eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
109 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 شایان با مکث گفت: - خوب برگردین به کلاس درس بریم سراغ ازمایش مون البته فقط چند قلم از مواد موجود بود که خیلی هم خطرناکه و صحیح نیست انجام بدم چون ترکیب ش مثل اسید می مونه و گوشت بدن و اب می کنه اما برای یادگیری انجام می دم ببنید! پایین گذاشت وسایل رو و داشت چند تا چیز رو با هم قاطی می کرد که یهو یکم از مواد که داشت قاطی می کرد ریخت رو دستش و عقب اومد که سریع پا شدم محمد و پایین گذاشتم و سمت ش رفتم و گفتم: - شایان چی شد؟خوبی؟ یکم از دست شو مواد سوخته بود و صورت ش توی هم رفته بود. دانشجو ها هم از جا بلند شدن و حال ش رو می پرسیدن. دستشو گرفتم و به جای سوختگی نگاه کردم و گفتم: - ببین با خودت چیکار کردی چرا مراقب نیستی؟ وقتی دیدم چیزی نمی گه سر بلند کردم بهش نگاه کردم که دیدم خیره داره نگاهم می کنه. خجالت کشیدم و دستشو ول کردم و گفتم: - خوبی؟درد نداری؟ نگاهشو ازم گرفت و گفت: - خوبم چیزی نیست نگران نباش برو بشین. سری تکون دادم و برگشتم نشستم. برگشت نگاهی بهم انداخت و دوباره شروع کرد به توضیح دادن محمد و توی بغلم نشوندم که گفت: - مامانی بابایی چی شد؟ لب زدم: - چیزی نیست مامان جان نگران نباش. حدود نیم ساعتی گذشت که کلاس تمام شد. شایان یه ادرس نوشت روی تخته و گفت: - یه ساعت دیگه می بینمتون. همه سری تکون دادن تک تک و بیرون رفتن. بلند شدم و دست محمد و گرفتم شایان کیف شو و ساک محمد و بلند کرد و گفت: - بریم . سری تکون دادم و راه افتادیم. سوار ماشین شایان شدیم و راه افتاد سمت ویلا. نگاهی به من و محمد انداخت و گفت: - خسته شدین؟محمد بابا خسته شدی؟ محمد گفت: - نه بابایی. منم نه ای گفتم. شایان گفت: - اصلا یادم نبود که امروز به دانشجو ها برای تشویقی قول دادم ببرمشون ویلا یهویی شد فردا می ریم خرید. به بیرون نگاه کردم و گفتم: - مشکلی نیست.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 بعد از نیم ساعت راه رسیدیم به ویلا. شایان دو تا تک بوق زد و سرایدار درو بار کرد. داخل رفت و ماشین و پارک کرد. ویلای بزرگی بود. پیاده شدیم و محمد اومد سمتم. کیف و ساک و دادم دست شایان و محمد و بغل کردم. بچه ام حوصله اش سر رفته بود. وارد ویلا شدیم و برای اینکه محمد حوصله اش سر جاش بیاد گفتم: - خوب برای اینکه وقت بگذره و بقیه برسن بریم سه تایی اشپزی کنیم؟هوم؟ محمد بالا و پایین پرید و اخ جون اخ جون گفت. شایان گفت: - خیلی خب باشه. رفت تو اتاق و لباس عوض کرد و اومد. چادرم رو در اوردم و روی اپن گذاشتم بقیه اومدن سرم کنم. سه تایی توی اشپزخونه رفتیم و شایان و محمد روی صندلی ها نشستن. توی یخچال و نگاه کردم همه چی بود! برگشتم سمت شون و گفتم: - خوب چی درست کنیم؟ هر دو هم زمان گفتن: - قیمه! سری تکون دادم و مواد شو چیدم. برنج ها رو دادم به شایان پاک کنه و لپه ها رو هم دادم به محمد پاک کنه. البته لپه ها که تمیز بود فقط می خواستم سرگرم بشه. شایان دونه دونه داشت داشت برنج ها رو پاک می کرد انقدر با دقت که تا فردا صبح تمام نمی شد پاک کردن ش! سینی رو برداشتم از جلوش و توی تیک ثانیه پاک شون کردم و برنج اماده کردم. فقط باید می پخت دیگه! محمد که می گفت بوش کل ویلا رو برداشته. سرایدار اومد و گفت دانشجو ها اومدن. چادر مو پوشیدم و شایان گفت راهنمایی شون کنه. تک تک همه داخل اومدن و اولی که پاشو گذاشت داخل گفت: - می گم استاد اینجا راحت باشیم دیگه؟ شایان یکم قیافه اش و فیس شو نرم تر کرد و سری تکون داد. همه گپ زنان اومدن داخل و هر کدوم یه سبد دست ش بود انگار که اومده باشن پارک! خنده ام گرفته بود. همه سفره کشیدن و دخترا یه سفره پسرا یه سفره هر کی هر غذایی اورده بود گذاشت وسط و همه با هم شروع کردن به خوردن. ما هم وسط بقیه یه سفره کوچیک پهن کردیم و سه تایی مون نشستیم ناهار خوردیم.
به به اینم از رمان🥺✨❤️
۱ ممننمممم😂🥺❤️✨ ۲ بللییی😂😂😂👍 ۳ سلامم متاسفانه خیر😂💔
ولی نقش جهان اصفهان🥹♥️✨️
ویو ره رررهههه😂♥️✨️
سلام ممنون چچششممم🥺✨
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
ووووووووییییییی🥹💜داداشامون🥹💜
خیلی خوبه 🥺🥺🥺🫀🫀🫀