بود بخوره زمین سریع سمت ش رفتم که دیوار رو گرفت و خودشو نگه داشت.
بی توجه به حرف های من و دکتر خودشو مرخص کرد سوار ماشین شدم و اروم نشست به صندلی تکیه داد و اخیشی گفت.
خدایا باور کنم سالمه جفتم نشسته؟
حس می کردم دارم خواب می بینم.
با صدای طلبکارانه باران فهمیدم خواب نیست:
- ده برو دیگه واسه چی داری بر و بر منو نگاه می کنی،؟
راه افتادم و گفتم:
- ای کاش زود تر به هوش می یومدی به ساکت بودنت عادت نداشتم.
با کنایه و بغض گفت:
- اره می دونم.
خواستم چیزی بگم که گفت:
- برو بام.
انقدر صداش بغض الود بود که زدم کنار و گفتم:
- باران حالت خوبه؟نکنه من حرف اشتباهی زدم ناراحتی!
حتی نگاهمم نکرد ولی از گریه بدن ش تکون می خورد.
با صدایی که به خاطر گریه دورگه شده بود گفت:
- گفتم برو بام کری؟
راه افتادم سمت بام
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش عراقیها در #اربعین امسال، وقتی ایرانی میبینند!🥹💕..
خانہ ی آخرتم هست قدمگاه حسین
سر درِ قصر مزارم بنویسید حسین
هر ڪہ پرسید چہ دارد مگر از دارِ جهان
همہ ے دار و ندارم بنویسید حسین
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_زمان بگذره هیچکس حسین ابن علی روبه یاد نمیاره ؛
+ ۱۴۰۰سال بعد!
باشد حسین نوڪر تو بیلیاقت است؛
اما تمام آرزویش یڪ زیارت اربعین است'(:¡
دوست داشتم تابستون بریز بپاش باشه ،
اما تا اینجا تنها چیزی که داره میریزه و میپاشه اشکای بنده رو بالشتم هستن .
هرکانالیروکهچکمیکنم؛
حلالیتمیطلبنومیخوانراهیکربلابشن!...
پسکینوبتمامیشه؟ 💔🙃