eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چجوری قبول کنم که حرم نداری🥀🥀🍂🥺
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️فرارسیدن سالروز شهادت پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و امام حسن مجتبی علیه السلام تسلیت باد▪️ کاش تو مدینه داشتی صحن حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها برا تو بارونی میشد چشم همه دنیا… آه رسوال الله 😭😭 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بریم بیرون
- بـیـا مـنـو بـغـل بـگـیـر تـا دیـر نـشـده=) «امـام‌رضـا»¹⁰⁰¹
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 متعجب گفتم: - اون خانومه کیه؟ دوباره اروم گفت: - مامان راستکیم. سری تکون دادم و معلوم نیست چیکار کرده این بچه ازش اینطور می ترسه. وارد سالن شدیم. شلوغ بود سالن و معلوم بود کل خاندان شون اینجان‌! با ورود ما سکوت کردن پدر ارباب زاده سلام کردم و روی مبل تک نفره ای نشست. به من نگاه کردن که گفتم: - سلام. به محمد نگاه کردم که اونم سلام کرد. محمد به یه خانوم با ترس نگاه کرد که فهمیدم مادرشه! اونقدری ارایش روی صورت ش بود که نتونم چهره واقعی ش رو تشخیص بدم. مادر محمد گفت: - معرفی نمی کنی شایان خان؟ شایان با اخم نگاهی بهش انداخت و گفت: - دایه ی بچه ام غزال خانوم. مادر محمد با نیش و کنایه گفت: - از این عادت ها نداشتی دایه های بچه اتو پشت سرت راه بندازی این ور اون ور ببری جدیدا زیاد دایه عوض می کنی! بلند شد و اومد جلوم وایساد دستاشو باز کرد و گفت: - بچه امو بهم بده. مونده بودم چیکار کنم که محمد دستاشو محکم دور گردنم حلقه کرد طوری که گفتم الانه خفه بشم و روی از مادرش برگردوند و گفت: - مامانی من گرسنمه. مادرش دستاشو جلو اورد و گفت: - مامان تو منم نه این بیا خودم بهت می دم. محمد خودشو محکم بهم چسبوند و با ترس گفت: - تو مامان من نیستی غزال مامان منه. مادرش عصبی شد و پیراهن محمد و کشید که زیر دست ش زدم و با عصبانیت و صبری که لبریز شده بود گفتم: - چیکار می کنی مگه نمی بینی نمی خواد بیاد پیشت؟ بچه رو خفه کردی. جلو اومد تا دست روی خودم بلند کنه که ارباب زاده بلند شد بین مون قرار گرفت و مانع شد و گفت: - بس که شیدا دستت به بچه بخوره من میدونم با تو شیرفهم شدی؟ برگشت و رو به خدمتکار گفت: - برای اقازاده غذا بیار. و رو به من گفت: - بشینین. چشم ی زیر لب گفتم و روی مبل نشستم . محمد سرشو از توی گردنم در اورد و صورت مو بوسید و گفت: - خوب کردی منو بهش ندادی. لبخندی بهش زدم. توی بغلم نشست و از ترس اینکه مبادا بلند بشه شیدا بره طرف ش جم نخورد.