🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت44
#غزال
بعد از نیم ساعت راه رسیدیم به ویلا.
شایان دو تا تک بوق زد و سرایدار درو بار کرد.
داخل رفت و ماشین و پارک کرد.
ویلای بزرگی بود.
پیاده شدیم و محمد اومد سمتم.
کیف و ساک و دادم دست شایان و محمد و بغل کردم.
بچه ام حوصله اش سر رفته بود.
وارد ویلا شدیم و برای اینکه محمد حوصله اش سر جاش بیاد گفتم:
- خوب برای اینکه وقت بگذره و بقیه برسن بریم سه تایی اشپزی کنیم؟هوم؟
محمد بالا و پایین پرید و اخ جون اخ جون گفت.
شایان گفت:
- خیلی خب باشه.
رفت تو اتاق و لباس عوض کرد و اومد.
چادرم رو در اوردم و روی اپن گذاشتم بقیه اومدن سرم کنم.
سه تایی توی اشپزخونه رفتیم و شایان و محمد روی صندلی ها نشستن.
توی یخچال و نگاه کردم همه چی بود!
برگشتم سمت شون و گفتم:
- خوب چی درست کنیم؟
هر دو هم زمان گفتن:
- قیمه!
سری تکون دادم و مواد شو چیدم.
برنج ها رو دادم به شایان پاک کنه و لپه ها رو هم دادم به محمد پاک کنه.
البته لپه ها که تمیز بود فقط می خواستم سرگرم بشه.
شایان دونه دونه داشت داشت برنج ها رو پاک می کرد انقدر با دقت که تا فردا صبح تمام نمی شد پاک کردن ش!
سینی رو برداشتم از جلوش و توی تیک ثانیه پاک شون کردم و برنج اماده کردم.
فقط باید می پخت دیگه!
محمد که می گفت بوش کل ویلا رو برداشته.
سرایدار اومد و گفت دانشجو ها اومدن.
چادر مو پوشیدم و شایان گفت راهنمایی شون کنه.
تک تک همه داخل اومدن و اولی که پاشو گذاشت داخل گفت:
- می گم استاد اینجا راحت باشیم دیگه؟
شایان یکم قیافه اش و فیس شو نرم تر کرد و سری تکون داد.
همه گپ زنان اومدن داخل و هر کدوم یه سبد دست ش بود انگار که اومده باشن پارک!
خنده ام گرفته بود.
همه سفره کشیدن و دخترا یه سفره پسرا یه سفره هر کی هر غذایی اورده بود گذاشت وسط و همه با هم شروع کردن به خوردن.
ما هم وسط بقیه یه سفره کوچیک پهن کردیم و سه تایی مون نشستیم ناهار خوردیم.