🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت52
#باران
خاله گفت:
- نگران نباش عزیزم هر چی توی زندگی بیشتر صبر کنی درد و رنج بیشتری رو پشت سر بزاری بیشتر اتفاق های خوب برات رقم می خوره کافیه فقط صبر کنی زندگی مثل چرخ و فلکه همیشه بالا یا پایین نمی مونه تاب می خوره عزیزم اسیاب به نوبت!
واقعا حرف ش قشنگ و با مفهوم بود.
لبخندی زدم و گفتم:
- حرفت قشنگ بود خاله اما من 17سالمه چرا 17 ساله چرخ و فلک من پایین مونده؟حتما موتور چرخ و فلک زندگی من از کار افتاده.
خاله بغلم کرد و گفت:
- نگران نباش بلاخره می رسه یکی که تعمیرش کنه و تو بری اون بالا.
چقدر دید ش نسبت به زندگی روشن بود.
ولی مال من کاملا سیاه سیاه.
داشتن سفره رو جمع می کردن که صدای در اومد و امیرعلی وارد اشپزخونه شد.
ساک و وسایل مو کنارم پایین صندلی گذاشت و سلام کرد.
صندلی کنارم نشست و گفت:
- حالت خوبه؟می تونی راه بری؟
نگاه چپی بهش انداختم و گفتم:
- چون پرتم کردی روی سنگ ها همه جام زخم شده.
مامان ش براش غذا کشید و امیرعلی گفت:
- بهتر از این بود که بخوام پایین کوه تیکه تیکه اتو جمع کنم حداقل این زخم ها یه هفته ای خوب می شه اما اون موقعه تیکه تیکه هاتو نمی تونستم بهم بچسبونم و این بلبل زبونی ت هم معلومه که کاملا سالمی.
یکی محکم زدم پس گردن ش که لقمه پرید تو گلوش و ترررق صدا داد.
سریع اب خورد و برگشت با چشای گرد شده نگاهم کرد منم گفتم:
- بار اخرت هم باشه به من دستبند بزنی مگه من زندانی توام؟
امیرعلی گفت:
- می بینم بعد از یک ماه توی کما بودن خشن تر شدی واقعا که.
با یه نگاه خشن بهش بحث و خاتمه دادیم و من ساک رو بلند کردم گذاشتم روی میز.
محتویات توشو خالی کردم پول ها و طلا هام و سکه و این جور چیزا بودن.
امیرعلی دوغ خورد و گفت:
- این همه پول و طلا و رو خودت جمع کردی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره بقیه اش هم توی بانک های مختلفه و می دونی که طبق قراردادمون تو باید نصف تمام اموال خاندان مو بزنی به نام من.
امیرعلی گفت:
- سر قولم هستم اما با اون همه ثروت می خوای چیکار کنی؟
طلا ها و وسایل و توی کیف گذاشتم و گفتم:
- وقتی ننه گلی مرد من اون شب از خونه فرار کردم و توی خیابون خوابیدم هوا خیلی سرد بود کلی بچه ی دیگه هم اونجا بود رنگ مون سفید شده بود از سرما جلوی چشمام دو سه نفر از بچه ها یخ زدن و مردن گرسنه اشون بود اما همه وسایل شونو نفروخته بودن و اگه می رفتن خونه خانواده یا صاحب کارهاشون تنبیهه شون می کردن حاضر بودن بمیرن اما خونه نرن می خوام پلیس بشم بچه های خیابونی رو از دست اون خانواده های عوضی یا صاحب کار های عوضی ترشون نجات بدم و یه یتیم خونه بزرگ و مجلل راه بندازم طوری که حداقل 5000 نفر رو زیر پوشش قرار بده با یه معلم افراد خیلی مهربون که ازشون مراقبت کنن و مثل پدر و مادر باشن براشون حداقل مثل من بزرگ نشن.
مامان امیرعلی اشک توی چشم هاش جمع شده بود.
پیشونی مو بوسید و گفت:
- الحق که فرشته ای دخترکم.
امیرعلی سری تکون داد و گفت:
- فکر می کردم می خوای خودت صاحب همه چی بشی و قدرت خاندان تو به دست بگیری تا اونا رو زجر بدی.
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- یعنی تو منو یکی می بینی مثل اونا؟
امیرعلی گفت:
- تو قطعا شبیهه اونا نیستی!من فکر کردم می خوای انتقام بگیری ازشون.
لب زدم:
- من کلی پول و ثروت داشتم و دارم اما خوشبخت نبودم اما این پول و ثروت من خیلی ها رو می تونه خوشحال و خوشبخت کنه.
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه ظریف و اصلاح طلبا سربازِ نظامن،چرا هیچوقت دشمن تلاشی برای ترورشون نکرده و نمیکنه؟😂
اره اینا سربازن ولی سربازِ دشمن...
-
حاجی ؛ اینقدر گرمه که ، اگه
روی آسفالت
تخم مـُرغ بشکنی ،
سرخ
نمیشه ، ولی خیلی گرمه ؛ 🗿🧋
-