🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت63
#باران
نالان نگاهش کردم و طلبکارانه گفتم:
- وای ولم کن خسته ام چی می خوای از جون من.
امیرعلی با حرفام خنده اشو قورت داد و گفت:
- تو چرا انقدر تنبلی؟
با چشای گرد شده نگاهش کردم خم شدم کفش مو در اوردم که سریع دوید بره تو اشپزخونه کفش و پرت کردم و از اونجایی که خیلی نشونه گیریم عالی بود خواست بخوره تو سرش سرشو خم کرد خورد توی گلدون سنتی و هر دوافتادن و گلدون خورد شد.
امیرحسین داداش امیرعلی با تک خنده ای گفت:
- اخرین باقی مانده از جهیزیه مامان بود همه رو من و امیرعلی شکوندیم ست این گلدون و بابا اخری رو هم تو عالی شد.
مامان امیرعلی با صدای شکستن اومد توی سالن با دیدن گلدون به امیر حسین نگاه کرد و گفت:
- کار توعه؟
امیرحسین به من اشاره کرد و گفت:
- کار عروس دسته گلته خواست پسر تو بزنه تیرش خطا رفت .
خودمو مظلوم گرفتم و مامان امیرعلی گفت:
- فدای سرش خیره انشاءآلله.
امیرعلی دست به کمر گفت:
- بعله دیگه نو که میاد به بازار (به خودش و امیرحسین اشاره کرد و گفت:
- کهنه می شه دل ازار ما که می شکوندیم خیر نبود دختر گلتون که شکونده خیره این نامردی تمامه.
با چشای ریز شده نگاهش کردم و گفتم:
- عه اینجوریاس شازده باشه اگر من فردا با تو جایی اومدم اگه اومدم عروسی تا نیای نگی غلط کردم نمی بخشمت.
چشای امیرعلی گرد شد و گفت:
- بگم غلط کردم؟عمرا.
امیرحسین خندید که امیرعلی گفت:
- درد به چی می خندی؟
امیرحسین گفت:
- چون می دونم تهش می گی غلط کردم.
دست به سینه ابرویی بالا انداختم و با نیش باز نگاهش کردم که امیرعلی گفت:
- اگه من گفتم خرم.
#صبح
برای بار هزارم امیرعلی زد به در اتاق و گفت:.
- باران توروخدا بیا بریم دیر شد هزار تا کار دارم ارایشگاه منتظرته.
خیلی ریلکس گفتم:
- بگو غلط کردم تا بیام.
قفل درو بالا و پایین کرد و گفت:.
- حالا این درو باز کن باز نکنی می شکنم ش ها.
گفتم:
- بشکن در خونه خودتونه بعدشم درو می شکنی میای تو منو که به زور نمی تونی ببری.
بلند داد زد:
- مامان بیا عروس تو راضی کن.
مامانش هم داد زد:
- بگو غلط کردم کار و تمام کن.
بلند خندیدم و گفتم:
- یالا منتظرم وقتت داره می گذره.
امیرعلی گفت:
- باشه باران خانوم نوبت منم می شه غلط کردم خوبه حالا عروس خانوم عروس ننه ام می شی؟
درو باز کردم و گیج گفتم:
- ها؟
با ابرو های بالا رفته گفت:
- می گم بعله رو می دی انشاءالله عروس ننه من می شی؟راه می یوفتی بریم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- وسایل و برداشتی؟
سری تکون داد و گفت:
- اره بریم.
اومدیم بریم که مادر امیرعلی با اسپند اومد و دور سرمون چرخوند و قربون صدقه امون رفت که کلی ذوق کردم با خنده گفتم:
- وای مادرجون چنان خوشحالی و دور مون تاب می خوری حس می کنم دارم واقعی عروس می شم.
با این حرفم امیرعلی خیره نگاهم کرد و گفت:
- حالا مگه الکی داری عروس می شی؟
متعجب گفتم:
- ها؟
هیچی گفت و تا دم در رفتیم که امیرحسین از بالا داد زد:
- داداش.
امیرعلی برگشت و گفت:
- دیشب گفتی اگه بگم غلط کردم خرم.
قش قش خندیدم و امیرعلی یه دمپایی پرت کرد که جاخالی داد و گفت:
- بیا همه داداش دارن منم داداش دارم از خواب پا شده بیاد اینو بهم بگه مامان بیا این امیرحسین و ادب کن.
مامانش گفت:
- برو دیگه پسری لوس مگه دیرتون نشده؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت64
#باران
با خنده با امیرعلی بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
نگاهمو به امیرعلی دوختم و گفتم:
- امیرعلی چه حسی داری که می خوای داماد بشی؟
امیرعلی حرکت کرد و گفت:
- حس خوب!
به وجد اومدم و چرخیدم سمتش و گفتم:
- به خاطر اینکه داری شوهر من می شی؟
با خوشحالی گفت:
- نه چون دارم این عملیات و تمام می کنم بلاخره شر کلی ادم بد قراره پاک بشه از روی زمین و خودش کلی صواب داره و این عملیات تمام بشه یه نفس راحتی می کشم و بعدش هم سرهنگ می شم!
کلا خورد تو ذوقم و فهمیدم هیچکس توی این دنیا من باعث خوشحالیش نیستم و نخواهم بود.
لبخند روی لبم خشکید و صاف نشستم اهان ی زیر لب گفتم.
من به چی فکر می کردم و اون به چی فکر می کرد!
نباید هم خوشحال باشه که شوهر من می شی اخه کی از من خوشش میاد؟خودش یه بار قبلا بهم گفته بود نه شرم دارم نه حیا نه حجاب نه هیچی من احمق بودم فکر کردم خوشحالیش به خاطر اینکه من دارم زن ش می شم از چی من باید خوشش بیاد اخه!
بغض توی گلوم نشسته بود و داشت خفه ام می کرد.
جدیدا زیاد دارم گریه می کنم و ضعیف شدم و اصلا خوب نیست.
امیرعلی منو در مقابل حرف ها و واکنش هاش ضعیف کرده بود منو وابسته خودش کرده بود و حالا این من بودم که باز باید بسوزم و دم نزنم.
به سختی سعی می کردم بغض مو قورت بدم تا باز سنگ روی یخ نشم.
جلوی ارایشگاه وایساد که سریع پیاده شدم.
صندوق و زد و پیاده شد خودم سریع وسایل و بلند کردم که گفت:
- بزار کمکت کنم.
عقب رفتم و گفتم:
- نه نمی خواد برو خداحافظ.
برگشتم و سمت ارایشگاه رفتم که صدام کرد:
- باران چیزی شده؟
بدون اینکه برگردم گفتم:
- نه.
در ارایشگاه رو باز کردم به سختی و داخل رفتم.
سلامی به منشی کردم و دو نفر اومدن کمکم وسایل و ازم گرفتن.
بعد اینکه لباس هامو عوض کردم روی صندلی مخصوص نشستم و ارایشگر دست به کار شد.
بقیه عروس هایی که توی سالن بودن از خوشحالی روی پای خودشون بند نبودن همراه هاشون دورشون می گشتن و فقط می تونستم ببینم و حسرت بخورم.
با صدای ارایشگر به خودم اومدم:
- عروس خانوم به چی فکر می کنی اینجور اشک لبالب چشات رو پر کرده ارایش ت خراب می شه
به درک که خراب می شه مگه واسه کسی مهمه؟من مثل بقیه عروس ها نه داماد عاشقی دارم که بخواد منتظرم باشه و از زیبایی م به وجد بیاد نه خانواده و ای که مشتاق دیدنم باشه پس خراب بشه به جهنم.
ارایشگر گفت:
- خانواده ات نیومدن عزیزم؟
لب زدم:
- مردن.
تسلیت ی گفت و بعد کلی اماده شدم لباس مو با کمک شون پوشیدم.
همیشه توی بچگی که این لباس و می دیدم کلی ذوق می کردم یه روز منم با عشق می پوشمش و از خوشحالی روی پای خودم بند نمی شم و حالا اون روز رسیده بود و از بی کسی و ناراحتی اروم و قرار نداشتم.
گفتن داماد اومد بلند شدم و از ارایشگاه بیرون اومدم توی حیاط منتظرم بود.
کلی چهره اش خندون بود گل و داد دستم و گفت:
- خوشکل شدی.
اگه قبل اون حرف صبح می گفت شاید الان می تونستم لبخند بزنم اما بدتر دلم گرفت فقط نگاهش کردم تنها چیزی که نیاز داشتم برم یه جای دور یه جایی که هیچکس نباشه مخصوصا امیرعلی و یه دل سیر گریه کنم.
لبخند ش مهو شد و گفت:
- لنز ها اذیتت می کنه؟اخه چشات پر اشک شده.
ای کاش می تونستم بهش بگم عشق تو اذیتم می کنه!
اره دوست دارم امیرعلی خیلی زیاد شاید خیلی وقته دوست دارم از همون روز اول که اومدی توی زندگیم اخه تو اولین ادم زندگیمی که تو اومدی سمتم تو منو خواستی و بعد من فهمیدم همش یه بازیه! و من مهره ی اصلی بازی که هر کی رسید یه پیچ و تابی بهش داد.
ای کاش نمی یومدی امیرعلی من درد به اندازه کافی داشتم حالا درد توهم تحمیل شد بهشون.
لب زدم:
- اره بریم.
و خودم زود تر راه افتادم فیلم بردار دم در بود بی توجه بهش درو باز کردم و نشستم درو بستم و زل زدم به جلو.
امیرعلی سوار شد و حرکت کرد.
سرمو به اینه تکیه دادم و زل زدم به خیابون های تهران و ادم هاش.
امیرعلی گفت:
- نچسب به شیشه ارایش ت پاک می شه!
زمزمه کردم:
- به درک.
لب زد:
- چیزی گفتی؟
با صدای بلند تری گفتم:
- گفتم بزار پاک بشه مهم نیست.
امیرعلی مردد گفت:
- ولی عروس ها که حساس ان و مدام هی چک می کنن مبادا ارایش شون خراب شده باشه.
پوزخندی زدم و گفتم:
- عروس ها حساس ان مبادا ارایش شون خراب بشه توی چشم داماد زشت باشن یا جلوی فک و فامیل ولی من نه عروس واقعی ام نه داماد واقعی دارم و نه خانواده پس مهم نیست خراب بشه.
امیرعلی گفت:
- از حرف صبح ام ناراحت شدی؟
لب زدم:
- تو فقط راست شو گفتی حقیقت هم تلخه! منم به تلخی عادت دارم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت65
#باران
امیرعلی خواست چیزی بگه که گفتم:
- خواهش می کنم بس کن نمی خواد دلیل بیاری حرف های الکی بزنی تاحال من خوب بشه دل منو با وعده و عید خوش کنی من می دونم تو منو دوست نداری من اون دختری که می خوای نیستم و همه ی این چیز ها به خاطر عملیاتته می دونم می دونم می دونم اصلا من کیم که تو بخوای به من اهمیت بدی منو خانواده خودم نخواستن تو بخوای؟اینکه یه ادمی منو نخواد این عجیب نیست چون تاحالا هیچکس نخواسته این که یکی پیدا بشه بگه منو می خواد عجیبه!خواهش می کنم تمام ش کن چیزی نگو.
ساکت شد و با اخم به جلو نگاه می کرد.
نفس هاس عمیق پی در پی می کشیدم تا بغض م فروکش کنه اما مگه بیخ گلوی من رو ول می کرد؟
رسیدیم باغ برای عکاسی.
عکاس که اوضاع ما رو دید جلو نیومد جلوی لباس مو بالا گرفتم و یه طرف باغ و گرفتم رفتم وقتی از امیرعلی دور شدم روی چمن نشستم و زانو هامو بغلم کردم اما با این لباس پفی سخت بود واقعا.
ای کاش زمان زود تر بگذره و امروز هم تمام بشه!
سرمو روی پاهام گذاشتم و چشامو بستم.
خیلی خسته ام به یه خواب عمیق نیاز دارم شاید یه خوابی که اصلا بیدار نشم!
روی چمن دراز کشیدم و چشامو بستم که خوابم برد.
#امیرعلی
همین که رسیدیم پیاده شد و ازم دور شد.
حرف هاش همه بوی غم می داد وحشتناک هم بوی غم می داد دلم می خواست همدم ش باشم حداقل من همدم ش باشم ولی گند می زنم فقط همدم که نیستم هیچ نمک روی زخم فقط.
دنبال ش رفتم که دیدم مثل بچه ها سرشو روی پاش گذاشت و بعد هم دراز کشید و خواببد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت66
#باران
با صدای امیرعلی چشم باز کردم.
نشستم و بهش نگاه کردم هوا تاریک شده بود.
لب زد:
- بریم داره دیر می شه.
بی حرف سری تکون دادم و بلند شدم بی حوصله دنبال ش راه افتادم که درو برام باز کرد نشستم و لباس مو جمع کردم درو بست و سوار شد.
حرکت کرد و مدام زیر چشمی بهم نگاه می کرد.
بی حوصله از شیشه به بیرون نگاه می کردم و به من بود الان فقط می رفتم توی اتاقم و می خوابیدم.
با رسیدن مون به تالار نمایش شروع شد.
مهمون ها جلو اومدن و امیرعلی پیاده شد با بقیه دست داد و طبق رسم دست اقاخان رو بوسید.
ای لعنت به شب اول قبرت اقا خان که جز بدی کاری نکردی!
من که حتی جلو هم رفتم و بعد از اینکه کلی جلومون رقصیدن اجازه دادن بریم داخل.
همه دورمون حلقه زدن و وادارمون کردن حداقل دست همو بگیریم و بازی کنیم.
امیرعلی نگاهش به من بود و من نگاهم به زمین.
نمی دونم چقدر گذشت اما اصلا متوجه گذر زمان نبودم.
حال ادم که خوب نباشه هیچی خوب نیست!
دستای امیرعلی رو ول کردم و گفتم:
- خسته شدم.
از بین بقیه بیرون اومدم و سمت جایگاه رفتم نشستم و چشامو بستم.
با صدای کشیده شدن صندلی چشامو باز کردم امیرعلی کنارم نشست و نگاهی بهم انداخت.
بی توجه به جلو چشم دوختم که گفت:
- خسته ای؟
با دستام خودمو بغل کردم و گفتم:
- مهم نیست.
وقتی دید اصلا حوصله حرف زدن باهاشو ندارم ساکت شد و دیگه تا اخر مراسم حرفی نزد فقط مدام نفس شو سنگین رها می کرد و نگاهم می کرد.
اخمام به شدت توی هم رفته بود و دلم می خواست پاشم دیجی رو خفه کنم تا این اهنگ های مزخرف و قطع کنه!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت67
#باران
به هر سختی بود تحمل کردم تا اخر شب که سوار ماشین شدیم و از بقیه همون جلوی تالار خداحافظ ی کردیم.
من که پیش کسی نرفتم اما امیرعلی اینجا رایان بود و باید نقش بازی می کرد پس از همه خداحافظ ی کرد و اومد سوار شد حرکت کرد.
ماشین و توی خونه مادرش اینا پارک کرد و پیاده شدیم.
حالم از همه چی مخصوصا این لباس عروس بهم می خورد.
این تاج این لباس این دسته گل همه چی.
در خونه رو امیرعلی باز کرد و داخل رفتیم.
خونه شلوغ تر از همیشه بود و این مهمون های جدید رو من نمی شناختم.
سلامی کردم که همه متعجب بهمون نگاه کردن آلبته مهمون های جدید چون بقیه خبر داشتن.
در سطل اشغال توی سالن و وا کردم و دست گل و انداختم داخلش.
امیرعلی گفت:
- دست گل و چرا می ندازی؟
سمت اتاق رفتم و گفتم:
- چون نیازی بهش ندارم.
در اتاق بستم و لباس عوض کردم به اندازه ای که امیرعلی پول خرج من کرده بود از پول ها جدا کردم با یه مقدار ببشتر که کم نباشه کوله امم روی دوشم انداختم لباس عروس و پول ها رو بلند کردم با بقیه چیزا از اتاق بیرون اومدم گذاشتم رو مبل و رو به مادر امیرعلی گفتم:
- خاله این لباس و بنداز تو سطل لطفا توی این سطل جا نمی شه با این تاج و تور هاش نمی دونم هر کاری باش می کنی کن.
بهت زده گفت:
- این پول رفته جاش اخه چرا می خوای بندازیش؟
بی حوصله گفتم:
- نمی دونم خودتون هر کاری می خواید باهاش انجام بدید.
پول ها رو سمت امیرعلی گرفتم و گفتم:
- تمام پول هایی که خرج کردی برامه یه مقدار هم اضافه گذاشتم چیزی از قلم نیوفته .
فقط نگاهم کرد که گفتم:
- باتوام.
لب زد:
- نمی خواد قبلا هم گفتم.
گفتم:
- عا پول بیمارستان و یادم رفت.
از کوله ام در اوردم و روی اینا گذاشتم و گفتم:
- تکمیل شد.
روی میز گذاشتم و سمت مادرش رفتم:
- خاله جون مرسی بابت این مدت خیلی زحمت کشیدی ببخشید مزاحم شدم.
بهت زده نگاهم کرد و گفت:
- یعنی چی خاله کجا من شام درست کردم.
لبخند زوری زدم و گفتم:
- ممنون خاله اشتها ندارم باید برم دیگه کار دارم.
رو به امیرعلی گفتم:
- احتمالا فردا بهت زنگ بزنن که بری برای سند ها بهم زنگ بزن که بیام فعلا.
اومدم برم که امیرعلی بلند شد و گفت:
- می دونم با حرفم ناراحتت کردم ببخشید اشتباه شد.
پوزخندی به خودم زدم برگشتم و گفتم:
- مهم نیست حقیقت و گفتی.
گفت:
- می خوای کجا بری؟
برگشتم دوباره و گفتم:
- اون دیگه به خودم ربط داره.
با جمله ای که گفت اعصابم بهم ریخت:
- ولی تو زن منی باید بدونم کجا می ری.
با عصبانیت چند قدم جلو اومدم و توی روش وایسادم درحالی که صدام از خشم می لرزید گفتم:
- من زن تو نیستم من هیچی هیچکس نیستم اگه زن ت بودم مهم بودم به جای اون حرف ت توی ماشین باید اسمی از منم می بود اما نبود چرا چون من سوری زن توام چون تو از من خوشت نمیاد چون من مذهبی نیستم اصلا من هیچی نیستم نه منو گول بزن نه خودتو حقیقت مثل روز روشنه .
برگشتم و با عصبانیت از خونه بیرون اومدم و لحضه اخر شنیدم که مادرش گفت:.
- دخترم چش شده؟
امیرعلی گفت:
- من ناخواسته اذیت ش کردم!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت68
#باران
از خونه بیرون زدم هنوز چند قدم نرفته بودم که در خونه شتاب باز شد و امیرعلی زد بیرون با دیدنم نفس راحتی کشید سمتم قدم برداشت که نفس پر حرصی کشیدم و شروع کردم به دویدن تا گم و گورم کنه.
همین که دید قصد ام چیه اونم پشت سرم شروع کرد به دویدن.
با این کوله و دوو چند تا نایلون باهام نمی دونستم اونجور که باید بدو ام.
با دیدن یه ماشین سریع پشتش پناه گرفتم و با نفس نفس نشستم چشامو بستم و تند تند نفس کشیدم خوب که اروم شدم نفس هام کند تر شد اینو حس می کنم اما هنوز صدای نفس کشیدن تند تند ام می یومد.
جوری که شک کردم صدای نفس های من باشه چشامو باز کرد و سریع کنارمو نگاه کردم که دیدم امیرعلی نشسته و داره نفس نفس می زنه.
با چشای گشاد شده نگاهش کردم که گفت:
- چقد تند می دویی راست می گن هر چی ریزه پیزه تر فرز تر حالا چرا دویدی؟
وای خدایا من با این کنه چیکار کنم!
عصبی نگاهش کردم و گفتم:
- تو نمی خوای بری خونتون؟
بهم نگاه کرد و گفت:
- والا ما دیدیم هر کی زن می گیره دست زن شو می گیره می بره خونه خودش نمی ره خونه باباش منم الان اومدم دست تو رو بگیرم بریم خونه خودمون.
با مسخرگی نگاهش کردم و گفتم:
- نمکدون برو خودتو بساب به خیار.
با لبخند گفت:
- مگه ادم جز اینکه زن ش تعریف ش بده چیز دیگه ای هم می خواد؟
یکی از پلاستیک ها رو زدم تو سرش و گفتم:
- برو گمشو بابا.
که دیدم یه چیزی از پلاستیک افتاد تو جوب.
با مکث همزمان هر دو خم شدیم توی جوب که دیدم چادرمه!
انگار اتیشم زده باشه فقط جیغ کشیدم:
- چادرررررررررررررررررررم.
امیرعلی هول زده چادر رو از تو جوب در اورد فقط یه قسمتی ش خیس شده بود و جوب ش لجن نداشت.
اما بازم انگار می خواستم دق کنم خیلی دوسش داشتم و مهم تر اینکه اصلا نپوشیده بودمش.
با عصبانیت به امیرعلی زل زدم که گفت:
- اروم باش خوب اروم اروم الان می ریم خونه قشنگ می شوریش باشه؟فقط باید سریع بریم خونه تا بو نمونه روش با شمارش من بدو باشه؟1 2 3
هر دو سمت خونه دویدیم و تند تند باهم در زدیم امیرحسین با ترس درو باز کرد با دیدن ما نفس راحتی کشید و گفت:
- چتونه مگه سر...
سریه هلش دادیم کنار که بقیه حرف تو دهن ش ماسید.
درو باز کردیم و امیرعلی مامان شو صدا کرد رفتیم تو پذیرایی و امیرعلی چادر رو داد دستش مادرش و گفت:
- مامان چادر باران افتاد تو جوب.
مامان ش سریع گرفت یه تشت اب پر کرد اول چند بار با اب شستش بعد هم دوباره تشت و پر کرد چادر رو گذاشت توش با چند تا مایع و گذاشت بمونه.
ناراحت گفتم:
- تمیز می شه؟
دستشو دور شونه ام انداخت و سمت پذیرایی رفت و گفت:
- معلومه دختر گلم واسه چی ناراحتی؟
لب زدم:
- اخه خیلی دوسش دارم.
با مهربونی گفت:
- قربونت برم من که یادگارد مادرت زهرا رو انقدر دوست داری اره عزیزم پاک پاک می شه نگران نباش.
سری تکون دادم که امیرعلی سمتم اومد و گفت:
- باران بریم بالا وسایل مو از اتاقم جمع کنیم.
لب زدم:
- چرا؟
امیرعلی گفت:
- خوب دیگه ازدواج کردیم باید بریم خونه خودمون باید وسایل مو ببریم.
گیج بهش نگاه کردم و گفتم:
- مگه این ازدواج صوری نیست؟
امیرعلی گفت:
- چرا هست ولی فعلا که زن و شوهریم برای طلاق هم که ما هر دلیلی بیاریم دادگاه حکم 6 ماه زندگی کنار هم رو می ده بعد اگه بازم سازش نبود طلاق بلاخره که این ۶ ماه باید کنار هم زندگی کنیم بریم وسایل مو جمع کنم.
رفت سمت پله ها که بهت زده گفتم:
- خوب تو که پلیسی بهش بگو اینا عملیات بوده.
امیرعلی گفت:
- پلیسم ولی کاراگاه بازی که نیست هر چیزی روش خودشو داره عزیز من.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت69
#باران
پوفی کشیدم و مادر جون گفت:
- برو عزیزم.
سری تکون دادم و دنبال امیرعلی راه افتادم.
در اتاق شو باز کرد و اول وایساد من برم داخل.
شال مو درست کردم و گفتم:
- اتاق توعه خودت اول برو.
با لبخند گفت:
- خانوما مقدم ترن.
ابرویی بالا انداختم و رفتم تو.
نگاه مو دور تا دور اتاق چرخوندم.
تم شیری و ابی!
یه کتابخونه بزرگ با کلی کتاب ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- این همه کتاب و می خونی،؟
درو بست و گفت:
- اره خوب تازه می خوام از اول برای تو بخونم مطمعنم خوشت میاد.
روی صندلی چوبی نشستم و گفتم:
- من با کتاب خوندن میونه خوبی ندارم.
امیرعلی چند تا کارتون از بالای کمد اورد و گفت:
- قول می دم علاقه مند بشی نمی خوای کمکم کنی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- فقط گفته باشم من توی کارکردن حرفه ای نیستم.
امیرعلی کارتون رو باز کرد و گفت:
- کاری نداره فقط کتاب ها رو از قفسه در بیار بزار تو کارتون همین.
سری تکون دادم ردیف اول دوم و خالی کردم اما قدم به ردیف سوم نمی رسید امیرعلی داشت لباس هاشو جمع می کرد و گاهی ام برای من داستان شهدایی می گفت.
صداش کردم:
- امیرعلی من قدم نمی رسه به طبقه های بالا.
امیرعلی سر چرخوند نگاهی به من بعد کمد کرد و گفت:
- بزار اونا رو من جمع می کنم تو بشین خسته شدی .
سمت ش رفتم و گفتم:
- نه خسته نیستم من قاب و بقیه وسایل و جمع می کنم.
باشه ای گفت وسایل روی میز و جمع کردم در کشوی میز و باز کردم که دیدم چند تا عکسه.
برشون داشتم و روی صندلی نشستم با دیدن اولین عکس پخش زمین شدم و بلند بلند می خندیدم.
امیرعلی با تعجب نگاهم کرد ببینه به چی دارم اینطور قهقهه می زنم سمتم اومد و عکس و توی دستم دید خودشم خنده اش گرفت.
عکس سربازی ش بود که کچل کرده بود و جلوی دوربین وایساده بود.
به عکس نگاه کردم دوباره و خنده ام اوج گرفت.
وای خدا خیلی بامزه بود.
امیرعلی لبخندی به خندیدن ام زد و گفت:
- چه عجب من خنده تورو دیدم.
لبخندی به حرف زدم و گفتم:
- خودمم نمی دونم دقیق چطور می خندم حتی یه عکس با لبخند یا خنده هم ندارم.
با لبخند نگاهم کرد و گفت:
- قول می دم کنار من همیشه بخندی.
بعد هم برگشت و بقیه وسایل و گذاشت توی کارتون.
منظور حرف ش دقیقا چی بود؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت70
#باران
یعنی چی قول می دم همیشه پیش من بخندی؟
مگه قراره همیشه پیشش باشم؟
بهش نگاه کردم که لبخند به لب داشت وسایل کنار پاتختی رو توی جعبه می زاشت.
ناخوداگاه از تصور اینکه قراره همیشه پیشم باشه لبخند روی لبم اومد.
با صدای مرددی گفتم:
- یعنی قراره همیشه پیشم باشی؟
جوابمو نداد صاف شد و گفت:
- بهتره بریم شام بخوریم حتما مامان منتظرمونه.
سمت در رفت که گفتم:
- ولی جواب حرف من این نبود.
وایساد برگشت نگاهم کرد و گفت:
- اگه مذهبی بشی اره.
لب زدم:
- اگه نشم؟اگه نشم بازم منو می خوای؟
نفسی تازه کرد و گفت:
- من تورو دوست دارم هر طور که باشی اما مذهبی خیلی زیباتری با وقار تری تو انگار ساخته شدی برای حجاب و متانت.
از ابراز یهویی ش شکه شدم!
اصلا فکر نمی کردم این حرف رو بزنه!
نگران منتظر واکنش من بود زدم زیر خنده.
با تعجب نگاهم کرد که گفتم:
- شوخی می کنی دیگه؟
شوکه گفت:
- معلومه که نه!
خنده از لبم پاک شد واقعا نمی دونستم چی باید بگم.
بلند شدم و گفتم:
- بریم شام خاله منتظرمه.
اومدم از کنارش رد بشم که با حرف ش مجبورم کرد سر جام وایسم:
- تو منو دوست نداری؟
معلومه که داشتم اون تنها فرد زندگیم بود که من باهاش ارتباط گرفته بودم باهاش حالم خوب بود تونست منو بشناسه و از همه مهم تر منو داشت به سمت راهی می برد که تهش نور بود.
اما اگه الان می گفتم اره پرو می شد پس گفتم:
- باید فکر کنم.
اومدم برم که دست گذاشت و درو بست به در تکیه داد بهش نگاه کردم تا بیینم چشه از جیب ش یه جعبه در اورد و بازش کرد گرفت جلوم
- یه انگشتر دخترونه با عقیق سرخ!
در نگاه اول عاشقش شدم و گفتم:
- هییع چقدر خوشکله.
خواستم برش دارم که دست امیرعلی زود تر بهش رسید و برش داشت دستم تو راه موند اورد سمتم نگاهی بهش انداختم و دستمو جلو بردم که توی انگشتم گذاشت.
با خوشحالی بهش نگاه کردم حسابی بهم می یومد.
امیرعلی با لبخند نگاهم کرد و گفت:
- همیشه فکر می کردم همسرم یه دختر چادری ساکت و مظلومه.
با اخم بهش نگاه کردم یعنی می خواست بگه من بدم؟
با دیدن اخمم خنده ای کرد و گفت:
- اما متوجه شدم هیچکس رو نمی تونم به اندازه تو دوست داشته باشم حتی اون همسر خیالی ساکت رو.
لبم به خنده باز شد اما با یاداوری حرف ش توی ماشین که گفت خوشحاله چون معموریت ش داره نتیجه می ده خنده از لبم پاک شد و گفتم:
- پس اون حرف صبح ت چی بود؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت71
#باران
بهش زل زدم و منتظر نگاهش کردم سمت تختش رفت و نشست به کنارش اشاره کرد و گفت:
- بشین بهت بگم.
نشستم کنارش و گفتم:
- خوب بگو.
امیرعلی با مکث گفت:
- از همون روز اول که دیدمت جا خوردم راست شو بگم اصلا تاحالا دختر مثل تو ندیده بودم ظاهرت دخترونه لطیف به لطیفی برگ گل فکرت به اندازه یه تکاور یا ادم بزرگ طرز حرف زدنت مثل پسرای خیابونی و لاتی کارات بزرگانه چشات معصوم قلبت پاک و مهربون کلا منو راجب خودت گیج کرده بودی نمی تونستم شخصیتت رو درست و حسابی بشناسم تنها کاری که می تونستم بکنم که بهت نزدیک بشم و بشناسمت همین شبیهه خودت شدن بود مثل خودت حرف زدن کم کم که بیشتر باهات بودم فهمیدم بهت ظلم شده نشون می دی قوی هستی تا احد و ناسی نتونه اذیتت کنه اما از درون خیلی شکننده ای و زود ناراحت می شی تحمل نداری و این به خاطر درد هاییه که کشیدی!پولداری می تونستی مثل بقیه دخترای پولدار بخوری بریزی مهمونی بگیری و خیلی کارای دیگه و خودتو خراب کنی اما با اینکه توی همچین خاندانی بودی اما سالم موندی چون خودت خواستی پس با خودم گفتم بهتره یکم جاهای مذهبی ببرمت تا بیشتر بشناسمت و تو خوشت اومد انگار منتظر یه تلنگر بودی تا از گمراهی بیای توی راه راست و من واقعا شیفته ات شدم اولش باور نمی کردم اما واقعا همین طوره که می گم تو خاص ترین دختری که دیدم اما همش می ترسیدم اگه بهت بگم تو فکر کنی من مثل بقیه ام و ازم دوری کنی می خواستم متوجه نشی تا بتونم کنارم نگهت دارم دلیل تمام رفتار هام همین بود .
تمام مدت توی چشمام خیره بود تا واکنش مو بیینه!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت72
#باران
حالا نوبت من بود که باهاش رک و رو راست باشم!
شاید واقعا زندگی داره روی خوش شو که هیچ وقت فکر نمی کردم وجود داشته باشه رو بهم نشون می داد.
لب تر کردم و توی چشماش زل زدم :
- من نمی دونم دوست داشتن چیه!چون نه مهر پدر دختری دیدم نه مادر دختری نه با پسری بودم ولی همین قدر می دونم که وقتی بهم توجه نمی کنی وقتی به این فکر می کنم که به فکر من نیستی به فکر پرونده اتی اتیش می گیرم!دلم می خواد بمیرم انگار که اخر زندگیمه وقتی دوری دلم برات تنگ می شه توی فکرمی هر دقیقه و فکر می کنم این همون عشقه چون خیلی متفاوته و برای اولین باره نسبت به یکی این احساس و دارم و یه چیز دیگه هم هست!
با لبخند تماشاگر من و حرفام بود با همون رفتار اروم و خونسرد و مهربون همیشه اش منتظر نگاهم کرد و گفت:
- چی؟دوست دارم چیز ناگفته ای نمونه.
مردد بودم بگم یا نه! اما بلاخره که چی:
- عشق با تمام خوبی ش یه بدی هم داره اونم اینکه اگه بخوای بری بخوای ولم کنی تو هم مثل خا..
با حرف ش وادارم کرد ساکت بشم:
- این حرف و همین جا تمام کن دوست ندارم ادامه بدی حتی!تو مرام من دل بستن هست ولی دل کندن نه!مخصوصا از تو!و یه چیزی بهت بگم اگر اگر من دل تو شیکوندم حق کشتن منو داری خوب؟
اینو می گم که بفهمی من تنهات نمی زارم.
لبخندی زدم و ته دلم به وجودش قرص شد!
شاید حالا می تونستم یه لبخند از اعماق وجودم روی لبم بیارم یه لبخند واقعی.
در باز شد و همزمان سر هردوتامون چرخید سمت در خاله بود مامان امیرعلی با لبخند به هردومون نگاه کرد وگفت:
-شام یخ کرد نمیاین؟
امیرعلی گفت:
- چرا مامان جون الان با عروس خانوم میایم.
بلند شد و مامانش بهش نگاه کرد و گفت:
- عروس منه دیگه مگه نه؟
امیرعلی چشماشو باز و بسته کرد که مادر جون سمتم اومد و محکم منو توی بغلش گرفت و گفت:
- قربونت برم فرشته ی اسمونی خوش اومدی به خانواده ما عزیز دلم.
ازم جدا شو و گونه ام بوسید دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و زل زدم بهم و گفت:
- من ارزو داشتم دختر داشته باشم تا لوس بارش بیارم و هر چی خواست براش فراهم کنم تو از دخترم هم عزیز تری قول می دم چیزی برات کم ک کثر نزارم مادر.