eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا تمام دغدغه‌ام اربعینِ، کرب و بلا میبری مرا ؟
🤲🏻🤲🏻🤲🏻
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 امیرعلی سری تکون داد و گفت: - کار تو تحسین می کنم و باید به عرض ت برسونم که پس فردا عروسی مونه. لقمه تو گلوم گیر کرد و به سرفه افتادم مامانش زد پشتم و بهم اب داد و گفت: - این چه وعضه گفتنه دخترم خجالت کشید جلوی جمع. وقتی راه نفسم باز شد گفتم: - خاله خجالت چی . رو به امیرعلی که با ارامش داشت غذاشو می خورد گفتم: - یعنی چی پس فردا عروسی مونه؟مگه ما چیزی اماده کردیم؟چرا انقدر زود؟ امیرعلی گفت: - تقصیر من نیست باران یک ماه کما بودی اگر بدونی چقدر به من فشار اوردن برای گرفتن یه زن دیگه با بدبختی تمام پیچوندمشون تا لو نریم و جون مون به خطر نیفته چون اگر می فهمیدن من پلیسم و تو هم دست من هر دو تامونو یه شبه خلاص می کردن دو هفته پیش هم اقا بزرگ یه سکته داشته بیشتر ترسیدن مبادا بمیره و وارث نداشته باشه بین رقباش بشه انگشت نما!احساس خطر کردن باید زود تر عروسی سر بگیره تازه اگر اقاخان بمیره اموال رو هر کی از راه برسه یه چیزی شو ور می داره و ال فرار دست مون به هیچی بند نیست نمی تونیم به سیستم کاری شون به تمام قاچاق هاشون دست پیدا کنیم من باید وارث بشم تا مدارک و همه چیزا بیان زیر دستم و نجات بدم هردومونو. با درموندگی گفتم: - من نمی تونم راه برم. امیرعلی چرخید سمتم و نالید: - امشب و تا صبح استراحت کن فردا یه ساعتی بریم خرید دوباره استراحت کن مجبوریم خوب؟ سری تکون دادم و مادرش با نگرانی نگاهمون کرد و گفت: - حالا شما باید حتما باهم ازدواج کنید؟رسمی؟ لبخند غمگینی زدم و گفتم: - نترس خاله بعدش من طلاق می گیرم. با اخم بهم نگاه کرد و گفت: _ اخه این چه حرفیه؟تو به این قشنگی همه ارزوشونه عروس شون بشی من برای خودتون می گم لکه ای نباشه توی زندگی تون اسم هاتون که قراره بره توی شناسنامه هم! سری تکون دادم و گفتم: - نه امیرعلی فکر همه جا رو کرد. پدر امیرعلی گفت: - بعد از طلاق کجا می ری دخترم؟ لب زدم: - جایی نمی رم عمارت و وسایل هم که دارم زندگی مو ادامه می دم. پدر امیرعلی دقیق تر گفت: - نه منظورم اینکه بعد از عملیات تون دوست یا فامیل یا همکار های خاندان ت خدای نکرده بهت اسیبی وارد نکنن! زانومو ماساژ دادم و گفتم: - احتمال اینم هست ولی خوب چیکار می تونم بکنم یا تهش زنده می مونم یا می میرم. مادرامیرعلی گفت: - خدانکنه دختر این چه حرفیه اخه!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 لبخند تلخی زدم و گفتم: - خوبه که خاله بمیرم می رم پیش ننه گلی انقدر منو دوست داره. عمه امیرعلی گفت: - ننه گلی کیه عزیزم؟ با فکرش هم لبخند روی صورتم نشست و گفتم: - خدمتکار خونه امون بود اون منو در واقعه بزرگ کرد اما خوب خانواده ام باعث شدن ننه گلی بمیره! اه ی از ته دل کشیدم که عمه کوچیکه ی امیرعلی گفت: - اینجور اه نکش عزیزم انشاءالله که جاش توی بهشت باشه. سری تکون دادم و گفتم: - باید برم سر خاک ش دلم براش تنگ شده حتما منتظرمه. خواستم بلند شم که امیرعلی جلومو گرفت و گفت: - تو هیجایی نمی ری حواست هست حالت خوب نیست؟ لب زدم: - مگه می خوام چیکار کنم ده دقیقه می رم سر خاک ننه گلی و برمی گردم. امیرعلی گفت: - دفعه قبلی که رفتی نصف روز اونجا بودی یادت رفته؟من باید برم اداره شب اومدم خودم می برمت و میارمت باشه؟ هووفی کشیدم و گفتم: _ من می خواستم تنها برم. امیرعلی با مهربونی بیشتری گفت: - ببین ننه گلی تورو خانواده ات کشتن یا حالا باعث مرگ ش شدن مگه نمی خوای ازشون انتقام بگیری؟نمی خوای تقاص خون ننه گلی تو پس بگیری؟پس باید تا روز عروسی خوب بشی نقش یه عروس عالی رو بازی کنی بتونیم سند و مدرک جمع کنیم بندازیمشون زندان تا روح ننه گلی تو هم اروم بگیره خوب؟ سری تکون دادم و گفتم: - باشه می مونم شب باهم بریم. نفس راحتی کشید و گفت: - قول؟ سری تکون دادم و گفتم: - قول. نشست و غذا شو خورد بلند شد و گفت: - مامان دستت طلا من باید برم باران تحویلت مراقبش باشی ها اتفاقی افتاد به من زنگ بزن. بعد هم از همه خداحافظ ی کرد و رفت. خاله سمتم اومد و گفت: - بیا عزیزم دستتو بده کمکت کنم بری اتاقت بخوابی. سری تکون دادم و با کمک خاله رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدم پتو رو روم مرتب کرد و گفت: - هر چی خواستی صدام بزن دختر قشنگم خوب؟ سری تکون دادم خواست بره که گفتم: - خیلی ممنون ببخشید زحمت دادم بهت خاله جون. برگشت و پیشونی مو بوسید و گفت: - من عاشق دخترم اما خدا دوتا پسر بهم داد تو جای دختر من. لبخندی زدم و چقدر حسرت توی دلم ریخته شد که من یه عمرا دوست داشتم مادرم یه بار اینطور باهام رفتار کنه لوسم کنه بغلم کنه وقتی ناراحتم بغلم کنه و توی بغل اون خوابم ببره. اشک هام از گوشه ی چشمم ریخت پایین. خاله با دیدن اشک هام پاک شون کرد و گفت: - چی شد عزیزم؟درد داری؟ سری به معنای نه تکون دادم و گفتم: - من تاحالا مامانم بغلم نکرده می شه شما بغلم کنی بخوابم؟ با حرفم اونم ناراحت شد نشست روی تخت و من سرمو روی پاش گذاشتم به موهام دست کشید و برام لالایی خوند و با ارامش خوابم برد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 ساعت 11 بود که برگشتم خونه و کارم توی اداره تمام شد. از یه طرف اداره از یه طرف مراسم عروسی. در خونه رو باز کردم و با صدای بلندی سلام کردم. سیل سلام ها در جوابم سرازیر شد و مامان مثل همیشه اومد استقبالم و قربون صدقه ام رفت. دستشو بوسیدم و با هم رفتیم توی سالن پذیرایی. کت مو در اوردم و نشستم روی مبل دو نفره عمو گفت: - خسته نه باشی عمو جان معلومه حسابی خسته ای رنگ به رو نداری. سری تکون دادم و گفتم: - چه می شه کرد بلاخره شغل منم اینطور سخته! مامان برام همون روی میز سفره کشید نگاهی به اطراف انداختم و گفتم: - باران کو؟ مامان دوغ و گذاشت و گفت: - بعد تو که رفتی خوابید هنوز خوابه. نگران گفتم: - مامان یه سر بهش می زنی بیینی خوابه؟عادت نداره انقدر بخوابه نکنه جایی رفته! که با صدای باران برگشتم: - جایی نرفتم. با قدم های اروم اومد و رو مبل کنارم نشست و گفت: - سلام. نفس راحتی کشیدم و گفتم: - فکر کردم باید بگردم دنبالت حالا حالاها می تونی راه بری؟ سری تکون داد و گفت: - اره. خوبه ای گفتم و مامان بشقاب ها رو دوتا کرد و گفت: - بیاین پایین شام بخورین. با باران نشستیم پایین برای باران کشیدم دیدم داره به غذا نگاه می کنه با شوق! یهو چنان با ذوق جیغ کشید که بشقاب از دستم افتاد روی لباسام و چون برنج داغ سریع از جا پریدم. مامان و بقیه دستشو روی قلب شون گذاشته بودن و شکه داشتن به باران نگاه می کردن. دیس غذا که استامبولی بود رو برداشت گذاشت جلوی خودش و یکم شو با دست برداشت خورد چشاش بیشتر درخشید و گفت: - وای ننه گلی همیشه اینطوری درست می کرد برام همین مزه رو می داد ولی من بچه بود اسم شو نمی دونستم و نمی دونستم چطور درست می شه بعد ننه گلی دیگه نخوردم. مامان نفس شو رها کرد و گفت: - دختر سکته کردم فکر کردم چیزی ت شد. باران تند تند با دست شروع کرد به خوردن و چون داغ بود هی دست هاشو فوت می کرد دوباره می خورد. به خودم اومدم و دونه های برنج و روی زمین جمع کردم مامان برای من یه بشقاب دیگه غذا اورد. نگاهمو به باران دوختم که بدون قاشق با ولع داشت می خورد و گاهی انقدر داغ بود و دهنش می سوخت که درجا دوغ می خورد. لب زدم: - همش واسه خودت فقط اروم بخور سوختی. سر سری باشه ای با دهن پر گفت که به زور متوجه شدم. منم شروع کردم و با خوردن باران منم اشتها گرفتمم