eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 امیرعلی ناباور لب زد: - باران. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - خوب صدات زدم بیدار نشدی ریختم روت بیدار بشی. امیرعلی لب زد: - با چایی؟ لیوان چایی مو برداشتم و گفتم: - خدایی امیرعلی رنگ این چایی به چایی بودن می خوره یا شربت بودن؟ نگاه کرد و گفت: - شربت. گفتم: - خوب دیگه منم فکر کردم شربته مقصر من نیستم مقصر چاییه. با حوله صورت شو پاک کرد و گفت: - حرف حق جواب نداره. خنده ام گرفت و امیرعلی گفت: - چه لباس عروسی باید برات بخرم؟ لقمه امو قورت دادم و گفتم: - مگه تو باید بخری؟من خودم می خرم. امیرعلی گفت: - ولی فکر کنم لباس عروس و شوهر ادم باید بخره. چرخیدم سمت ش و گفتم: - باورت شده شوهرمی ها. امیرعلی هم لقمه گرفت و گفت: - مگه نیستم؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - هستی ولی سوری یادت رفته؟ شونه ای بالا انداخت و گفت: - چه سوری چه واقعی فعلا که قانونی داری زنم می شی پس باید من حساب کنم. پوفی کشیدم و گفتم: - ببین لباس عروس باید خیلی مجلل باشه حدود یه 300 یا 400 ملیونی در میاد حواست هست؟ امیرعلی سر تکون داد و گفت: - اشکالی نداره. بیخیال لقمه گرفتم و گفتم: - من چیکارت دارم فردا خودت می خوای زن بگیری می بینی پولات تمام شده. امیرعلی گفت: - فعلا که دارم با تو ازدواج می کنم پس زن من تویی دیگه. خسته گفتم: - اصلا هر کاری دلت می خواد بکن بعد از طلاق تصویه حساب می کنم باهات. امیرعلی گفت: - حالا کو تا طلاق. با چشای ریز شده نگاهش کردم که مادرش لبخند عمیقی زد و به هردومون نگاه کرد. بعد از صبحونه امیرعلی پاشد و گفت: - خوب بریم؟ متعجب گفتم: - خودم و خودت تنهایی؟با اون همه خرید؟ رو به مامان امیرعلی و عمه هاش گفتم: - یعنی شما با ما نمیاید؟ مادرش گفت: - چرا عزیزم؟ لب زدم: - وای توروخدا من خسته می شم با اون همه خرید تازه نباید یکی کمکم باشه لباس و تنم کنه یا نظر بده. امیرعلی گفت: - من به کسی نگفتم گفتم شاید بخوای همه چی طبق نظر خودت باشه. سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه من نمی تونم تنهایی.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 و ادامه دادم: - لطفا شما و عمه خانوم ها بیاین بریم. همه باشه ای گفتن و بلند شدن برن اماده بشن. وقتی اماده شدن دو تا ماشین شدیم و راه افتادیم. من و امیرعلی و مامانش توی یه ماشین سه تا عمه امیرعلی هم توی یه ماشین. هر کاری کردم مادر امیرعلی نیومد جلو برای همین منم رفتم عقب پیشش نشستم. داشتم به چادر قشنگش نگاه می کردم و حسابی چشممو گرفته بود با نگاه ام سر بلند کرد و گفت: - چادر دوست داری؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره ولی تاحالا زدم دوست دارم بزنم. مادرش با لبخند دستمو گرفت و منو بغل کرد به شونه اش سرمو تکیه دادم و گفت: - امروز برات می خرم با وسایل حجاب از فردا سر کنی گلم خودمم بهت یاد می دم خانوم خانوما. لبخند عمیقی روی لبم نشست و سری تکون دادم. رسیدیم به یه مرکز خرید که همه چی توش پیدا می شد. همه با هم وارد اولین مزون شدیم و مادر امیرعلی گفت: - چه مدل باید باشه لباست؟ امیرعلی و بقیه هم منتظر نگاهم کردن که گفتم: - باید خیلی بزرگ باشه و دنباله دار. سری تکون دادن و همه پخش شدن تا لباس مورد نظر و پیدا کنن من و امیرعلی و مادرش هم از یه طرف دیگه رفتیم با دیدن لباس گفتم: - همینه. حجاب کامل داشت و خیلی هم دنباله دار بود. امیرعلی با دیدن انتخابم گفت: - اره قشنگه باید بپوشی. اب دهنمو قورت دادم و گفتم: - وای نه. مادرش یکی از مسعول ها رو صدا کرد برامون درش بیاره که مسعول گفت: - این لباس کرایه اش 170 ملیون هست و خریدش 320 ملیون. سری تکون دادم و گفتم: - میخریم. سری تکون داد و برامون درش اورد توی پرو رفتم و مادر جون هم وارد پرو شد کمک کرد بپوشم به سختی با کلی ای و اوی پوشیدمش که دیدم خیلی سنگینه دستمو به در گرفتم یه وقت نیوفتم که در قفل نبود درست باز شد افتادم بیرون از پرو. امیرعلی سریع سمتم اومد و گفت: - چی شد وای. انقدر پارچه داشت که انگار افتادم روی تخت نرم. لب زدم: - وای خیلی سنگینه من چطور راه برم. امیرعلی درمونده نگاهم کرد مادرش دستمو گرفت با کمک عمه هاش بلند شدم. یه کلاه هم پوشیدم که موهامو پوشوند و وارد سالن شدم. طبق گفته مسعول و راهنما شروع کردم به راه رفتن که لباس رفت زیر پام نزدیک بود کله پا بشم و مادرش زیر اومد گرفتمم صاف ام کرد و گفت: - خوب دوباره شروع کن. یکم راه رفتم اما واقعا بد بود امیرعلی با خنده بهم نگاه کرد که گفتم: - مرگ نخند خدا بلایی که سر من میاد سر تو هم بیاد. عمه ها و مامانش هم این بار خندیدن و خنده امیرعلی بیشتر شد. کلافه رو زمین نشستم و گفتم: - من خسته شدم. راهنما با یه ژیپون خیلی بزرگ اومد و دوباره عوض ش کردم الان راحت تر شده بود و زیر پام نمی یومد راحت راه رفتم. لباس و عوض کردم و بعد از خرید بقیه وسایل ش بیرون اومدیم. رفتیم طبقه دوم برای بقیه وسایل. با دیدن چادر فروشی گفتم: - وای چادر. وارد چادر فروشی شدیم و مادر جون گفت: - برو هر کدومو دوست داری انتخاب کن گلم. رو به امیرعلی اشاره کردم بیاد که سمتم اومد و با هم مدل ها رو انگاه کردیم امیر علی گفت: - این چطوره؟ بهش نگاه کردم وای خیلی ناز بود مانکن و بغل کردم و گفتم: - وای من همینو می خوام
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 امیرعلی با تک خنده گفت: - نگاه کن چطوری بغلش کرده خدا. نگاه چپی بهش انداختم و گفتم: - امروز زیاد می خندیا. ابروی بالا انداخت و گفت: - دارم زن می گیرم داماد می شم نباید خوشحال باشم؟ ابرویی بالا انداختم و تیز نگاهش کردم که گفت: - الان چرا چشاتو ریز کردی داری با دقت نگاهم می کنی؟ لب زدم: - چون عجیب شدی. فروشنده سمتمون اومد خودش یه خانوم چادری بود با لبخند رو به من گفت: - انتخاب کردی عزیزم؟ سری تکون دادم و به چادر اشاره کردم که گفت: - چقدر هم که خوش سلیقه ای انشاءالله که همیشه زیر سایه ی چادر مادر باشی گلم . همون مدل رو برام بسته اشو اورد دادم دست امیرعلی و گفتم: - بیا سرم کن. امیرعلی بازش کرد و رو به مامانش گفتم: - انقدر امیرعلی قشنگ سر می کنه قبلا سرم کرده نمی دونم از کجا یاد گرفته. مادرش با چشای ریزه شده امیرعلی رو نگاه کرد و زیر زیرکی خندید امیرعلی هم خجالت کشید هم خندید. چادر رو سرم کرد خودمو توی اینه نگاه کردم وای خدا چقدر خوشکل شده بودم. خیلی با وقار و با متین. ذوق زده گفتم: -وای خیلی ناز شدم. امیرعلی پشت سرم توی ایستاد و گفت: - خیلی دیگه نباید از سرت درش بیاری. سری تکون دادم و گفتم: - باشه. مادرش صدام کرد و گفت: - عزیزم بیا ببین از اینا کدومو می خوای. با هیجان سمت ش رفتم با دیدن روسری ها با انواع رنگ مونده بودم و همین جور نگاه می کردم که امیرعلی گفت: - من انتخاب کنم؟ اینو رو به من گفت و از اونجایی که سلیقه اش حرف نداشت اره ای گفتم. یه ابی پررنگ یه ابی فیروزه ای یه زرد یه یاسی یه سفید یه مشکی و یه سبز شو برداشت واقعا انتخاب ش عالی بود جلوم گرفت و گفت: - خوبن؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره عالیه فقط اینا چرا انقدر بلند ان؟ امیرعلی روی میز گذاشت و گفت: - چون به طرز خاصی بسته می شن یاد می گیری حالا. سری تکون دادم و ساق دست و بقیه وسایل هم ست روسری ها امیرعلی برداشت با یه باکس گیره ی روسری. بعد از کلی خرید روی راه روی پاساژ نشستم و به کرکره مغازه بسته شده تکیه دادم و گفتم: - توروخدا من خسته شدم بشینین. امیرعلی اون همه خرید و پایین گذاشت و گفت: - فقط طلا مونده اونو بگیریم رفتیم پاشو اخرشه. ادای گریه کردن در اوردم و بلند شدم رفتیم توی طلا فروشی و امیرعلی همه خرید ها رو گذاشت پایین یه نفس راحت کشید. عمه ها و مامان ش نشستن تا نفسی تازه کنن و اومدم بشینم که امیرعلی گفت: - کجا باید انتخاب کنی. ملتمس گفتم: - خودت انتخاب کن توروخدا توروخدا. باشه ای گفت و نشستم کنار مامانش و بهش تکیه دادم بعد از چند دقیقه امیرعلی مدل دلخواه شو پیدا کرد اورد سمتم و گفت: - خوبه؟ یه حلقه خیلی تجملاتی بود و خیلی سنگین. لب زدم: - خوب ما که همه چیو مذهبی گرفتیم اینم مذهبی بگیریم. امیرعلی گفت: -فکر اونجا رو کردم اما اون طلا رو خودم می زارم دستت این طلا رو باید جلوی خاندان ت دستت کنم باید یه چیز اشرافی باشه. سری تکون دادم و گفتم: - خوب پس باشه . امیرعلی اینو با یه سرویس خرید و گفت: - تمامه بریم. خرید ها رو همگی برداشتیم و سوار ماشین شدیم. وقتی رسیدیم خونه هر کدوم یه طرف نشستیم و نصف مون هم رفتن بخوابن. اومدم برم سمت پله ها که امیرعلی گفت: - کجا به سلامتی هنوز کار داریم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 نالان نگاهش کردم و طلبکارانه گفتم: - وای ولم کن خسته ام چی می خوای از جون من. امیرعلی با حرفام خنده اشو قورت داد و گفت: - تو چرا انقدر تنبلی؟ با چشای گرد شده نگاهش کردم خم شدم کفش مو در اوردم که سریع دوید بره تو اشپزخونه کفش و پرت کردم و از اونجایی که خیلی نشونه گیریم عالی بود خواست بخوره تو سرش سرشو خم کرد خورد توی گلدون سنتی و هر دوافتادن و گلدون خورد شد. امیرحسین داداش امیرعلی با تک خنده ای گفت: - اخرین باقی مانده از جهیزیه مامان بود همه رو من و امیرعلی شکوندیم ست این گلدون و بابا اخری رو هم تو عالی شد. مامان امیرعلی با صدای شکستن اومد توی سالن با دیدن گلدون به امیر حسین نگاه کرد و گفت: - کار توعه؟ امیرحسین به من اشاره کرد و گفت: - کار عروس دسته گلته خواست پسر تو بزنه تیرش خطا رفت . خودمو مظلوم گرفتم و مامان امیرعلی گفت: - فدای سرش خیره انشاءآلله. امیرعلی دست به کمر گفت: - بعله دیگه نو که میاد به بازار (به خودش و امیرحسین اشاره کرد و گفت: - کهنه می شه دل ازار ما که می شکوندیم خیر نبود دختر گلتون که شکونده خیره این نامردی تمامه. با چشای ریز شده نگاهش کردم و گفتم: - عه اینجوریاس شازده باشه اگر من فردا با تو جایی اومدم اگه اومدم عروسی تا نیای نگی غلط کردم نمی بخشمت. چشای امیرعلی گرد شد و گفت: - بگم غلط کردم؟عمرا. امیرحسین خندید که امیرعلی گفت: - درد به چی می خندی؟ امیرحسین گفت: - چون می دونم تهش می گی غلط کردم. دست به سینه ابرویی بالا انداختم و با نیش باز نگاهش کردم که امیرعلی گفت: - اگه من گفتم خرم. برای بار هزارم امیرعلی زد به در اتاق و گفت:. - باران توروخدا بیا بریم دیر شد هزار تا کار دارم ارایشگاه منتظرته. خیلی ریلکس گفتم: - بگو غلط کردم تا بیام. قفل درو بالا و پایین کرد و گفت:. - حالا این درو باز کن باز نکنی می شکنم ش ها. گفتم: - بشکن در خونه خودتونه بعدشم درو می شکنی میای تو منو که به زور نمی تونی ببری. بلند داد زد: - مامان بیا عروس تو راضی کن. مامانش هم داد زد: - بگو غلط کردم کار و تمام کن. بلند خندیدم و گفتم: - یالا منتظرم وقتت داره می گذره. امیرعلی گفت: - باشه باران خانوم نوبت منم می شه غلط کردم خوبه حالا عروس خانوم عروس ننه ام می شی؟ درو باز کردم و گیج گفتم: - ها؟ با ابرو های بالا رفته گفت: - می گم بعله رو می دی انشاءالله عروس ننه من می شی؟راه می یوفتی بریم؟ سری تکون دادم و گفتم: - وسایل و برداشتی؟ سری تکون داد و گفت: - اره بریم. اومدیم بریم که مادر امیرعلی با اسپند اومد و دور سرمون چرخوند و قربون صدقه امون رفت که کلی ذوق کردم با خنده گفتم: - وای مادرجون چنان خوشحالی و دور مون تاب می خوری حس می کنم دارم واقعی عروس می شم. با این حرفم امیرعلی خیره نگاهم کرد و گفت: - حالا مگه الکی داری عروس می شی؟ متعجب گفتم: - ها؟ هیچی گفت و تا دم در رفتیم که امیرحسین از بالا داد زد: - داداش. امیرعلی برگشت و گفت: - دیشب گفتی اگه بگم غلط کردم خرم. قش قش خندیدم و امیرعلی یه دمپایی پرت کرد که جاخالی داد و گفت: - بیا همه داداش دارن منم داداش دارم از خواب پا شده بیاد اینو بهم بگه مامان بیا این امیرحسین و ادب کن. مامانش گفت: - برو دیگه پسری لوس مگه دیرتون نشده؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 با خنده با امیرعلی بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. نگاهمو به امیرعلی دوختم و گفتم: - امیرعلی چه حسی داری که می خوای داماد بشی؟ امیرعلی حرکت کرد و گفت: - حس خوب! به وجد اومدم و چرخیدم سمتش و گفتم: - به خاطر اینکه داری شوهر من می شی؟ با خوشحالی گفت: - نه چون دارم این عملیات و تمام می کنم بلاخره شر کلی ادم بد قراره پاک بشه از روی زمین و خودش کلی صواب داره و این عملیات تمام بشه یه نفس راحتی می کشم و بعدش هم سرهنگ می شم! کلا خورد تو ذوقم و فهمیدم هیچکس توی این دنیا من باعث خوشحالیش نیستم و نخواهم بود. لبخند روی لبم خشکید و صاف نشستم اهان ی زیر لب گفتم. من به چی فکر می کردم و اون به چی فکر می کرد! نباید هم خوشحال باشه که شوهر من می شی اخه کی از من خوشش میاد؟خودش یه بار قبلا بهم گفته بود نه شرم دارم نه حیا نه حجاب نه هیچی من احمق بودم فکر کردم خوشحالیش به خاطر اینکه من دارم زن ش می شم از چی من باید خوشش بیاد اخه! بغض توی گلوم نشسته بود و داشت خفه ام می کرد. جدیدا زیاد دارم گریه می کنم و ضعیف شدم و اصلا خوب نیست. امیرعلی منو در مقابل حرف ها و واکنش هاش ضعیف کرده بود منو وابسته خودش کرده بود و حالا این من بودم که باز باید بسوزم و دم نزنم. به سختی سعی می کردم بغض مو قورت بدم تا باز سنگ روی یخ نشم. جلوی ارایشگاه وایساد که سریع پیاده شدم. صندوق و زد و پیاده شد خودم سریع وسایل و بلند کردم که گفت: - بزار کمکت کنم. عقب رفتم و گفتم: - نه نمی خواد برو خداحافظ. برگشتم و سمت ارایشگاه رفتم که صدام کرد: - باران چیزی شده؟ بدون اینکه برگردم گفتم: - نه. در ارایشگاه رو باز کردم به سختی و داخل رفتم. سلامی به منشی کردم و دو نفر اومدن کمکم وسایل و ازم گرفتن. بعد اینکه لباس هامو عوض کردم روی صندلی مخصوص نشستم و ارایشگر دست به کار شد. بقیه عروس هایی که توی سالن بودن از خوشحالی روی پای خودشون بند نبودن همراه هاشون دورشون می گشتن و فقط می تونستم ببینم و حسرت بخورم. با صدای ارایشگر به خودم اومدم: - عروس خانوم به چی فکر می کنی اینجور اشک لبالب چشات رو پر کرده ارایش ت خراب می شه به درک که خراب می شه مگه واسه کسی مهمه؟من مثل بقیه عروس ها نه داماد عاشقی دارم که بخواد منتظرم باشه و از زیبایی م به وجد بیاد نه خانواده و ای که مشتاق دیدنم باشه پس خراب بشه به جهنم. ارایشگر گفت: - خانواده ات نیومدن عزیزم؟ لب زدم: - مردن. تسلیت ی گفت و بعد کلی اماده شدم لباس مو با کمک شون پوشیدم. همیشه توی بچگی که این لباس و می دیدم کلی ذوق می کردم یه روز منم با عشق می پوشمش و از خوشحالی روی پای خودم بند نمی شم و حالا اون روز رسیده بود و از بی کسی و ناراحتی اروم و قرار نداشتم. گفتن داماد اومد بلند شدم و از ارایشگاه بیرون اومدم توی حیاط منتظرم بود. کلی چهره اش خندون بود گل و داد دستم و گفت: - خوشکل شدی. اگه قبل اون حرف صبح می گفت شاید الان می تونستم لبخند بزنم اما بدتر دلم گرفت فقط نگاهش کردم تنها چیزی که نیاز داشتم برم یه جای دور یه جایی که هیچکس نباشه مخصوصا امیرعلی و یه دل سیر گریه کنم. لبخند ش مهو شد و گفت: - لنز ها اذیتت می کنه؟اخه چشات پر اشک شده. ای کاش می تونستم بهش بگم عشق تو اذیتم می کنه! اره دوست دارم امیرعلی خیلی زیاد شاید خیلی وقته دوست دارم از همون روز اول که اومدی توی زندگیم اخه تو اولین ادم زندگیمی که تو اومدی سمتم تو منو خواستی و بعد من فهمیدم همش یه بازیه! و من مهره ی اصلی بازی که هر کی رسید یه پیچ و تابی بهش داد. ای کاش نمی یومدی امیرعلی من درد به اندازه کافی داشتم حالا درد توهم تحمیل شد بهشون. لب زدم: - اره بریم. و خودم زود تر راه افتادم فیلم بردار دم در بود بی توجه بهش درو باز کردم و نشستم درو بستم و زل زدم به جلو. امیرعلی سوار شد و حرکت کرد. سرمو به اینه تکیه دادم و زل زدم به خیابون های تهران و ادم هاش. امیرعلی گفت: - نچسب به شیشه ارایش ت پاک می شه! زمزمه کردم: - به درک. لب زد: - چیزی گفتی؟ با صدای بلند تری گفتم: - گفتم بزار پاک بشه مهم نیست. امیرعلی مردد گفت: - ولی عروس ها که حساس ان و مدام هی چک می کنن مبادا ارایش شون خراب شده باشه. پوزخندی زدم و گفتم: - عروس ها حساس ان مبادا ارایش شون خراب بشه توی چشم داماد زشت باشن یا جلوی فک و فامیل ولی من نه عروس واقعی ام نه داماد واقعی دارم و نه خانواده پس مهم نیست خراب بشه. امیرعلی گفت: - از حرف صبح ام ناراحت شدی؟ لب زدم: - تو فقط راست شو گفتی حقیقت هم تلخه! منم به تلخی عادت دارم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 امیرعلی خواست چیزی بگه که گفتم: - خواهش می کنم بس کن نمی خواد دلیل بیاری حرف های الکی بزنی تاحال من خوب بشه دل منو با وعده و عید خوش کنی من می دونم تو منو دوست نداری من اون دختری که می خوای نیستم و همه ی این چیز ها به خاطر عملیاتته می دونم می دونم می دونم اصلا من کیم که تو بخوای به من اهمیت بدی منو خانواده خودم نخواستن تو بخوای؟اینکه یه ادمی منو نخواد این عجیب نیست چون تاحالا هیچکس نخواسته این که یکی پیدا بشه بگه منو می خواد عجیبه!خواهش می کنم تمام ش کن چیزی نگو. ساکت شد و با اخم به جلو نگاه می کرد. نفس هاس عمیق پی در پی می کشیدم تا بغض م فروکش کنه اما مگه بیخ گلوی من رو ول می کرد؟ رسیدیم باغ برای عکاسی. عکاس که اوضاع ما رو دید جلو نیومد جلوی لباس مو بالا گرفتم و یه طرف باغ و گرفتم رفتم وقتی از امیرعلی دور شدم روی چمن نشستم و زانو هامو بغلم کردم اما با این لباس پفی سخت بود واقعا. ای کاش زمان زود تر بگذره و امروز هم تمام بشه! سرمو روی پاهام گذاشتم و چشامو بستم. خیلی خسته ام به یه خواب عمیق نیاز دارم شاید یه خوابی که اصلا بیدار نشم! روی چمن دراز کشیدم و چشامو بستم که خوابم برد. همین که رسیدیم پیاده شد و ازم دور شد. حرف هاش همه بوی غم می داد وحشتناک هم بوی غم می داد دلم می خواست همدم ش باشم حداقل من همدم ش باشم ولی گند می زنم فقط همدم که نیستم هیچ نمک روی زخم فقط. دنبال ش رفتم که دیدم مثل بچه ها سرشو روی پاش گذاشت و بعد هم دراز کشید و خواببد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 با صدای امیرعلی چشم باز کردم. نشستم و بهش نگاه کردم هوا تاریک شده بود. لب زد: - بریم داره دیر می شه. بی حرف سری تکون دادم و بلند شدم بی حوصله دنبال ش راه افتادم که درو برام باز کرد نشستم و لباس مو جمع کردم درو بست و سوار شد. حرکت کرد و مدام زیر چشمی بهم نگاه می کرد. بی حوصله از شیشه به بیرون نگاه می کردم و به من بود الان فقط می رفتم توی اتاقم و می خوابیدم. با رسیدن مون به تالار نمایش شروع شد. مهمون ها جلو اومدن و امیرعلی پیاده شد با بقیه دست داد و طبق رسم دست اقاخان رو بوسید. ای لعنت به شب اول قبرت اقا خان که جز بدی کاری نکردی! من که حتی جلو هم رفتم و بعد از اینکه کلی جلومون رقصیدن اجازه دادن بریم داخل. همه دورمون حلقه زدن و وادارمون کردن حداقل دست همو بگیریم و بازی کنیم. امیرعلی نگاهش به من بود و من نگاهم به زمین. نمی دونم چقدر گذشت اما اصلا متوجه گذر زمان نبودم. حال ادم که خوب نباشه هیچی خوب نیست! دستای امیرعلی رو ول کردم و گفتم: - خسته شدم. از بین بقیه بیرون اومدم و سمت جایگاه رفتم نشستم و چشامو بستم. با صدای کشیده شدن صندلی چشامو باز کردم امیرعلی کنارم نشست و نگاهی بهم انداخت. بی توجه به جلو چشم دوختم که گفت: - خسته ای؟ با دستام خودمو بغل کردم و گفتم: - مهم نیست. وقتی دید اصلا حوصله حرف زدن باهاشو ندارم ساکت شد و دیگه تا اخر مراسم حرفی نزد فقط مدام نفس شو سنگین رها می کرد و نگاهم می کرد. اخمام به شدت توی هم رفته بود و دلم می خواست پاشم دیجی رو خفه کنم تا این اهنگ های مزخرف و قطع کنه!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 به هر سختی بود تحمل کردم تا اخر شب که سوار ماشین شدیم و از بقیه همون جلوی تالار خداحافظ ی کردیم. من که پیش کسی نرفتم اما امیرعلی اینجا رایان بود و باید نقش بازی می کرد پس از همه خداحافظ ی کرد و اومد سوار شد حرکت کرد. ماشین و توی خونه مادرش اینا پارک کرد و پیاده شدیم. حالم از همه چی مخصوصا این لباس عروس بهم می خورد. این تاج این لباس این دسته گل همه چی. در خونه رو امیرعلی باز کرد و داخل رفتیم. خونه شلوغ تر از همیشه بود و این مهمون های جدید رو من نمی شناختم. سلامی کردم که همه متعجب بهمون نگاه کردن آلبته مهمون های جدید چون بقیه خبر داشتن. در سطل اشغال توی سالن و وا کردم و دست گل و انداختم داخلش. امیرعلی گفت: - دست گل و چرا می ندازی؟ سمت اتاق رفتم و گفتم: - چون نیازی بهش ندارم. در اتاق بستم و لباس عوض کردم به اندازه ای که امیرعلی پول خرج من کرده بود از پول ها جدا کردم با یه مقدار ببشتر که کم نباشه کوله امم روی دوشم انداختم لباس عروس و پول ها رو بلند کردم با بقیه چیزا از اتاق بیرون اومدم گذاشتم رو مبل و رو به مادر امیرعلی گفتم: - خاله این لباس و بنداز تو سطل لطفا توی این سطل جا نمی شه با این تاج و تور هاش نمی دونم هر کاری باش می کنی کن. بهت زده گفت: - این پول رفته جاش اخه چرا می خوای بندازیش؟ بی حوصله گفتم: - نمی دونم خودتون هر کاری می خواید باهاش انجام بدید. پول ها رو سمت امیرعلی گرفتم و گفتم: - تمام پول هایی که خرج کردی برامه یه مقدار هم اضافه گذاشتم چیزی از قلم نیوفته . فقط نگاهم کرد که گفتم: - باتوام. لب زد: - نمی خواد قبلا هم گفتم. گفتم: - عا پول بیمارستان و یادم رفت. از کوله ام در اوردم و روی اینا گذاشتم و گفتم: - تکمیل شد. روی میز گذاشتم و سمت مادرش رفتم: - خاله جون مرسی بابت این مدت خیلی زحمت کشیدی ببخشید مزاحم شدم. بهت زده نگاهم کرد و گفت: - یعنی چی خاله کجا من شام درست کردم. لبخند زوری زدم و گفتم: - ممنون خاله اشتها ندارم باید برم دیگه کار دارم. رو به امیرعلی گفتم: - احتمالا فردا بهت زنگ بزنن که بری برای سند ها بهم زنگ بزن که بیام فعلا. اومدم برم که امیرعلی بلند شد و گفت: - می دونم با حرفم ناراحتت کردم ببخشید اشتباه شد. پوزخندی به خودم زدم برگشتم و گفتم: - مهم نیست حقیقت و گفتی. گفت: - می خوای کجا بری؟ برگشتم دوباره و گفتم: - اون دیگه به خودم ربط داره. با جمله ای که گفت اعصابم بهم ریخت: - ولی تو زن منی باید بدونم کجا می ری. با عصبانیت چند قدم جلو اومدم و توی روش وایسادم درحالی که صدام از خشم می لرزید گفتم: - من زن تو نیستم من هیچی هیچکس نیستم اگه زن ت بودم مهم بودم به جای اون حرف ت توی ماشین باید اسمی از منم می بود اما نبود چرا چون من سوری زن توام چون تو از من خوشت نمیاد چون من مذهبی نیستم اصلا من هیچی نیستم نه منو گول بزن نه خودتو حقیقت مثل روز روشنه . برگشتم و با عصبانیت از خونه بیرون اومدم و لحضه اخر شنیدم که مادرش گفت:. - دخترم چش شده؟ امیرعلی گفت: - من ناخواسته اذیت ش کردم!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 از خونه بیرون زدم هنوز چند قدم نرفته بودم که در خونه شتاب باز شد و امیرعلی زد بیرون با دیدنم نفس راحتی کشید سمتم قدم برداشت که نفس پر حرصی کشیدم و شروع کردم به دویدن تا گم و گورم کنه. همین که دید قصد ام چیه اونم پشت سرم شروع کرد به دویدن. با این کوله و دوو چند تا نایلون باهام نمی دونستم اونجور که باید بدو ام. با دیدن یه ماشین سریع پشتش پناه گرفتم و با نفس نفس نشستم چشامو بستم و تند تند نفس کشیدم خوب که اروم شدم نفس هام کند تر شد اینو حس می کنم اما هنوز صدای نفس کشیدن تند تند ام می یومد. جوری که شک کردم صدای نفس های من باشه چشامو باز کرد و سریع کنارمو نگاه کردم که دیدم امیرعلی نشسته و داره نفس نفس می زنه. با چشای گشاد شده نگاهش کردم که گفت: - چقد تند می دویی راست می گن هر چی ریزه پیزه تر فرز تر حالا چرا دویدی؟ وای خدایا من با این کنه چیکار کنم! عصبی نگاهش کردم و گفتم: - تو نمی خوای بری خونتون؟ بهم نگاه کرد و گفت: - والا ما دیدیم هر کی زن می گیره دست زن شو می گیره می بره خونه خودش نمی ره خونه باباش منم الان اومدم دست تو رو بگیرم بریم خونه خودمون. با مسخرگی نگاهش کردم و گفتم: - نمکدون برو خودتو بساب به خیار. با لبخند گفت: - مگه ادم جز اینکه زن ش تعریف ش بده چیز دیگه ای هم می خواد؟ یکی از پلاستیک ها رو زدم تو سرش و گفتم: - برو گمشو بابا. که دیدم یه چیزی از پلاستیک افتاد تو جوب. با مکث همزمان هر دو خم شدیم توی جوب که دیدم چادرمه! انگار اتیشم زده باشه فقط جیغ کشیدم: - چادرررررررررررررررررررم. امیرعلی هول زده چادر رو از تو جوب در اورد فقط یه قسمتی ش خیس شده بود و جوب ش لجن نداشت. اما بازم انگار می خواستم دق کنم خیلی دوسش داشتم و مهم تر اینکه اصلا نپوشیده بودمش. با عصبانیت به امیرعلی زل زدم که گفت: - اروم باش خوب اروم اروم الان می ریم خونه قشنگ می شوریش باشه؟فقط باید سریع بریم خونه تا بو نمونه روش با شمارش من بدو باشه؟1 2 3 هر دو سمت خونه دویدیم و تند تند باهم در زدیم امیرحسین با ترس درو باز کرد با دیدن ما نفس راحتی کشید و گفت: - چتونه مگه سر... سریه هلش دادیم کنار که بقیه حرف تو دهن ش ماسید. درو باز کردیم و امیرعلی مامان شو صدا کرد رفتیم تو پذیرایی و امیرعلی چادر رو داد دستش مادرش و گفت: - مامان چادر باران افتاد تو جوب. مامان ش سریع گرفت یه تشت اب پر کرد اول چند بار با اب شستش بعد هم دوباره تشت و پر کرد چادر رو گذاشت توش با چند تا مایع و گذاشت بمونه. ناراحت گفتم: - تمیز می شه؟ دستشو دور شونه ام انداخت و سمت پذیرایی رفت و گفت: - معلومه دختر گلم واسه چی ناراحتی؟ لب زدم: - اخه خیلی دوسش دارم. با مهربونی گفت: - قربونت برم من که یادگارد مادرت زهرا رو انقدر دوست داری اره عزیزم پاک پاک می شه نگران نباش. سری تکون دادم که امیرعلی سمتم اومد و گفت: - باران بریم بالا وسایل مو از اتاقم جمع کنیم. لب زدم: - چرا؟ امیرعلی گفت: - خوب دیگه ازدواج کردیم باید بریم خونه خودمون باید وسایل مو ببریم. گیج بهش نگاه کردم و گفتم: - مگه این ازدواج صوری نیست؟ امیرعلی گفت: - چرا هست ولی فعلا که زن و شوهریم برای طلاق هم که ما هر دلیلی بیاریم دادگاه حکم 6 ماه زندگی کنار هم رو می ده بعد اگه بازم سازش نبود طلاق بلاخره که این ۶ ماه باید کنار هم زندگی کنیم بریم وسایل مو جمع کنم. رفت سمت پله ها که بهت زده گفتم: - خوب تو که پلیسی بهش بگو اینا عملیات بوده. امیرعلی گفت: - پلیسم ولی کاراگاه بازی که نیست هر چیزی روش خودشو داره عزیز من.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 پوفی کشیدم و مادر جون گفت: - برو عزیزم. سری تکون دادم و دنبال امیرعلی راه افتادم. در اتاق شو باز کرد و اول وایساد من برم داخل. شال مو درست کردم و گفتم: - اتاق توعه خودت اول برو. با لبخند گفت: - خانوما مقدم ترن. ابرویی بالا انداختم و رفتم تو. نگاه مو دور تا دور اتاق چرخوندم. تم شیری و ابی! یه کتابخونه بزرگ با کلی کتاب ابرویی بالا انداختم و گفتم: - این همه کتاب و می خونی،؟ درو بست و گفت: - اره خوب تازه می خوام از اول برای تو بخونم مطمعنم خوشت میاد. روی صندلی چوبی نشستم و گفتم: - من با کتاب خوندن میونه خوبی ندارم. امیرعلی چند تا کارتون از بالای کمد اورد و گفت: - قول می دم علاقه مند بشی نمی خوای کمکم کنی؟ سری تکون دادم و گفتم: - فقط گفته باشم من توی کارکردن حرفه ای نیستم. امیرعلی کارتون رو باز کرد و گفت: - کاری نداره فقط کتاب ها رو از قفسه در بیار بزار تو کارتون همین. سری تکون دادم ردیف اول دوم و خالی کردم اما قدم به ردیف سوم نمی رسید امیرعلی داشت لباس هاشو جمع می کرد و گاهی ام برای من داستان شهدایی می گفت. صداش کردم: - امیرعلی من قدم نمی رسه به طبقه های بالا. امیرعلی سر چرخوند نگاهی به من بعد کمد کرد و گفت: - بزار اونا رو من جمع می کنم تو بشین خسته شدی . سمت ش رفتم و گفتم: - نه خسته نیستم من قاب و بقیه وسایل و جمع می کنم. باشه ای گفت وسایل روی میز و جمع کردم در کشوی میز و باز کردم که دیدم چند تا عکسه. برشون داشتم و روی صندلی نشستم با دیدن اولین عکس پخش زمین شدم و بلند بلند می خندیدم. امیرعلی با تعجب نگاهم کرد ببینه به چی دارم اینطور قهقهه می زنم سمتم اومد و عکس و توی دستم دید خودشم خنده اش گرفت. عکس سربازی ش بود که کچل کرده بود و جلوی دوربین وایساده بود. به عکس نگاه کردم دوباره و خنده ام اوج گرفت. وای خدا خیلی بامزه بود. امیرعلی لبخندی به خندیدن ام زد و گفت: - چه عجب من خنده تورو دیدم. لبخندی به حرف زدم و گفتم: - خودمم نمی دونم دقیق چطور می خندم حتی یه عکس با لبخند یا خنده هم ندارم. با لبخند نگاهم کرد و گفت: - قول می دم کنار من همیشه بخندی. بعد هم برگشت و بقیه وسایل و گذاشت توی کارتون. منظور حرف ش دقیقا چی بود؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 یعنی چی قول می دم همیشه پیش من بخندی؟ مگه قراره همیشه پیشش باشم؟ بهش نگاه کردم که لبخند به لب داشت وسایل کنار پاتختی رو توی جعبه می زاشت. ناخوداگاه از تصور اینکه قراره همیشه پیشم باشه لبخند روی لبم اومد. با صدای مرددی گفتم: - یعنی قراره همیشه پیشم باشی؟ جوابمو نداد صاف شد و گفت: - بهتره بریم شام بخوریم حتما مامان منتظرمونه. سمت در رفت که گفتم: - ولی جواب حرف من این نبود. وایساد برگشت نگاهم کرد و گفت: - اگه مذهبی بشی اره. لب زدم: - اگه نشم؟اگه نشم بازم منو می خوای؟ نفسی تازه کرد و گفت: - من تورو دوست دارم هر طور که باشی اما مذهبی خیلی زیباتری با وقار تری تو انگار ساخته شدی برای حجاب و متانت. از ابراز یهویی ش شکه شدم! اصلا فکر نمی کردم این حرف رو بزنه! نگران منتظر واکنش من بود زدم زیر خنده. با تعجب نگاهم کرد که گفتم: - شوخی می کنی دیگه؟ شوکه گفت: - معلومه که نه! خنده از لبم پاک شد واقعا نمی دونستم چی باید بگم. بلند شدم و گفتم: - بریم شام خاله منتظرمه. اومدم از کنارش رد بشم که با حرف ش مجبورم کرد سر جام وایسم: - تو منو دوست نداری؟ معلومه که داشتم اون تنها فرد زندگیم بود که من باهاش ارتباط گرفته بودم باهاش حالم خوب بود تونست منو بشناسه و از همه مهم تر منو داشت به سمت راهی می برد که تهش نور بود. اما اگه الان می گفتم اره پرو می شد پس گفتم: - باید فکر کنم. اومدم برم که دست گذاشت و درو بست به در تکیه داد بهش نگاه کردم تا بیینم چشه از جیب ش یه جعبه در اورد و بازش کرد گرفت جلوم - یه انگشتر دخترونه با عقیق سرخ! در نگاه اول عاشقش شدم و گفتم: - هییع چقدر خوشکله. خواستم برش دارم که دست امیرعلی زود تر بهش رسید و برش داشت دستم تو راه موند اورد سمتم نگاهی بهش انداختم و دستمو جلو بردم که توی انگشتم گذاشت. با خوشحالی بهش نگاه کردم حسابی بهم می یومد. امیرعلی با لبخند نگاهم کرد و گفت: - همیشه فکر می کردم همسرم یه دختر چادری ساکت و مظلومه. با اخم بهش نگاه کردم یعنی می خواست بگه من بدم؟ با دیدن اخمم خنده ای کرد و گفت: - اما متوجه شدم هیچکس رو نمی تونم به اندازه تو دوست داشته باشم حتی اون همسر خیالی ساکت رو. لبم به خنده باز شد اما با یاداوری حرف ش توی ماشین که گفت خوشحاله چون معموریت ش داره نتیجه می ده خنده از لبم پاک شد و گفتم: - پس اون حرف صبح ت چی بود؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 بهش زل زدم و منتظر نگاهش کردم سمت تختش رفت و نشست به کنارش اشاره کرد و گفت: - بشین بهت بگم. نشستم کنارش و گفتم: - خوب بگو. امیرعلی با مکث گفت: - از همون روز اول که دیدمت جا خوردم راست شو بگم اصلا تاحالا دختر مثل تو ندیده بودم ظاهرت دخترونه لطیف به لطیفی برگ گل فکرت به اندازه یه تکاور یا ادم بزرگ طرز حرف زدنت مثل پسرای خیابونی و لاتی کارات بزرگانه چشات معصوم قلبت پاک و مهربون کلا منو راجب خودت گیج کرده بودی نمی تونستم شخصیتت رو درست و حسابی بشناسم تنها کاری که می تونستم بکنم که بهت نزدیک بشم و بشناسمت همین شبیهه خودت شدن بود مثل خودت حرف زدن کم کم که بیشتر باهات بودم فهمیدم بهت ظلم شده نشون می دی قوی هستی تا احد و ناسی نتونه اذیتت کنه اما از درون خیلی شکننده ای و زود ناراحت می شی تحمل نداری و این به خاطر درد هاییه که کشیدی!پولداری می تونستی مثل بقیه دخترای پولدار بخوری بریزی مهمونی بگیری و خیلی کارای دیگه و خودتو خراب کنی اما با اینکه توی همچین خاندانی بودی اما سالم موندی چون خودت خواستی پس با خودم گفتم بهتره یکم جاهای مذهبی ببرمت تا بیشتر بشناسمت و تو خوشت اومد انگار منتظر یه تلنگر بودی تا از گمراهی بیای توی راه راست و من واقعا شیفته ات شدم اولش باور نمی کردم اما واقعا همین طوره که می گم تو خاص ترین دختری که دیدم اما همش می ترسیدم اگه بهت بگم تو فکر کنی من مثل بقیه ام و ازم دوری کنی می خواستم متوجه نشی تا بتونم کنارم نگهت دارم دلیل تمام رفتار هام همین بود . تمام مدت توی چشمام خیره بود تا واکنش مو بیینه!