🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت70
#باران
یعنی چی قول می دم همیشه پیش من بخندی؟
مگه قراره همیشه پیشش باشم؟
بهش نگاه کردم که لبخند به لب داشت وسایل کنار پاتختی رو توی جعبه می زاشت.
ناخوداگاه از تصور اینکه قراره همیشه پیشم باشه لبخند روی لبم اومد.
با صدای مرددی گفتم:
- یعنی قراره همیشه پیشم باشی؟
جوابمو نداد صاف شد و گفت:
- بهتره بریم شام بخوریم حتما مامان منتظرمونه.
سمت در رفت که گفتم:
- ولی جواب حرف من این نبود.
وایساد برگشت نگاهم کرد و گفت:
- اگه مذهبی بشی اره.
لب زدم:
- اگه نشم؟اگه نشم بازم منو می خوای؟
نفسی تازه کرد و گفت:
- من تورو دوست دارم هر طور که باشی اما مذهبی خیلی زیباتری با وقار تری تو انگار ساخته شدی برای حجاب و متانت.
از ابراز یهویی ش شکه شدم!
اصلا فکر نمی کردم این حرف رو بزنه!
نگران منتظر واکنش من بود زدم زیر خنده.
با تعجب نگاهم کرد که گفتم:
- شوخی می کنی دیگه؟
شوکه گفت:
- معلومه که نه!
خنده از لبم پاک شد واقعا نمی دونستم چی باید بگم.
بلند شدم و گفتم:
- بریم شام خاله منتظرمه.
اومدم از کنارش رد بشم که با حرف ش مجبورم کرد سر جام وایسم:
- تو منو دوست نداری؟
معلومه که داشتم اون تنها فرد زندگیم بود که من باهاش ارتباط گرفته بودم باهاش حالم خوب بود تونست منو بشناسه و از همه مهم تر منو داشت به سمت راهی می برد که تهش نور بود.
اما اگه الان می گفتم اره پرو می شد پس گفتم:
- باید فکر کنم.
اومدم برم که دست گذاشت و درو بست به در تکیه داد بهش نگاه کردم تا بیینم چشه از جیب ش یه جعبه در اورد و بازش کرد گرفت جلوم
- یه انگشتر دخترونه با عقیق سرخ!
در نگاه اول عاشقش شدم و گفتم:
- هییع چقدر خوشکله.
خواستم برش دارم که دست امیرعلی زود تر بهش رسید و برش داشت دستم تو راه موند اورد سمتم نگاهی بهش انداختم و دستمو جلو بردم که توی انگشتم گذاشت.
با خوشحالی بهش نگاه کردم حسابی بهم می یومد.
امیرعلی با لبخند نگاهم کرد و گفت:
- همیشه فکر می کردم همسرم یه دختر چادری ساکت و مظلومه.
با اخم بهش نگاه کردم یعنی می خواست بگه من بدم؟
با دیدن اخمم خنده ای کرد و گفت:
- اما متوجه شدم هیچکس رو نمی تونم به اندازه تو دوست داشته باشم حتی اون همسر خیالی ساکت رو.
لبم به خنده باز شد اما با یاداوری حرف ش توی ماشین که گفت خوشحاله چون معموریت ش داره نتیجه می ده خنده از لبم پاک شد و گفتم:
- پس اون حرف صبح ت چی بود؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت71
#باران
بهش زل زدم و منتظر نگاهش کردم سمت تختش رفت و نشست به کنارش اشاره کرد و گفت:
- بشین بهت بگم.
نشستم کنارش و گفتم:
- خوب بگو.
امیرعلی با مکث گفت:
- از همون روز اول که دیدمت جا خوردم راست شو بگم اصلا تاحالا دختر مثل تو ندیده بودم ظاهرت دخترونه لطیف به لطیفی برگ گل فکرت به اندازه یه تکاور یا ادم بزرگ طرز حرف زدنت مثل پسرای خیابونی و لاتی کارات بزرگانه چشات معصوم قلبت پاک و مهربون کلا منو راجب خودت گیج کرده بودی نمی تونستم شخصیتت رو درست و حسابی بشناسم تنها کاری که می تونستم بکنم که بهت نزدیک بشم و بشناسمت همین شبیهه خودت شدن بود مثل خودت حرف زدن کم کم که بیشتر باهات بودم فهمیدم بهت ظلم شده نشون می دی قوی هستی تا احد و ناسی نتونه اذیتت کنه اما از درون خیلی شکننده ای و زود ناراحت می شی تحمل نداری و این به خاطر درد هاییه که کشیدی!پولداری می تونستی مثل بقیه دخترای پولدار بخوری بریزی مهمونی بگیری و خیلی کارای دیگه و خودتو خراب کنی اما با اینکه توی همچین خاندانی بودی اما سالم موندی چون خودت خواستی پس با خودم گفتم بهتره یکم جاهای مذهبی ببرمت تا بیشتر بشناسمت و تو خوشت اومد انگار منتظر یه تلنگر بودی تا از گمراهی بیای توی راه راست و من واقعا شیفته ات شدم اولش باور نمی کردم اما واقعا همین طوره که می گم تو خاص ترین دختری که دیدم اما همش می ترسیدم اگه بهت بگم تو فکر کنی من مثل بقیه ام و ازم دوری کنی می خواستم متوجه نشی تا بتونم کنارم نگهت دارم دلیل تمام رفتار هام همین بود .
تمام مدت توی چشمام خیره بود تا واکنش مو بیینه!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت72
#باران
حالا نوبت من بود که باهاش رک و رو راست باشم!
شاید واقعا زندگی داره روی خوش شو که هیچ وقت فکر نمی کردم وجود داشته باشه رو بهم نشون می داد.
لب تر کردم و توی چشماش زل زدم :
- من نمی دونم دوست داشتن چیه!چون نه مهر پدر دختری دیدم نه مادر دختری نه با پسری بودم ولی همین قدر می دونم که وقتی بهم توجه نمی کنی وقتی به این فکر می کنم که به فکر من نیستی به فکر پرونده اتی اتیش می گیرم!دلم می خواد بمیرم انگار که اخر زندگیمه وقتی دوری دلم برات تنگ می شه توی فکرمی هر دقیقه و فکر می کنم این همون عشقه چون خیلی متفاوته و برای اولین باره نسبت به یکی این احساس و دارم و یه چیز دیگه هم هست!
با لبخند تماشاگر من و حرفام بود با همون رفتار اروم و خونسرد و مهربون همیشه اش منتظر نگاهم کرد و گفت:
- چی؟دوست دارم چیز ناگفته ای نمونه.
مردد بودم بگم یا نه! اما بلاخره که چی:
- عشق با تمام خوبی ش یه بدی هم داره اونم اینکه اگه بخوای بری بخوای ولم کنی تو هم مثل خا..
با حرف ش وادارم کرد ساکت بشم:
- این حرف و همین جا تمام کن دوست ندارم ادامه بدی حتی!تو مرام من دل بستن هست ولی دل کندن نه!مخصوصا از تو!و یه چیزی بهت بگم اگر اگر من دل تو شیکوندم حق کشتن منو داری خوب؟
اینو می گم که بفهمی من تنهات نمی زارم.
لبخندی زدم و ته دلم به وجودش قرص شد!
شاید حالا می تونستم یه لبخند از اعماق وجودم روی لبم بیارم یه لبخند واقعی.
در باز شد و همزمان سر هردوتامون چرخید سمت در خاله بود مامان امیرعلی با لبخند به هردومون نگاه کرد وگفت:
-شام یخ کرد نمیاین؟
امیرعلی گفت:
- چرا مامان جون الان با عروس خانوم میایم.
بلند شد و مامانش بهش نگاه کرد و گفت:
- عروس منه دیگه مگه نه؟
امیرعلی چشماشو باز و بسته کرد که مادر جون سمتم اومد و محکم منو توی بغلش گرفت و گفت:
- قربونت برم فرشته ی اسمونی خوش اومدی به خانواده ما عزیز دلم.
ازم جدا شو و گونه ام بوسید دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و زل زدم بهم و گفت:
- من ارزو داشتم دختر داشته باشم تا لوس بارش بیارم و هر چی خواست براش فراهم کنم تو از دخترم هم عزیز تری قول می دم چیزی برات کم ک کثر نزارم مادر.
- نمیدانم منظورت از بزرگ شدن چیست.
+ خودم هم نمیدانم.
- شاید بزرگ شدن یعنی اینکه دیگر از چیزی تعجب نکنی.!🙂