eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 توی ارایشگاه نشسته بودم و داشتم به خودم نگاه می کردم. این لباس عروس فرمالیته ی زیبای محجبه با یه دست گل صورتی! مامان و مادر امیر سر به سر هم می زاشتن و می خندیدن. با لبخند بهشون نگاه کردم. از جام بلند شدم و سمت شون رفتم. مامان دورم تاب خورد و اسپند دود کرد کل ارایشگاه بوی اسپند گرفته بود. مادر امیرعلی کل می زد و اسکناس روی سرم می ریخت. هر دوشونو بغل کردم و زدم زیر گریه. مامان سریع منو از خودش جدا کرد و گفت: - وای خدا داری گریه می کنی مامان جان؟ارایش ت خراب می شه عزیزم قربون اشکات برم چی شده عزیز دلم. مادر جون نشوندم روی صندلی و هر دوتاشون دو طرفم نشستن و مادر امیرعلی گفت: - چرا عروس خانوم گریه می کنه؟ اشک هامو پاک کردم و گفتم: - اشک شوقه اشک داشتن شماها اگر شما ها نبودید من نمی دونستم چطور باید زندگی کنم!اصلا زندگی بدون وجود خانواده معنایی نداره مخصوصا مادر های فرشته ای مثل شما توروخدا هیچ وقت من و امیرعلی رو تنها نزارید ما دق می کنیم. مامان توی بغلش گرفتمم و گفت: - دور اون چهره ات بشم که شبیهه فرشته ها شدی معلومه که تنهات نمی زارم من تو رو تازه پیدا کردم عزیزم. مادر جون هم پیشونی مو بوسید و گفت: - بعله دیگه عروس دیده تکه عزیزه فرصت و غنیمت شمرده گفته بزار خودمو لوس کنم. خندیدیم وبا اعتراض اسمشو صدا زدم: - مادررجون. جانمی گفت که منشی ارایشگاه گفت: - عروس خانوم اقاداماد اومده. بلند شدم و دوباره توی اینه به خودم نگاه کردم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 با مادر جون و مادرم روبوسی کردم و مامان گفت: - مراقب خودتون باشید رسیدید مشهد مراقب باشید ما رو هم دعا کنید. چشم ی گفتم و از ارایشگاه بیرون اومدم داداش باربد توی حیاط بود. با دیدنم لبخندی زد و سمتم اومد. توی همین مدت کم فهمیده بودم که کپی مامانه و خیلی مهربونه و البته خیلی منو دوست داره و مثل برادر مراقبمه. با لبخند در حالی که نظاره گره ام بود گفت: - اره دیگه دیر پیدات کردیم زود می خوای بری خونه شوهر نامردیه دیگه. با خنده گفتم: - نرم می ترشم ها. اخم کرد و گفت: - ترشی رو هر چی بیشتر بزاری بمونه خوشمزه تر می شه! خندیدم که گفت: - خوب دیگه بیا برو داماد زیاد منتظر مونده تو راه مراقب باشید اروم برید و برگردید. خداحافظ ی کردم و در ارایشگاه رو باز کردم رفتم بیرون. امیر علی که به در تکیه داده بود برگشت و با دیدنم لبخند زد و گفت: - به به سلام ملکه زیبایی بریم بانو؟ سری تکون دادم و گفتم: - سلام شاهزاده سوار بر اسب سفید بعله ملکه اتون اماده رفتنه. در ماشین رو باز کرد با دیدن پراید گفتم: - چرا با این بریم؟ دستی پشت گردن ش کشید و گفت: - یادته گفتم یه ماشین دارم خیلی خوشکله همینه. با خنده گفتم: - چی!شوخی می کنی؟ سری به عنوان منفی تکون داد و گفت: - نه ادم هر چی از مادیات دور تر باشه براش بهتره راحت دل از دنیا می کنه. با خنده نشستم ماشین و دور زد و نشست گفتم: - تاحالا سوار پراید نشدم جالبه. امیرعلی گفت: - حالا جالب تر هم می شه ماشین به این قشنگی. قش قش خندیدم و گفتم: - جوری که تو از این تعریف دادی من فکر کردم بنزی چیزی هست. امیرعلی دور زد و گفت: - یادته گفتی یه روز هم تو باید راننده من بشی گفتم اگه قسمت بشه چشم؟بفرما اولین باری که قسمت شد مصادف شد با روز عروسی مون. سری تکون دادم و گفتم: - کار خداست قربون ش برم کار هاش حرف نداره. امیرعلی یهو گفت: - راستی تو چرا دست گل رو بردی صبح با خودت؟اونو من باید میاوردم بهت می دادم. لب زدم: - وای یادم نبود. خندید و گفت: - حالا ا‌شکال نداره ما متفاوتیم. سری تکون دادم و گفتم: - اینم از داستان ما کجا شروع شد و کجا تمام شد! امیرعلی مولودی گذاشت و گفت: - کجا شو دیدی بانو تازه شروع ‌شده می خوام دفعه بعد که می ریم مشهد دو تا جوجه هم عقب باشه چهار تایی بریم. معترض گفتم: - امییرررررر چیز دیگه ای نمی خوای؟من بچه ام. با خنده گفت: - عه پس بچه بهم انداختن. با گل یکی زدم تو سرش که گفت: - وای مامان پسر تو روز دامادی کشتن. یکی دیگه زدم و گفتم: - حرف اضافی موقوف! چشم ی گفت و: - خانوم در داشبورد و باز کن. نگاهی بهش انداختم و باز کردم یه جعبه بود برداشتم و باز ش کردم یه حلقه با عقیق سبز که روش حک شده بود یا رقیه. و امیرعلی با لحن بامزی ای گفت: - خانوم خانوما عروس ننه ام می شی؟ با خنده بلند گفتم: - بعلههههه. امیرعلی هم صدای مولودی رو باز کرد و شروع کرد باهاش خوندن. خدایا فقط می خوام بگم که مننونم ازت اگر من خیلی جاها به کار هات شک کردم به بزرگی ت شک کردم منو ببخش من کوچیکم نمی فهمم ازت ممنونم برای این زندگی خودت هوای من و زندگیم و افراد زندگیم رو داشته باش.
گوشیمو بنده خراب شده بود🗿💔 نمی تونستم رمان رو بفرستم. شرمنده 🥺 رمان جدید و همین امشب میزارم✨
پایان مبارزه ماشهادت است...
° ⏳هرجاڪه رسیدی رفاقت مڪن ای دوست هر بی سروپا ، یار وفادار نگردد.. 🗞📎💛.!
"دوست دارم چادرت را دختر زیبای شهر با همین چادر که سر کردی معما میشوی؛🥲🤍
میگه‌کـه: الهم‌اخرجنی‌حُب‌دنیامِن‌قلبی!
خدایاخارج‌کن‌حُب‌دنیاروازقلب‌مَن:)
عجل الله بقیه الله ؛
درحسرت‌ِتوخون‌شده‌چشم‌ِنگارها ای‌انتـظارِآخـــرِچشـــم‌انتــظار ها"🌱!:)
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 از تاکسی پیاده شدم و حساب کردم حتی دیگه پولی نداشتم که بخوام برگردم شهر اگه اینجا قبولم نکردن. صف بلند بالایی توی عمارت خانی به راه بود. انقدر عمارت زیبا بود که ادم نمی تونست چشم ازش بگیره و وسوسه می شد همه جا شو یا چشماش زیر نظر بگیره. با حضور این همه ادم اینجا بعید بود من قبول بشم! چادر مو جلو تر کشیدم و مرتب ش کردم یعنی کی نوبت من می شد؟ اصلا شانسی برای انتخاب من وجود داشت؟ معلومه که نه! اومدم برگردم برم تا حداقل شب نشده پیاده خودمو به شهر برسونم چون توی این روستا غریب بودم. درحالی که سمت در عمارت می رفتم صدای گریه شنیدم. صدای گریه یه پسر بچه! گوش تیز کردم از پشت درخت های عمارت می یومد صدا. سریع با قدم های تند سمت درخت ها رفتم و ازشون گذشتم. یه پسر بچه 5 ساله خوشکل روی زمین افتاده بود و زانو هاش زخمی و خونی شده بود و کره اسب روی دو تا پاش بلند شده بود تا بکوبه روی بدن پسر بچه دست هاشو که سریع دویدم و سنگ پرتاب کردم سمت ش که وحشی تر شد سریع پسر بچه رو بغل کردم که افتاد دنبالمون پام روی سنگ رفت و خوردم با ارنج زمین. سریع بلند شدم و دویدم وقتی رسیدم به حیاط اصلی بادیگارد ها سریع جلوی اسب رو گرفتن و من سمت همون عمارت اصلی رفتم خدمتکار با دیدن بچه ی تو بغلم رنگ از رخش پرید و درو باز کرد رفتم داخل. وارد سالن شدم یه پسر حدود24 ساله روی مبل نشسته بود حتما ارباب عمارته! و منتظر نفر بعدی بود که ببینه چطوره. با دیدن بچه توی بغلم و اون زانو های خونی ش سیگار شو انداخت روی زمین و فریاد ش تن من که هیچ ستون های عمارت رو لرزوند جوری که من سکته کردم و بچه ی تو بغلم از ترس دو دستی چسبید بهم. سریع از من گرفتش و گفت: - چیکار کردی با بچه ی من روزگار تو سیاه می کنم می کشمت می مدازمت جلو سگا .. همین جوری داشت بد و بیراه می گفت که بین حرف ش پریدم و گفتم: - اقای محترم من بچه اتونو از زیر دست و پای اسب کشیدم بیرون مقصر شما هستید که یه پسر بچه5 ساله رو با یه کره اسب وحشی تنها رها می کنید. خدمتکار که وسایل پانسمان اورده بود همون دم در خشکش زده بود و از ترس جلو نمی یومد. سمت ش رفتم و وسایل و از دستش گرفتم و گفتم: - بچه رو بزارید روی مبل. انقدر پریشون حال شده بود که گذاشت و رو به پسر بچه گفت: - بابایی خوبی؟قربونت برم درد داری؟بریم دکتر؟ با اسم دکتر بچه ترسید و گفت: - نه. پایین پاهاش نشستم و گفتم: - اقا کوچولو عزیزم نترس خوب من الان برات زخم هاتو می بندم تا صبح خوب خوب می شه اصلا نیاز به دکتر هم نیست خوب فقط یکم درد داره باشه گل پسر؟ سری تکون داد و با شیرین زبونی گفت: - باشه. ضدعفونی کردم براش و بعد زانو هاشو پانسمان کردم و گفتم: - تموم شد. با لحن ترسیده ای گفت: - یعنی دیگه امپول نمی خواد؟ اروم نشوندمش و گفتم: - نه گل پسر. پدرش بغل کرد و بوسیدتش. از پدرش جدا شد و گفت: - بابایی بزارم رو زمین. گذاشتش که سمتم اومد و گفت خم شم خم شدم که دستمو گرفت و گفت: - دستت خون میاد. دستمو زیر چادر پنهان کردم و گفتم: - چیزی نیست من خوبم. دستاشو دور گردنم انداخت و گفت: - بابایی من این مامانی و می خوام. چی؟مامانی؟ ازم جدا شد و جلوم وایساد دستاشو به کمرش زد و گفت: - این مامانی مهلبونه خوشکلم هست. پدرش نگاهی به من انداخت که نگاهمو به زمین انداختم و گفت: - همین جوری که نمی شه پسرم تو رو توی اتاقت یکم بخواب تا من بیینم کدوم خوبه خوب؟ جلوی باباش وایساد و گفت: - بابایی تولوخدا من اون مامانی ها رو دوست ندارم بابایی تولوخدا تولوخدا. باباش بغلش کرد و گفت: - خیلی خب باشه. پسره صورت شو بوسید و گفت: - پس مامانی منو ببره بخوابونه. باباش سمت اتاقی رفت و گفت: - شما می ری دراز می کشی تا کتاب داستان تو انتخاب کنی مامانت هم میاد خوب؟