🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت53
#باران
امیرعلی سری تکون داد و گفت:
- کار تو تحسین می کنم و باید به عرض ت برسونم که پس فردا عروسی مونه.
لقمه تو گلوم گیر کرد و به سرفه افتادم مامانش زد پشتم و بهم اب داد و گفت:
- این چه وعضه گفتنه دخترم خجالت کشید جلوی جمع.
وقتی راه نفسم باز شد گفتم:
- خاله خجالت چی .
رو به امیرعلی که با ارامش داشت غذاشو می خورد گفتم:
- یعنی چی پس فردا عروسی مونه؟مگه ما چیزی اماده کردیم؟چرا انقدر زود؟
امیرعلی گفت:
- تقصیر من نیست باران یک ماه کما بودی اگر بدونی چقدر به من فشار اوردن برای گرفتن یه زن دیگه با بدبختی تمام پیچوندمشون تا لو نریم و جون مون به خطر نیفته چون اگر می فهمیدن من پلیسم و تو هم دست من هر دو تامونو یه شبه خلاص می کردن دو هفته پیش هم اقا بزرگ یه سکته داشته بیشتر ترسیدن مبادا بمیره و وارث نداشته باشه بین رقباش بشه انگشت نما!احساس خطر کردن باید زود تر عروسی سر بگیره تازه اگر اقاخان بمیره اموال رو هر کی از راه برسه یه چیزی شو ور می داره و ال فرار دست مون به هیچی بند نیست نمی تونیم به سیستم کاری شون به تمام قاچاق هاشون دست پیدا کنیم من باید وارث بشم تا مدارک و همه چیزا بیان زیر دستم و نجات بدم هردومونو.
با درموندگی گفتم:
- من نمی تونم راه برم.
امیرعلی چرخید سمتم و نالید:
- امشب و تا صبح استراحت کن فردا یه ساعتی بریم خرید دوباره استراحت کن مجبوریم خوب؟
سری تکون دادم و مادرش با نگرانی نگاهمون کرد و گفت:
- حالا شما باید حتما باهم ازدواج کنید؟رسمی؟
لبخند غمگینی زدم و گفتم:
- نترس خاله بعدش من طلاق می گیرم.
با اخم بهم نگاه کرد و گفت:
_ اخه این چه حرفیه؟تو به این قشنگی همه ارزوشونه عروس شون بشی من برای خودتون می گم لکه ای نباشه توی زندگی تون اسم هاتون که قراره بره توی شناسنامه هم!
سری تکون دادم و گفتم:
- نه امیرعلی فکر همه جا رو کرد.
پدر امیرعلی گفت:
- بعد از طلاق کجا می ری دخترم؟
لب زدم:
- جایی نمی رم عمارت و وسایل هم که دارم زندگی مو ادامه می دم.
پدر امیرعلی دقیق تر گفت:
- نه منظورم اینکه بعد از عملیات تون دوست یا فامیل یا همکار های خاندان ت خدای نکرده بهت اسیبی وارد نکنن!
زانومو ماساژ دادم و گفتم:
- احتمال اینم هست ولی خوب چیکار می تونم بکنم یا تهش زنده می مونم یا می میرم.
مادرامیرعلی گفت:
- خدانکنه دختر این چه حرفیه اخه!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت54
#باران
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- خوبه که خاله بمیرم می رم پیش ننه گلی انقدر منو دوست داره.
عمه امیرعلی گفت:
- ننه گلی کیه عزیزم؟
با فکرش هم لبخند روی صورتم نشست و گفتم:
- خدمتکار خونه امون بود اون منو در واقعه بزرگ کرد اما خوب خانواده ام باعث شدن ننه گلی بمیره!
اه ی از ته دل کشیدم که عمه کوچیکه ی امیرعلی گفت:
- اینجور اه نکش عزیزم انشاءالله که جاش توی بهشت باشه.
سری تکون دادم و گفتم:
- باید برم سر خاک ش دلم براش تنگ شده حتما منتظرمه.
خواستم بلند شم که امیرعلی جلومو گرفت و گفت:
- تو هیجایی نمی ری حواست هست حالت خوب نیست؟
لب زدم:
- مگه می خوام چیکار کنم ده دقیقه می رم سر خاک ننه گلی و برمی گردم.
امیرعلی گفت:
- دفعه قبلی که رفتی نصف روز اونجا بودی یادت رفته؟من باید برم اداره شب اومدم خودم می برمت و میارمت باشه؟
هووفی کشیدم و گفتم:
_ من می خواستم تنها برم.
امیرعلی با مهربونی بیشتری گفت:
- ببین ننه گلی تورو خانواده ات کشتن یا حالا باعث مرگ ش شدن مگه نمی خوای ازشون انتقام بگیری؟نمی خوای تقاص خون ننه گلی تو پس بگیری؟پس باید تا روز عروسی خوب بشی نقش یه عروس عالی رو بازی کنی بتونیم سند و مدرک جمع کنیم بندازیمشون زندان تا روح ننه گلی تو هم اروم بگیره خوب؟
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه می مونم شب باهم بریم.
نفس راحتی کشید و گفت:
- قول؟
سری تکون دادم و گفتم:
- قول.
نشست و غذا شو خورد بلند شد و گفت:
- مامان دستت طلا من باید برم باران تحویلت مراقبش باشی ها اتفاقی افتاد به من زنگ بزن.
بعد هم از همه خداحافظ ی کرد و رفت.
خاله سمتم اومد و گفت:
- بیا عزیزم دستتو بده کمکت کنم بری اتاقت بخوابی.
سری تکون دادم و با کمک خاله رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدم پتو رو روم مرتب کرد و گفت:
- هر چی خواستی صدام بزن دختر قشنگم خوب؟
سری تکون دادم خواست بره که گفتم:
- خیلی ممنون ببخشید زحمت دادم بهت خاله جون.
برگشت و پیشونی مو بوسید و گفت:
- من عاشق دخترم اما خدا دوتا پسر بهم داد تو جای دختر من.
لبخندی زدم و چقدر حسرت توی دلم ریخته شد که من یه عمرا دوست داشتم مادرم یه بار اینطور باهام رفتار کنه لوسم کنه بغلم کنه وقتی ناراحتم بغلم کنه و توی بغل اون خوابم ببره.
اشک هام از گوشه ی چشمم ریخت پایین.
خاله با دیدن اشک هام پاک شون کرد و گفت:
- چی شد عزیزم؟درد داری؟
سری به معنای نه تکون دادم و گفتم:
- من تاحالا مامانم بغلم نکرده می شه شما بغلم کنی بخوابم؟
با حرفم اونم ناراحت شد نشست روی تخت و من سرمو روی پاش گذاشتم به موهام دست کشید و برام لالایی خوند و با ارامش خوابم برد.