🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت35
#غزال
با حرف هام حسابی تعجب کرده بود.
نمی دونست باید چه جوابی بهم بده!
نمی دونم داشت به چی فکر می کرد اما عمیق توی فکر بود.
وقتی دیدم حالا حالا ها از فکر در نمیاد گفتم:
- می شه بیای محمد و بلند کنی بریم؟این تخت ها کثیفه مریض میشه.
سری تکون داد و بلند شد.
محمد و بغل کرد نگاهی به من کرد و گفت:
- محمد دستمه نمی تونم کمکت کنم بیای پایین بازومو بگیر خودتو اویزون کن بیا پایین.
سری تکون دادم پیراهن شو گرفتم و اروم از تخت اومدم پایین.
چادر مو برداشتم و سرم کردم.
خداروشکر دردش بهتر شده بود.
اروم اروم پشت سر شایان راه افتادم.
محمد و عقب خوابوند و منم جلو نشستم.
حرکت کرد سمت ویلا اما همین که رسیدیم گفت:
- شما در نیاین می ریم تهران بشینین تا من وسایل و بیارم.
سری تکون دادم و پیاده شد.
بعد از ۵ دقیقه اومد ساک ها رو عقب گذاشت و سوار شد.
راه افتادیم و برگشتم عقب به محمد نگاه کردم که راحت خوابیده بود هوا هم خوب بود.
می خواستیم از شمال بزنیم بیرون دیگه و شایان گفت:
- خوراکی نمی خوای؟
فقط سری تکون دادم که خودمم معنی شو نفهمیدم.
راستش ازش خجالت می کشیدم هنوز.
خودش پیش یه فرودگاه وایساد و رفت خرید کرد.
وسایل هایی که خرید رو توی بغلم گذاشت و حرکت کرد.
خودم اول بستنی رو انتخاب کردم خواستم بخورم که تازه یادم افتاد شایان هم هست!
یکی باز کردم گرفتم سمت دهن ش خواستم ازم بگیره که گفتم:
- نه خطرناکه پشت فرمون نشستی.
لب زد:
- چیزی نمی شه بده من.
دستمو عقب اوردم و گفتم:
- اگه قراره خودت بگیریش نمی دم بهت.
نگاهی بهم انداخت و دوباره به جلو نگاه کرد و گفت:
- خیلی خب!
گرفتم سمت ش و گاز زد منم از مال خودم خوردم.
که گوشیش زنگ خورد در اورد و جواب داد نمی دونم طرف کی بود که عصبیش کرد منم دستم همین جور جلوش مونده بود یهو نمی دونم اون پشت خط چی گفت که این عصبانیت شو روی من خالی کرد و محکم زد توی دستم که پیشش بود و بستنی افتاد روی لباسم.
دستمو با اون دستم گرفتم درد بدی توش پیچید.
اخ دستت بشکنه الهی.
اشک تو چشام از درد جمع شد و با نعره ای که زد از جا پریدم.
به محمد نگاه کردم که فقط تکون خورد و دوباره خوابید.
به دستم نگاه کردم که جای انگشت هاش روش مونده بود.
مثلا قبل از عقد قول داده بود مهربون باشه فقط امروز دوبار مهربونی شو به رخم کشید.
با بغض به بیرون نگاه کردم و اشکام ریخت روی گونه ام.
نه به شوهری که توی تصوراتم بود نه به شوهر الانم که یاد جلوی بقیه خوردم می کنه یا هم کتکم می زنه.
قطع کرد و گوشی رو پرت کرد جلوش رو فرمون.
پنج دقیقه ای گذشت که صدام کرد:
- غزال
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت36
#غزال
جواب شو ندادم که گفت:
- بابا این مردک عوضی عصبانیم کرد.
اره اون عصبی ش می کنه باید روی غزال بدبخت خالیش کنه.
خیر سرم یعنی تازه عروسم!
از تصور تاز عروس ها فقط ناز کردن و خوشحالی و گردش توی فکر بود که حالا فقط کتک و داد ش نصیب من شده.
دستشو سمت چون ام اورد و رومو برگردوند و گفت:
- غزال با توام.
نگاهش که به چهره اشکیم افتاد دستشو کنار زدم و به جلو نگاه کردم و گفتم:
- ولم کن دست به من نزن.
پوفی کشید و گفت:
- تو چرا زود گریه می کنی بابا فقط دستتو هل دادم عقب که.
پوزخند صدا داری زدم و گفتم:
- نه نوازشش کردی که اینطور سرخ شده و ورم کرده.
دستمو گرفت برد جلوی چشش کرد دستمو عقب کشیدم از توی دست ش و گفت:
- حواسم نبود قهر نکن.
محل بهش ندادم که بدتر عصبی شد و گفت:
- به جهنم فکر کردی منت تو می کشیدم!گفتم حواسم نبود دیگه فکر کردی کی تو؟ها؟
از شیشه به بیرون نگاه کردم و اشکام انگار باهم مسابقه گذاشته بودن.
جای معذرت خواهی شه!
حالا هم که داره بی کسی مو به رخم می کشه.
نفس شو کلاه رها کرد و دیگه تا تهران حرفی نزدیم.
به عمارت که رسیدیم پیاده شدم محمد و بغل کردم و رفتم داخل.
روی تخت ش خوابوندمش و شایان هم نیومد داخل رفت.
یه دوش گرفتم و لباس رو هم دادم مریم خانوم بشوره تا لکه های خون از روش پاک بشه.
توی اشپزخونه نشستم که مریم خانوم گفت:
- خانوم بد نده چرا صورتتون زخمیه؟چرا پاتون می لنگه؟
لبخندی زدم و گفتم:
- چیزی نیست بعد از عقدمون..
چشاش چهار تا شد و گفت:
- چی؟با اقا ازدواج کردید غزال خانوم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره بعد رفتیم بیرون محمد بی هوا پرید تو خیابون ماشین خواست بهش بزنه محمد و انداختم کنار خودم ماشین خورد بهم ولی خداروشکر چیزیم نشد.
سری تکون داد و گفت:
- خانوم چه یهویی چرا مراسم نگرفتید؟
لب زدم:
- چی بگم یهویی شد خوب!
سری تکون داد و گفت:
- مبارک باشه غزال خانوم شما لیاقت خانومی توی این عمارت رو داری لیاقت بیشتر از اینا هم داری
۱ بله خداراشکر😂✌️
۲ آرزو خانم چراا بیدارییی بودی ها😂😂😂😂😂😂https://eitaa.com/tryiinbcv/3740
640.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حامیم❌ جواد خیابانی✅
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واسه چند دقیقه دنیارو فراموش کن:))💔
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به مظلومیت امیر المومنین شک داری؟
پس این کلیپ مخصوص خودته... (:
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما چند قدم برداشتین تا الان..
مولایم،سایھیسرمامامزمانم،
کجایـۍبابامھربونم💔)
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیدم رو ناامید نکن یا امام عباس ❤️🩹.
#حسینستوده
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز شبا با فکر کربلا میخوابم ؛ :) .