eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
109 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 چشم که باز کردم یه سرم و یه کسیه خون بهم وصل شده بود. تخت کناریم به تختم چسبیده شده بود محمد روش خواب بود و دستمو توی دست ش گرفته بود. شایان هم پایین تخت نشسته بود و سرش پایین بود عمیق توی فکر بود. کمی تکون خوردم و صداش زدم: - شایان. سر بلند کرد و بهم نگاه کرد. وقتی دید چشام بازه و دارم نگاهش می کنم از تخت فوری پایین اومد و نگاهی بهم کرد و گفت: - خوبی؟حالت خوبه؟درد نداری؟ سری تکون دادم و گفتم: - نمی دونم فعلا خوبم. نفس راحتی کشید به محمد نگاه کردم و گفتم: - محمد و چرا گذاشتی رو این تخت؟کثیفه مریض می شه بچم! شایان نیم چه خنده ای کرد که لبخند ی زدم وگفتم: - به چی می خندی؟ شایان لبه تخت نشست و گفت: - به لفظ بچم که گفتی انگار مثلا بچه توعه خوبه که انقدر به فکرشی. بهش نگاه کردم و گفتم: - مگه بچه منم نیست؟ شایان گفت: - خوب نه درواقعه بچه منه محمد. لبخند از روی لبم پاک شد و غم روی صورتم نشست اشک توی چشمام حلقه زد که گفت: - چی شد؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: - بستگی داره تو از چه دیدی به من نگاه کنی اگه به دید همسرت نگاه می کردی می شد بچه امون اما اگه به دید همون خدمتکار سابق نگاه کنی می شه بچه ات. لب زد: - منظورم این نبود. رو از برگردوندم و به محمد نگاه کردم و گفتم: - منظورت واضح بود من فقط یادم رفته بود به خاطر محمد باهام ازدواج کردی! فقط نگاهم کرد و بعد چند ثانیه گفت: - محمد نگرانت بود تا کنارت دراز نکشید دستتو نگرفت اروم نشد. موهای محمد و نوازش کردم که خابالود چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد چند بار پلک زد و گفت: - مامانی گریه می کنی؟درد داری؟ لبخندی به روی ماه ش زدم و گفتم: - نه عزیزم بیا تو بغلم بخواب. با خوشحالی خودشو بالا تر کشید سرشو روی بازوم گذاشت و دستشو دورم حلقه کرد و چشماشو بست. موهاشو نوازش کردم و به چهره خوشکل و معصوم ش زل زدم. این بچه تمام زندگی من بود شده بود قلبم نفسم روحم.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 بعد از چند دقیقه شایان گفت: - چیزی می خوری برات بگیرم؟ بدون اینکه بهش نگاه کنم نه ای گفتم. بعد از چند ثانیه دوباره گفت: - دادگاه گفت دیگه شیدا نمی تونه اصلا محمد و ببینه جریمه نقدی هم شد. فقط سر تکون دادم. که دستمو بین دست ش گرفت. اخم ی کردم و خواستم دستمو عقب بکشم که نزاشت و گفت: - نکن این دستت چاقو خورده دردت می گیره. لب زدم: - دستمو ول کن. لب زد: - منظور من اون نبود که تو برداشت کردی. در جواب ش گفتم: - مهم نیست. چونه امو گرفت و رومو برگردوند طرف خودش و گفت: - چون مهم نیست می خوای گریه کنی؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: - من همیشه گریه می کنم عادت دارم به گریه کردن. با سوال ش تعجب کردم: - چرا من ناراحتت می کنم سر محمد خالی نمی کنی؟ بهش نگاه کردم و گفتم: - چرا باید این کارو بکنم؟عقده ای ام؟کمبود دارم؟تو منو اذیت می کنی من سر یه بچه خالی کنم؟اونم محمد که عاشق منه!محمد شده قلب من اگه الان هم روی تخت بیمارستانم چون انقدر محمد و دوست دارم خودمو سپر بلا ش کردم که چاقو توی بدن من فرو بره روی اسفالت بدنم بریده بریده بشه اما خش به محمد نیوفته چون دوسش دارم. لب زد: - چرا دوسش داری؟ موهای محمد و نوازش کردم و گفتم: - شاید چون مثل خودمه مادر نداره من پدرمم از دست دادم و حتی برادرم رو ولی محمد پدر داره البته یه پدری که گاهی اعصاب نداره و محمد و خیلی می ترسونه محمدم مثل من تشنه محبته نمی خوام مثل من بزرگ بشه ضعیف و شکننده بدون یه تکیه گاه دلی
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 با حرف هام توی فکر فرو رفت و خواستم دستمو از دست ش جدا کنم با اینکه تو فکر بود اما محکم تر از قبل دستمو گرفت. بیخیال ش شدم و محمد و نوازش کردم. غروب بود که شایان رفت و نمی دونم کجا رفت!محمد ام بیدار شد و از تخت رفت پایین رفت سمت جارو توی اتاق که زود گفتم: - محمد مامان دست نزنی ها کثیفه! بلند ش کرد و گفت: - می خوام اینجا رو تمیز کنم. و کشید ش روی زمین که بدتر جارو کثیف بود کثیف تر شد. نمی تونستمم خودم تنهایی از تخت برم پایین و ازش بگیرم جارو انداخت روی زمین که صدای بدی داد و رفت سمت سنگ روشویی بطری که اونجا بود رو پر از اب کرد و بعد خالی کرد کف سالن. واییی گفتم و دوباره صداش کردم که بدتر خوشش اومد و خندید. من نمی دونم شایان کجا رفته! دوباره صداش زدم: - محمد مامانی قربونت برم مریض میشی نکن دست نزن کثیفه محمددد. بهم نگاه کرد و گفت: - می خوام برم بیرون یه دور بزنم بیام باشه مامانی؟ لب زدم: - نخیر شما هیجا نمی ری گم می شی بعد اگه گم بشی دکتر امپولت می زنه ها. یکم ترسید و اروم اومد سمتم و گفت: - من نمی رم. سعی کرد از تخت بیاد بالا اما نمی تونست قد ش نمی رسید خودمم نمی تونستم بکشمش بالا و از شانس من یه پرستار هم نمی یومد. فایده ای نداشت درو و ورمو نگاه کردم که یه صندلی دیدم به محمد گفتم اوردش گذاشت زیر پاش و اومد بالای تخت کنارم دراز کشید نفس راحتی کشیدم و بهش نگاه کردم. تا شب بیمارستان بودیم و نگران محمد بودم نکنه مریض بشه توی بیمارستان ازمم جدا نمی شد که ببرتش عمارت از طرفی عمارت هم خیالم راحت نبود که تنها بفرستمش پس به هر ظرب و زوری بود شایان و فرستادم برگه ترخیص رو گرفت. محمد خوشحال از اینکه داریم می ریم خونه نگاهم کرد. بچه ام فکر می کرد مردم حتما. روی تخت نشستم و دستمو به بازوم گرفتم که تکون نخوره دردم بیاد. شایان اومد داخل و یه کسیه لباس دست ش بود. روی تخت گذاشت و یه مانتو در اورد و گفت: - بیا رو همین لباس بیمارستان بپوش تا بریم خونه بری دوش بگیری. سری تکون دادم و گفتم: - وای چادرم؟پاره شد؟ سری تکون داد و گفت: - اره یکی برات گرفتم نمی دونم خوشت بیا یانه. درش اورد خیلی خوشکل بود. سری با ذوق تکون دادم و سرم کرد کشو برام زد و بازوی سالمم رو گرفت کمک کرد بیام پایین. مونده بود کفش هام یه دستی هم که نمی تونستم مونده بودم به شایان بگم کمکم کنه یا نه. که خودش خم شد کفش ها رو پام کرد بلند شد و گفت: - بریم؟ سری تکون دادم محمد سمتم اومد تا بغلش کنم به شایان نگاه کردم که بغلش کرد و گفت: - بابایی مامانی که نمی تونه بغلت کنه دست ش زخمیه تا خوب بشه بغلت می کنه باشه؟ محمد گفت: - یعنی شب هم پیش من نمی خوابه؟ شایان گفت: - چرا عزیزم میاد پیش پسر گلم می خوابه. محمد سری تکون داد و گفت: - می شه سرمو شب بزارم روی اون دست سالم مامانی؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره پسر قشنگم. خوشحال شد و برام بوس فرستاد. سوار شدیم محمد خودش رفت عقب دراز کشید خم شدم سمت عقب وگفتم: - قربونت برم مگه نمیای جلو؟ سری به عنوان منفی تکون داد و گفت: - نه مامانی می خوام بخوابم.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 سرمو به پشتی تکیه دادم و شایان حرکت کرد. محمد خیلی زود خوابید عجب خوش خوابه! شایان از توی اینه نگاهی به محمد کرد و گفت: - چیزی می خوای برات بگیرم؟ یکم فکر کردم حسابی دلم هوس لواشک کرده بود سری تکون دادم و گفتم: - لواشک با بستنی یکمم الوچه سبز. متعجب گفت: - مگه بارداری؟ بهت زده گفتم: - چی! لب زد: - چه چیزایی هوس کردی معمولا خانوم های باردار هوس این چیزا می کن. شونه ای بالا انداختم و گفتم: -- نمی دونم یهویی هوس کردم. یکم بعد شایان وایساد و برام گرفت داشتم لواشک می خوردم که گفت: - نمی خوای یه خواهر یا برادر برای محمد بیاری؟ لواشک توی دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم: - نه! شایان دنده رو عوض کرد و گفت: - چرا؟ به بیرون نگاه کردم و چیزی نگفتم. شایان مجدد گفت: - غزال با توام چرا بچه نمی خوای؟ بازم چیزی نگفتم که دوباره گفت: -از من بدت میاد؟نمی خوای از من بچه ای داشته باشی؟ با ناراحتی لب زدم: - تو عاشق من نیستی من هیچ جای زندگی تو نیستم چرا باید برای تو بچه ای بیارم؟بچه ای که مادرش مهم نیست خوب معلومه خودشم مهم نیست پس چه دلیلی داره بچه بیارم؟ شایان نفس شو رها و کرد و گفت: - چرا فکر می کنی هیچ جای زندگی من نیستی؟ لب زدم: - چون نیستم!من اگر اینجام الان کنار تو توی ماشین تو نشستم زنتم به خاطر عشق و علاقه تو نسبت به من نیست به خاطر محمده پس معلوم میشه من جایگاهی توی زندگی تو ندارم. شایان گفت: - این باور تو نسبت به منه ولی کاملا هم این جور نیست که فکر نمی کنم وقت ش باشه بازش کنم اما اگه من به عنوان شوهر ازت بچه بخوام بازم می تونی نه بگی؟ بغض بیخ گلوم نشست!
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 بغض بیخ گلوم نشست! چرا همیشه یه طوری حرف می زنه و رفتار می کنه که اشک من در بیاد! دقیقا الان بهم گفت مهم من نیستم که تصمیم بگیرم مهم اونه. لواشک توی دستم رو توی پلاستیک گذاشتم حتی دیگه میلی به خوردن شون نداشتم. در پلاستیک رو بستم که گفت: - مگه نگفتی هوس کردی بخور! لبخند تلخی زدم و گفتم: - به اندازه کافی با حرفات سیر شدم. پوف کلافه ای کشید و گفت: - مگه نگفتی محمد مثل خودته؟مگه نگفتی نمی خوای کمبودی داشته باشه؟الان محمد خواهر و برادر می خواد خوب این خواسته اشم براورده کن که مثل بقیه بچه ها حسرت به دل نمونه! با بغض باشه ای گفتم. با عصبانیت و صدایی که سعی در کنترل کردن ش داشت گفت: - چرا همش بغض می کنی؟ تا یه چیزی من می گم سریع اشکت در میاد. بهش نگاه کردم و گفتم: - چون بجز گریه کردن کار دیگه ای از دستم بر نمیاد چیه اینم باید با اجازه تو باشه؟اینم باید تو بخوای؟این دیگه اشکای خودمه نمی تونی براش تایین و تکلیف کنی خودت اشک مو در میاری بعد می گی چرا گریه می کنی؟ دیگه تا عمارت حرفی زده نشد بین مون. وقتی رسیدیم محمد و توی اتاق ش گذاشت و گفت: - محمد که بخوابه بریم توی اتاق مون. اصلا دلم نمی خواست پیشش باشم ولی مجبور بودم! بالا رفتم از پله ها پشت سرش در اتاق و باز کرد و داخل رفتیم. مثلا رفته بودیم تخت بخریم رفتیم و چه اتفاق ها افتاد و تخت نخریدیم و برگشتیم! اصلا ادم از فردای خودش خبر نداره. لبه تخت نشستم و دستمو به بازوم گرفتم. تیر های خفیفی می کشید. کنارم نشست و گفت: - ببینمت درد داری؟ سری تکون دادم و گفتم: - یکم. لب زد: - با این دستت نمی تونی دوش بگیری اب بره توش عفونت می کنه لباس عوض کن بگیر بخواب. لب زدم: - اون مرده موعتاده چی شد؟ کت شو در اورد و گفت: - مرد. بهت زده گفتم: - چی؟مرد؟ سری تکون داد و گفت: - شامس اورد مرد و گرنه خودم می کشتمش. متعجب گفتم: - چجوری مرد؟ شایان گفت: - جلو تر انقدر تو فضا بود با ماشین زد تو مانعه وسط جاده نفله شد.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 تنم مور مور شد با شنیدن حرف ش و صورتم توی هم رفت. همون اول با دیدن ش فهمیده بودم چقدر زیاد مصرف کرده و تو باغ نیست. اما فکر شو نمی کردم انقدر باشه که خودشو به کشتن بده! به تاج تخت تکیه دادم و گفتم: - شایان تصویر محمد و میاری. یکم بهم نگاه کرد و سری تکون داد. اورد و به محمد که خواب بود نگاه کردم. شایان لباس هایی که عوض کرده بود رو پرت کرد توی رخت چرک ها نگاهی بهش انداختم و گفتم: - شایان. پایین پام نشست بهم نگاه کرد و گفت: - دقت کردی امشب زیاد اسممو صدا می زنی؟ سری تکون دادم که گفت: - بگو جانم؟ با استرس گفتم: - من می ترسم! متعجب گفت: - از چی؟از اینکه بچه بیاری؟ وای خدا فکر این کجا بود فکر من کجا بود. نالیدم: - نه از اینکه شیدا انتقام بگیره از اینکه سر لج و لج بازی با من و تو بلایی سر محمد بیاره. شایان بلند شد روی تخت دراز کشید و خسته گفت: - غلط کرده اونوقت واقعا می کشمش که کاملا از دست ش راحت بشیم. با اخم گفتم: - اصلا حرف های منو جدی نمی گیری تازشم من شوهر قاتل نمی خوام. شایان خنده ای کرد و گفت: - خیلی خب نمی کشمش بگیر بخواب. بی توجه به حرف ش به تلوزیون نگاه کردم و زل زدم به محمد. شایان فکر کنم خوابیده بود بلند شدم برم یه سری به محمد بزنم اینجوری نمی شد. باید می گفتم اتاق محمد و بیاره بالا من نمی تونم ازش جدا باشم. همین که بلند شدم از سر تخت شایان گفت: - کجا به سلامتی؟تو خواب نداری؟ مگه خواب نبود؟ لب زدم: - دلم شور می زنه می رم یه سر به محمد بزنم. و اومدم برم که چشمم خورد به تی وی که دیدم یه سایه پشت پرده محمده سایه یه ادم! و اون ادم اومد توی اتاق محمد!ولی جون اتاق نیمه روشن بود قیافه اشو ندیدم و سیاه بود . از وحشت فقط جیغ بلندی کشیدم که فکر کنم تا بیرون از عمارت هم صداش رفت. شایان از جا پرید و سریع شونه امو گرفتم دویدم بیرون. شایان بلند شد و پشت سرم دوید در اتاق و باز کردم و خودمو هل دادم داخل. هیچکس نبود ولی پرده تکون می خورد. محمد هم از جیغ من پریده بود و داشت گریه می کرد. محکم توی بغلم گرفتمش شایان با وحشت خودشو توی اتاق انداخت با دیدن من و محمد گفت: - یا امام حسین چی شده؟ قفسه سینه ام تند تند بالا و پایین می شد با ترس گفتم: - یکی اومده بود توی اتاق محمد حتما شیدا فرستاده می خواستن بچه رو بکشن. شایان سریع بادیگارد ها رو صدا کرد و خودش کل اتاق و از بیرون اطراف رو جست و جو کرد. چادرم رو سرم کرده بودم و خدمه بیدار شده بودن توی سالن روی مبل نشسته بودم و محمد و یه ثانیه از خودم جدا نمی کردم. لیلا خانوم جلو اومد و گفت: - خانوم محمد جان رو بدین من ببرم بخوابونم خودمم پیشش می مونم رنگ به رو ندارین. محمد و بیشتر به خودم چسبوندم و گفتم: - نه محمد باید پیش خودم باشه نباید از تو بغلم تکون بخوره. شایان با بادیگارد ها داخل اومد و گفت: - کسی نیومده انقدر به شیدا فکر می کنی توهم زدی فکر کردی کسی بوده. با محمد که تو بغلم بود بلند شدم و گفتم: - من اشتباه نکردم یه ادم توی اتاق محمد بوده یا از ادم های اطرافته که داره برای شیدا کار می کنه یا از بادیگارد هات واقعا بادیگارد نیستن. صدام از شدت خشم و ترس می لرزید. شایان سمتم اومد محمد و ازم گرفت و نشوندم و گفت: - داری سکته می کنی از استرس و لرز بشین رنگ به رو نداری اروم باش. سرمو بین دستام گرفتم و سعی کردم اروم باشم. خواست محمد و بخوابونه رو مبل که سریع ازش گرفتم و توی بغلم گرفتمش و گفتم: - نه نباید از ما جدا بشه. شایان گفت: - عزیزم کسی نیومده چرا متوجه نمی شی همه دوربین ها رو چک کردم من. با فکری که به سرم خورد گفتم: - من از دوربین توی اتاقت دیدم پس برو اون چک کن. سری تکون داد و فوری همه با دیگارد و خدمه رفتیم بالا. شایان پشت سیستم نشست و زد به همون ساعت و با دیدن فردی که وارد اتاق شد همه فهمیدن من دارم راست می گم. هق زدم و گفتم: - بیا دیدی گفتم هی بگو توهمه. شایان با عصبانیت گفت: - چرا توی همه دوربین ها مشخص نیست بجز اینجا؟ یکی از بادیگارد ها گفت: - اقا شیدا خانوم به زمانی بانوی عمارت بوده خوب معلومه از تمام سوراخ سنبه های عمارت خبر دارن و ادم فرستادن توی این عمارت دور از چشم دوربین هایی که ایشون ازشون خبر دارن کار راحتیه. سری تکون دادم و گفتم: - درست می گه.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 شایان گفت: - بجز شیدا من دشمن زیاد دارم نمی شه گفت فقط کار اونه! و جای بادیگارد ها رو تغیر داد و تعداد شونو بیشتر کرد. در اتاق و محمد و روی تخت خابوندم چادرم رو در اوردم و خواستم پیش محمد روی تخت بشینم که شایان گفت: - غزال دستت. به دستم نگاه کردم خونی شده بود این کی اینجوری شد. پوفی کشیدم و حالا درد شو حس می کردم. شایان با وسایل سمتم اومد و گفت: - به خاطر اینکه محمد و بغل کردی به بخیه ها فشار اومده خونریزی کرده استین تو بده بالا پانسمان و عوض کنم. سری تکون دادم و مشغول عوض کردن پانسمان شد ماتم زده نگاهش کردم و گفتم: - دیدی ترسم بی جا نبود؟ شایان گفت: - کار هر کی باشه قول می دم مردک پیدا کنم پدرشو به عزا ش بشونم. پانسمان و بست یکم محکم بود اخی گفتم که گفت: - جانم محکم بستم؟ سری تکون دادم که یکم چسب شو شل تر زد و گفت: - پاشو لباس عوض کن بیا بخواب اصلا رنگ به رو نداری نگرانتم. با کلمه اخرش بهش زل زدم و اونم به من نگاه کرد و لبخند محوی زد. با مکث گفت: - خانومم. متعجب گفتم: - ها؟ لبخندی زد و گفت: - نگرانتم خانومم. خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم مشتی به بازوش زدم و گفتم: - چرا اینجوری می کنی؟ دستمو توی دست ش گرفت و گفت: - چجوری می کنم؟ به انگشت هام نگاه کرد که گفتم: - همین جور دیگه یه جور حرف می زنی من خجالت بکشم. با خنده حرف و عوض کرد و گفت: - چه دستت کوچولوعه! لب زدم: - الان باید به فکر محمد باشی. به من نگاه کرد زل زد توی صورتم دستشو جلو اورد و به صورتم کشید و گفت: - محمد تا وقتی مامانی مثل تو داره که انقدر مراقبشه و از خطر ها نجات ش می ده چیزی کم نداره دیگه. فقط بهش نگاه کردم نمی دونم توی چشم هاش بود که منو وادار می کرد بهش زل بزنم. دستمو میون دست ش فشرد و گفت: - ای کاش از اول تو می یومدی تو زندگیم نه شیدا! با مکث سر بلند کرد به محمد نگاه کرد و بعد به من و گفت: - تو رو می دیدم از همون اول از قبل عاشقت می شدم ازدواج می کردیم و محمد رو از تو داشته بودم اونوقت نه محمد چیزی کم داشت و نه.. زل زد توی چشم هام و گفت: - نه محمد چیزی کم داشت و نه من چیزی کم داشتم. گونه هام گر گرفت بلند شدم و گفتم: - حالت خوبه؟سرت خورده به جایی؟ اومدم برم سمت کمد لباسی که بلند شد و گفت: - اگه تو باشی حالم تا ابد خوبه اره سرمم خورده به جایی خورده به قلب تو. سر جام میخکوب شدم. چی داشت می گفت! لب زد: - وقتی داداشت تو رو گذاشت وسط قسم خوردم باید به دستت بیارم بار اول نبود باهاش قمار می کردم و طلب مو نمی داد چند بار دیده بودمت از دور تو منو ندیده بودی!شیفته ات شدم شیفته ی زیباییت خانوم بودنت با اینکه پدرت پولدار بود اما تو با حجاب بودی با حیا بودی سر به زیر می رفتی و می یومدی دنبال بهونه بودم از پیش برادرت بیارمت پیش خودم تا اینکه خودش بهونه داد دستم و تو رو گذاشت وسط وقتی برنده شدم و فهمیدم قراره به دستت بیارم کلی خوشحال شدم!یه روز توی پارک دیدمت از دست برادرت فرار کرده بود اومده بودی توی پارک دیدم چطور با بچه کوچولو ها بازی می کرد و دوسشون داشتی مطمعن بودم مادر خوبی برای محمد دلشکسته من می شی!همون روز که اومدی برای کار برادرت گفت فرار کردی و داشتم باهاش دعوا می کردم اعصابم خورد بود و وقتی تو با محمد اومدی شکه شدم اما اصلا به روی خودم نیاوردم نمی خواستم دیدت نبست به من بد بشه پس بهت کار دادم و محمد هم همون اول از تو خوشش اومد دقیق مثل من که اولین بار دیدمت و شیفته ات شدم و چی از این بهتر فکر کردم تمام مدت وانمود کردم نمی شناسمت وقتی هم ازت پرسیدم خانواده ات کجان چیزی به من نگفتی یعنی راست شو نگفتی می ترسیدی بیرونت کنم ازت خواستم زن م شی به بهونه محمد من تو رو می شناختم کاملا اما بازم برام جدید بودی هر روز بیشتر به این پی می بردم که تو کاملی فکر می کردم به خاطر ثروت من قبول کنی اما در کامل ناباوری گفتی نه و باز من تعجب کردم و فهمیدم اصلا دختر مادی نیستی نمی خواستم هیچ وقت بفهمی من قمارت کردم می خواستم خودت عاشقم بشی اما وقتی دیدم مقاومت کردی و ترسیدم از دستت بدم پس مجبور شدم اون نقشه شمال رو بچینم گفتم ازدواج کنیم که بعدش کم کم توهم بهم علاقه مند می شی اما انگار زیاد موفق نبودم و این بی اعصاب بودنم تو رو فقط از من دور تر کرد ببین غزال من عاشقم اما بلند نیستم نشون بدم مغرورم و الان که این حرف ها رو زدم جون دادم من عاشقت شدم ولی بلد نیستم نشون بدم چطوری می خوام تو یادم بدی می خوام زندگی مو باهات شریک بشم پس انقدر به من بی محلی نکن انقدر نسبت به من بد نباش من ادم بدی نیستم فقط بلد نیستم خوب بودن مو به تو نشون بدم همین!
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 برگشتم سمت ش. باورم نمی شد این حرف ها رو از شایان شنیده باشم. برگشتم تا مطمعن بشم خودش بوده که این حرف ها رو زده. بهت زده با چشای گرد شده بهش خیره شدم. ناباور پلک زدم و به سختی گفتم: - شو..خی می کن..ی؟مگه نه؟ زل زد توی دو تا تیله چشام و گفت: - نه! باورم نمی شد! روی صندلی نشستم کنارم نشست و گفت: - نباید اینا رو یهویی می گفتم. سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشامو بستم. عشق شایان به بدترین شکل به من نمایش داده شده بود. اون عاشق من بود و منو با قمار به دست اورد. حتی از اسم قمار هم حالم بهم می خورد. ای کاش هیچوقت اینطور باهام اشنا نمی شدیم و اونوقت زندگی روی دیگه داشت. شایان لب زد: - غزال خوبی عزیزم؟ خواستم جواب شو بدم که جیغ محمد از جا پروندم. سریع بلند شدم و دویدیم سمتش. توی بغلم گرفتم ش و گفتم: - جان عزیزم؟جانم؟ نفس نفسی زد و بغلم کرد و گفت: - خواب تلسناک دیدم. قربون صدقه اش رفتم و پیشش دراز کشیدم بغلش کردم تا دوباره بخوابه و نترسه. شایان هم بالای سر هردومون وایساده بود و نگران نگاه مون می کرد. وقتی محمد دوباره خوابید خیال ش راحت شد . نگاهم کرد و گفت: - توهم بخواب خسته ای منم یه دور دیگه توی حیاط بزنم برمی گردم. بلند شدم و گفتم: - منم میام تنهایی خطرناکه. سری تکون داد و گفت: - خیلی خب لیلا رو می گم بیاد پیش محمد. چادرم و سرم کردم و سمت ش رفتم و لیلا رو فرستاد بالا پیش محمد تا برگردیم. بقیه هم بی خواب شده بودن و هم نگران. با شایان از عمارت بیرون اومدیم و سمت بادیگارد ها رفت که بین راه دستمو گرفت . نگاهی بهش انداختم و چیزی نگفتم. حالا می تونم جور دیگه ای بهش نگاه کنم. از یه دید مثبت دیگه با کنار گذاشتن یه سری اتفاق های تلخ! به بادیگارد ها گفت: - چیز مشکوکی چیزی؟ همه گفتن هیچی و فعلا همه جا امنه. شایان یکم فکر کرد و گفت: - عمارت و خآلی می کنم می خوام وجب به وجب شو بگردید ببینید مگه راه مخفی وجود داره و اون مرد از کجا اومده. همه چشمی گفتن و شایان گفت: - برو خودتو محمد حاظر شین بیاین پایین. لب زدم: - کجا می ریم? گفت: - می ریم عمارت اقا بزرگ اونجا امن هست اگه کار شیدا هم باشه اونجا کاری نمی تونه بکنه. سری تکون دادم و برگشتم داخل. از فاطمه صغرا خانوم خواستم یه ساکت از وسایل و لباس های محمد جمع کنه. مال خودمم جمع کردم و رفتم بالا. لیلا خانوم پیش محمد نشسته بود. با دیدنم بلند شد محمد و بغلم کردم و پایین اومدیم. شایان داخل اومد محمد و از بغلم گرفت و گفت: - نباید زیاد محمد و بغل کنی و گرنه باز دستت خون ریزی می کنه بخیه ها رو پاره می کنی.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 باشه ای گفتم و از عمارت بیرون زدیم. ساکت ها رو صندوق گذاشتم و محمد و شایان عقب خابوند سوار شد و منم سوار شدم. بادیگارد درو باز کرد و از عمارت خارج شدیم. شایان گفت: - اونجا هر چیزی گفتن یا توجه نکن یا کم نیار اینجوری ساکت می شن چون من مدام باید بیام این عمارت الان هم شما رو می زارم و برمی گردم. نگران گفتم: - شایان مراقب خودت باش تنها جایی نری بادیگارد با خودت ببر. لبخندی به روم زد و گفت: - باشه مراقبم شما هم مراقب خودتون باشید. باشه ای گفتم. به عمارت که رسیدیم بوق زد و درو باز کردن. داخل رفتیم محمد و بغل کرد اومد داخل. محمد و توی اتاق خودش که اینجا داشت خوابوند تا دم در سالن باهاش رفتم و ساک ها رو ازش گرفتم و بازم گفتم مراقب خودش باشه. درو بستم همه با سر و صدای اومدن ما اومدن توی سالن. سلامی کردم و و رو به کبرا خانوم گفتم: - بی زحمت یه لیوان اب به من می دین؟ چشم خانوم ی گفت و برام اورد تشکر کردم و خوردم. روی مبل نشستم و اقا بزرگ نگاهی بهم انداخت و گفت: - چه خبره این موقعه شب اومدید؟ بقیه چشم دوختن بهم و منتظر نگاهم کردن. لب زدم: - یکی اومده بود توی اتاق محمد می خواست بلا سرش بیاره و وقتی من باخبر شدم جیغ کشیدم فرار کرد عمارت ناامنه اومدیم اینجا. که صدای کسی از روی پله ها اومد: - وقتی مادری رو از پسرش جدا می کنید همین می شه! نگاهمو به پله ها دوختم و شیدا با ناز و عشوه پایین اومد و روبروم روی مبل نشست پا انداخت روی پا. پوزخندی زدم و گفتم: - اسم خودتو می زاری مادر؟پس نمی دونی مادر یعنی چی! شیدا هم پوزخندی زد و گفت: - نه تویی که دو روزه اومدی از خدمتکاد خونه شدی خانوم خونه می دونی مادر یعنی چی! بلند شدم و تهدید وار گفتم: - ببین شیدا من ازارم به یه مورچه هم نمی رسه اما اگر این قضیه زیر سر تو باشه بخوای به محمد اسیبی بزنی شایان ازت نمی گذره تیکه تیکه ات می کنه چون ما سر محمد با کسی شوخی نداریم. شیدا خندید و گفت: - اخ اخ ترسیدم .
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 توی چشم هاش زل زدم و گفتم: - اگه کار تو باشه هنوز مونده بترسی! در اتاق باز شد و محمد خابالود اومد بیرون. امشب بچه ام کاملا خواب ش بهم خورده بود. سمت ش رفتم و بغلش کردم و گفتم: - جان مامانی جان عزیزدلم چرا بیدار شدی؟ چشاش از بی خوابی باز نمی شد و با ناله گفت: - اون شیدای زشت بدجنس اومد تو خوابم ترسیدم بیدار شدم. همه خنده اشون گرفت. نگاه اخر مو به شیدا که از حرص سرخ شده بود انداختم و توی اتاق رفتم. محمد و روی تخت خابوندم و خودمم کنارش خوابیدم تا خواب ش ببره. یه نیم ساعتی گذشت که محمد خوابیده بود و خودمم داشت خوابم می برد که گوشی زنگ خورد. کیف ام توی سالن بود و صدای گوشی تا اینجا می یومد. اروم بلند شدم و از اتاق بیرون زدم درو اروم بستم که محمد بیدار نشه. بقیه انگار دیگه خواب شون نبرده بود که همون جا نشسته بودن. سرجام نشستم و گوشی رو از توی کیف در اوردم شایان بود. این گوشی رو شایان امشب اومدنی بهم داده بود که بهم زنگ بزنه. شیدا با مسخرگی گفت: - اقاتونن؟ محل ش نزاشتم و جواب دادم: - سلام. شایان لب زد: - سلام خانومم خوبی؟ لبخندی رو لبم نشست و گفتم: - خوبم تو خوبی؟کجایی؟ با لحن کشف کننده ای گفت: - یا خجالت می کشی مثل من حرف بزنی یا کسی پیشته کدوم درسته اولی یا دومی؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - دومی! خنده ای کرد و گفت: - خیلی خب یه ساعت دیگه کارم تمام می شه میام خیلی گرسنمه غزال. لب زدم: - خسته نه باشی چشم یه چیزی درست می کنم تا بیای. لب زد: - فدای تو فعلا عزیزم. خدانگهداری گفتم و قطع کردم. بلند شدم و به صغرا خانوم که داشت می رفت بخوابه گفتم: - صغرا خانوم بی زحمت می شه برین اتاق محمد بخوابین؟من می خوام برای شایان یه چیزی درست کنم گرسنه است محمد تنهایی می ترسه. لب زد: - می خواین خودم درست کنم خانوم؟ لبخندی زدم و گفتم: - نه شما برین کنار محمد بخوابین خودم درست می کنم. چشم ی گفت و رفت توی اتاق. توی اشپزخونه رفتم و تصمیم گرفتم استامبولی با سالاد درست کنم. اینجوری زود اماده می شد و خوشمزه هم بود. دست به کار شدم و بعد از 45 دقیقه کاملا اماده بود میز رو هم چیدم که شایان اومد بکشم. از اشپزخونه بیرون اومدم اول یه سری به محمد زدم که خواب بود و صغرا خانوم هم کنارش بود. توی سالن کنار بقیه نشستم تا شایان بیاد. گوشی رو دست گرفتم تا ببینم پیامی چیزی از شایان ندارم که مادر شیدا گفت: - چجوری با اخلاق گند این شایان خان می سازی؟ با نیش و کنایه حرف می زد درست مثل شیدا! انگار سوال همه بود که بهم خیره شده بودن. لب زدم: - شایان خیلی هم خوش اخلاقه ولی خوب با کسایی که خوشش نمیاد تند خو و بداخلاقی می کنه. و لبخندی زدم که در باز شد و شایان اومد داخل. سلامی کرد و بی توجه به همه حتی خانواده اش که من تعجب کردم حتی نپرسیدن ازدواج کردین یا هر چیزی سمت من اومد و گفت: - خوبی عزیزم؟محمد کجاست؟ همه با دیدن این رفتار شایان بهت زده شده بودن حتی شیدا. کت شو گرفتم و گفتم: - خوبم محمد خوابه بریم شام بخوری اماده است. لب زد: - اخ که چقدر گرسنمه خودت درست کردی؟هیچ دستپختی دستپخت تو نمی شه! سری تکون دادم و گفتم: - اره خودم درست کردم یه ابی به سر و صورتت بزن بیا. سری تکون داد و سمت روشویی رفت. کت شو روی مبل گذاشتم و توی اشپزخونه رفتم.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 تا بیاد غذا رو کشیدم و گذاشتم روی میز. توی اشپزخونه اومد و نشست صندلی جفت شو با پا داد عقب و گفت: - بشین پیشم بخور تنهایی نمی تونم بخورم. نشستم و دوباره با پاش صندلی و کشید جلو. برام کشید و بعد برای خودش کشید. شروع کرد به خوردن که گفتم: - چیزی هم پیدا کردین؟ سری به عنوان منفی تکون داد و اشاره کرد بخورم. باشه ای گفتم با اینکه اشتها نداشتم اما شروع کردم به خوردن وقتی تمام کرد نگاهی بهم انداخت و گفت: - هیچی نخوردی که. سری تکون دادم و گفتم: - اره سیرم خوب بود غذا؟ به صندلی تکیه داد و گفت: - اره عالی بود عزیزم مننون. سری تکون دادم و بلند شد میز و جمع کردم که کمکم جمع کرد و ظرف ها رو شستم خواست بره تو اتاق که گفتم: - نه صغرا خانوم پیش محمد خوابه برو یه اتاق دیگه گناه داره بیدارش کنیم من محمد و میارم میام اون اتاق. باشه ای گفت و رفت اتاق مهمان. توی اتاق رفتم و محمد و بغل کردم اروم چشاش وا شد دید منم دوباره خوابید. درو بستم و توی اتاق مهمان رفتم. شایان روی تخت دراز کشیده بود و چشاشو بسته بود. محمد رو هم کنارش گذاشتم و روی هر دو شون پتو گذاشتم. اروم لبه تخت نشستم و بهشون نگاه کردم. حالا می تونستم مفهوم خانواده داشتن رو حس کنم و شایان رو شوهرم بدونم. شاید الان بود که مزه ی زندگی باز اروم اروم داشت می رفت زیر زبونم. به هر دوشون نگاه کردم و لبخندی زدم. از ته دل دعا کردم زندگی مون خوب تر بشه و سه تایی بتونیم بدون نگرانی کنار هم زندگی کنیم و مایه ی ارامش هم باشیم.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 1سال بعد یک سال گذشت. یک سال که برای خانواده ما پر از خوشی و عشق بود. با عشق شایان دوباره جون گرفتم و زندگی اون روی خوشش رو بهم نشون داد. با تمام وجودم توی این یک سال عشق شایان رو با تار و پودم با تک تک رگ های توی بدنم حس کردم لمس کردم. یه خانواده گرم و صمیمی تشکیل دادیم. انقدر بهم وابسته شده بودیم که بدون هم اصلا نمی تونستیم. تنها کبود زندگی مون که محمد همیشه اسم ش رو میاورد بچه بود. محال بود روزی نگه من داداشی یا ابجی میام. اما من راضی نمی شدم چون می گفتم محمد هنور کوچیکه و خودمم کم سن ام من تازه گیا داشتم می رفتم توی 19 سآل. هیچوقت شب تولد 18 سالگیم و یادم نمی ره که شایان کلی مهمون دعوت کرده بود و سوپرایزم کرده بود. همه ی خانواده و فامیل شایان از رفتار های مهربون شایان تعجب کرده بودن همه می گفتن شایان و چه به مهربونی چه به لطافت اما شایان واقعا مهربون بود فقط به قول خودش کسی قبل از من وجود نداشت که لیاقت مهربونی شو داشته باشه. بعد از اتفاق اون شب دیگه اتفاقی نیوفتاد فقط شیدا بعد از یک ماه گذاشت رفت و گفت یه روز برای تلافی برمی گرده و بد تلافی می کنه که من و شایان جدی نگرفتیم حرف هاشو و خداروشکر فعلا که یک ساله اثری ازش نبود. این چند وقت مدام حالم بهم می خورد بلاخره امروز محمد و گذاشتم پیش لیلا خانوم و بعد کلی سفارش ها که مراقبش باشه اومدم دکتر جواب ازمایش مو بگیرم . حدس زدن ش کار سختی نبود مطمعن بودم که باردارم! اما مدام به خودم تشر می زدم که نه و فلان. واقعا با این سن کمم می ترسیدم مادر بشم! از درد هاش از بالا اوردن از اتاق عمل از همه چی. راننده وایساد و پیاده شدم. چادر مو مرتب کردم و وارد ازمایشگاه شدم. خداروشکر چون صبح بود هنوز افراد کمی اومده بودن و زیاد شلوغ نشده بود. سمت قسمت تحویل ازمایشات رفتم و رو به مسعول بخش گفتم: - سلام غزال مولایی هستم اومدم برای گرفتن جواب ازمایش ام. سری تکون داد و بعد از چند دقیقه انتظار برگه رو اورد و گفت: - تبریک می گم شما باردار هستید3 ماه تونه. با اینکه خودم می دونستم حتما باردارم اما خبرش باز هم شوکه ام کرد. فقط تونستم برگه رو بگیرم و به راننده بگم برگردیم روستا. تمام صحنه های درد بارداری اومد جلوش چشم هام و ترس ورم داشت. وقتی رسیدم عمارت شایان هم بود و کنارش هم محمد وایساده بود. بهشون که رسیدم شایان گفت: - سلام خانوم من کجا رفته بودی؟ همزمان با سلام گفتن زدم زیر گریه و فوری رفتم داخل و مستقیم رفتم بالا توی اتاق. پایین تخت نشستم و زانو هامو توی بغلم جمع کردم اما با فکر اینکه شاید اینجوری بچه اذیت بشه پامو کشیدم. وای خدا من هیچی از بارداری نمی دونستم. شایان و محمد فوری اومدن داخل. نگران شایان این ورم نشست و محمد این سمتم. شایان گفت: - غزال چی شده؟چرا گریه می کنی؟ فقط با گریه نگاهش کردم که زد تو سر خودش و گفت: - داری سکته ام می دی چی شده. با گریه گفتم: - رفتم جواب ازمایش رو گرفتم. سریع گفت: - خوب چی شد؟ لب زدم: - گفت باردارم سه ماهه. و بیشتر گریه کردم دیدم شایان و محمد مات موندن. یهو محمد چنان جیغی از خوشحالی کشید که یه دور سکته رو زدم و چشام از ترس گرد شد . حالا خودش و شایان دوتایی باهم هوار می کشیدن جوری که گوشام داشت سوت می کشید در به شدت باز شد و خدمتکار ها و بادیگارد ها ریختن داخل. وای خدا این بدبخت ها فکر کردن شاید بهمون حمله شده.