🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت81
#باران
تا خواستم جواب شو بدم تلفن ش زنگ خورد لب زد:
- سرهنگه.
بلند شد و گفت:
- بشین تا برگردم.
و از عمارت بیرون رفت.
پا روی پا انداختم مثلا به خاندان ام نگاه کردم.
همه نگاه هاشون زوم بود روی من.
همون دختره با طعنه گفت:
- حالا تو واقعا راست گفتی دختر خاله منی؟
مثل خودش با طعنه گفتم:
- اره ولی ای کاش نبودم اصلا ای کاش نمی فهمیدم هیچوقت که جام عوض شده به همون خانواده نکبت قبلی م راضی ترم.
اخماش توی هم رفت که پوزخندی زدم و گفتم:
- در حدی نیستی که بخوای منو بچزونی خانوم دکتر.
در باز شد و امیرعلی اومد داخل.
کنارم نشست و گفت:
- دو تا خبر خوب برات دارم.
بهش نگاه کردم که گفت:
- اول اینکه تمام اموالی که به نام ت هست مال خودته و تمام اموالی که به نام پدر و مادر اصلی ت هم نیست طبق قول و قرارمون به نام ت می شه و خبر دوم اینکه به خاطر کار امشب ت سرهنگ گفته دو ماه باید بری اموزشی برای پلیسی و بعد با مقام سروان می ری توی اداره برای کار.
ناباور گفتم:
- الکی؟راست می گی؟
سری تکون داد و گفت:
- اره عزیزم می خوام جشن عروسی مون و جشن خانوم پلیس شدنت یکی باشه.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- ما که دیشب عروسی کردیم.
امیرعلی گفت:
- اون که نمایش بود همچیش فقط عقد ش راستکی بود یه عروسی واقعی با خانواده من و تو.
سری تکون دادم که با صدای دختره پوزخندی کنج لبم و غم ی کنج دلم نشست:
- خاله این دختر راست می گه.
همه کم مونده بود چشاشون بزنه بیرون از حدقه.
بلند شدم و گفتم:
- امیرعلی بریم کار ما اینجا تمامه.
بریدہ اَم زِ فراقت بگو چہ چاره ڪنم؟
چقدر به عڪس دو گنبد،فقط نظاره ڪنم؟
704.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و بغضی که هرشب تا کربلا پیاده میرود..
「﷽」
💌فرازی از وصیتنامه شهید:
خدایا گناههای من را ببخش، اشتباهاتم
را در رحمت و مغفرت خودت ببخش و تا
وقتیکه مرا نبخشیدی از این دنیا مبر🌱
تا وقتیکه راهم راه حق هست مرا بمیران. خدایا کمکم کن تا در راه تو قدم بردارم
و در راه تو جان بدهم♥️
من با خدای خود عهدی بستهام که تا
مرا نیامرزید مرا از این دنیا مبرد.
#شهیدبابکنوری🦋
˼همدانشگاهۍشهید˹
دخترےمیگفت:
منهمکلاسیبابکبودم.
خیلییییتونخشبودیمهممون...😶
اماانقدباوقاࢪبودکههمهدخترامیگفتند:
" ایننوریانقدسروسنگینهحتماخودش
دوسدختردارهوعاشقشه !" 😏
بعدمنگفتم:میرمازشمیپرسمتاتکلیفمون
ࢪوشنبشه..‼️
رفتمࢪودࢪࢪوپرسیدمگفتم :
" بابکنوریشماییدیگ ؟! "🙄
بابکگفت:"بفرمایید ."
گفتم:"چراانقدخودتومیگیری ؟!
چرامحلنمیدیبهدخترا؟! "
بابکیہنگاهپرازتعجبوشرمگینبهمکرد
وسریعࢪفتوواینستاداصلا!
بعدهاکشهیدشد ،
هموندختراومنفهمیدیم
بابکعاشقکیبودهکه
بہدختراومنمحلنمیداد...‼️🫠