eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
فإذا اختنَقتُمْ، بالحُسينِ تنفّسوا اگر دل‌تان سخت به تنگ آمد، با ذکر حسین(ع) نفس بکشید..‌
کربلا قسمتت‌ میشه‌ از اونجایی‌ که اصلا‌ فکر شو نمیکنی!
گویندکه...❤️‍🩹 نجف‌اشرف‌«خانه‌پدری»
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 راه افتادم سمت بام همین که رسیدیم نزاشت ماشین کامل وایسه درو باز کرد که نزدیک بود بیفته و پیاده شد از ماشین دور شد و اون طرف تر روی روی زمین نشست پاهاشو توی بغلش جمع کرد و از بالا به تهران نگاه کرد. درو بستم و سمت ش رفتم. تاحالا توی این حال و روز ندیده بودمش و واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم چه واکنشی نشون بدم یا چطور ارو ش کنم اصلا برای چی ناراحته؟واقعا به خاطر حرف هام ناراحته؟ نزدیک ش نشستم و گفتم: - عادت ندارم گریه کنی باران ی که من می شناسم خیلی قویه. جواب مو نداد و برای اینکه بتونم به حرف بیارمش گفتم: - واقعا من مصبب این اشک هام؟ با پشت دست اشک هاشو پاک کرد و گفت : - وقتی به هوش اومدم همراه من یه پسر دیگه هم از کما برگشت از دیشب تاحالا رفت و امد قطع نشده صدای خنده و گریه بنده نیومده اما اتاق من خلوت بود خلوت خلوت حتی یه پرنده هم توش پر نمی زد چه برسه به ادم از این تهران بزرگ من حتی یه ادمم صفد
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 باران با هق هق ادامه داد: - از کل این شهر به این بزرگی من حتی یه ادمم ندارم که به بخواد به فکرم باشه اخه من به کجای این زندگی باید دلم خوش باشه؟ طوری هق هق می کرد که کل بدن ش می لرزید و می ترسیدم اتفاقی براش بیافته. سمت ش رفتم و گفتم: - باران بلند شو حالت خوب نیست. سرشو روی پاهاش گذاشت و گفت: - اخه چرا خدا منو برگردوند چرا منو دوباره فرستاد وسط این جهنم. و دوباره هق هق کرد لب زدم: - اینطور نیست باران اروم باش تازه از بیمارستان مرخص ش.. یهو پاشد و دوید سمت اخر بام که خودشو از بالای کوه بندازه پایین. فریادی زدم و اسمشو صدا زدم دویدم سمت ش و دقیقا لحضه ای که پرید دستشو گرفتم کشیدم عقب که هر دو پرت شدیم عقب روی سنگ ها. افرادی که اطراف بودن با شنیدن سر و صدامون سریع به سمت مون اومدن. باران ناله می کرد حتما بدن ش زخم شده. با کمک بقیه نشستم و به دستام نگاه کردن که زخم شده بود. سمت باران رفتم و خم شدم از زمین بلند ش کردم بقیه رو کنار زدم و عقب ماشین خوابوندمش. ماشین و لنگ زنان دور زدم و سوار شدم حرکت کردم. نفس مو با شدت فوت کردم باران این بار از درد داشت گریه می کرد و کلا بهم ریخته بودم. نمی دونستم باید چه خاکی تو سرم کنم تا اروم بگیره. با فکری که به سرم خورد راه خونه مامانم اینا رو در پیش گرفتم. شاید پیش خانواده من باشه حالش خوب بشه. از اینه مدام بهش نگاه می کردم که بی صدا اشک هاش می ریخت. رسیدم خونه با ریموت در رو باز کردم و ماشین رو بردم داخل. همین که پیاده شدم در خونه باز شد و مامان و داداش اومدن بیرون. مامان محکم بغلم کرد و قربون صدقه ام رفت. دستشو بوسیدم و گفتم: - خوبی مامان جان؟ سری تکون داد و گفت: - الهی دورت بگردم چرا زخم و زیلی؟ و نگران بهم نگاه کرد. داداش و بغل کردم که با شیطنت گفت: - حتما کشتی خاکی بوده. نگاه چپی بهش انداختم از کشتی متنفر بودم و اون همیشه بهم ربط ش می داد تا عصبانیم کنه. مامان گفت: - عملیات تمام شد اره؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه یکی رو اوردم اینجا حالش خوب بشه. در ماشین و باز کرد و به باران کمک کردم بیاد بیرون. با درد سر پا وایساد و مامان به صورت ش کوبید و گفت: - ای وای مادر این دختر چرا انقدر زخمی هست؟ سریع مامان زیر بغل باران رو گرفت بردش داخل. من و امیرحسین هم دنبال شون رفتیم. مامان توی اتاق من برد باران رو و گفت: - زنگ بزن بگو بابات بیاد اون می دونه چیکار کنه. چون بابا دکتر بود اینو می گفت. سری تکون دادم و مامان رو به امیرحسین گفت بره باند و وسایل بخره. با مامان رفتیم توی اتاقم باران چشاشو بسته بود کنارش روی تخت نشستم و صداش زدم: - باران خوبی؟ چشاشو باز کرد و با خشم نگاهم کرد و گفت: - به تو چه. مامان اون ور تخت نشست و دست باران رو بین دست ش گرفت و گفت: - چقدر عصبی دخترم چی شده پسرم اذیتت کرده؟ باران نگاه از من گرفت و به مامان دوخت و گفت: - اره. مامان با اخم نگاهم کرد که گفتم: - مامان می خواست خودشو بکشه نزاشتم.