820.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- منمهمینطورحاج مهدی،منمهمینطور((:🫠💔.'
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت53
#غزال
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- عجب! اولین باره میای اینجا؟
زانو هاشو جمع کرد و گفت:
- خوب راستش و بگم اره.
سری تکون دادم و گفتم:
- و حس ت چیه؟
و بهش نگاه کردم که به مزار نگاه کرد و دستمو بین دستش نوازش کرد و گفت:
- نمی دونم فقط حس می کنم ارامش دارم یه جوری ارومم و خوبه که تو یکم با من راه اومدی.
لبخندی زدم و گفتم:
- خوبه من اینجا رو خیلی دوست دارم وقتی بابام مرد از دست فرهاد فرار می کردم می یومدم اینجا اخه همش نعشه بود یا خمار ازش می ترسیدم خیلی شبا حتی اینجا خوابیدم این شهدا مراقب من بودن.
شایان گفت:
- دست شون درد نکنه مراقب زن من بودن و چی شد که فرار کردی؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- فرهاد همه چیو قمار کرد اول ماشینا بعد خونه هامون زمین ملک املاک همه رو باخت شروع کرد به وسایل خونه رو فروختن قبل منم که خونه ای که توش زندگی می کردیم رو باخت و بعدش برای اینکه خونه رو پس بگیره باز قمار کرد چیزی نداشت پس منو وسط گذاشت منم ترسیدم گیر یکی بدتر از خودش بیفتم فرار کردم گفتم می رم کار می کنم وقتی دستم به دهنم رسید میام فرهاد و می برم کمپ.
اشک م چکید روی گونه ام و گفتم:
- خیلی سخته خانواده ات جلوی چشت یکی یکی پر پر بشن و از دست برن بابا اونجور فرهاد اینجور.
شایان گفت:
- درباره بابات باید بگم که همه می میریم چه زود و فرهاد هم که فرستادم کمپ برای ترک ولی یه سوال.
هومی گفتم که گفت:
- من شبیهه همون ادم بده خیالی اتم که وقتی فهمیدی فرهاد قمارت کرده تصورش کردی توی ذهنت؟
با چشای خیس اروم خندیدم که به وجد اومد و گفت:
- به چی می خندی؟
با خنده گفتم:
- خدایی نه فکر می کردم یه فرد خیلی چاق بیریخت زشت کچل 40 ساله ای که خیلی زشته و اخلاق خیلی بدی داره و خیلی هم بدجنسه.
شایان هم خندید و گفت:
- و الان از نظرت چطوریم؟
لب زدم:
- خب دیگه پرو نشو من گرسنمه.
با خنده گفت:
- اگه بگی برات غذا می گیرم.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- و اگه نگم غذا نمی خری؟
یکم فکر کرد و گفت:
- می خرم ولی باید بگی.
پوفی کشیدم و گفتم:
- خوب من خجالت می کشم بیخیال دیگه.
اخم الکی کرد و گفت:
- مگه ادم از شوهرش خجالت می کشه؟
لب زدم:
- عجب روداری هستی ها خوب تو یه مرد قد بلند چهارشونه ای البته نمی دونم باشگاه رفته ای یا نه!
وارفته گفت:
- واقعا معلوم نیست؟ همه از ده کیلومتری می فهمن تو که زنمی تو خونه امی نفهمیدی؟
صاف نشستم و گفتم:
- خوب من که با دقت به تو نگاه کردم خجالت می کشم.
انگشتری که سر سفره عقد دستم کرده بود رو بالا پایین کرد و گفت:
- می گم عجیبی می گی نه!ولی خوبه خوشم اومد زنم چشم و دل پاکه واقعا اولین دختری هستی که دیدم انقدر پاک و معصومی! خوب ادامه بده.
یکم کردم و گفتم:
- خب خوشکلی شاید هر دختری بخواد تو همسرش باشی ولی اصلا اخلاق و اعصاب نداری.
اولش لبش کش اومد بخنده اما با جمله اخرم با دهنی صاف شده نگاهم کرد.
و گفتم:
- و من دوست دارم همسرم مثل خودم مذهبی باشه و اگر مذهبی نیست مذهبی بشه!
سری تکون داد و گفت:
- خب حالا ببینیم چی می شه تو باید پشتم باشی به من کمک کنی حتی اگر من نخواستم یا باز بی اعصاب بودم این تویی که نباید رهام کنی خب؟
سری تکون دادم و گفتم:
- دوست دارم بیشتر بیایم اینجا.
سری تکون داد و گفت:
- حتما خاطره ی خوشی اینجا داریم و بیشتر سعی می کنیم سر بزنیم بریم شام بگیرم بریم یه جای دیگه؟
بلند شدم و گفتم:
- خیر دانشجو هات مهمون تو ان ها کاشتی شون با من اومدی دور دور تازه محمد ام تنهاست.
سری تکون داد و گفت:
- اره راست می گی بریم.
اومدم برم که صدام کرد برگشتم دستشو جلو اورده بود.
دستمو توی دست ش گذاشتم و هر دو قدم زنان از مزار شهدا دور شدیم.
با نگاه اخرم ازشون خداحافظ ی کردم و به جلو نگاه کردم.
همیشه هوای منو داشتن و امشب هم مثل همیشه باز هوامو داشتن و حالم بهتر شد.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت54
#غزال
به ماشین که رسیدیم سوار شدیم کمربند مو بستم و به ایسپک ها نگاه کردم که همین جور مونده بود یادم رفت ببرم.
مال خودمو دست گرفتم و مال شایان هم با اوم دستم گرفتم و گفتم:
- بیا همین جور که رانندگی می کنی من می گیرم سمتت بخور.
سری تکون داد و گرفتم سمتش که خورد و خودمم خوردم.
وایساد که غذا بگیره و گفت:
- چی بگیرم؟فسفود؟یا برنجی چیزی؟
نگاهی انداختم و گفتم:
- فست فود زیاد خوب نیست جلوی رشد محمد و می گیره برنج قیمه و برنج کوبیده بگیر.
سری تکون داد و پیاده شد.
بعد از ده دقیقه خرید و سوار شد گذاشت صندلی عقب و راه افتاد سمت ویلا.
به ویلا که رسیدیم تک خواست بوق بزنه که گفتم:
- نه ساعت 1 شاید سرایدار خواب باشه!
با ریموت درو باز کرد و ماشین و داخل برد.
پیاده شدیم و غذا ها رو برداشتم و درو باز کردم اروم شاید بچه ها خواب باشن داخل رفتیم پسرا که پای فوتبال بساط کرده بودن و دخترا هم دور هم نشسته بودن صحبت می کردن.
ما که رفتیم داخل به ما نگاه کردن لبخندی زدم و سلام کردم شایان هم سلام کرد و همه جواب دادن شایان گفت:
- بچه ها شام خوردین؟ یا سفارش بدم؟
همه گفتن خوردن یکی دو ساعت پیش.
غذا ها رو روی اپن گذاشتم و رو به شایان گفتم:
- تا من سفره رو بچینم محمد و بیدار کن شام نخورده.
سری تکون داد و خواست بره سمت اتاق که در باز شد و محمد خابالود و گریه کنان بیرون اومد سریع سمت ش رفتم و بغلش کردم که اروم گرفت و نگران گفتم:
- جان مامانی؟دورت بگردم چرا گریه می کنی عزیزم؟
شایان هم نگران بالای سرم وایساده بود:
- بابایی عزیزم چی شده؟
محمد گفت:
- خواب بد دیدم تلسیدم.
صورت شو بوسیدم و گفتم:
- الهی قربونت برم خواب بد غلط کرد پسر شیر منو ترسوند الان بابایی می بره دست و صورت تو می شوره شام می خوریم خودم پیش پسرم می خوام که خواب بد جرعت نکنه بیاد پسرمو بترسونه خوب؟
سری تکون داد و شایان بغلش کرد و درحالی که قربون صدقه اش می رفت برد دست و صورت شو بشوره.
سفره رو چیدم و دستامو شستم نشستم که شایان و محمد ام اومدن نشستن.
محمد و کنارم نشوندم و قاشق و پر کردم سمت دهن ش بردم که خورد.
بهش شام دادم و خیلی خابالود بود.
بغلش کردم که شایان گفت:
- چیزی نخوردی که.
خودشم نخورده بود مثل من دور محمد بود.
لب زدم:
- محمد و بخوابونم میام شام می خوریم.
سری تکون داد توی اتاق رفتم همین که رو تخت گذاشتم ش خوابید.
پتو رو روش مرتب کردم و وقتی مطمعن شدم خوابه بیرون اومدم روی سفره نشستم شایان برام کشید و گفت:
- خوابید؟
اره ای گفتم و هر دو شام خوردیم.
سفره رو جمع کردم و شایان گفت:
- من می رم اتاق محمد بخوابم ولی فکر کنم تخت ش یه نفره است.
دستامو شستم و گفتم:
- رخت خواب پهن می کنم پایین تخت.
باشه ای گفت و کنار پسرا نشست.
توی اتاق رفتم و از توی کمد رخت خواب دراوردم و پهن کردم روی زمین خواستم از اتاق برم بیرون که با صدای داد از جا پریدم و قلبم اومد تو دهنم
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت55
#غزال
به محمد نگاه کردم که بیدار نشد خداروشکر و سریع بیرون رفتم ببینم چی شده!
نمی دونم فوتبال کی با کی بود که یکی شون گل زد و پسرا داد کشیده بودن.
نفس مو فوت کردم و رو به شایان گفتم:
- شایان برو استراحت کن جا پهن کردم.
سری تکون داد و به بقیه شب بخیر گفت سمت اتاق رفت و من کنار دخترا نشستم.
شایان که درو بست پسرا تلوزیون ک خاموش کردن و و اونا هم به جمع ما پیوستن دخترا سمت چپ نشسته بودن پسرا سمت راست و به من نگاه کردن.
معذب شدم و متعجب گفتم:
- چیزی شده؟
یکی از دخترا دستشو زد زیر چونه اش و گفت:
- خوب می شه حرف بزنیم؟سوال خصوصی هم بپرسیم؟
خنده ام گرفت!
پس منتظر بودن شایان بره کنجکاوی شونو برطرف کنن.
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه.
اولین سوال رو یکی از دخترا پرسید:
- شما چند سالتونه؟
در اتاق باز شد که سریع پسرا چرخیدن سمت تلوزیون شایان نگاهی بهمون انداخت و گفت:
- چیزی شده؟
دخترا و پسرا همزمان نه ای گفتن و یکی از پسرا گفت:
- می خوام دوستانه بازی گروهی انجام بدیم.
شایان سری تکون داد و گفت:
- خوش باشین فقط قوانین اسلامی رو رعایت کنید که خانوم من حساسه و باهاتون راه بیاد.
همه سر تکون دادن چقدر هماهنگ بودن اینا!
شایان یه لیوان اب خورد و گفت:
- خسته نیستی؟میخوای بمونی پیش بچه ها؟
سری به معنای اره تکون دادم و شایان توی اتاق رفت و درو بست که دوباره پسرا چرخیدن این سمت.
همون دختره با هیجان گفت:
- خب چند سالتونه؟
یکم فکر کردم و گفتم:
- خب چند روز دیگه 18 ساله می شم.
با تعجب نگاهم کردن و یکی از پسرا گفت:
- و استاد چند سالشونه؟
واقعا نمی دونستم!اما خیلی بد می شد اگه می گفتم نمی دونم پس شامسی گفتم:
- 25 سالشه.
سری تکون داد و یکی از دخترا گفت:
- ببخشیدا ولی من چند ترمه با استاد کلاس دارم یعنی دو سالی می شه چون نمیام و هی می ندازتم یه بار زن ش اومد و توی دانشگاه علم شنگه راه انداخت یعنی شما زن دوم شی؟
با این سوال ش نفس توی سینه ام حبس شد.
خدایا چی می گفتم!
یکی از دخترا با تشر اسم اون کسی که سوال پرسیده بود رو صدا کرد نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- اره من همسر دوم شایان هستم.
همون دختر دوباره گفت:
- نمی ترسین هنوز عاشق همسر اول ش باشه؟بهش فکر کنه؟
لبخندی زدم تا استرس و ناراحتی مو پشتش مخفی کنم و گفتم:
- نه!چون می دونم اونو فراموش کرده.
یکی از پسرا گفت:
- یعنی محمد پسرا شما نیست؟از همسر اول استاده؟
سری به معنای اره تکون دادم.
و یکی از دخترا گفت:
- پس چرا محمد انقدر شما رو دوست داره؟پس مادرش چی؟
لب زدم:
- خوب مادر محمد براش مادری نکرد من به محمد علاقه ی خاصی دارم یعنی بچه خیلی دوست دارم کلا نمی تونم مهربون نباشم توی ذات منه مهربونی محمد ام منو مادر خودش می دونه و حتی یه ثانیه هم دلش نمی خواد پیش مادر اصلی ش باشه چون ازش می ترسه من کسی رو قضاوت نمی کنم اما خوب چند بار محمد رو کتک زده به همین خاطر محمد منو دوست داره و به من وابسته است.
یکی دیگه از دخترا گفت:
- چرا قبول کردین زن دوم استاد بشین در صورتی که یه بچه هم داشت؟
نمی تونستم در این مورد واقعیت و بگم و فقط گفتم:
- خوب بلاخره هر کی یه معیار هایی برای ازدواج داره و سرنوشت برای ادم ها به صورت متفاوت اتفاق های متفاوتی رو رقم می زنه.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت56
#غزال
یکی از دخترا که یه جوری هم منو نگاه می کرد با پوزخند گفت:
- فقط به خاطر پول!
بهش زل زدم و گفتم:
- اتفاقا تنها چیزی که اصلا برام مهم نیست پوله!
دختره نیشخندی زد و گفت:
- اره!یه دختر خوشکل بی کس و کار که دایه محمد بوده به عنوان پرستار!یه ماه نمی شه می شه زن شایان خانزاده به خاطر پول نیست؟به خاطر چیه؟اینا حق شیداست!
پس معلوم شد از دوستای شیداست.
که صدایی از پشت سرم اومد:
- به خاطر پاک بودنشه!
برگشتم و به شایان نگاه کردم که جلو اومد و کنارم نشست و گفت:
- سوال شخصی پرسیدن و سرک کشیدن توی زندگی بقیه اصلا خوب نیست ستایش خانوم خواهر شیدا خانوم!
پس خواهر شیدا بود!
شایان لب تر کرد و گفت:
- ولی حالا که بحث ش پیش اومده بزار بهت بگم روشن ت کنم هم تو رو هم اون خواهرت شیدا رو که گفته این چرت و پرت ها رو بگی و این بازی رو راه بندازی تا زن منو تحقیر کنی و مطمعنم الان گوشیت روی تماس با شیداست و داره می شنوه.
ستایش سریع انکار کرد:
- نه اینجور نیست.
شایان اشاره ای کرد که سریع که یکی از پسرا با یه حرکت گوشی تو دست شو کشید انداخت سمت شایان.
لب زدم:
- شایان نکن گوشی حریم شخصیه بده بهش.
شایان صفحه رو روشن کرد که دیدیم واقعا روی تماسه و نوشته ابجی شیدا!
شایان پوزخندی زد و ستایش نیم خیز شد و گفت:
- گوشی مو بده شایان.
شایان گوشی و نزدیک خودش نگه داشت و گفت:
- تا اینجا شو شنیده باید بقیه اشم بشنوه باید بفهمه چرا سهم شیدا طلاق بود و چرا سهم به قول خودش پرستار خوشکل دو روزه ازدواج!
ملتمس به شایان نگاه کردم و گفتم:
- می شه کوتاه بیای؟نمی خوام کسی تحقیر بشه شایان.
شایان بهم زل زد و گفت:
- تحقیر شدی باید تحقیر بشه.
و بعد به گوشی نگاه کرد و گفت:
- خوب بشنو شیدا خانوم هیچ علاقه ای بهت نداشتم از همون اول که شبا نمی یومدی خونه و توی پارتی ها بودی فهمیدم دختر بی بند و باری هستی طبق رسم و رسوم مسخره که دختر عمومی زنم شدی گفتم می گه منو دوست داره درست می شه!درست نشدی بلکه منو هم دور می زدی و از شر غرغر های مامانت هم خلاص شدی دعوا می کردیم غیرتی می شدم زنم 24 ساعت توی پارتی ها مست و ولو باشه شبا مست و پاتیل درحالی که بوی 100 ادکلن مردونه بده بیاد خونه قهر می کردی به بهونه قهر می گفتی می رم خونه خواهرم ستایش که شهره 10 بار دنبالت کردم خونه ستایش نمی رفتی و اون بماند که نمی گم که ابروت نره البته تو که ابرویی نداری.
التماس وار گفتم:
- شایان خواهش می کنم تموم ش کن.
شایان دستشو روی دهنم گذاشت و گفت:
- ساکت.
و دوباره ادامه داد:
- گفتن بچه بیاری درست می شه گفتم خوب باشه
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت57
#غزال
و دوباره ادامه داد:
- گفتن بچه بیاری درست می شه گفتم خوب باشه باردار شدی سر کار نمی رفتم همش می موندم خونه تا بلکه به بهونه های خرید سیسمونی و دکتر و کلی موضوع دیگه خونه نگهت دارم که نپیچونی بری باز پارتی الکل بخوری و بچه توی شکمت که بچه من بود مثل خودت بار بیاد روش تاثیر بزاره از دستم خسته می شدی می گفتی می خوای بری دکتر بری شمال با فامیلات که همش دروغ بود و هر بار یه گندی می زدی گفتن بچه به دنیا بیاد بچه به دنیا اومد خانوم پیدا نمی شد بخواد یه قطره شیر بده به بچه چرا چون هیکل ش خراب می شد به بهونه باسازی اندام از کله سحر تا 4 صبح پیدات نبود و توی پارتی ها عشق و حال می کردی درحالی که بچه من داشت از گرسنگی گریه می کرد و شیر خشک به زور بهش می دادم تا نمیره حداقل! بعدشم مادر که شدی احساس مسعولیت که نکردی هیچ منو با محمد سرگرم کردی تا به گند کاری هات برسی به خاطر محمد دو سال تحملت کردم تا بچه ام بی مادر بزرگ نشه کتک ش می زدی ازت می ترسید جاشو خیس می کرد دیگه بریده بودم و پرتت کردم از زندگیم بیرون و فهمیدم کسی که از اول کج بشه صاف بشو نیست این از خودت خوب!
به من نگاه کرد و گفت:
- و اما همسرم غزال!وقتی اومد نصف تو سن داشت گفتم هیچی حالیش نیست ببین از تو و امثال تو هزار برابر بیشتر می فهمه و درک می کنه طوری محمد من رو بزرگ می کنه که انگار خودش به دنیا ش اورده البته محمد من که نه محمد ما یعنی من و غزال!انچنان برای پسرم مادری می کنه که اصلا فکر نکنم محمد یادش بیاد تو به دنیا ش اوردی به جای اینکه به پارتی ها و مهمونی های چش درار مثل تو باشه به فکر خانواده اشه خانومه حیا داره می تونم سرمو بالا بگیرم با افتخار بگم غزال همسر منه!می تونم باهاش مهمونی برم می تونم به دانشجو هام معرفی ش کنم چون شخصیت داره ادب داره حجاب داره مهربونه اخلاق داره به فکر من و بچه امونه و انقدر خانومه که با اینکه تو می خواستی تحقیرش کنی اما باز الان چون من نه تنها نزاشتم تحقیرش کنی بلکه تحقیرت کردم بغض کرده چون غرور یه ادم شکسته!ببین یکم مثل غزال من خانوم باش فقط یکم.
و قطع کرد گوشی رو پرت کرد جلوی ستایش و تهدید وار گفت:
- این ارامش و بعد از چند سال که توی جهنم با خواهرت بودم به دست اوردم امسال تو بخوان یکم فقط یکم لطمه بهش وارد کنن درسی بهشون می دم که حتی وقتی خوابن جسم و روح شون مال خودشون نیست باز یادشون نره من باهاشون چیکار کردم و خوب می دونی من شایان خانزاده مثل خانومم اصلا دل رحم نیستم و اگر بخوام کاری کنم حتما می کنم اینو به خواهرت و کل ایل و تبار ت بگو و خوب توی گوش های خودتم فرو کن خوب؟
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت58
#غزال
ستایش بلند شد وسایل شو جمع کرد و زد بیرون.
خواستم برم دنبال ش خوب نبود این موقعه شب بره.
اومدم بلند شم که شایان مچ دستمو گرفت و نزاشت.
متعجب گفتم:
- شایان چیکار می کنی دستم اخ شایان مهمون توعه زشته اینطور بره بزار برم دنبال ش شایان.
خودشو زد به اون راه و وقتی صدای ماشین ش اومد که از ویلا زد بیرون دستمو ول کرد و گفت:
- خوب امشب که دور همیم خواب تعطیل جرعت حقیقت بازی کنیم؟
همه اووووو کشیدن و موافقت کردن.
با عصبانیت گفتم:
- شایان.
بهم نگاه کرد و گفت:
- جانم؟
با حرص گرفتم:
- چرا این کارو کردی اخه!حالا بدتر اونو عصبانی کردی.
شونه ای بالا انداخت و بیخیال گفت:
- به جهنم.
سعی کردم خودمو و عصبانیت مو کنترل کنم و گفتم:
- چرا متوجه نمی شی اون در ماه یک بار محمد و می بینه اگه بخواد تلافی کار های ما رو روی محمد خالی کنه چی!
شایان توی چشم هام زل زد و گفت:
- اون جرعت همچین کاری رو نداره چون می دونه اتیشش می زنم پس اعصاب خودتو بهم نریز.
و با مکث گفت:
- فردا هم روز دیدار محمد با شیداست.
حالم بد شد!استرس و دلهره اومد سراغم.
بلند شدم که شایان گفت:
- چی شد؟کجا؟
لب زدم:
- می رم پیش محمد.
و توی اتاق رفتم.
به محمد نگاه کردم نکنه شیدا اذیت ش کنه؟
با این فکر انگار کسی قلب مو به چنگ می گرفت.
سریع سمت محمد رفتم و کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم.
این بچه بخشی از وجود من شده بود اگر کسی اسیب بهش می رسوند من دق می کردم.
انقدر نوازشش کردم تا بلاخره خوابم برد اما همش با کابوس بیدار می شدم.
کابوس اینکه شیدا محمد و کتک می زد.
ساعت 4 صبح بود که دوباره از خواب پریدم.
تنم خیس از عرق سرد بود.
بازم کابوس.
توی پذیرایی رفتم بقیه بیدار بودن و داشتن بازی می کردن که نمی دونم اسمش چی بود.
در اتاق و بستم و کنار شایان نشستم.
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- حالت خوبه؟رنگ به رو نداری.
تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم:
- می شه فردا محمد نره؟
پوفی کشید و گفت:
- از چی می ترسی؟
سرمو بین دستام گرفتم و گفتم:
- می ترسم شیدا اذیت ش کنه کتک ش بزنه به خدا محمد چیزی ش بشه من می میرم.
شایان سرمو با دستاش بالا گرفت و گفت:
- ببین منو شیدا جرعت همچین کاری نداره خوب نترس پس قوی باش.
نگران سری تکون دادم و تا خود صبح پریشون بودم.
ساعت 7 بود که شایان گفت:
- محمد و بیدار کن اماده اش کن شیدا 8 میاد دنبالش.
ملتمس به شایان نگاه کردم که چشاشو به معنای برو خیالت راحت باشه باز و بسته کرد.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت59
#غزال
سری تکون دادم و توی اتاق رفتم.
دلم اصلا نمی خواست محمد و بیدار کنم.
ولی شایدم من اشتباه کنم اون مادرشه شاید دلش برای محمد تنگ شده باشه.
با این فکر خودمو گول زدم و محمد و بیدار کردم چشاشو باز کرد و گفت:
- سلام مامانی ژونم.
لبخند زورکی زدم و گفتم:
- سلام دور چشای خوشکلت بگردم عزیز دلم پاشو که باید اماده بشی بری.
متعجب گفت:
- کجا مامانی؟
نشست و بغلش کردم سمت روشویی رفتم و گفتم:
- پیش مامان شیدات عزیزم امروز باید پیش اون باشی.
پکر شد و ناراحت.
همین کافی بود اشکام بریزه رو صورتم و گفتم:
- قربونت برم یه امروزه اگه اذیتت کنه دیگه نمی زارم بری پیشش باشه مامانی؟
با ناراحتی سری تکون داد دست و صورت شو شستم و لباس هاشو تن ش کردم دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت:
- من ازش می ترسم مامانی اون ترسناکه بدخلاقه.
با این حرف هاش جیگرم اتیش می گرفت و نمی تونستم کاری بکنم از این می سوختم بیشتر.
با گریه گفتم:
- اذیتت کنه با من طرفه دردت به جونم.
اشکامو پاک کرد با دستای کوچولوش و گفت:
- گریه نکن مامانی زود میام پیشت.
سری تکون دادم و صورت شو بوسه بارون کردم.
از اتاق بیرون اومدم تا محمد رفت بغل شایان براش صبحونه اماده کردم.
شایان و محمد هر دو اومدن و روی سفره نشستن.
محمد و توی بغلم نشوندم و بهش صبحونه دادم اما بچه ام انقدر ناراحت و پکر بود اصلا نخورد.
شایان با دیدن حال ما دو تا حالش بد شده بود و اخماش توی هم بود.
شیدا بهش تک زد و شایان گفت:
- برو محمد و بده بهش دم دره.
سری تکون دادم و بلند شدم محمد توی بغلم اومد و توی حیاط رفتم و بعد در ویلا رو باز کردم .
دم در بود و به ماشین ش تکیه داده بود.
با دیدن محمد سمت ش اومد و گفت:
- سلام مامانی.
و محمد و از بغلم گرفت و بوسش کرد محمد به زور با ترس سلام کرد و خودمو کنترل کردم باز گریه نکنم.
نگاه حقیرانه ای به من انداخت و لب زدم:
- مراقب پسرم باش.
پوزخندی بهم زد و به محمد لبخند زد و توی ماشین نشستن و رفتن.
احساس می کردم با تریلی از رو قلبم رد شد درو بستم و زیر یکی از درخت ها توی باغچه نشستم و زانو هامو بغل کردم.
بجز استرس و فکر منفی چیزی توی سرم رد و بدل نمی شد.
انقدر استرس داشتم اشکمم در نمی یومد و بدنم داشت خود خوری می کرد و حالم بدتر شده بود.
شایان از ویلا بیرون اومد و مستقیم اومد روبروم نشست.
دستام که از استرس یخ بسته بود رو بین دستاش گرفت و گفت:
- غزال ببین من می دونم نگرانی و می دونم شیدا ذات خوبی نداره اما اینو بدون شیدا کاری با محمد نمی کنه چون می دونه اونوقت من یه روز خوش براش نمی زارم پس نگران نباش سالم محمد و بردا سالم هم برمی گردونه.
یکم.با حرف هاش اروم تر شدم و استرس ام کمتر شد.
بعد از صبحونه دانشنجو ها تک تک بلند شدن و خداحافظ ی کردن و رفتن.
برای اینکه خودمو مشغول کنم و باز فکر های منفی سراغ ام نیاد خودمو با شستن ظرف های صبحونه سرگرم کردم اما فقط دستام بود که کار می کرد و فکر و دل و روح و جسمم تمام و کمال پیش محمد بود.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت60
#غزال
محمد همیشه ازش می ترسید و فرار می کرد.
اخ خدا سرم داره می ترکه کی شب می شه محمد و میاره دلم براش مثل سیر و سرکه می جوشید.
روی مبل نشستم و از استرس ناخون هامو می جویدم نفهمیدم کی شایان کنارم نشست و دستمو عقب کشید و گفت:
- نکن چیکار می کنی؟چرا اینجوری می کنی با خودت.
دستامو تو هم پیچ دادم و گفتم:
- نمی تونم اروم بگیرم دارم دیونه می شم محمد از اون می ترسه نمی شه ما هم بریم پیش محمد؟
شایان صورت مو بین دستاش گرفت و شمرده شمرده گفت:
- عزیز من گفتم محمد و برمی گردونه سالم هم برمی گردونه نگران نباش اوکی؟
دستاشو کنار زدم بلند شدم و راه رفتم و گفتم:
- من نگرانم نمی تونم استرس مو از خودم دور کنم مثل خوره افتاده به جونم تا شب سکته می کنم.
شایان لب زد:
- چادر تو بپوش بریم بیرون.
سری تکون دادم ورفتم چادر مو بیارم.
انقدر گیج شده بودم از استرس به جای اتاق خواب رفته بودم توی اشپزخونه.
شایان با دیدن حالم پوفی کشید و رفت تو اتاق چادرم رو اورد وایساد جلوم و چادرم رو سرم کرد و گفت:
- بیا بریم یه دوری بزنیم تا سرگرم بشی وقت بگذره بریم دنبال محمد.
سری تکون دادم و سوار ماشین شدیم.
حرکت کرد و همین جور توی خیابون ها تاب می خورد.
خودشم تو فکر محمد بود اما بروز نمی داد و سعی می کرد خودشو محکم نگه داره.
تا ظهر به همین روال گذشت و باز اروم نگرفتم بلکه بدتر شدم.
با فکر اینکه الان داره محمد و کتک می زنه اشکام روی صورتم ریختن و نتونستم هق هق مو خفه کنم.
شایان سرشو روی فرمون گذاشت و گفت:
- اخه تو چرا انقدر نگرانی!
با گریه لب زدم:
- توروخدا منو ببر پیش محمد ببینم حالش خوبه بعد برگردیم توروخدا.
سرشو بلند کرد نالان بهم نگاه کرد و سری تکون داد و گفت:
- خیلی خب باشه.
زنگ زد به شیدا
- الو..
........
- مادر محمد نگرانه می خوایم بیایم محمد و ببینیم و برگردیم ادرس بده.
.......
- فقط می بینیمش و برمی گردیم عصبی نکن منو کولی بازی هم در نیار من خودم قانون و حفظم گفتم ادرس.
و بعد قطع کرد.
سمت ادرسی که شیدا گفته بود رفتیم و نیم ساعت بعد رسیدیم.
سریع پیاده شدم و زنگ زدم.
شایان پیاده شد و سمتم اومد.
صدای تیک در اومد و درو باز کردم داخل رفتم.
شیدا و محمد جلوی در ورودی بودن.
شیدا پوزخندی زد و گفت:
- نخوردمش که چرا اینجوری می کنید؟
محمد ساکت و پژمرده کنارش بود.
زیر چشماش خشک بود اما نمی دونم چرا حس می کردم گریه کرده.
جلوش زانو زدم و بغلش کردم و گفتم:
- سلام قربونت برم خوبی مامان؟
ازش جدا شدم و بهش نگاه کردم که گفت:
- سلام.
متعجب بهش نگاه کردم.
الان باید بغلم می کرد و خودشو برام لوس می کرد اما ساکت وایساده بود انگار ترسیده بود رنگ به رو نداشت.
دوباره بغلش کردم و کنار گوشش بچ زدم:
- مامانی چیزی شده،؟
جوابی نداد عقب اومدم که دیدم چادرم که به صورت ش خورده سفید شده انگار کرم بود.
متعجب گفتم:
- محمد کرم زدی به صورتت؟
شیدا هل شد و گفت:
- اره داشت با وسایل ارایشی بازی می کرد.
اخمی کردم دست محمد و گرفتم و کنار حوض بردمش و گفتم:
- این مواد شیمیایی ضرر داره برای بچه.
شایان هم سر تکون داد و به صورت محمد اب زدم و کرم رو شستم که دیدم صورت ش ورم داره یکم و کبوده!
چشمام گرد شد قشنگ کرم و شستم که دیدم انگار جای دسته تو صورت ش.
قلبم داشت وایمیستاد.
زدم زیر گریه.
شایان بهم نگاه کرد و گفت:
- چیه؟چی شده؟
به صورت محمد اشاره کردم نگاه کرد نزدیک تر اومد و چشماشو باز و بسته کرد.
سمت شیدا خیز برداشتم و یقعه اشو توی دستم گرفتم و گفتم:
- چیکار کردی با بچه ام جای دسته تو صورت ش به چه حقی زدیش.
جواب نداد که تکون ش دادم و گفتم:
- با توام چیکار کردی با بچه ام ترسیده اصلا حرف نمی زنه.
شیدا محکم هلم داد که افتادم روی زمین و دستم خورد توی ستون.
شایان سریع سمتم اومد و کمک کرد بلند بشم و شیدا دوید داخل درو قفل کرد.
شایان از عصبانیت چشماش قرمز شده بود و گفت:
- بریم خودم شب میام اینجا می دونم باهاش چیکار کنم.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت61
#غزال
سمت محمد رفتم و با اینکه دستم خیلی درد می کرد توی بغلم گرفتم ش و از عمارت منحوس بیرون زدیم.
چطور دلش اومد با بچه این کارو بکنه.
توی ماشین نشستم و به صورت ش نگاه کردم.
محمد و به خودم فشار دادم و گفتم:
- باید حق این زن و بزاری کف دست ش.
شایان سعی کرد عصبانیت شو کنترل کنه و گفت:
- کاری می کنم به پام بیفته ببخشمش.
حرکت کرد به محمد نگاه کردم و گفتم:
- مامانی قربونت برم اذیتت کرد اره؟
هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد.
انقدر ترسیده بود که هیچی نمی گفت.
ترسیده به شایان نگاه کردم و گفتم:
- شایان محمد حرف نمی زنه انقدر ترسیده حرفی نمی زنه رنگ ش مثل گچ سفیده.
شایان زد کنار چرخید سمت محمد و گفت:
- محمدم نگام کن خوبی بابایی؟
جوابی نداد فقط بهش نگاه کرد.
بیشتر گریه کردم و شایان گفت:
- محمد بابا حرف بزن بیینم حالت خوبه ببین مامانت داره گریه می کنه.
محمد به من و شایان نگاه کرد و دستشو اورد جلو.
به شایان نگاه کردم و بعد به دست ش.
شایان استین شو زد بالا جای چند تا کبودی بود انگار جای نشکون گرفتن بود.
داشتم پس می یوفتادم.
پیراهن شو کامل در اوردم چند جاش همین طور بود.
هق زد و محمد و بغلم کرد و جیغ کشیدم:
- گفتم محمد نرررررررره گفتم نررررررره گفتم اذیت ش می کنهههههه دیدی استرس داشتم دیدی دلم شور می زد ببین چیکار کرده با بچه ام.
شایان روشن کرد خواست دور بزنه برگرده حساب شیدا رو برسه که بازوشو گرفتم و گفتم:
- صبر کن برو پزشکی قانونی اینجوری شر شیدا برای همیشه کنده می شه بعد خودت حساب شو برس.
شایان یکم فکر کرد و با سرعت سمت اونجا راه افتاد.
وقتی رسیدیم پیاده شدیم و داخل رفتم.
نوبت مون که شد توی اتاق رفتیم تا دکتر کبودی ها رو تاعید کنه.
مال محمد و تاعید کرد دادم ش بغل شایان و دست خودمم بهش نشون دادم.
دستم باد کرده بود و سبز و کبود شده بود.
یه پماد برام زد که مردم و زنده شدم.
اشکم در اومده بود انگار داشت استخون مو رنده می کرد.
شکایت نامه تنظیم کردیم برای فردا و یه احضاریه هم فرستادن برای شیدا.
تا غروب کارمون طول کشید اینجا و بعدش سمت ویلا رفتیم.
توی ماشین نشستیم و محمد توی بغلم خواب ش برده بود.
انقدر گریه کرده بودم که چشمام می سوخت.
به شایان نگاه کردم و گفتم:
- دیگه نمی زارن محمد بره پیش شیدا مگه نه؟
شایان سری تکون داد و گفت:
- دادگاه که قطعیه فکر کن یه درصد بزارن مگر اینکه از روی جنازه من رد شن.
نگران گفتم:
- محمد خیلی ترسیده شایان حرف نمی زنه فقط نگاه می کنه.
شایان نگاهی به محمد انداخت و گفت:
- تا صبح ببینم چطور می شه خوب نشد می برمش پیش مشاور.
سری تکون دادم و گفتم:
- خدا لعنت ش کنه اخه چیکار بچه داشت چطور دلش میاد محمد فقط5 سالشه