🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت80
#باران
محکم هلش دادم عقب که همون پسره با خشم جلو اومد و داد کشید:
- هوییی چیکار می کنی دختری..
یکی خوابوندم توی گوشش که هنگ کرده نگاهم کرد و گفتم:
- بار اخرت باشه سر من داد بزنی.
رو به همون خانومه گفتم:
- من نیازی به ارث و میراث تو ندارم اونقدری دارم که بتونم کل خاندان تونو بخرم من فقط دنبال خانواده واقعی م می گشتم چون فکر می کردم بعد از18 سال سختی و درد و رنج و عذاب قراره یه خانواده گرم و صمیمی داشته باشم یه مادر که منو بغل بگیره.
با بغض دستمو به صورت ام گرفتم و گفتم:
- نه سیلی بزنه تو گوشم.
یه دختری جلو اومد و گفت:
- اگه راست می گی باید تست دی ان ای بدی من توی ازمایشگاه کار می کنم تخصص دارم می تونم همین الان انجام بدم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- انجام بده ولی بعدش که فهمیدین راست گفتم یه لحضه ام اینجا نمی مونم.
دختره گفت:
- خاله باربد بشینین معلوم می شه.
همون زن و پسر نشستن امیرعلی به صورت ام نگاه کرد و گفت:
- خوبی عزیزم؟
سری تکون دادم نشستم و گفتم:
- ای کاش اون مردک این دم اخری نمی گفت من بچه اش نیستم ای کاش یتیم بودم اصلا اصلا منو از پرورش گاه ای کاش می دزدید.
امیرعلی گفت:
- هیس این حرفا چیه اروم باش.
دختره برگشت و سوزن به دست بود.
استین مو بالا زدم و ازم خون گرفت.
کنار رفت و از مادرم یعنی خاله اش هم خون گرفت.
لب زدم:
- کی اماده می شه؟
توی دستگاه گذاشت و گفت:
- خیلی زود.
گوشی امیرعلی زنگ خورد با دیدن اسم مادرش جواب داد:
- سلام مامان جانم؟
.....
- دستگیر شدن مامان حدود دو ساعت پیش نگران نباش.
- .....
- اره قربونت برم عروس ت سالم کنارمه.
......
- میایم این دم اخری پدر باران گفت باران از خون اونا نیست توی بیمارستان تفنگ گذاشتن بالای سر رعیس بیمارستان که بی صر و صدا بچه ها رو عوض کنن یعنی بچه ی مرده ی خاندان ایزد یار و باران رو.
......
- رفتیم سراغ رعیس بیمارستان ادرس اینجا رو و داد و گفت مجبورش کردن پای مرگ و زندگی خودش و خانواده اش وسط بوده حالا اومدیم خونه خانواده ی باران شما بخوابین ما برمی گردیم.
.....
- خدانگهدار.
قطع کرد و گفت:
- مامان حسابی نگرانت بود گفته زودتر ببرمت خونه دلش برات تنگ شده.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت81
#باران
تا خواستم جواب شو بدم تلفن ش زنگ خورد لب زد:
- سرهنگه.
بلند شد و گفت:
- بشین تا برگردم.
و از عمارت بیرون رفت.
پا روی پا انداختم مثلا به خاندان ام نگاه کردم.
همه نگاه هاشون زوم بود روی من.
همون دختره با طعنه گفت:
- حالا تو واقعا راست گفتی دختر خاله منی؟
مثل خودش با طعنه گفتم:
- اره ولی ای کاش نبودم اصلا ای کاش نمی فهمیدم هیچوقت که جام عوض شده به همون خانواده نکبت قبلی م راضی ترم.
اخماش توی هم رفت که پوزخندی زدم و گفتم:
- در حدی نیستی که بخوای منو بچزونی خانوم دکتر.
در باز شد و امیرعلی اومد داخل.
کنارم نشست و گفت:
- دو تا خبر خوب برات دارم.
بهش نگاه کردم که گفت:
- اول اینکه تمام اموالی که به نام ت هست مال خودته و تمام اموالی که به نام پدر و مادر اصلی ت هم نیست طبق قول و قرارمون به نام ت می شه و خبر دوم اینکه به خاطر کار امشب ت سرهنگ گفته دو ماه باید بری اموزشی برای پلیسی و بعد با مقام سروان می ری توی اداره برای کار.
ناباور گفتم:
- الکی؟راست می گی؟
سری تکون داد و گفت:
- اره عزیزم می خوام جشن عروسی مون و جشن خانوم پلیس شدنت یکی باشه.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- ما که دیشب عروسی کردیم.
امیرعلی گفت:
- اون که نمایش بود همچیش فقط عقد ش راستکی بود یه عروسی واقعی با خانواده من و تو.
سری تکون دادم که با صدای دختره پوزخندی کنج لبم و غم ی کنج دلم نشست:
- خاله این دختر راست می گه.
همه کم مونده بود چشاشون بزنه بیرون از حدقه.
بلند شدم و گفتم:
- امیرعلی بریم کار ما اینجا تمامه.
بریدہ اَم زِ فراقت بگو چہ چاره ڪنم؟
چقدر به عڪس دو گنبد،فقط نظاره ڪنم؟
704.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و بغضی که هرشب تا کربلا پیاده میرود..
「﷽」
💌فرازی از وصیتنامه شهید:
خدایا گناههای من را ببخش، اشتباهاتم
را در رحمت و مغفرت خودت ببخش و تا
وقتیکه مرا نبخشیدی از این دنیا مبر🌱
تا وقتیکه راهم راه حق هست مرا بمیران. خدایا کمکم کن تا در راه تو قدم بردارم
و در راه تو جان بدهم♥️
من با خدای خود عهدی بستهام که تا
مرا نیامرزید مرا از این دنیا مبرد.
#شهیدبابکنوری🦋