eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
109 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
ازشهیدان‌بطلب‌‌آنچه‌تمنا‌داری بخدا‌کارگشای‌دلِ‌هرسوخته‌اند..(:️ شهیده ریحانه سادات ساداتی ارمکی🫀❤️‍🩹
این ک قول داده بود...💔
غمگین ترین عکس وجود ندار..💔😭:)
دوراز‌حرمت‌دغدغه‌‌ای‌جز‌روضه‌ندارم ؛ سرگرم‌ِگرفتاری‌و‌درگیرفراقم ... دلتنگم‌‌ودلتنگم‌ودلتنگ‌عراقم❤️‍🩹
به زودی بنر جدیدمون و میزارم🙃✨
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 لبخندی زدم و گفتم: - ممنون مریم خانوم لطف داری شما. بقیه خدمه هم تبریک گفتن و ازشون تشکر کردم. یکم بعد محمد بیدار شد اما کسل بود چون بعد موقعه خوابیده بود شام شو دادم و خوابوندمش تا صبح سرحال باشه و این کسلی رو نداشته باشه. ساعت 2 بود که از شرکت برگشتم. فردا هم صبح زود دانشگاه کلاس داشتم و حسابی خسته بودم. خدمه که حتما خواب بودن و شام هم نخورده بودم. کت و کیف مو روی مبل انداختم در اتاق محمد و باز کردم خوابیده بود داخل رفتم و پتو رو روش مرتب کردم و بوسی روی پیشونیش کاشتم! تمام دارایی من بود. عجیبه غزال اینجا نبود. بیرون اومدم و اروم درو بستم. خواستم برم بالا که نگاهم به اتاق غزال افتاد. اروم در اتاق ش رو باز کردم روی تخت نبود و لامپ خاموش بود. پس کجاست اگه اینجا نیست؟ خواستم درو ببندم که صدای گریه های اروم رو شنیدم که حتم داشتم گریه ی خودشه. یکم که دقت کردم دیدم پایین تخت نشسته سرش روی پاهاشه و داره گریه می کنه. انقدر مظلوم گریه می کرد که از کار غروبم پشیمون شدم. پوفی کشیدم درو بستم و این بار در زدم و صداش کردم: - غزال. درو باز کردم که دیدم تند تند اشکاشو پاک کرد و گفت: - سلام بعله. لامپ و روشن نکردم که معذب بشه و گفتم: - بیا میز و بچین گرسنمه. باشه ی ارومی گفت و درو بستم. حتی ناراحتی ش هم با شیدا فرق می کرد. اون چنان وحشی می شد که می گفتم باید ببرن رام ش کنن اما غزال .... یه تی شرت سفید با شلوار مشکی راحتی پوشیدم و پایین اومدم. توی اشپزخونه رفتم پای گاز بود . نشستم که غذا رو اورد گذاشت. زیر چشمی نگاهی بهش انداختم چشاش و اون مژه های بلند ش خیس بود و بینی و لباش قرمز و قشنگ تابلو بود گریه کرده. خواست بره که گفتم: - بشین. ننشست روبروم که تابلو بشه و کنارم نشست که گفتم: - بکش توام. خواست بهونه بیاره که گفتم: - گفتم بکش. کشید و گفتم: - بخور. خودمم کشیدم و شروع کردم به خوردم. فقط با غذا بازی کرد که گفتم: - بدم میاد لاغر بشی می خوام همین جوری بمونی پس بخور. نگاهی بهم انداخت و چیزی نگفت. تمام که کردم گفتم: - فردا که کلاسم تمام شد به بادیگاردم می گم بیارتون دانشگاه بریم سرویس خواب انتخاب کنیم برای اتاق مون
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 سری تکون دادم و گفتم: - باشه با محمد میایم. سری تکون داد و گفت: - خسته ام بریم بخوابیم. لب زدم: - برین منم میز و جمع می کنم. بلند شد و گفت: - نه ولش کن بیا. از اشپزخونه بیرون اومدیم داشتم می رفتم سمت اتاقم که شایان صدام کرد: - کجا؟ برگشتم روی پله ها وایساده بود و سوالی نگاهم می کرد متعجب گفتم: - توی اتاقم! ابرویی بالا انداخت و اخم کرد و گفت: - فکر نمی کنم زن و شوهرا دو تا اتاق داشته باشن معمولا یکی دارن. سرمو پایین انداختم و خجالت کشیدم. من هنوز اونو یه فردی می دیدم که اومدم پیشش کار کنم نه شوهر! لب زدم: - بزاز امشب و توی اتاق خودم بمونم. اخم ش بیشتر شد و گفت: - برو بالا. نگاهی به اتاق محمد انداختم و گفتم: - ولی محمد تنهاست اتاق ش هم پایینه نگرانم. راه افتاد سمت بالا و گفت: - بیا. دنبال ش راه افتادم و از پله ها رفتم بالا. 4 تا اتاق طبقه بالا بود. در اولی رو باز کرد و رفت داخل. منم پشت سرش داخل رفتم و درو بستم. اتاق خیلی بزرگی بود با دکوراسیون کرم و ابی نفتی! دکوراسیون خاصی بود و تا حالا جایی ندیده بودم. این که سرویس خواب داره چرا می خواد عوض‌ش کنه؟ یه ال ای دی خیلی بزرگ داشت اتاق ش که واقعا بزرگ بود سینمایی بود برای خودش. روی تخت نشست و روشن ش کرد چند تا دکمه زد که دیدم اتاق محمد معلوم بود. پس دوربین داشت اونجا! روی تخت کنارش نشستم و به محمد که خواب بود نگاه کردم. لب زدم: - می شه اتاق محمد ام بیاریم بالا؟کنار این اتاق؟ سری تکون داد و دراز کشید چشماشو بست و گفت: - هر کاری دوست داری بکن.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 سری تکون دادم و گفتم: - ممنون. چند دقیقه گذشت که از نگاه کردن به تلوزیون و محمد دل کند و گوشه ی تخت دراز کشید جوری که گفتم الانه که از تخت بیفته پایین. جالب اینجاست با روسری می خواست بخوابه! لب زدم: - با روسری می خوابی؟ با مکث گفت: - اره. چقدر این دختر خجالتی بود. تا به حال دختری مثل و مانند ش ندیده بودم. کلا همه چیش متفاوت بود. با اینکه همسرش شده بودم هنوز از من خجالت می کشید! زیاد بهش گیر ندادم و سعی کردم باهاش بسازم تا خودش یخ ش اب بشه. یه ربع گذشت که اروم بلند شد فکر کرد من خوابیدم. از اتاق زد بیرون به ال ای دی نگاه کردم که دیدم رفت توی اتاق محمد. پتو رو روش مرتب کرد و وقتی خیالش راحت شد دوباره برگشت بالا و گرفت خوابید.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 صبح با سر و صدای شایان بیدار شدم. خابالود تو جام نشستم و خمیازه ای کشیدم جلوی اینه وایساده بود و داشت دکمه های پیراهن شو می بست. ولی دید بیدارم از توی اینه نگاهی بهم انداخت و گفت: - بخواب ساعت 6 هست هنوز. سری تکون دادم توی روشویی رفتم و دست و صورتمو شستم. بیرون اومدم که شایان صدام کرد: - بلدی کروات ببندی؟ قبلنا برای بابا می بستم. با فکر بابا لبخندی زدم و گفتم: - اره. منتظر نگاهم کرد که سمت ش رفتم و کروات رو گرفتم ببندم براش که گفت: - لبخندت برای چیه؟کروات بستن دوست داری؟ سری تکون دادم و گفتم: - همیشه برای بابام می بستم با فکر به اون لبخند روی لبم اومد. بهم نگاه کرد و گفت: - امروز که نه ولی توی همین هفته قول می دم بهت که ببرمت سر خاک بابات به خاطر دیروز. ناباور و با ذوق نگاهش کردم و گفتم: - راست می گی؟ سری تکون داد و گفت: - اره. لبخندی زدم و گفتم: - ممنون. و عقب اومدن توی اینه خودشو نگاه کرد و بعد کت شو پوشید. من هنوز نمی دونستم کارش چیه اصلا!. بهش نگاه کردم و گفتم: - شغل ت چیه؟ خنده اش گرفت. بهم نگاه کرد و گفت: - چطور؟ روی تخت نشستم و گفتم: - خوب یعنی من نباید بدونم؟ یه دستشو توی جیب ش فرو کرد و گفت: - استاد دانشگاه هستم رعیس شرکت هم هستم. اهانی گفتم. سمت در رفت و گفت: - می خوای بخوابی؟ نه ای گفتم که گفت: - خوبه پس می تونی صبحونه بهم بدی. اهومی گفتم و منم همراه ش از اتاق بیرون اومدم. سری اول به محمد زدم که تخت خواب بود. توی اشپزخونه رفتم و شایان پیشت میز نشست. میز و چیدم و خودمم کنارش نشستم. صبحونه خوردیم و بعد صبحونه بلند شد بره منم تا دم در باهاش رفتم. کفش هاشو پوشید نگاهی به بادیگارد ها انداخت و گفت: - برو داخل خداحافظ. سری تکون دادم و گفتم: - باشه در پناه خدا. و درو بستم. رفتم تو اشپزخونه میز و جمع کنم که محمد خابالود اومد تو اشپزخونه با دیدن من گفت: - مامانی کی بیدار شدی؟ بغلش کردم و صورت شو بوسیدم و گفتم: - تازه مامانی تو چرا زود بلند شدی؟ سرشو روی شونه ام گذاشت و گفت: - اخه گرسنمه
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 روی صندلی نشوندمش و گفتم: - الهی قربونت برم الان برات صبحونه درست می کنم تازه بعدشم قراره بریم شهر با بابایی بریم خرید. اخ جونی گفت و میز و براش چیدم. براش لقمه گرفتم و سمت دهن ش بردم که خورد. به محمد صبحونه دادم و بعد هم جمع کردم. توی اتاق ش رفتیم و لباس قشنگ تر تن ش کردم و اماده ش کردم که تا شایان زنگ زد بریم شهر. تا محمد بازی می کرد توی اتاقم رفتم و خودمم اماده شدم. فقط چادرم مونده بود که موقعه رفتن بپوشم. که محمد با دو اومد تو اتاق و گفت: - مامانی بابایی زنگ زد گفت با بادیگارد بیاین شهر. متعجب به ساعت نگاه کردم و گفتم: - الان گفت بیاین؟ الان که ساعت9 هست. محمد گفت: - اره گفت الان بیایم بریم بریم. سری تکون دادم و چادرم رو پوشیدم. کیف مو برداشتم و چیزای لازم و برداشتم یه ساک هم برای محمد برداشتم گفتم شاید شب بمونیم تهران. از عمارت خواستیم بیرون بیایم که لیلا خانوم رسید با بقیه خدمتکارا و لیلا خانوم گفت: - سلام خانوم جان کجا می رین؟صبحونه خوردین؟ لبخندی زدم و گفتم: - اره عزیزم صبح بخیر من و شایان خوردیم تازه به محمد ام صبحونه دادم شما برین داخل ناهار و شامم درست نکنید ما نمیایم امشب فکر کنم. چشم ی گفت و با محمد بیرون اومدیم. سمت بادیگارد رفتم و گفتم: - سلام شایان گفت ما رو ببرید شهر محل کارشون. چشم خانومی گفت و پشت فرمون نشست. من و محمد ام عقب نشستیم و حرکت کرد. محمد گفت: - مامانی تو چرا جلو ننشستی؟ لب زدم: - هر وقت با بابایی بخوایم جایی بریم من باید جلو بشینم اما با مرد های غریبه و تاکسی باید عقب بشینم عزیزم. سری تکون داد و باشه ای گفت. با ذوق بیرون و نگاه کرد و معلوم بود شهر رفتن رو دوست داره. حدود نیم ساعت بعد رسیدیم جلوی درب دانشگاه. پیاده شدیم و دست محمد و گرفتم. کلی دانشجو اینجا بود و بعضی ها با تعجب نگاهم می کردن که با یه بچه اومدم چون فکر می کردن دانشجو ام! وارد سالن و کلاسا شدیم. به محمد نگاه کردم و گفتم: - من نمی دونم کلاس شایان کجاست که! محمد سمت کلاسی رفت و گفت: - بابایی اینجاس من قبلا اومدم. سری تکون دادم و در زدم وارد کلاس شدیم من و محمد. کلی دانشجو اینجا بود و تقریبا کلاس پر بود ولی شایان نبود. تا خواستم چیزی بگم یکی از پسرا گفت: - خانوم اینجا بچه نمی شه اورد استاد خانزاده بفهمه نمی زاره توی کلاس باشید. خوب پس همین کلاس ش هست. درو بستم و گفتم: - سلام من همسر شون هستم استاد خانزاده کجا هستن؟ همه زل زدن بهم. چرا اینجوری نگاهم می کنن؟ محمد سمت میز رفت و گفت: - مامانی این کیف بابایه. سری تکون دادم و جلو رفتم روی صندلی نشستم و کیف و ساک کوچیک و روی میز گذاشتم. یکی دیگه از دانشجو ها گفت: - استاد رفته چند تا مواد از ازمایشگاه بیاره. سری تکون دادم