eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
109 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 سری تکون دادم و گفتم: - بعله داشتم می گفتم تا اینکه دیروز همسرم به من گفت امروز مادرش باید بیاد ببره محمد رو روزیه که محمد باید پیش مادرش باشه ساعت8 من محمد و اماده کردم اصلا وقتی بهش گفتم بچه من ناراحت شد رفت تو خودش و وقتی دید منم ناراحتم و دیدم محمد گریه کرد گریه کردم اشکای منو پاک کرد و گفت ناراحت نباشم می ره پیش مادرش بلاخره راهی ش کرد و از اونجایی که محمد خیلی از این خانوم می ترسید من استرس و دلشوره بدی گرفته بودم به همسرم گفتم بریم یه سر به محمد بزنیم ببینیم حالش خوبه و برگردیم اما همسرم می گفت که شیدا هر چقدر هم از محمد و من بدش بیاد اما بلایی سر بچه نمیاره چون می تونه من تلافی می کنم سرش و جرعت نداره بلا سرش بیاره ولی من دیگه نتونستم تحمل کنم و ظهر بود که به شیدا زنگ زدیم رفتم اونجا من وقتی محمد و دیدم قطره های اشک زیر چشماش خشکیده بود ترسیده بود و رنگ ش مثل گچ دیوار شده بود محمد هر وقت منو می بینه بوسم می کنه می پره بغلم کلا بچه شادی هست دیدم با دیدن من اصلا از جاش تکون نخورده انگار خشکش زده وقتی بغل ش کردم باهاش حرف زدم فقط با ترس گفت سلام من ازش پرسیدم چی شده اما هیچی نگفت بعد وقتی بغلش کردم دیدم چادرم که به صورت ش خورده سفید شده کرم پودر بود روی صورت ش گفتم این چیه شیدا هول شد گفت با وسایل ارایشی بازی کرده منم گفتم برای صورت ش خوب نیست و صورت شو شستم فقط هم یه طرف ش بود و دیدم صورت ش ورمه و جای انگشت روی صورت شه شیدا زده بود توی صورت بچه! وقتی سرش داد کشیدم چرا این کارو کرده منو هل داد دستم خورد به ستون رفت داخل درو قفل کرد من دست خودمم اسیب دیده و گواهی پزشکی قانونی هم موجوده همسرم گفت شما رو می برم خونه من خودم برمی گردم ببینم چرا این کارو کرده توی راه دیدم محمد از شدت ترس اصلا حرف نمی زنه!همسرم نگه داشت و ما هرچی باهاش حرف زدیم فقط نگاه مون می کرد و همسرم دید جای کبودی روی دست شه و پیراهن شو در اوردم دیدم چند جای بدن ش اینطوره انگار که یکی نشکون ش گرفته باشه اونم محکم و رفتیم پزشکی قانونی این بود کل ماجرا و ما نمی دونیم خانوم شیدا خانزاده چیکار با یه بچه معصوم ۵ ساله داشته که اینجور کبود ش کرده که پسر من تا خود دیشب قفل کرده بود و اصلا صحبت نمی کرد. شیدا گفت: - من کاریش نکردم خودش بازی کرد افتاد اینطور شد. شایان با خشم خواست بره سمت ش که بازوشو گرفتم و گفتم: - شایان اروم باش عزیزم توروخدا. با خشم گفت: - باشه بیا منم تو رو پرت کنم بیفتی ببینم همین جور کبود کبود می شی یا نه. قاضی گفت: - ساکت نظم دادگاه رعایت بشه و شما خانوم خانزاده پزشکی قانونی برسی کرده جای کبودی ها رو کبودی روی صورت جای سیلی بوده و کبودی های روی بدن با دست فشرده شده پس بهتره ساکت باشید و حقیقت رو بگید. شیدا انکار کرد و گفت: - من کاریش نکردم اینا دروغ می گن. قاضی گفت: - خودتون اعتراف کنید بهتره تا من بخوام از بچه بپرسم و بیشتر از این به روحیات ش لطمه وارد بشه. شیدا گفت: - من کاری نکردم از بچه هم بپرسید. و نگاه تهدید واری به محمد انداخت و محمد محکم منو بغل کرد که از چشم قاضی دور نموند و گفت: - معلوم می شه برید بیرون تا صداتون کنم.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 شیدا بیرون رفت و قاضی اشاره کرد محمد و ببرم پیشش. سمت قاضی رفتم محمد و از بغلم گرفت و روی میز نشوند و گفت: - به به چه گل پسر نازی چه چشم های خوشکلی حالت چطوره عمو جون؟ محمد گفت: - سلام ممنون خوبم. از کشو براش شکلات در اورد و محمد یکی برداشت. قاضی گفت: - عمو جون به من می گی اون روز که پیش مامانت بودی چی شد؟ محمد محکم منو که کنارش بودم بغل کرد و گفت: - اون مامان من نیست این مامان منه. بغلش کردم و گفتم: - اروم پسرم اروم اگه به اقای قاضی بگی چی شده دیگه اصلا نمی ری پیش اون. محمد گفت: - قول،؟ سری تکون دادم و گفتم: - قول. محمد گفت: - رفتیم اونجا گفت باید شما هر کاری کردین من بهش بگم منم گفتم نمی خوام می خوام برم پیش مامانم اونم منو زد گریه کردم. بغض کرد که اشک تو چشام جمع شد و گفتم: - می زنم ش که پسرمو زده خوب بگو مامان جان. محمد گفت: - می خواست یه چیزی بچسبونه تو سرم نزاشتم اخه با اون چیز همه چیزای تو خونه امونو می دید و می شنید بعد من فرار کردم نیشکون ام گرفت دردم اومد. قاضی گفت: - اون چیز و چسبوند کجا عزیزم؟محمد به گردن ش اشاره کرد چیزی نبود که! قاضی گفت: - حتما دوربین و شنود پوستیه. زنگ زد به یکی و گفت: - الان کارشناس میاد. بعد چند دقیقه کارشناس اومد با یه وسایلی. شایان هم سمت مون اومد و نگران گفت: - درد که نداره؟ کارشناس گفت: - نه اصلا. سری تکون دادیم و اول با یه دستگاهی برسی کرد بعد هم با یه دستگاه دیگه از گردن محمد جداشون کرد انقدر نازک و رنگ پوست بود که به زور دیده می شد و گفت: - شنود و دوربین پوستیه فقط بچه های سپاه از اینا دارن اگه داره حتما قاچاقیه که خودش جرمه. و بعد رفت. با محمد برگشتیم به جایگاه و قاضی گفت: - لطفا شما بچه رو ببرید بیرون و بیرون از دادگاه منتظر همسرتون باشید. سری تکون دادم و با محمد بیرون زدیم. توی ماشین نشستیم محمد بهم تکیه داد و چشاشو بست.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 پسرکم خسته شده بود و من استرس داشتم. نمی دونستم رای دادگاه چیه! دعا دعا می کردم همون باشه که محمد دلش می خواد. یه ربع ساعتی توی ماشین منتظر شدیم و خودمم داشت خوابم می برد که در ماشین باز و بسته شد و ماشین حرکت کرد. چشامو خسته باز کردم و به شایان دوختم که دیدم شایان نیست و یه فرد موعتاده جیغی کشیدم و وحشت زده دستامو دور محمد پیچیدم خنده ای کرد که دندون های سیاه ش که یکی در میون بود به نمایش گذاشته شد و از ترس قلبم محکم به سینه ام می کوبید. چاقوی توی دست ش و حال ش که مال خودش نبود داشت سکته ام می داد. محمد از خواب پریده بود و محکم خودشو توی بغلم فشار می داد. فقط جیغ می کشیدم که اون دست ش که چاقو داشت رو سمت محمد اورد و چاقو رو بالا برد که سریع چرخیدم و محمد و سمت در گرفتم پشت بهش کردم که چاقو ی تیز توی بازوم فرو رفت فریادم از درد به اسمون رفت و چشمم خورد به دست گیره در. توی یه تصمیم انی درو باز کردم و قبل اینکه باز چاقو رو فرو کنه تو بدنم دستامو دور محمد پیچیدم و خودمو پرت کردم از ماشین بیرون. چند دور روی اسفالت ملق خوردم و بلاخره کنار سطل زباله کنار جاده وایسادم. محمد سالم بود و همین کافی بود. دستامو باز کردم که نشست روی زمین و زد زیر گریه. همین جوری از دستم داشت خون می رفت و چاقو توی دستم مونده بود. از درد اشکام روی صورتم لغزید. فقط چند متر از دادگاه اون ور تر اومده بود ماشین مردمی که دم در دادگاه ایستاده بودن به سمت ما دویدن و دور مون حلقه زدن. دو تا از خانوم های معمور دادگاه کمکم کردن و بلندم کردن یکی شونم محمد و بغل کرد و سمت دادگاه رفتن و زنگ زدن امبولانس. با سر و صدا های زیاد بقیه هم از دادگاه بیرون اومدن شایان سریع بیرون اومد با دیدن ما وحشت زده نگاهمون کرد. با دیدن چاقوی مونده توی دستم دو دستی توی سرش زد و یا امام حسین ی گفت. کنارم نشست و شونه هامو بین دستاش گرفت که اخی گفتم و گفت: - چی شده یا خدا محمد کو. خانومه سمت ما اومد و شایان به محمد نگاه کرد که سالم بود و داشت گریه می کرد. با درد لب زدم: - محمد و..اروم کن. امبولانس رسید کمکم کردن سوار شدم و شایان محمد و بغل کرد و سوار شد. پرستار سریع مشغول شد و چاقو رو از دستم در اورد که جیغی کشیدم و به نفس نفس افتادم
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 چشام از درد سیاهی رفت و محمد از جیغ من خشک ش زده بود و حتی گریه کردن هم یادش رفته بود. هق هق ام توی ماشین پیچید و شایان مونده بود چیکار کنه چطوری ارومم کنه: - قربونت برم عزیز دلم اروم باش فدات بشم چیزی نیست خوب می شی تحمل کن. بلاخره رسیدیم بیمارستان و بردنم توی اتاقی به محمد و شایان هم اجازه ورود ندادن با امپولی که بهم زدن چشام روی هم افتاد و دیگه چیزی یادم نمیاد محمد توی بغلم بود و پشت در روی صندلی نشسته بودم. حتی نمی دونستم چه اتفاقی افتاده و دست و پامو گم کرده بودم. محمد انقدر حالش بد شده بود که نمی تونستم از محمد هم بپرسم. نکنه شیدا گفته کسی این بلا رو سرش بیاره! با صدای سلام سر بلند کردم پلیس بود. سلام کردم و بلند شدم و محمد و روی صندلی نشوندم. جناب سروان گفت: - به من گفتن همسر تون چاقو خورده و از ماشین خودشو پرت کرده تو خیابون می شه توضیح بدید چرا با همسرتون این کارو کردید؟ بهت زده گفتم: - من؟ما امروز وقت دادگاه داشتیم بعد برای نتیجه دادگاه به همسر و پسرم گفتم برن توی ماشین چون محیط اونجا برای پسرم خوب نبود بعد از یع ربع من دیدم سر و صدا های زیادی هست نگران شدم اومدم بیرون دیدم پسرم بغل یه خانوم گریه می کنه و همسرم چاقو خورده است و امبولانس رسید اومدیم بیمارستان خودمم نمی دونم چی شده! همون دو تا خانوم مامور که دم در دادگاه کنار غزال بودن رسیدن و جناب سروان حرف های من رو بازگو کرد و خانوم مامور گفت: - بعله ایشون درست می گن زمان وقوع حادثه کنار همسر و فرزند شون نبودن ما برسی کردیم و دوربین های دادگاه رو چک کردیم خانوم و پسر ایشون توی ماشین شخصی ایشون بودن یک فرد موعتاد که اصلا حال ش دست خودش نبوده سوار ماشین می شه و ماشین و به حرکت در میاره و صلاح سرد دس ش بوده ظاهر به خانوم ایشون چاقو زده توی ماشین و خانوم ایشون هم در ماشین رو باز کرده برای نجات خودش و بچه اش خودشو انداخته توی خیابون سارق هم جلو تر با ماشین به مانع وسط جاده خورده و فوت کرده ماشین هم کاملا درب و داغون شده.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 چشم که باز کردم یه سرم و یه کسیه خون بهم وصل شده بود. تخت کناریم به تختم چسبیده شده بود محمد روش خواب بود و دستمو توی دست ش گرفته بود. شایان هم پایین تخت نشسته بود و سرش پایین بود عمیق توی فکر بود. کمی تکون خوردم و صداش زدم: - شایان. سر بلند کرد و بهم نگاه کرد. وقتی دید چشام بازه و دارم نگاهش می کنم از تخت فوری پایین اومد و نگاهی بهم کرد و گفت: - خوبی؟حالت خوبه؟درد نداری؟ سری تکون دادم و گفتم: - نمی دونم فعلا خوبم. نفس راحتی کشید به محمد نگاه کردم و گفتم: - محمد و چرا گذاشتی رو این تخت؟کثیفه مریض می شه بچم! شایان نیم چه خنده ای کرد که لبخند ی زدم وگفتم: - به چی می خندی؟ شایان لبه تخت نشست و گفت: - به لفظ بچم که گفتی انگار مثلا بچه توعه خوبه که انقدر به فکرشی. بهش نگاه کردم و گفتم: - مگه بچه منم نیست؟ شایان گفت: - خوب نه درواقعه بچه منه محمد. لبخند از روی لبم پاک شد و غم روی صورتم نشست اشک توی چشمام حلقه زد که گفت: - چی شد؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: - بستگی داره تو از چه دیدی به من نگاه کنی اگه به دید همسرت نگاه می کردی می شد بچه امون اما اگه به دید همون خدمتکار سابق نگاه کنی می شه بچه ات. لب زد: - منظورم این نبود. رو از برگردوندم و به محمد نگاه کردم و گفتم: - منظورت واضح بود من فقط یادم رفته بود به خاطر محمد باهام ازدواج کردی! فقط نگاهم کرد و بعد چند ثانیه گفت: - محمد نگرانت بود تا کنارت دراز نکشید دستتو نگرفت اروم نشد. موهای محمد و نوازش کردم که خابالود چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد چند بار پلک زد و گفت: - مامانی گریه می کنی؟درد داری؟ لبخندی به روی ماه ش زدم و گفتم: - نه عزیزم بیا تو بغلم بخواب. با خوشحالی خودشو بالا تر کشید سرشو روی بازوم گذاشت و دستشو دورم حلقه کرد و چشماشو بست. موهاشو نوازش کردم و به چهره خوشکل و معصوم ش زل زدم. این بچه تمام زندگی من بود شده بود قلبم نفسم روحم.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 بعد از چند دقیقه شایان گفت: - چیزی می خوری برات بگیرم؟ بدون اینکه بهش نگاه کنم نه ای گفتم. بعد از چند ثانیه دوباره گفت: - دادگاه گفت دیگه شیدا نمی تونه اصلا محمد و ببینه جریمه نقدی هم شد. فقط سر تکون دادم. که دستمو بین دست ش گرفت. اخم ی کردم و خواستم دستمو عقب بکشم که نزاشت و گفت: - نکن این دستت چاقو خورده دردت می گیره. لب زدم: - دستمو ول کن. لب زد: - منظور من اون نبود که تو برداشت کردی. در جواب ش گفتم: - مهم نیست. چونه امو گرفت و رومو برگردوند طرف خودش و گفت: - چون مهم نیست می خوای گریه کنی؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: - من همیشه گریه می کنم عادت دارم به گریه کردن. با سوال ش تعجب کردم: - چرا من ناراحتت می کنم سر محمد خالی نمی کنی؟ بهش نگاه کردم و گفتم: - چرا باید این کارو بکنم؟عقده ای ام؟کمبود دارم؟تو منو اذیت می کنی من سر یه بچه خالی کنم؟اونم محمد که عاشق منه!محمد شده قلب من اگه الان هم روی تخت بیمارستانم چون انقدر محمد و دوست دارم خودمو سپر بلا ش کردم که چاقو توی بدن من فرو بره روی اسفالت بدنم بریده بریده بشه اما خش به محمد نیوفته چون دوسش دارم. لب زد: - چرا دوسش داری؟ موهای محمد و نوازش کردم و گفتم: - شاید چون مثل خودمه مادر نداره من پدرمم از دست دادم و حتی برادرم رو ولی محمد پدر داره البته یه پدری که گاهی اعصاب نداره و محمد و خیلی می ترسونه محمدم مثل من تشنه محبته نمی خوام مثل من بزرگ بشه ضعیف و شکننده بدون یه تکیه گاه دلی
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 با حرف هام توی فکر فرو رفت و خواستم دستمو از دست ش جدا کنم با اینکه تو فکر بود اما محکم تر از قبل دستمو گرفت. بیخیال ش شدم و محمد و نوازش کردم. غروب بود که شایان رفت و نمی دونم کجا رفت!محمد ام بیدار شد و از تخت رفت پایین رفت سمت جارو توی اتاق که زود گفتم: - محمد مامان دست نزنی ها کثیفه! بلند ش کرد و گفت: - می خوام اینجا رو تمیز کنم. و کشید ش روی زمین که بدتر جارو کثیف بود کثیف تر شد. نمی تونستمم خودم تنهایی از تخت برم پایین و ازش بگیرم جارو انداخت روی زمین که صدای بدی داد و رفت سمت سنگ روشویی بطری که اونجا بود رو پر از اب کرد و بعد خالی کرد کف سالن. واییی گفتم و دوباره صداش کردم که بدتر خوشش اومد و خندید. من نمی دونم شایان کجا رفته! دوباره صداش زدم: - محمد مامانی قربونت برم مریض میشی نکن دست نزن کثیفه محمددد. بهم نگاه کرد و گفت: - می خوام برم بیرون یه دور بزنم بیام باشه مامانی؟ لب زدم: - نخیر شما هیجا نمی ری گم می شی بعد اگه گم بشی دکتر امپولت می زنه ها. یکم ترسید و اروم اومد سمتم و گفت: - من نمی رم. سعی کرد از تخت بیاد بالا اما نمی تونست قد ش نمی رسید خودمم نمی تونستم بکشمش بالا و از شانس من یه پرستار هم نمی یومد. فایده ای نداشت درو و ورمو نگاه کردم که یه صندلی دیدم به محمد گفتم اوردش گذاشت زیر پاش و اومد بالای تخت کنارم دراز کشید نفس راحتی کشیدم و بهش نگاه کردم. تا شب بیمارستان بودیم و نگران محمد بودم نکنه مریض بشه توی بیمارستان ازمم جدا نمی شد که ببرتش عمارت از طرفی عمارت هم خیالم راحت نبود که تنها بفرستمش پس به هر ظرب و زوری بود شایان و فرستادم برگه ترخیص رو گرفت. محمد خوشحال از اینکه داریم می ریم خونه نگاهم کرد. بچه ام فکر می کرد مردم حتما. روی تخت نشستم و دستمو به بازوم گرفتم که تکون نخوره دردم بیاد. شایان اومد داخل و یه کسیه لباس دست ش بود. روی تخت گذاشت و یه مانتو در اورد و گفت: - بیا رو همین لباس بیمارستان بپوش تا بریم خونه بری دوش بگیری. سری تکون دادم و گفتم: - وای چادرم؟پاره شد؟ سری تکون داد و گفت: - اره یکی برات گرفتم نمی دونم خوشت بیا یانه. درش اورد خیلی خوشکل بود. سری با ذوق تکون دادم و سرم کرد کشو برام زد و بازوی سالمم رو گرفت کمک کرد بیام پایین. مونده بود کفش هام یه دستی هم که نمی تونستم مونده بودم به شایان بگم کمکم کنه یا نه. که خودش خم شد کفش ها رو پام کرد بلند شد و گفت: - بریم؟ سری تکون دادم محمد سمتم اومد تا بغلش کنم به شایان نگاه کردم که بغلش کرد و گفت: - بابایی مامانی که نمی تونه بغلت کنه دست ش زخمیه تا خوب بشه بغلت می کنه باشه؟ محمد گفت: - یعنی شب هم پیش من نمی خوابه؟ شایان گفت: - چرا عزیزم میاد پیش پسر گلم می خوابه. محمد سری تکون داد و گفت: - می شه سرمو شب بزارم روی اون دست سالم مامانی؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره پسر قشنگم. خوشحال شد و برام بوس فرستاد. سوار شدیم محمد خودش رفت عقب دراز کشید خم شدم سمت عقب وگفتم: - قربونت برم مگه نمیای جلو؟ سری به عنوان منفی تکون داد و گفت: - نه مامانی می خوام بخوابم.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 سرمو به پشتی تکیه دادم و شایان حرکت کرد. محمد خیلی زود خوابید عجب خوش خوابه! شایان از توی اینه نگاهی به محمد کرد و گفت: - چیزی می خوای برات بگیرم؟ یکم فکر کردم حسابی دلم هوس لواشک کرده بود سری تکون دادم و گفتم: - لواشک با بستنی یکمم الوچه سبز. متعجب گفت: - مگه بارداری؟ بهت زده گفتم: - چی! لب زد: - چه چیزایی هوس کردی معمولا خانوم های باردار هوس این چیزا می کن. شونه ای بالا انداختم و گفتم: -- نمی دونم یهویی هوس کردم. یکم بعد شایان وایساد و برام گرفت داشتم لواشک می خوردم که گفت: - نمی خوای یه خواهر یا برادر برای محمد بیاری؟ لواشک توی دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم: - نه! شایان دنده رو عوض کرد و گفت: - چرا؟ به بیرون نگاه کردم و چیزی نگفتم. شایان مجدد گفت: - غزال با توام چرا بچه نمی خوای؟ بازم چیزی نگفتم که دوباره گفت: -از من بدت میاد؟نمی خوای از من بچه ای داشته باشی؟ با ناراحتی لب زدم: - تو عاشق من نیستی من هیچ جای زندگی تو نیستم چرا باید برای تو بچه ای بیارم؟بچه ای که مادرش مهم نیست خوب معلومه خودشم مهم نیست پس چه دلیلی داره بچه بیارم؟ شایان نفس شو رها و کرد و گفت: - چرا فکر می کنی هیچ جای زندگی من نیستی؟ لب زدم: - چون نیستم!من اگر اینجام الان کنار تو توی ماشین تو نشستم زنتم به خاطر عشق و علاقه تو نسبت به من نیست به خاطر محمده پس معلوم میشه من جایگاهی توی زندگی تو ندارم. شایان گفت: - این باور تو نسبت به منه ولی کاملا هم این جور نیست که فکر نمی کنم وقت ش باشه بازش کنم اما اگه من به عنوان شوهر ازت بچه بخوام بازم می تونی نه بگی؟ بغض بیخ گلوم نشست!