eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 امیرعلی بلند شد و گفت: - مطمعنی؟ سمت در رفتم و گفتم: - اره. با صدای مامان واقعیم سر جام وایسادم: - دوسال پیش بود یکی اومد همین حرف های تو رو زد من انقدر خوشحال شدم که تست دی ان ای ازش نگرفتم خودشو توی دلم جا کرد و بعد هم با چند تیکه زمینی که به نام ش زدم فرار کرد و اونجا بود فهمیدم همش نقشه بوده. برگشتم و بهش نگاه کردم. بلند شد و سمتم اومد و گفت: - من شرمنده ی روی ماه اتم به خدا من اصلا باورم نمی شه دخترم زنده است من اشتباه کرد.. و بین راه زانو هاش شل شد افتاد زمین. نمی دونم چی شد فقط سریع خودمو بهش رسوندم و دست شو گرفتم با نگرانی گفتم: - مامان خوبی؟چیزی ت که نشد؟ سر بلند کردم که دیدم با چشمای اشکی داره بهم نگاه می کنه. دستاشو باز کرد و گفت: - نمیای بغل مادرت؟خیلی دلم برات تنگ شده مادر. به امیرعلی نگاه کردم که با لبخند بهم نگاه کرد. توی بغلش رفتم و حالا می تونستم درک کنم اغوش مادرانه یعنی چی! همه دورم جمع شده بودن و هر کدوم با ذوق و اشک خودشو معرفی می کرد. خدایا ممنونم ازت که منو به خانواده واقعیم رسوندی. بعد از دوساعت امیرعلی بلند شد از پیش داداشم باربد و گفت: - خانوم بریم؟ مامان دستشو دورم حلقه کرد و گفت: - کجا برید؟تازه اومدید! امیرعلی با لحن همیشه ملایمش گفت: - والا دختر شما تازه عروس خانواده منه دیشب ازدواج کردیم که براتون توضیح دادم مادرم یه بند داره زنگ می زنه حالا من می برمش فردا با خانواده ام میارمش. مامان با اینکه اصلا دلش نمی خواست ازش جدا بشم سری تکون داد و گفت: - خیلی خب صبح زود منتظرتونم. امیرعلی چشمی گفت و برگشتیم همون خونه ای که خانواده امیرعلی اونجا بودن. همین که در سالن و باز کردم مادر امیرعلی از توی رخت خواب بلند شد سمتمون اومد و هر دوتامونو بغل کرد و بوسید. خوبه دیگه الان دوتا خانواده دارم می تونم هی خودمو لوس کنم. مادر جون گفت: - چقدر دیر کردین دق کردم من خداروشکر که سالمید غذا خوردید؟ تازه یادمون اومد ما اصلا چیزی نخوردیم. هر دو بهم نگاه کردیم و نه ای گفتیم. مادر جون سمت اشپزخونه بردمون و گفت: - حدس می زدم. سفره پهن کرد برامون و گفت: - من خیالم راحت شد شما بخورید بعد هم برید بخوابید. سری تکون دادیم و شب بخیری گفتیم. امیرعلی برام کشید و گفت: - الان دوتا خانواده داری. با نیش باز سری تکون دادم که گفت: - اینجوری که شما نیش ت بازه یعنی یه فکر هایی توی سرته بریز بیرون. با خنده گفتم: - خوب منو شناختی جناب شوهر. لقمه تو گلوش گیر کرد که ترسیده نگاهش کردم من انقدر هول شدم اب بهش ندادم خودش اب برداشت نفس راحتی کشید و دوباره بهم نگاه کرد که گفتم: - چیه؟خوبی؟ سری تکون داد و گفت: - گفتی شوهر خوشم اومد لقمه پرید تو گلوم. وارفته نگاهش کردم و گفتم: - امیرعلیییی داشتی خفه می شدی ها. شونه ای بالا انداخت و گفت: - چه کنم خوب یهویی شد مقصر تویی این جمله ها رو یهویی می گی ادم تعجب می کنه. چپ چپی نگاهش کردم و گفتم: - شام تو بخور.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 داشتم اماده می شدم که بریم خونه خانواده من امیرعلی از روشویی بیرون اومد و گفت: - می گم باران. جانمی گفت که شروع کرد به سرفه کردن برگشتم بهش نگاه کردم از کنار پاتختی اب خورد و گفت: - از دیشب تاحالا کمر بستی به کشتن من. برگشتم سمت اینه و گفتم: - باشه پس منم اصلا از این به بعد فقط امیرعلی خالی صدات می کنم. کنارم وایساد و گفت: - نه نه غلط کردم اصلا مرگی که با جملات تو باشه عجب مرگی بشه! خنده ای کردم و دیونه ای گفتم. به کمد تکیه داد و نگاهم کرد که گفتم: - یه چیزی می خوای بگی مگه نه؟ سرشو به معنای اره تکون داد. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - خوب بگو. تکیه اشو از کمد گرفت و اومد جلوم به دیوار و اینه تکیه داد و گفت: - امیدوارم از حرفم منظور بد برداشت نکنی یعنی فکر نکنی حالا که ازدواج کردیم می خوام بهت زور بگم یا مطابق میل من رفتار کنی نه فقط می خوام اصلا یه سوال بپرسم چادر می زنی؟ بعد چند ثانیه دوباره گفت: - اخه خودت گفتی بعد از عملیات می زنی. سری تکون دادم و گفتم: - اره خیلی دوست دارم چادر سر کنم همه جا با چادر برم جوری که من درک ش کردم یه چیز خیلی ارزشمنده که از مادر همه ی ما به دخترا و خانوما به ارث رسیده و ما باید با جون دل قبول ش کنیم تا عفت و حیای خودمون رو حفظ کنیم. امیرعلی گفت: قربونت برم من که انقدر درک ت بالاست. لبخندی از سر ذوق زدم و امیرعلی از توی کمد یه چادر عبا دراورد بهت زده گفتم: - خونه که سوخت همه وسایل سوخت چطور اینو اوردی؟ امیرعلی در کمد رو باز کرد همه وسایلم اینجا بود! مبهوت نگاهش کردم که گفت: - اتیش به طبقه های بالا نرسیده بود فقط پله ها رو سوخته بود یه چیزایی هم از بقیه اتاق ها مونده بود اتش نشانی ها زود رسیدن. با ذوق وایسادم جلوش و گفتم: - سرم کن. اول یه روسری و ساق دست ابی ست بهم داد با گیره روسری پوشیدم و بعد چادر رو پشتم برد و سرم کرد. استین هاشو پوشیدم و جلوی اینه به خودم نگاه کردم با ذوق و خنده گفتم: - وای خدا چقدر خانوم شدم وای امیر. به ذوقم خندید و گفت: - خانوم منی دیگه. پشت چشمی براش نازک کردم که گفت: - باران. بهش نگاه کردم که خم شد دستمو بوسید متعجب بهش نگاه کردم و گفت: - ممنون که پا گذاشتی به زندگیم. دستشو فشردم و گفتم: - و من ممنونم با تمام وجودم از تو که پا گذاشتی به زندگی سیاه سفید من و با وجود رنگارنگت رنگ پاشیدی به این زندگی بی رنگ و سرد من.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 توی ارایشگاه نشسته بودم و داشتم به خودم نگاه می کردم. این لباس عروس فرمالیته ی زیبای محجبه با یه دست گل صورتی! مامان و مادر امیر سر به سر هم می زاشتن و می خندیدن. با لبخند بهشون نگاه کردم. از جام بلند شدم و سمت شون رفتم. مامان دورم تاب خورد و اسپند دود کرد کل ارایشگاه بوی اسپند گرفته بود. مادر امیرعلی کل می زد و اسکناس روی سرم می ریخت. هر دوشونو بغل کردم و زدم زیر گریه. مامان سریع منو از خودش جدا کرد و گفت: - وای خدا داری گریه می کنی مامان جان؟ارایش ت خراب می شه عزیزم قربون اشکات برم چی شده عزیز دلم. مادر جون نشوندم روی صندلی و هر دوتاشون دو طرفم نشستن و مادر امیرعلی گفت: - چرا عروس خانوم گریه می کنه؟ اشک هامو پاک کردم و گفتم: - اشک شوقه اشک داشتن شماها اگر شما ها نبودید من نمی دونستم چطور باید زندگی کنم!اصلا زندگی بدون وجود خانواده معنایی نداره مخصوصا مادر های فرشته ای مثل شما توروخدا هیچ وقت من و امیرعلی رو تنها نزارید ما دق می کنیم. مامان توی بغلش گرفتمم و گفت: - دور اون چهره ات بشم که شبیهه فرشته ها شدی معلومه که تنهات نمی زارم من تو رو تازه پیدا کردم عزیزم. مادر جون هم پیشونی مو بوسید و گفت: - بعله دیگه عروس دیده تکه عزیزه فرصت و غنیمت شمرده گفته بزار خودمو لوس کنم. خندیدیم وبا اعتراض اسمشو صدا زدم: - مادررجون. جانمی گفت که منشی ارایشگاه گفت: - عروس خانوم اقاداماد اومده. بلند شدم و دوباره توی اینه به خودم نگاه کردم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 با مادر جون و مادرم روبوسی کردم و مامان گفت: - مراقب خودتون باشید رسیدید مشهد مراقب باشید ما رو هم دعا کنید. چشم ی گفتم و از ارایشگاه بیرون اومدم داداش باربد توی حیاط بود. با دیدنم لبخندی زد و سمتم اومد. توی همین مدت کم فهمیده بودم که کپی مامانه و خیلی مهربونه و البته خیلی منو دوست داره و مثل برادر مراقبمه. با لبخند در حالی که نظاره گره ام بود گفت: - اره دیگه دیر پیدات کردیم زود می خوای بری خونه شوهر نامردیه دیگه. با خنده گفتم: - نرم می ترشم ها. اخم کرد و گفت: - ترشی رو هر چی بیشتر بزاری بمونه خوشمزه تر می شه! خندیدم که گفت: - خوب دیگه بیا برو داماد زیاد منتظر مونده تو راه مراقب باشید اروم برید و برگردید. خداحافظ ی کردم و در ارایشگاه رو باز کردم رفتم بیرون. امیر علی که به در تکیه داده بود برگشت و با دیدنم لبخند زد و گفت: - به به سلام ملکه زیبایی بریم بانو؟ سری تکون دادم و گفتم: - سلام شاهزاده سوار بر اسب سفید بعله ملکه اتون اماده رفتنه. در ماشین رو باز کرد با دیدن پراید گفتم: - چرا با این بریم؟ دستی پشت گردن ش کشید و گفت: - یادته گفتم یه ماشین دارم خیلی خوشکله همینه. با خنده گفتم: - چی!شوخی می کنی؟ سری به عنوان منفی تکون داد و گفت: - نه ادم هر چی از مادیات دور تر باشه براش بهتره راحت دل از دنیا می کنه. با خنده نشستم ماشین و دور زد و نشست گفتم: - تاحالا سوار پراید نشدم جالبه. امیرعلی گفت: - حالا جالب تر هم می شه ماشین به این قشنگی. قش قش خندیدم و گفتم: - جوری که تو از این تعریف دادی من فکر کردم بنزی چیزی هست. امیرعلی دور زد و گفت: - یادته گفتی یه روز هم تو باید راننده من بشی گفتم اگه قسمت بشه چشم؟بفرما اولین باری که قسمت شد مصادف شد با روز عروسی مون. سری تکون دادم و گفتم: - کار خداست قربون ش برم کار هاش حرف نداره. امیرعلی یهو گفت: - راستی تو چرا دست گل رو بردی صبح با خودت؟اونو من باید میاوردم بهت می دادم. لب زدم: - وای یادم نبود. خندید و گفت: - حالا ا‌شکال نداره ما متفاوتیم. سری تکون دادم و گفتم: - اینم از داستان ما کجا شروع شد و کجا تمام شد! امیرعلی مولودی گذاشت و گفت: - کجا شو دیدی بانو تازه شروع ‌شده می خوام دفعه بعد که می ریم مشهد دو تا جوجه هم عقب باشه چهار تایی بریم. معترض گفتم: - امییرررررر چیز دیگه ای نمی خوای؟من بچه ام. با خنده گفت: - عه پس بچه بهم انداختن. با گل یکی زدم تو سرش که گفت: - وای مامان پسر تو روز دامادی کشتن. یکی دیگه زدم و گفتم: - حرف اضافی موقوف! چشم ی گفت و: - خانوم در داشبورد و باز کن. نگاهی بهش انداختم و باز کردم یه جعبه بود برداشتم و باز ش کردم یه حلقه با عقیق سبز که روش حک شده بود یا رقیه. و امیرعلی با لحن بامزی ای گفت: - خانوم خانوما عروس ننه ام می شی؟ با خنده بلند گفتم: - بعلههههه. امیرعلی هم صدای مولودی رو باز کرد و شروع کرد باهاش خوندن. خدایا فقط می خوام بگم که مننونم ازت اگر من خیلی جاها به کار هات شک کردم به بزرگی ت شک کردم منو ببخش من کوچیکم نمی فهمم ازت ممنونم برای این زندگی خودت هوای من و زندگیم و افراد زندگیم رو داشته باش.
گوشیمو بنده خراب شده بود🗿💔 نمی تونستم رمان رو بفرستم. شرمنده 🥺 رمان جدید و همین امشب میزارم✨
پایان مبارزه ماشهادت است...
° ⏳هرجاڪه رسیدی رفاقت مڪن ای دوست هر بی سروپا ، یار وفادار نگردد.. 🗞📎💛.!
"دوست دارم چادرت را دختر زیبای شهر با همین چادر که سر کردی معما میشوی؛🥲🤍
میگه‌کـه: الهم‌اخرجنی‌حُب‌دنیامِن‌قلبی!
خدایاخارج‌کن‌حُب‌دنیاروازقلب‌مَن:)
عجل الله بقیه الله ؛