eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
110 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟ بِاللّه که زنده بودن ما، شاهکار ماست .
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزاداری دسته معروف «بنی عامر» در بین الحرمین با نماد
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌پریشانیم از این غم ها ، دَمی اما پشیمان نه ! : ) ❤️‍🩹
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موشک بالستیک تو قلب موکب های عراقی موکب . .😄✨
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عـشــــق‌تـــویــی‌پـســــرفـــاطـــمه 💔 : )))
854.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا نرفته ای شوق رفتن داری، تا رفته ای شوق مردن ! .
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 لبخندی به صورت مادر جون زدم و گفتم: - شما همین جوریش هم این مدت برای من کم و کثر نزاشتید امیدوارم من قدرتون رو بدونم. قربون صدقه ام رفت و هر سه تایی توی اشپزخونه اومدیم. مادر جون پاش به اشپزخونه نرسید عروسم عروسم ش شروع شد و بقیه با لبخند بهمون نگاه کردن. روی میز شام نشستیم و مشغول شدیم. اما ذهنم درگیر شده بود! با صدای امیرعلی بهش نگاه کردم که گفت: - سه ساعته دارم صدات می کنم باران چیزی شده؟ از جام پاشدم که بقیه با تعجب نگاهم کردن با حال پریشونی گفتم: - امیرعلی. بلند شد و نگران گفت: - حالت خوبه؟ به صندلی تکیه دادم و گفتم: - یه چیزی این وسط درست نیست تو توی این مدت نقش تو خوب بازی نکردی طرف من بودی از اول ش هم منو انتخاب کردی ولی باز خانواده همه جوره باهات کنار اومدن بیش از حد انتظار باهات کنار اومدن و به من هم اسیبی نرسوندن و من تمام این مدت ذهنم درگیر تو بود و این و دیر فهمیدم امیرعلی اگر این چیزی که من باشه میگم اونا می خوان ما رو از بین ببرن اصلا فهمیدن. امیرعلی پریشون شد و گفت: - چی داری می گی؟ لب زدم: - این خونه در مخفی داره؟ امیرعلی لب زد: - اره. با مکث گفتم: - فقط سریع هر چی مهمه بردارین فرار کنید سرییییییع. با جیغی که زدم امیرعلی سریع همه رو بلند کرد سریع مدارک مهم و چیزای مهم و جمع کردن یه اتوبوس قدیمی حیاط پشتی خونه بود امیرعلی رو به پدرش گفت: - بابا این هنوز کار می کنه؟ پدرش اره ای گفت سوار شدیم و فوری از خونه بیرون زدیم. سرمو بین دستام گرفتم مادرجون با نگرانی گفت: - توروخدا به منم بگین چی شده دارم سکته می کنم. سرمو بلند کردم و گفتم: - من حالم خوب نبود این چند وقت درست فکر نکردم فقط می دونم اگه توی اون خونه می موندیم یا امشب یا فردا همه کشته می شدیم! رو به پدر امیرعلی یه ادرس دادم گفتم: -لطفا برین اینجا امنه! امیرعلی گفت: - ولی اگه قرار نیست همه چیز رو به من نام بکنن چطور شکست شون بدیم؟ لب زدم: - اون همه مدرک توی فیلم و عکس و شنود هایی که روز اول بهت دادم هست یه مدرک هم دارم که کارشون رو تمام کنه همین فردا شب! امیرعلی گفت: - از چی حرف می زنی؟ نگاهمو از کف اتوبوس به امیرعلی دوختم و گفتم: - شیشه!هشیش. گوشی مادر جون زنگ خورد با نگرانی گفت: - اکرم خانومه همسایمون. به مادر جون نگاه کردم و گفتم: - حتم دارم می خواد بگه خونه اتیش گرفته! مادر جون جواب داد که اکرم خانوم با گریه گفت: - وای صدیقه جون زنده این کجای خونه این الان اتش رسانی می رسه صدیقه جون الهی بمیرم برات. مادرجون بهت زده بهم نگاه کرد که نفس راحتی کشیدم و گفتم: - خدا بهمون رحم کرد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 مادر جون با حال پریشونی گفت: - ما خونه نیستیم ..هیچکس خونه نیست. اکرم خانوم نفس راحتی کشید و بعد چند دقیقه قطع کرد. اشک از چشمام سر خورد پایین و گفتم: - اگر دیرتر هوشیار میشدم امروز همه به خاطر من می رفتن زیر خروار ها خاک. امیرعلی با لحن اسوده ای گفت: - تو نه به خاطر من رایان قلابی. که گوشیم زنگ خورد اقا بزرگ بود با امیرعلی نگاه کردم که گفت: - بزن روبلند گو. زدم روی بلند گو و اقا بزرگ گفت: - از روز اول می دونستم اون مدرک رایان من نیست!رایان من از خون من بود مطیع امر من نمی رفت یه عفریته رو بگیره که!به هر دری زدم که بفهمم چی شده و بلاخره یکی از ادم های رایان پیدا شد که بگه چه بلایی سر رایان اومده و دست تو و اون پلیس قلابی رو شد!می خواستی کل اموال و بزنم به نامت و بدبختم کنی اره؟کور خوندی برای جبران این مدت که زندگی مو بهم ریختی دو تا خبر بد برات دارم اول اینکه خانواده اون رایان قلابی یعنی شوهر تو همین چند دقیقه پیش فرستادم رو هوا و طبق این بمب که من گذاشتم 10 ثانیه دیگه هم خونه شما می ره رو هوا یعنی تو و رایان قلابی 1.2.3.4.5.6.7.8.9. به ده نرسیده قطع کردم. امیرعلی بهم نگاه کرد نفس ها توی سینه ی همه حبس شده بود. یکم فکر کردم و گفتم: - نباید بفهمه ما زنده ایم تا فردا شب کار شو یکسره کنیم باید فکر کنه همه ی ما مرده این این تلفن ش هم ظبط شد. امیرعلی سری تکون داد و گفت: - اگه تو نبودی معلوم نبود چه بلایی سر ما می یومد شاید الان فقط یه خاستگار سوخته ازمون باقی می موند تو نحس نیستی باران تو رحمتی نعمتی خود شانسی! لبخندی زدم و گفتم: - اولین بار همچین حرفی می شونم واقعا خوشحالم شدم باورم شد نحس نیستم! به خونه که رسیدیم امیرعلی از رو در پرید و در رو باز کرد ماشین و داخل بردیم و بقیه پیاده شدن. داخل رفتم که گفتم: - امیرعلی تو بمون. بقیه داخل رفتن و کنار حوض هر دو نشستیم. بی مقدمه گفتم: - طبق هک هایی که قبلا داشتم هر سه ماه یه بار دو تا کامیون شیشه و هشیش براشون میاد سخته حمل ش ولی با پول هر کاری می شه کرد سبیل این و اون و چرب می کنن تا بارشون سال به مقصد برسه حتی سر به نیستت هم می کنن من دوباره هک می کنم تاریخ و زمان شو به دست میارم و نیم ساعت قبل از بار چون همه اشون اتوی این کار دست دارن ما زنگ می زنیم بهشون به عنوان راننده اتوبوس و می گیم بار به مشکل خورده فقط از دست شما ساخته است و می کشونیمشون یه جا و وقتی همه جمع شدن تو همه رو دستگیر می کنی اینجور حکم همه اعدام می شه!حله؟ لب زد: - از کجا معلوم بیان؟ سری تکون دادم و گفتم: - این با من میان اینا فقط پول دارن ترسو تر از اون چیزی ان که فکر شو بکنی
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 وقتی جوابی از امیرعلی نشنیدم سر بلند کردم دیدم زل زده بهم سری تکون دادم و گفتم: -چیه؟چرا اینجوری نگاهم می کنی؟ امیرعلی یه لبخند غمگین روی لب هاش نشست و گفت: - اگه تو نبودی نمی شناختمت کمکم نمی کردی چه بلایی سرم می یومد؟امشب خانواده ام چی می شدن؟حتی اگه امشب جون سالم به در می بردن بعدش و می خواستن چیکار کنن؟حتما یه طور دیگه می مردن نه؟چون مدرکی نمی تونستم به دست بیارم. اشک هاش از روی چشم هاش سر خورد پایین و دستاشو جلوی صورت ش گرفت. احساس می کردم با اشک های اون کل وجود من اتیش می گیره! احساس می کردم یکی قلب مو گرفته توی چنگش و داره همین جور فشار می ده و مچاله اش می کنه! هر حسی که بود فقط می دونستم خیلی حس بدیه خیلی. شنیده بودم وقتی عاشق می شی هر خاری که پای عشقت فرو بره مثل اینکه خنجری به قلب تو فرو رفته باشه و حالا من داشتم با پوست و جون و استخون این حرف رو درک می کردم. با لحن ی که سعی می کردم از بغض نلرزه گفتم: - گریه نکن وقتی گریه می کنی من ضعیف می شم من از ضعیف شدن بدم میاد. نفس پر بغض رو رها کرد که اشک های بعدی با شدت بیشتری سر خوردن پایین و گفت: _ ای کاش زودتر پیدات می کردم حالا می فهمم که این عشق چیه که همه تشنه اشن! وقتی تو کنارمی مراقبمی دوسم داری حس می کنم یه ارتش ام جلوی تمام ادم های بد ذات احساس می کنم با بودن تو کنارم هیچکس نمی تونه منو بچزونه تو همون ادمی هستی که کل زندگیم بهش نیاز داشتم و دارم و خواهم داشت. و بیشتر گریه کرد! اشک های منم سر خورد روی صورتم و با صدا شروع کردم به گریه کردن. حرفاش اشکاش همه چیش باعث شده بود که اشک های منم راه خودشونو پیدا کنن و سر بخورن روی گونه هام. دستاشو از صورت ش برداشت و بهم نگاه کرد و گفت: - گریه نکن گریه هات وجود منو اتیش می زنه. با صدای دورگه ای که به خاطر گریه اینجور شده بود گفتم: - خودت کاری کردی من گریه کنم اشک های تو منو به گریه انداخته. اشک هاشو سریع پاک کرد و گفت: - باشه باشه گریه نمی کنم خوب گریه نکن عزیزم قربونت برم گریه نکن. به سختی جلوی خودمو گرفتم اشک هامو پاک کردم که با مهربونی نگاهم کرد و گفت: - وقتی گریه می کنی مظلوم تر از همیشه می شی میدونستی؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه چون من گریه نمی کنم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 وارد کارخونه شدیم همه رو دستبند زده بودن و از هر کدوم اصلحه گرفته بودن جرم حمل اصلحه غیرقانونی به پرونده اشون هم اضافه شد به البته اون کار های دیگه اشون که تمام مدارکش توی لب تاب منه! جلوی اقا بزرگ وایسادم سر بلند کرد و بهم نگاه کرد و با خشم گفت: - دختره ی عوضی. پوزخندی زدم خم شدم جلوش و گفتم: - خوب بیین خوب ببین کی داره خودتو و هفت جد خلافکار قمار باز ادم کش تونو نابود می کنه. امیرعلی کنارم ایستاد که صاف وایسادم و گفتم: - امیرعلی همسرمه می شناسی که؟رایان قلابی داشتم گول تو می خوردم اقا بزرگ همین دیشب به ذات کثیف ت پی بردم. با صدای بابا نگاهمو به اون دوختم: - از قدیم راست گفتن خون خون رو بر نمی داره همون روز که دخترم از خون و ریشه ام توی بیمارستان مرد نباید توی نحس رو جا تو با دخترم عوض می کردم تا فقط ابروی خاندان رو بخرم اگر اون روز توی نحس رو نمیاوردم جای دخترم قالب نمی کردم الان این اتفاق نمی افتاد. حس کردم سرم گیج رفت. چی داره می گه! به امیرعلی نگاه کردم و گفتم: - چی داره می گه؟ امیرعلی سمت ش رفت یقعه اشو گرفت بلندش کرد و گفت: - منظورت چیه؟ بابا خنده مضهکی کرد و گفت: - این عفریته نمک به حروم دختر من نیست دختر ما مرد من جاشو عوض کردم. با قدم های بی جون از کارخونه متروکه بیرون اومدم. توی ماشین نشستم و سرمو به داشبورد تکیه دادم. یعنی منو از خانواده ام جدا کرده بودن؟ یعنی من از ریشه اینا نبودم؟ چطور تونستن همچین کاری با من بکنن؟ صدای در ماشین اومد و امیرعلی نشست توی ماشین. سرمو از روی داشبورد بلند کردم و بهش نگاه کردم و ناباور گفتم: - دیدی چی گفت امیرعلی؟گفت من از خون ش نیستم امیرعلی. امیرعلی سری تکون داد و گفت: - اروم باش خانوم تازه باید خوشحال باشی. به صندلی تکیه دادم و گفتم: - منو دزدیده و ۱۸ ساله زندگی رو به من حروم کرد نه تنها منو بلکه خانواده واقعی مم رو هم عزادار کردن اونا الان فکر می کنن من مردم! امیرعلی گفت: - پیداشون می کنم صبح نشده پیداشون می کنم می دونی کدوم بیمارستان به دنیا اومدی؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره مامان قلابیم چند بار گفت خراب بشه بیمارستانی که من توش به دنیا اومدم بیمارستان سینا بود.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 فردا شب. بلاخره هک سیستم تمام شد و به امیرعلی که روی صندلی کنارم درحالی که سرش روی میز بود و خوابش برده بود نگاه کردم. انقدر استرس داشت که می تونم هک و انجام بدم یا نه که خواب ش برد. هک سختی بود و تقریبا از دیشب تاحالا دورش بودم. بدون اینکه بیدارش کنم از جام بلند شدم و توی حیاط رفتم و از در شیشه ای به داخل عمارت نگاه کردم که بقیه اونجا بودن. تلفن و براشتم و به تک تک بزرگ های خاندان که می دونستم یه کاره ای هستن توی این چرخه مواد مخدر زنگ زدم و تغیر صدا می دادم و تنها یک جمله می گفتم: -سلام ارباب شرمنده این وقت شب مزاحم شدم توی حمل بار امشب یه مشکلی پیش اومده که به خاطر شماست و فقط هم با اومدن شما حل می شه لطفا سریع خودتونو برسونید بیش تر از این نمی تونم صحبت کنم نمی خوام به گوش اقا بزرگ برسه که عصبی بشه. همه جمله کافی بود تا هر کدوم دست و پاشو گم کنه و یا هول و ولا بگه الان راه می یوفتم می ترسیدن سوتی داده باشن و اقا بزرگ سرشو بکنه زیر اب. تهشم به اقا بزرگ زنگ زدم و گفتم پسرات دسته گل به اب دادن و بار مشکل داره که با عصبانیت گفت الان راه می یوفته. پوزخندی زدم و قطع کردم. سریع امیرعلی رو بیدار کردم و گفتم: - پاشو بریم وقتشه همه سر قرارن فقط مونده تو بری و دستگیرشون کنی. امیرعلی یه تک زد به نیرو ها و گفت همه اماده ان. حرکت کردیم و خیلی زود رسیدیم جایی که کمین کرده بودیم از قبل. یه دید عالی و دقیق به کارخونه متروکه ی دور از شهر که خیلی وقت بود از کار افتاده بود و همه فکر می کردن از کار افتاده است اما در واقعه شده بود محل بسته بندی مواد اقا بزرگ. همیشه یه جوری کار ها رو راست و ریست و ماش مالی می کرد که کسی فکر شو نمی کرد ولی از اونجا که من یه فکر بهتر از فکر خودش داشتم همیشه از کار هاش خبر داشتم. کامیون ها از راه رسیدن. نیرو های مخفی اداره امیرعلی همه جا مستقر شده بودن و استتار کرده بودن. یه عالمه معمور یگان ویژه با اون لباس های مشکی . امشب کارت تمام بود اقا بزرگ. دو دقیقه بعد کامیون ها رفت تو و از اقا بزرگ گرفته تا پسراش و نوه هاش همه به نوبت اومدن و رفتن تو. اخری که رفت علامت دادم وقتشه و نیرو ها سریع از در و دیوار کار خونه بالا رفتن و وارد کارخونه شدن. به امیرعلی و سرهنگ نگاه کردم که چشم به راه خبر دستگیری و درست بودن محموله بودن. بعد از ۵ دقیقه که یک عمر گذشت خبر دستگیری و دست بودن محموله از بی سیم سرهنگ اطلاع داده شد و از خوشحالی بلند خندیدم. امیرعلی همون جا سجده شکر رفت سمت کارخونه رفتیم و حالا همه چیز تحت کنترل پلیس های یگان ویژه بود. با کشوندن همه اونا اینجا پای همه اشون گیر بود حسابی هم گیر بود. اگر دادگاه می خواست کم ترین حکم رو هم صادر کنه باز هم اعدام بود با این همه بار مواد مخدر.