eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
109 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 توی سالن رفتم داشتم می رفتم سمت اتاق که در باز شد و ارباب زاده بلند گفت: - غزال محمد تو ماشینم سریع بیاید باید بریم عمارت. سریع وسایل رو جمع کردم از عذرا خانم هم خداحافظ کردم و توی حیاط عمارت رفتم. توی ماشین بود سوار شدم اعصاب ش به شدت خورد بود. محمد ساکت توی بغلم نشست تلفن ش زنگ خورد که سریع برداشت و گفت: - الو ...... - سریع اون پسره ی عوضی حروم خور رو پیدا می کنید برام از زیر سنگ هم شده باید برام پیداش کنید تا شب پیدا نشه نعشه همه اتونو می ریزم تو چرخ گوشت یه کوبیده معرکه از همتون درست می کنم فهمیدییی؟ با داد اخرش من و محمد چسبیدیم به در. محمد که منو محکم گرفته بود و حسابی ترسیده بود. گوشی و قطع کرد که ترسیده گفتم: - ارباب زاده توروخدا اروم باشید محمد خیلی ترسیده. داد زد: - ساکت صدایی از کسی نشنوم. همه ساکت شدیم فقط صدای نفس های عصبی ارباب زاده بود که توی ماشین می پیچید. همین که رسیدیم عمارت سریع پیاده شد و سیگاری روشن کرد. با محمد پیاده شدیم و سریع رفتیم توی عمارت انقدر هول کرده بود اش محمد رو هم نتونستم بیارم. خواستم بریم توی اتاق محمد که تلفن خونه زنگ خورد محمد و پایین گذاشتم و سمت تلفن رفتم برش داشتم و گفتم: - بعله بفرماید؟ صدای عذرا خانم پیچید: - سلام خانوم اش محمد اقا رو نبردین بفرستم ش بیارنش براتون؟ حلال زاده که می گن یعنی همین. در جواب ش گفتم: - اره عذرا خانوم دستت درد نکنه. گوشی و گذاشتم و خواستم برم توی اتاق که ارباب زاده اومد داخل طوری که در به دیوار کوبیده شد و زیر لب با خودش صحبت می کرد: - یه معتاد موفنگی می خواد سر منو پایین بیاره ادمت می کنم از دست من می خوای فرار کنی حروم زاده! نگاهی به ما دوتا که داشتیم بهش نگاه می کردیم انداخت و با لحن خشن ش گفت: - باید بریم شمال بند و بساط نچینین تا من مدارک و بردارم توی ماشین باشید تکرار نمی کنم دیگه سریع اماده بشید. با صدای ارومی گفتم: - می خواید ما نیای.. داد کشید: - گفتم امادههههه شید. منم دو پا داشتم دو تا هم قرض گرفتم سریع رفتم توی اتاق. سریع یه سری وسایل برای محمد برداشتم و ساک خودمم که هنوز بازش نکرده بودم برداشتم و بیرون اومدم از اتاق. همزمان ارباب زاده هم از پله ها اومد پایین نگاهی به ما انداخت انگار چیزی یادش رفت که دوباره رفت بالا. توی حیاط رفتیم و توی ماشین نشستیم. ده دقیقه ای گذشت و نیومد. محمد هم انگار خواب ش می یومد چون ساکت توی بغلم بود و چشاش هی روی هم می رفت با اینکه خواب ش می یومد گفت: - مامانی سوپ چی؟ موهاشو نوازش کردم و گفتم: - نمی تونیم بمونیم که این بادیگارده هم نیاوردش اعصاب بابایی هم فعلا خورده می ریم اونجا برات درست می کنم عزیزم. که همون لحضه بادیگاردی با قابلمه سمت عمارت رفت که در ماشین و باز کردم و صداش کردم: - اقا لطفا قابلمه رو بدید بهم. با صدام برگشت اومد جلو و با سری پایین داد بهم و گفت: - سلام خانوم بفرماید. گرفتم و گفتم: - ببخشید بی زحمت می شه برید توی عمارت سه تا کاسه و قاشق برای من بیارید؟ چشاش گشاد شد و گفت: - یعنی برم داخل عمارت خانوم؟ سری تکون دادم و گفتم: - بعله. مردد گفت: - چشم خانوم. رفت و زود برگشت داد بهم و گفت: - امر دیگه ای نیست خانوم؟ که صدای ارباب زاده هر دوتامونو از جا پروند: - هووووی مردیکه چی می خوای دم ماشین زرزر می کنی؟ اومد و یقعه اشو گرفت که گفتم: - ارباب زاده اش محمد و اورد به خدا. دستشو که بالا برده بود بزنتش پایین اورد و هلش داد عقب و گفت: - خیلی خب برو
به به اومدیم پیش زهرا خانم کلاس داره🗿💔
یه شیر و کیکمون نشه❤️😂
خب ُپز نیست ،سبک زندگیمه ؛🌝💓.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زهرا حرم نداشت تو هم بی حرم شدی از کودکی همیشه طرفدار مادری:)💔
پناهگاه‌من‌خسته‌این‌حرم‌‌باشد پناه‌می‌برم‌ازشرّماخَلق‌به‌مشهدالرضا .