eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
110 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.3هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و هیئتی..😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍 -چیکار میکنی دختر؟ -دارم طراحی میکنم. -اوووو بده ببینم چی کشیدی. -هنوزنکشیدم. تازه میخواستم شروع کنم. -یعنی نیم ساعته اینجا نشستی داری فکر میکنی؟ ابروهاشو داد بالا و اروم گفت: _یا تو فکر یاری؟ با ابروهاش به کمیل اشاره کرد که مشتی به بازوش زدم خندید و گفت: _منکه میدونم دوسش داری!! _هیییس نرگس،بقیه میشنون! -خوب بشنون!میخوای برم به خودشم بگم،جرم که نکردی کمیل شوهرته دیگه. خواست داد بزنه که گفتم: _نه نرگس خواهش میکنم خندید و با شیطنت برگه ی نقاشیمو برداشت، سعی کردم ازش بگیرم ولی از دستم فرار کرد و با خنده بهش نگاه کرد: _اووووو که داشتی تازه شروع میکردی، نامرد رو نکرده بودی اینقدر هنرمندی برم بهش نشون بدم! خواست سمت کمیل بره که بازوشو گرفتم: _نرگسسس؟؟ ابروهاشو بالا داد و گفت: _پس باید بیای باهامون بازی کنی! _چشممم،نقاشیم تموم شه میام! با لودگی گفت: _ای شیطوووووون! دوباره تو بازوش زدم و خندیدم جدی گفت: _میخوام یه چیزی رو بهت بگم؟ منتظر بهش نگاه کردم: _سعی کن بهش بفهمونی دوسش داری از وقتی اومدیم مشهد کمیل خداروشکر خیلی بهتر شده، الان به نظرم دیگه وقتشه همه چی رو دور بریزین و به فکر خودتون باشید. ولی خوب اگه تو روی خوش نشون بدی مطمئنم کمیلم خیلی خوب میشه باهات. به زمین نگاه کردم که گفت: _خجالتو بزار کنار،به فکر زندگیت باش تو که خداروشکر تو این مدت فهمیدم دختر خوبی هستی حالا پدرت هرکاری کرده که به تو ربطی نداره. با بغض گفتم: _هرچقدرم بد باشه پدرمه،دلم میخواد بدونم داره چیکار میکنه! دستمو گرفت و گفت: _عزیزم فعلا صلاح نیست در مورد پدرت چیزی بگی، اول سعی کن قلب کمیلو بدست بیاری بعدش دوتا اشک بریزی واسه پدرت حله میبرتت ببینش! از لحنش خندم گرفت که صدایی گفت: تو گوش هم چی پچ پچ میکنین میخندین، در گوشی تو جمع کار زشتیه محمد بود، که نرگس در جوابش گفت: _حرفای شخصی بود! -ما که از قدیم زمون دیدیم خواهرشوهر و زنداداش گیسای همو بکشن شما اینطوری گل میگید و گل میشنوین ما در تعجبیم! _وا -والا خندیدم و گفتم: _نکنه شما دوست دارید ما دعوا کنیم، محمد دستشو گاز گرفت و گفت: _من غلط کنم. کمیل صداش زد: _محمد؟محمد؟ باز کجا گذاشتی رفتی بیا مواظب گوشتا باش. محمد شونه هاشو بالا انداخت و گفت: _اقا داداشتون خیلی بمن زور میگه، خوبه یکی دو ماه ازم بزرگتره ها گوشت تنمو ریخته تو این مدت. -محمد! -چشم اقایی اومدم. روبه ما گفت: _برم تا طلاقم نداده! دوتایی خندیدیم که نرگس گفت: _این محمدم دیوونس ها،مثل بچه ها میمونه گفتم: _تو راس میگی. -میخوای تلافی کنی. شونه هامو مثل محمد بالا انداختم که خندید. ناگهان توپ زیر پای ما افتاد که نجمه سوتی زد و گفت: _بفرس بیاد. نرگس با ژست خاصی پاشو برد عقب و توپو محکم شوت کرد که در همون حین چون محمد داشت برای اتیش کبابا رو به رومون چوب جمع کرد،توپ محکم خورد توسرش هممون خندیدیم که دستشو رو سرش گذاشت و عصبی گفت: _کار کدومتون بود؟؟ نجمه با اشاره ی چشم گفت"کار نرگس بود" محمد نگاهی به نرگس که از خجالت سرشو پایین انداخته بود و میخندید انداخت، قیاقه ی جدی و شاکیش باز شد و گفت: _ععع اشکال نداره، میخواین اینوری بشینم این ور سرمم با توپ منور کنید!
اینم رمان تقدیم نگاه زیباتون💜☺️
700.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به آرزو... تکه ای از روحم...🫂🫀
🤎💜🩵💙💚💛🧡🩷
نهج البلاغه امیرالمومنین حکمت۳۳⭐️