همہ هستی من حضرت ارباب سلام
اۍ دلیلِ طپشِ این دلِ بیتاب سلام..🌱`
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا صاحبصبر
من دردمو به کی بگم؟😐😭🤌🏻
پزشکیان:خیلی چیزا میگیم عمل نمیکنیم🦦
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشماتو ببندو با یاد امام زمان از صفحه عکس بگیر🙂
هدایت شده از 𝙀𝙣𝙜𝙡𝙞𝙨𝙝 𝙎𝙥𝙖𝙧𝙠؛🏴
501.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو به زمین متصل کن 😂
•@Englishspark1•✨
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت82
#باران
امیرعلی بلند شد و گفت:
- مطمعنی؟
سمت در رفتم و گفتم:
- اره.
با صدای مامان واقعیم سر جام وایسادم:
- دوسال پیش بود یکی اومد همین حرف های تو رو زد من انقدر خوشحال شدم که تست دی ان ای ازش نگرفتم خودشو توی دلم جا کرد و بعد هم با چند تیکه زمینی که به نام ش زدم فرار کرد و اونجا بود فهمیدم همش نقشه بوده.
برگشتم و بهش نگاه کردم.
بلند شد و سمتم اومد و گفت:
- من شرمنده ی روی ماه اتم به خدا من اصلا باورم نمی شه دخترم زنده است من اشتباه کرد..
و بین راه زانو هاش شل شد افتاد زمین.
نمی دونم چی شد فقط سریع خودمو بهش رسوندم و دست شو گرفتم با نگرانی گفتم:
- مامان خوبی؟چیزی ت که نشد؟
سر بلند کردم که دیدم با چشمای اشکی داره بهم نگاه می کنه.
دستاشو باز کرد و گفت:
- نمیای بغل مادرت؟خیلی دلم برات تنگ شده مادر.
به امیرعلی نگاه کردم که با لبخند بهم نگاه کرد.
توی بغلش رفتم و حالا می تونستم درک کنم اغوش مادرانه یعنی چی!
همه دورم جمع شده بودن و هر کدوم با ذوق و اشک خودشو معرفی می کرد.
خدایا ممنونم ازت که منو به خانواده واقعیم رسوندی.
بعد از دوساعت امیرعلی بلند شد از پیش داداشم باربد و گفت:
- خانوم بریم؟
مامان دستشو دورم حلقه کرد و گفت:
- کجا برید؟تازه اومدید!
امیرعلی با لحن همیشه ملایمش گفت:
- والا دختر شما تازه عروس خانواده منه دیشب ازدواج کردیم که براتون توضیح دادم مادرم یه بند داره زنگ می زنه حالا من می برمش فردا با خانواده ام میارمش.
مامان با اینکه اصلا دلش نمی خواست ازش جدا بشم سری تکون داد و گفت:
- خیلی خب صبح زود منتظرتونم.
امیرعلی چشمی گفت و برگشتیم همون خونه ای که خانواده امیرعلی اونجا بودن.
همین که در سالن و باز کردم مادر امیرعلی از توی رخت خواب بلند شد سمتمون اومد و هر دوتامونو بغل کرد و بوسید.
خوبه دیگه الان دوتا خانواده دارم می تونم هی خودمو لوس کنم.
مادر جون گفت:
- چقدر دیر کردین دق کردم من خداروشکر که سالمید غذا خوردید؟
تازه یادمون اومد ما اصلا چیزی نخوردیم.
هر دو بهم نگاه کردیم و نه ای گفتیم.
مادر جون سمت اشپزخونه بردمون و گفت:
- حدس می زدم.
سفره پهن کرد برامون و گفت:
- من خیالم راحت شد شما بخورید بعد هم برید بخوابید.
سری تکون دادیم و شب بخیری گفتیم.
امیرعلی برام کشید و گفت:
- الان دوتا خانواده داری.
با نیش باز سری تکون دادم که گفت:
- اینجوری که شما نیش ت بازه یعنی یه فکر هایی توی سرته بریز بیرون.
با خنده گفتم:
- خوب منو شناختی جناب شوهر.
لقمه تو گلوش گیر کرد که ترسیده نگاهش کردم من انقدر هول شدم اب بهش ندادم خودش اب برداشت نفس راحتی کشید و دوباره بهم نگاه کرد که گفتم:
- چیه؟خوبی؟
سری تکون داد و گفت:
- گفتی شوهر خوشم اومد لقمه پرید تو گلوم.
وارفته نگاهش کردم و گفتم:
- امیرعلیییی داشتی خفه می شدی ها.
شونه ای بالا انداخت و گفت:
- چه کنم خوب یهویی شد مقصر تویی این جمله ها رو یهویی می گی ادم تعجب می کنه.
چپ چپی نگاهش کردم و گفتم:
- شام تو بخور.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت83
#باران
#صبح
داشتم اماده می شدم که بریم خونه خانواده من امیرعلی از روشویی بیرون اومد و گفت:
- می گم باران.
جانمی گفت که شروع کرد به سرفه کردن برگشتم بهش نگاه کردم از کنار پاتختی اب خورد و گفت:
- از دیشب تاحالا کمر بستی به کشتن من.
برگشتم سمت اینه و گفتم:
- باشه پس منم اصلا از این به بعد فقط امیرعلی خالی صدات می کنم.
کنارم وایساد و گفت:
- نه نه غلط کردم اصلا مرگی که با جملات تو باشه عجب مرگی بشه!
خنده ای کردم و دیونه ای گفتم.
به کمد تکیه داد و نگاهم کرد که گفتم:
- یه چیزی می خوای بگی مگه نه؟
سرشو به معنای اره تکون داد.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- خوب بگو.
تکیه اشو از کمد گرفت و اومد جلوم به دیوار و اینه تکیه داد و گفت:
- امیدوارم از حرفم منظور بد برداشت نکنی یعنی فکر نکنی حالا که ازدواج کردیم می خوام بهت زور بگم یا مطابق میل من رفتار کنی نه فقط می خوام اصلا یه سوال بپرسم چادر می زنی؟
بعد چند ثانیه دوباره گفت:
- اخه خودت گفتی بعد از عملیات می زنی.
سری تکون دادم و گفتم:
- اره خیلی دوست دارم چادر سر کنم همه جا با چادر برم جوری که من درک ش کردم یه چیز خیلی ارزشمنده که از مادر همه ی ما به دخترا و خانوما به ارث رسیده و ما باید با جون دل قبول ش کنیم تا عفت و حیای خودمون رو حفظ کنیم.
امیرعلی گفت:
قربونت برم من که انقدر درک ت بالاست.
لبخندی از سر ذوق زدم و امیرعلی از توی کمد یه چادر عبا دراورد بهت زده گفتم:
- خونه که سوخت همه وسایل سوخت چطور اینو اوردی؟
امیرعلی در کمد رو باز کرد همه وسایلم اینجا بود!
مبهوت نگاهش کردم که گفت:
- اتیش به طبقه های بالا نرسیده بود فقط پله ها رو سوخته بود یه چیزایی هم از بقیه اتاق ها مونده بود اتش نشانی ها زود رسیدن.
با ذوق وایسادم جلوش و گفتم:
- سرم کن.
اول یه روسری و ساق دست ابی ست بهم داد با گیره روسری پوشیدم و بعد
چادر رو پشتم برد و سرم کرد.
استین هاشو پوشیدم و جلوی اینه به خودم نگاه کردم با ذوق و خنده گفتم:
- وای خدا چقدر خانوم شدم وای امیر.
به ذوقم خندید و گفت:
- خانوم منی دیگه.
پشت چشمی براش نازک کردم که گفت:
- باران.
بهش نگاه کردم که خم شد دستمو بوسید متعجب بهش نگاه کردم و گفت:
- ممنون که پا گذاشتی به زندگیم.
دستشو فشردم و گفتم:
- و من ممنونم با تمام وجودم از تو که پا گذاشتی به زندگی سیاه سفید من و با وجود رنگارنگت رنگ پاشیدی به این زندگی بی رنگ و سرد من.