🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت83
#غزال
چادرمو سرم کردم و از عمارت بیرون زدم لیلا خانوم دستی تکون داد و گفت:
- برین به سلامت خانوم جون.
ممنونی گفتم و سوار ماشین شدم درو بستم که محمد هیجان زده گفت:
- مامانی چقدر دیر اومدی.
کمربند مو بستم و گفتم:
- چیکار کنم عشق مامان فعلا به قول خودت ابجی اروشا ت نمی زاره فرز باشم باید اروم برم اروم بیام.
شایان روشن کرد و گفت:
- بعله مامانت باید مراقب باشه با احتیاط راه بره.
محمد سری تکون داد و ناراحت گفت:
- نمی شه من بیام جلو توی بغلت؟
لب زدم:
- معلومه که می شه دورت بگردم بیا بیا جلو رو پام بشین به خودم تکیه بده.
شایان بهم نگاه کرد و گفت:
- مطمعنی؟دردت نمیاد?
نه ای گفتم و محمد با شوق اومد جلو و روی پاهام نشست و بهم تکیه داد.
موهاشو نوازش کردم که کم کم خواب ش برد.
شایان نگاهی به محمد که خواب بود انداخت و گفت:
- سنگین نیست محمد؟می خوای بزنم بغل محمد و بزارم عقب بخوابه؟
سری به عنوان منفی تکوی دادم و گفتم:
- نه می خوام تو بغلم باشه.
سری تکون داد و گفت:
- ظهر داشتین دوتایی به کشتن ام می دادین نفس من به نفس شما دو تا بنده اگه نباشین منم نیستم.
لبخندی زدم و گفتم:
- من و محمد و این کوچولو هم همین طور.
شایان لبخند بلند بالایی روی لب هاش نشست و گفت:
- چرا صبح گریه کردی؟تو دوست نداری ما یه بچه کوچولو توی خانواده امون داشته باشیم؟یا هنوز کامل به من اعتماد نداری؟
اخمی کردم و گفتم:
- خودت خوب می دونی من یک سال پیش اون قضیه قمار و این چیزا رو فراموش کردم دلیل ش هم اینی که تو گفتی نبود! می دونی شایان من می ترسم من هنوز کامل 19 سالم نشده از مادر بودن از درد داشتن از اتاق عمل می ترسم من هیچی از بارداری نمی دونم .
شایان لب زد:
- مطمعنم فقط سر اینا نیست.
سری تکون دادم و گفتم:
- وقتی بچه بودم مامانم بچه سوم شو باردار بود وقتی 8 ماهش بود دردش گرفت فقط جیغ می کشید من از ترس خشکم زده بود بابام سریع بردتش دکتر اما توی راه از درد مرد هم خودش هم بچه من سنم کمه همش به این فکر می کنم اگه من بمیرم اون بچه چی می شه محمد چی می شه تو چی می شی!
شایان گفت:
- اینطور نیست غزال به دلت بد راه نده مگه خودت همیشه به من نمی گی خدا همیشه همه جا مراقبمونه الان هم خدا خودش اون بچه رو داده خودش هم مراقب تو و اون بچه است تو مذهبی هستی با ایمانی از وقتی اومدی زندگی من هم با ایمانت ارامش پیدا کرده الان دارم طعم زندگی کردن رو با تو می چشم مطمعن باش نگاه تمام امام ها و امام زمانی که هر شب ازش حرف می زنی برام اشک می ریزی برای ظهورش به توعه تو بنده ی خیلی خوب اونایی پس اونا چشم از تو برنمی دارن و همه جا مراقبت تو ان حتی اگه منم نباشم خوب؟
سری تکون دادم و با حرف هاش گوله گوله ارامش به وجودم تزریق شد.
با یاد امام ها و امام زمان لبخندی روی لب هام نقش بست.
با رسیدن به شهر به محمد که خواب بود نگاه کردم انقدر ناز خوابیده بود که دلم نمی یومد بیدارش کنم.
شایان هم انگار احساس منو داشت که محمد و عقب خوابوند و در های ماشین رو قفل کرد و گفت:
- تو رو می زارم داخل مطب بعد میام پیش محمد.
سری تکون دادم وارد مطب شدیم نشستم و برام نوبت گرفت شماره رو داد دستم و گفت:
- نوبتت شد تک بزن رو گوشیم بیام بریم داخل محمد ذوق داره بیینه بچه چیه!
با لبخند باشه ای گفتم و شایان بیرون رفت.
اما بعد از چند دقیقه هراسون داخل اومد و گفت:
- غزال محمد نیست!
همه به ما نگاه کردن سریع بلند شدم از کنارش عبور کردم و سمت ماشین رفتم در عقب باش بود و محمد و نبود.
بهت زده به شایان نگاه کردم تمام اطراف رو جست و جو کردیم نبود که نبود.
دم در مطب نشستم و اشکام صورت مو خیس کرد.
چند تا خانوم اطراف ام بودن و داشتن دلداریم می دادن که پیدا می شه
ولی محمد خواب بود کجا رفت اخه.
شایان وقتی دید چیزی دستگیرش نمی شه خواست زنگ بزنه به پلیس به گوشیش زنگ خورد.
با گریه بهش نگاه کردم که گفت:
- شیداست!
اب دهنمو قورت دادم شیدا بعد از 1 سال؟
نکنه محمد پیش شیداست؟
یعنی کار اونه؟
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت84
#غزال
به کمک بقیه بلند شدم و ترسیده جلوش وایسادم.
شایان مردد جواب داد بعد از یک دقیقه بدون اینکه چیزی بگه قطع کرد و گفت:
- سریع سوار شو.
سریع سوار ماشین شدم و با سرعت زیاد حرکت کرد با چشای خیس بهش نگاه کردم و گفتم:
- شایان محمدم کجاست؟توروخدا یه چیزی بگو.
با خشم گفت:
- پیش اون شیدای گور به گور شده است خون شو می ریزم.
هق زدم که از استرس دردی توی شکمم پیچید.
اییی بلندی گفتم و روی شکمم خم شدم شایان فوری ترمز کرد و خم شد سمتم:
- ببینمت غزال چت شده غزال؟
با درد لب زدم:
- ایی ...چیزی نیست...برو.
نگران نگاهم کرد و فوری دوباره راه افتاد.
یه چشمش به جاده بود یه چشمش به من.
سعی کردم به زور صاف بشم تا خیالش راحت بشه حداقل از جانب من.
سعی کردم دردم رو پنهون کنم و تا حدودی موفق بودم.
خدایا محمد مو به خودت می سپارم این زن شیطانه خودت مراقب بچه ام باش.
اشک چشمام بند نمی یومد و دلم بدجور شور می زد و اصلا نمی تونستم استرس مو کنترل کنم.
بلاخره رسیدیم عمارت فوری پیاده شدیم و هر دو داخل رفتیم.
خدمه جمع شده بودن گوشه سالن و شیدا روی صندلی وسط سالن رو به در نشسته بود و دو تا از بادیگارد هاش کنارش وایساده بودن.
شایان با خشم داد زد:
- بچه ام کجاست؟باز از کجا پیدات شد؟
شیدا با خنده گفت:
- به به شایان خان مشتاق دیدار.
شایان با خشم سمت ش رفت و یقعه اشو گرفت که شیدا کنترل توی دست ش بالا اومد و تی وی رو روشن کردن محمد به صندلی بسته شده بود و یه یه فرد که روپوش سفید تن ش بود با دو تا سرنگ کنارش وایساده بود.
قلبم ریخت کف پام.
محمد با دیدن ما بیشتر گریه کرد و صدام زد:
- مامانی توروخدا نجاتم بده مامانی من می ترسم.
شایان با صدای محمد برگشت و شیدا رو ول کرد.
بهت زده به محمد نگاه کرد و هق زدم .
با گریه رو به شیدا گفتم:
- چیکار داری با بچه ام اخه اون فقط5 سالشه ولش کن توروخدا.
شیدا روی صندلی نشست و گفت:
- سه سال پیش به خاطر همین بچه شایان منو انداخت بیرون و طلاق ام داد مثل یه حیوون باهام رفتار کرد و توی کل فامیل من سکه یه پول شدم!خیلی زودتر می خواستم بیام ولی گفتم بمونه وقتی خوشی اینجا موج می زنه و وقتی فهمیدم تو بارداری گفتم بهترین موقعه است!
شایان هوار کشید:
- چی می خوای از جون من و زن و بچه ام؟
شیدا خندید و رو به من گفت:
- یادت باشه گفت زنم.
سر در نمیاوردم از کار هاش.
پا روی پا انداخت و گفت:
- تو عاشق غزالی یا به خاطر محمد باهاش ازدواج کردی؟
شایان داد زد:
- خفه شو حرف چرند نزن گفتم بچه ام کجاست؟
یه نگاه هم به محمد گریون بود و یه نگاه ام به شیدای دیو صفت.
رو به شایان لب زد:
- داری می ری رو اعصابم درست جواب مو بده و گرنه اون سرنگ که مواد مخدر هست رو با یه اشاره من دکتر فرو می کنه تو رگ های پسرت.
وای خدا!مواد؟توی رگ یه بچه؟
کم مونده بود پس بیفتم که صندلی رو گرفتم.
و دوباره رو به شایان گفت:
- گفتم عاشق غزال هستی یا نه؟
شایان نگاه شو از محمد گرفت و به شیدا دوخت:
- اره هستم.
شیدا انگار هیجان ماجرا داشت براش بیشتر می شد که گفت:
- خوب باید طلاق ش بدی تا محمد و به دست بیاری البته طلاق مرحله دومه که بعدا خودت غیابی این کارو می کنی چون مجبوری الان یه کار دیگه دارم برات.
بهت زده به شیدا خیره شده بودم.
چرا با من و زندگیم داشت این کارو می کرد؟
چی می خواست از جون ما؟
نگاهی به من انداخت و گفت:
- باید جلوش همه با کمربند بزنی و از عمارت پرت ش کنی بیرون همین الان.
دیگه نفس برام نمونده بود.
روی زمین افتادم شایان بلند سرش داد کشید:
- خفه شوووووووووو عوضی.
شیدا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- خوب پس اگه واقعا عاشقشی و کتک ش نمی زنی من می گم سرنگ رو فرو کنه.
و یه بشکن زد که فوری من و شایان به تی وی نگاه کردیم دکتر سرنگ و سمت بازوی محمد برد و سرنگ رو وارد دست ش کرد که شایان داد کشید:
- خیلی خب باشه باشه نکن سرنگ و از دست پسرم در بیار برو در بیاره.
شیدا خنده ای کرد و اشاره کرد که سرنگ و در اورد و محمد بیشتر گریه کرد.
شیدا به ساعت ش نگاه کرد و گفت:
- خوب شروع کن.
ناباور به شایان نگاه کردم.
واقعا می خواست منو با کمربند کتک بزنه؟
نه این کارو نمی کنه اون منو دوست داره.
برگشت سمتم شیدا با صدای بلندی گفت:
- یالا داری عصبیم می کنی این دفعه بگم فرو کنه دیگه نمی گم در بیاره.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت85
#غزال
شایان با مکث دست ش رفت سمت کمربندش.
خدایا خودت مراقبم باش.
درش اورد و سمتم قدم برداشت.
جلوم که رسید ناباور بهش نگاه کردم که گفت:
- ببخشید غزال جون بچه ام وسطه.
بهت زده گفتم:
- شایان من باردارم چیکار می کن...
که دست ش بالا رفت نمی زنه نمی زنه اما در کمال ناباوری کمربند و فرود اورد و روی صورتم نشست.
جیغی از دست کشیدم و دستامو روی شکمم گذاشتم حداقل به بچه ام اسیبی نرسه.
ظربه دوم ش روی بازوم نشست که فریادم کل عمارت رو پر کرد.
باور نمی شد که این شایانه که داره منو انقدر بی رحمانه می زنه!
من زن باردار شو.
مگه نگفت عاشقمه مگه ادم عشق باردار خودشو می زنه؟
به من رحم نمی کرد به بچه ام نمی خواست رحم کنه؟
صدای گریه های محمد که جیغ می زد مامان مو کتک نزن درد هامو چند برابر می کرد.
نمی دونم چقدر این عذاب طول کشید که شیدا گفت بسه.
تمام تنم درد می کرد مخصوصا صورتم.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت86
#غزال
شیدا سمتم اومد جلوم خم شد و گفت:
- دیدی گفتم فقط به فکر پسرشه؟حتی به فکر تو و اون بچه ای که مال خودش هست نیست!
اشکام بود که فقط از درد روی صورتم می نشست.
شیدا رو به شایان لب زد:
- حالا بگو از روستا پرت ش کنن بیرون.
شایان خواست چیزی بگه که شیدا گفت:
- یالا.
شایان به خدمتکار ش اشاره کرد:
- لیلا خانوم برو وسایل غزال و بیار.
شیدا خانوم سریع با چشم های گریون بالا رفت.
با وسایل ام برگشت با درد هق زدم:
- ساک مو بده.
داد بهت بازش کردم لباس هایی که از قبل خودم قبلا با خودم اورده بودم رو جدا کردم پول و بقیه چیزا هایی که شایان داده بود رو پرت کردم جلوش.
با درد دستمو بالا اوردم و حلقه ازدواج مون رو در اوردم انداختم جلوش.
با غم بهم نگاه کرد اما دیگه ارزشی برای من نداشت.
توی همه منو خورد کرد.
با کمک لیلا خانوم از جا بلند شدم با صدای محمد بهش نگاه کردم:
- مامانی توروخدا نرو مامانی من می میرم مامانی.
اشکام روی صورت ام چکید رو بهش گفتم:
- یه روز میام دنبالت عزیزم می برمت پیش خودم تا اون روز منتظرم بمون خوب؟
سری با گریه تکون داد و لنگ زنان سمت در رفتم شیدا به بادیگارد ش اشاره کرد و گفت:
- نمی خوام توی این روستا ببینمش می بری شهر اونجا ولش می کنی.
بادیگارد ش چشم ی گفت.
از عمارت بیرون اومدم لیلا خانوم با اشک کمک کرد سوار ماشین بشم درو بست و بادیگارد راه افتاد.
تمام جونم درد می کرد داشتم می مردم از درد.
بادیگارد از اینه نگاهی بهم انداخت و گفت:
- خانوم من پلیسم توی دستگاه شیدا نفوذی ام الان نمی تونم برای شما کاری بکنم چون هنوز تازه اول معموریت هست اما شما رو می برم رستوران برادرم اونجا بهتون کار می ده اما قول می دم خیلی زود برگردید سر خونه زندگی تون.
سری تکون داد و گفتم:
- ممنونم.
خواهش می کنمی گفت و به شهر که رسیدیم نمی دونم چقدر گریه کرده بودم اما انقدری بود درست همه جا رو نمی دیدم و چشام تار می دید.
صورتم که دست می زدم ورم کرده بود خدا می دونه چه شکلیم کرده.
اخه چطور تونست منو بزنه!
اگه بچه می مرد چی؟نکنه بچه ام مرده؟
با این فکر اشکام بیشتر روی صورتم ام ریخت که دیدم ماشین وایساد.
جلوی بیمارستان بود.
پلیسه برگشت سمتم و گفت:
- باید اول بریم دکتر ببینیم بچه اتون سالمه یا...ح
رف شو خورد.
سری تکون دادم و داخل رفتیم.
بقیه یه طوری نگاهم می کردن که دلم می خواست بمیرم.
چیکار کردی با من شایان.
وقتی رفتم پیش دکتر و چکاپ انجام دادم گفت باید سنوگرافی بدم.
بعد از یک یک ساعت که معموره کارت شو نشون داد و گفت کارمون فوریه اجازه دادن بریم داخل و خداروشکر بچه سالم بود خانوم دکتر گفت:
- ماشاءالله بچه سالمه پسر هم هست.
شاید اگر مثل چند ساعت پیش بودیم خیلی خوشحال می شدم اما حالا!
بعد از دکتر معموره منو رسوند رستوران برادرش که خیلی رستوران بزرگ و شیکی بود یکمم باهاش رفت زد و بعد رفت.
برادرش سمتم اومد و گفت:
- سلام خوش اومدید بفرماید بریم قسمت خدمه.
سری تکون دادم و گفتم:
- سلام چشم.
وارد قسمت کارکنان رستوران شدیم.
نگاهی به بقیه که با تعجب به من نگاه می کردن کردم و گفتم:
- سلام.
همه جواب سلام مو دادن و صاحب رستوران براشون توضیح داد چی شده چند تا از دخترا سمتم اومدن و گفتن منو می برن به اتاق خواب خودشون.
اقای تیموری صاحب رستوران سری تکون داد.
وارد اتاق دخترا شدیم.
4 تا تخت بود سه تاش که مال این سه تا دختر بود و یکیش خالی بود.
فاطمه ساک مو روی اون تخت گذاشت و گفت:
- تو اینجا می خوای عزیزم بشین من یخ بیارم بزارم رو صورتت.
تشکری کردم و نشستم دوتای دیگه دورم نشستن و یکی ش برام چایی ریخت اما فکر کنم چایی زعفرون بود.
گرفت سمتم که لب زدم:
- ممنون اما زعفرون برای بچه خوب نیست.
چشمای سه تاشون گرد شد و همزمان گفتن:
- بچههههههه؟
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت89
#شایان
اشک هاش روی گونه هاش چکید.
انقدر چشاش پر بود که بدون اینکه پلک بزنه گوله گوله اشک از چشم هاش می ریخت.
به سند ازدواج و شناسنامه نگاه کرد.
از توی دستم گرفت شون و گفت:
- پس طلاق ام دادی!
درو باز کرد و رفت داخل درو بست.
پلکی زدم که اشک هام روی صورتم ریخت.
خدا لعنتت کنه شیدا الهی زنده زنده بسوزی جلوی چشم هام همون طور که زندگیم جلوی چشم هام سوخت دود شد رفت هوا.
نفس عمیقی کشیدم و سوار شدم.
شیدا با مسخرگی گفت:
- اخی لیلی و مجنون گریه می کردن؟الهی!
لب زدم:
- پسرم کجاست،؟
خیلی ریلکس گفت:
- عمارته.
سریع سمت اونجا رفتم.
تا رسیدم داخل رفتم که دیدم توی سالنه.
با دیدنم حتی سمت ام نیومد.
به در نگاه کرد وقتی دید شیدا اومد داخل بغض کرد و گفت:
- پس مامانم کو؟
چی بهش می گفتم؟جوابی هم داشتم بدم؟
زد زیر گریه.
شیدا لب زد:
- عه من می رم کار دارم باز این شروع کرد.
و زد بیرون بری که برنگردی حیف جون پسرم فعلا توی دستاته و گرنه خودم خلاص ت می کردم.
بغلش کردم که هل داد عقب و با گریه گفت:
- تو مامانمو کتک زدی تو مامانمو انداختی بیرون من مامانمو می خوام من مامانمو می خوام.
سعی می کردم اروم ش کنم اما فایده ای نداشت و فقط گریه می کرد.
رو ساعتی گذشته بود انقدر گریه کرده بود چشاش سرخ سرخ شده بود اما خسته که نمی شد هیچ بدتر گریه می کرد.
سرمو بین دستام گرفتم و نمی دونستم چه غلطی بکنم الان!
تا خود شب محمد یه بند گریه کرد.
توی سالن نشسته بودم و از صدای گریه هاش عصبی و کلافه شده بودم.
شیدا یهو از جاش بلند شد و رفت تو اتاق.
سریع توی اتاق رفتم دستشو برد بالا که محمد و بزنه که دستشو از پشت گرفتم و هلش دادم عقب و داد کشیدم:
- حق نداری بهش دست بزنی فهمیدی؟
پوزخندی بهم زد و از اتاق رفت بیرون.
محمد باز شروع کرد به گریه کردن توی بغلم گرفتمش و گفتم:
- عزیزم دورت بگردم قلب من محمدم یکم صبر کن مامانت و برمی گردونم.
خودشو روی تخت انداخت و فقط گریه می کرد بچه داشت تلف می شد
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت90
#شایان
تا صبح بالای سر محمد بیدار بودم.
فقط گریه می کرد توی خواب هم هق هق می کرد و چه به خواهش و تمنا چه به زور و التماس حتی یه لقمه غذا هم نخورده بود.
چشاش و بینی ش از فرط گریه سرخ سرخ شده بود و بی حال توی رخت خواب ش هم نمی رفت روی پارکت سرد دراز کشیده بود.
ساعت 5 صبح بود درمونده روبروش نشسته بودم و باز داشت گریه می کرد با هق هق گفت:
- من مامانمو می خوام منو ببر پیش مامانم تو مامانم و نی نی شو کتک زدی.
با حرف هاش بیشتر جیگرم اتیش گرفت و اشک های خودمم سر خورد روی صورتم.
التماس وار گفتم:
- بابایی دردت به جونم بریم یکم غذا بخور کور می شی انقدر گریه کردی.
فقط گریه کرد و گفت:
- من مامانمو می خوام اگه منو نبری پیش مامانم انقدر گریه می کنم تا بمیرم.
و روشو کرد اون ور و به گریه کردن ادامه داد.
طاقت نیاوردم از جا بلند شدم ساک شو جمع کردم و با پول و بقیه وسایل و گفتم:
- پاشو ببرمت پیش مامانت بری پیش اون تا من دوتاتونو برگردونم.
از جاش بلند شد ولی گریه کردن ش تمومی نداشت.
غزال عشق من بود چه برسه به محمد که مهر مادری غزال حک شده بود توی وجودش.
تا عمر داشت نمی تونست مادری به خوبی و پاکی و مهربونی غزال پیدا کنه حق داشت اینجوری بی تاب مادرش باشه.
محمد عاشق این بود خواهر یا برادر داشته باشه حالا که غزال ارزو ش رو هم براورده می کرد.
دستشو گرفتم و از اتاق بیرون اومدم شیدا از پله ها اومد پایین و گفت:
- این هنوز داره زر زر می کنه؟مخ مو خورد کجا می بریش؟
باعصبانیت گفتم:
- دارم می برمش پیش مادرش زن مو ازم گرفتی مجبورم محمد ام از خودم دریغ کنم تا خوشحال باشه.
شیدا پوزخندی زد و گفت:
- جهنم چیه این اخه ببر بده به همون راحت زندگی کن.
محل ش ندادم و سوار ماشین شدیم.
#غزال
ساعت 4 و خورده ی صبح بود که بیدار شدم برای نماز.
اخ که چقدر روی نماز گریه کردم و بی تاب محمدم بودم.
با گریه از خدا خواستم باز بیینمش و بتونم بغلش کنم بچه امو.
بعد از اون دیگه از ناراحتی خوابم نبرد و ماتم زده روی یکی از صندلی های توی رستوران نشستم.
انقدر خسته و و دل شکسته بودم که دوست داشتم همین الان بمیرم.
از ناراحتی قلبم تیر های خفیف می کشید و این بیشتر ازارم می داد.
ساعت 5 بود که دخترا بیدار شدن و دیدن من نیستم اومدن دنبالم توی سالن که دیدنم نگران سمتم اومدن و فکر کردن دردم گرفته اما خیال شونو راحت کردم که فقط خوابم نبرده.
کم کم پسرا هم بیدار شدن.
پنج و نیم بود که همه روی میز صبحونه نشسته بودیم و داشتیم صبحونه می خوردیم.
جالب اینجاست اقای تیموری هم اومده بود اینجا.
با صدای فاطمه بهش نگاه کردم همه داشتن بهم نگاه می کردن فاطمه گفت:
- حواست کجاست غزال سه ساعته دارم صدات می کنم صبحونه اتو بخور چایی ت سرد شد.
نگاهی به صبحونه کردم و گفتم:
- نمی خورم اشتها ندارم.
زهرا با ناراحتی گفت:
- فکر خودت نیستی به فکر اون بچه باش اون چه گناهی کرده اخه؟
اخ بچه! داغ دلم بیشتر شد.
اما الان تمام فکر و ذکرم پیش محمد بود
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت91
#غزال
یعنی الان بدون من چیکار می کنه؟کی بهش صبحونه می ده؟کی شبا پیشش می خوابه که نترسه؟
با این فکر ها دیونه تر می شدم.
کلافه بلند شدم که صدای در رستوران اومد.
اقای تیموری بلند شد و رفت درو باز کنه.
چند دقیقه بعد شایان و محمد اومدن داخل.
محمد سمتم پرواز کرد و فوری خم شدم محکم بغلش کردم.
تا جون داشتم بوسیدمش و قربون صدقه اش رفتم.
از خوشحالی زدم زیر گریه.
محکم توی بغلم نگهش داشته بودم و محمد ام حاظر نبود ازم جدا بشه.
از خودم جداش کردم و به صورت ش نگاه کردم چشماش سرخ سرخ مثل دو کاسه خون بود و زیر چشماش گود رفته بود.
بهت زده نگاهش کردم.
بلند شدم سمت شایان رفتم یقعه اشو توی دستم گرفتم و با عصبانیت و گریه توی صورت ش داد کشیدم:
- چیکار کردین با محمد من؟تو و اون شیدای عوضی کتک ش زدین؟اره؟
شایان خیره نگاهم کرد و گفت:
- از دیروز تاحالا یه بند گریه کرده هیچی هم نخورده فقط تو رو می خواسته انقدر گریه کرد که داشت از دست می رفت اوردمش پیش تو بمونه اینم ساک ش قول می دم دو تاتونو برمی گردونم.
ولش کردم که نگاه اخر شو به محمد انداخت و برگشت رفت.
محمد و بغل کردم و روی صندلی نشستم که سرشو به سینه ام چسبوند و گفت:
- مامانی من کلی گریه کردم تا فقط بیام پیش تو من فقط تو رو دوست دارم با بابایی که کتک ت زد قهرم دیگه نمی رم پیش اون،اون مامان و ایجی داداشی منو کتک زد.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت92
#غزال
قربون صدقه اش رفتم و گفتم:
- الهی من دورت بگردم فدات بشم من تو که اومدی پیش من من دیگه غمی ندارم دور چشای خوشگلت بگردم عمرم صبحونه بدم به پسرم؟
دستشو به شکم ش کشید و گفت:
- اره خیلی گرسنمه مامانی.
براش لقمه گرفتم و بهش دادم.
وقتی سیر شد رو به اقای تیموری گفتم:
- چشاش از بی خوابی و گریه سرخ شده با اجازه اتون من می خوابونم محمد و برمی گردم سر کار.
سری تکون داد و گفت:
- بعله درک می کنید راحت باشید یک ساعت دیگه هنوز وقت هست.
تشکری کردم و توی خوابگاه و روی تختم رفتم.
محمد و توی بغلم گرفتم که دست شو روی شکمم گذاشت و گفت:
- مامانی نی نی هنوز اونجاست؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره عشق دلم راستی نی نی داداشیته.
محمد با ذوق بغلم کرد و گفت:
- اخ جونم داداشی دارم من قول می دم به دنیا اومد مراقبش باشم من.
بوسه ای روی پیشونی ش نشوندم و براش لالایی گفتم که خیلی زود خواب ش برد بچه ام.
خدایا شکرت که دعا های منو شنیدی و الان محمد پیش منه.
احساس می کنم درد هام خیلی کمتر شده ازت ممنونم خداجون.
وقتی مطمعن شدم خوابه اروم بلند شدم و پتو رو روش کشیدم.
بهش نگاه کردم راحت خوابیده بود.
دورت بگردم من.
به سختی ازش دل کندم دوست داشتم ساعت ها وایسم اینجا و بهش خیره بشم و توی دلم قربون صدقه اش برم اما من دیگه شاغل بودم برای ادامه زندگی من و محمد مجبور بودم فعلا کار انجام بدم.
برگشتم توی اشپزخونه و شروع کردم به پختن غذای امروز وقتی اماده شد اقای تیموری و چشید و گفت عالیه!
لبخندی زدم و خداروشکر تا ظهر مشتری های زیادی اومد و همگی راضی بودن حتی چند تاشون بهم انعام داده بودن.
مشتری های اینجا همه پولدار بودن و معلوم بود از اینان که خیلی مزه غذا براشون مهمه!
دور شام بودم که محمد وارد اشپزخونه شد.
با دیدنم سمتم اومد لبخندی بهش زدم و دوباره به دیگ غذا نگاه کردم.
فاطمه که فعلا بیکار بود سمت محمد رفت و گفت:
- من بهش ناهار می دم و مراقبشم تو کارتو انجام بده.
تشکری کردم و سمت محمد رفت بغلش کرد و گفت:
- سلام خاله جون قربونت برم مامانی دست ش گیره داره غذا درست می کنه بیا من ناهار تو بدم یکم دیگه کار مامانی تمام می کنه میاد پیشت.
محمد گفت:
- سلام خاله چشم.
با محمد نشستن و به محمد ناهار داد اما چشم های محمد پیش من بود و منتظر نگاهم می کرد تا ببینه کی کارم تمام می شه.
یکم بعد بلند شد و اومد پیشم ایستاد لبخندی بهش زدم و گفتم:
- ناهار تو خوردی عزیز دل مامان؟
سری تکون داد و گفت:
- اره مامانی!مامانی؟
جانمی گفتم که گفت:
- کار می کنی نی نی دردش نمیاد؟
اشک توی چشم هام جمع شد محمد با این سن کوچیک ش به فکر من بود اما شایان منو زیر کمربند گرفته بود با این وعض ام!
نفس عمیقی کشیدم تا اشکام نریزه و محمد و ناراحت نکنم لبخند زورکی زدم و گفتم:
- نه عزیز دلم نی نی حالش خوبه به محمد ام سلام می رسونه.
خندید و گفت:
- مامانی مگه نی نی حرف می زنه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره عزیزم ولی فقط من می شنوم چون توی دل منه! تو نمی خوای بهش چیزی بگی؟
یکم فکر کرد و گفت:
- مامانی بهش بگو زود تر بیاد من دوست دارم ببینم چشکلیه!
خنده ای کردم و سر تکون دادم.
با سوال بعدی محمد باز بغض نشست بیخ گلوم! با بغض گفت:
- مامانی اینجای چشم ت کبوده جای کمربند بابایه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره مامان خوب شده دیگه چیزی نیست.
بغلم کرد البته فقط تا پاهام می رسید قد ش و گفت:
- من دیگه دوسش ندارم چون تورو کتک زد اون بده.
باورم نمی شد که محمد منو بیشتر از شایان دوست داشت.
لب زدم:
- اگه منو نمی زد بابایی اونوقت شیدا بلا سرت میاورد پسرم.
چیزی نگفت و فقط ناراحت نگاهم کرد که گفتم:
- من اینا رو اماده کنم با هم می ریم بیرون می برمت شهر بازی.
محمد کلی خوشحال شد و هورا گفت.
صبح اقای تیموری حقوق مو بهم داده بود زودتر گفت که شاید نیازم بشه!خوبه که می تونستم محمد و باهاش خوشحال کنم.
حقوق سراشپز 12 تا بود باید پول ها رو جمع می کردم تا بتونم حداقل یه خونه برای خودم و محمد اجاره کنم.
بعد از اماده کردن غذا دیگه با من کاری نداشتن اقای تیموری نگاهی انداخت و گفت:
- کارتون عالی بود احسنت سرعت بالایی توی اشپزی دارید طعم غذا ها بی نظیره کلی مشتری داشتیم و کلی سفارش واقعا ممنونم ازتون شما دیگه کارتون تمامه می تونید برید استراحت کنید تا فردا.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت93
#غزال
تشکری کردم و گفتم:
- من از شما ممنونم چون اگر نبودید معلوم نبود من کجا باید زندگی می کردم و خدا می دونه چه بلایی سرم می یومد.
اقای تیموری گفت:
- من که وسیله بودم در اصل این خدا بود که به شما کمک کرد.
سری تکون دادم و گفتم:
- بعله کاملا درست می فرماید ولی بازم من از شما ممنونم امیدوارم یه روزی بتونم این لطف تونو جبران کنم.
و دست محمد و گرفتم و رفتم سمت اتاق که متعلق به ما بود.
ساک محمد و باز کردم تا لباس هاشو عوض کنم که دیدم کلی پول گذاشته شایان برای محمد.
اما اصلا دلم نمی خواست ازشون استفاده کنم پس بهشون دست نزدم از پول های حقوق خودم برداشتم و لباس کردم تن محمد خودمم لباس هامو عوض کردم و باهم از رستوران بیرون زدیم.
محمد با شوق و ذوق به اطراف نگاه می کرد.
بخندی بهش زدم و گفتم:
- محمد منو چند تا دوست داری؟
بهم نگاه کرد و گفت:
- نمی دونم مامانی انقدر دوست دارم که نمی دونم چجوری بگم.
اخه نباید براش مرد؟من چجوری از این بچه دل بکنم اخه؟
کسی که تمام وجود منه مگه می تونم بدون اون زندگی کنم؟
تاکسی گرفتم و گفتم بره شهر بازی.
وقتی رسیدیم هر کدوم که دلش می خواست و گفتم سوار بشه و بعد هم براش خوراکی گرفتم.
شب بود تقریبا ساعت 12 که داشتیم قدم زنان برمی گشتیم.
محمد داشت پیراشکی می خورد و حسابی خودشو کثیف کرده بودم لکه های شیر کاکاعو و شکلات پیراشکی رو لباس هاش جا خوش کرده بود.
اما خوب چیزی نگفتم بچه بود و با همین کار ها لذت می برد فوق ش لباس و بعدا می شستم.
با صداش بهش نگاه کردم:
- مامانی لباسام خیلی کثیف شد حواسم نبود.
لبخندی بهش زدم و بلندش کردم توی بغلم و گفتم:
- رفتیم خونه می شورمشون مامانی تو پیراشکی تو بخور.
گرفت سمت من و گفت:
- یکمم تو و نی نی بخورین.
قربون مهربونی هات برم اخه.
گازی زدم که خندید و گفت:
- تو هم شکلاتی شدی مامانی.
منم باهاش خندیدم به هتل که رسیدیم محمد و پایین گذاشتم و درو باز کردم رفتیم تو.
با دیدن شایان که توی سالن نشسته بود متعجب بهش نگاه کردم!
اینجا چیکار می کرد؟نکنه اومده محمد و ببره؟
محمد با دیدن شایان محکم بغلم کرد و با صدای بلندی گفت:
- من باهات نمیام می خوام پیش مامانم بمونم.
حتی با دیدن ش هم بغض می کردم!
صحنه ای که با کمربند افتاده بود به جونم جلوی چشم هام می یومد و بدتر عذاب م می داد
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت87
#غزال
با اسم بچه بغض کردم!
بچه ای که امروز باباش با بی رحمی مادر شو زیر کمربند گرفته بود.
سرمو پایین انداختم و اشکام روی گونه هام ریختن.
اخ که صورتم سوز می داد و اشک ریخته بود روی جای کمربند!
یکی از دخترا بغلم کرد و گفت:
- گریه نکن توروخدا تو که گریه می کنی منم گریه ام می گیره انقدر مظلومی.
#زمانی که شایان غزال و انداخت بیرون از زبان شایان
غزال که بیرون رفت احساس کردم قلبم به دو قسمت تقسیم شده.
به خاطر جون محمد من اونو جلوی همه خورد کرده بودم!
کتک ش زده بودم .
صدای گریه های غزال و صدای التماس های محمد که التماسم می کرد غزال رو نزنم توی گوشم بود و اصلا از ذهنم پاک نمی شد.
به شیدا ی منحوس نگاه کردم و گفتم:
- بگو بچه امو بیارن.
شیدا خنده ای کرد و گفت:
- خب!حالا نگاه تو بده به تی وی.
خدایا دیگه چه نقشه ای داره!
به تی وی نگاه کردم که دیدم دکتر سرنگ و توی بازوی محمد فرو کرد و خالی ش کرد.
انگار دنیا روی سرم خراب شد!
زانو هام سست شد و افتادم زمین.
صدای گریه ی محمد اوج گرفت و اون گریه می کرد انگار من داشتم جون می کندم!
شیدا پشت سرم ایستاد و گفت:
- داروی اینکه محمد موعتاده نشه و این مواد به مرور زمان بی اثر بشه دست منه یک سآل به پادزهر نیاز داره تو با من ازدواج می کنی من می شم خانوم خونت و منم هرماه اون دارو رو به محمد می دم اگر قبول کردی که شب می ریم محضر اگر نکردی دیگه محمد و نمی بینی!
#غزال
همه به صف وایساده بودیم جلوی اقای تیموری.
بقیه با فرم کار اینجا بودن و من با چادر.
من تحت هیچ شرایطی نمی تونستم چادرمو از خودم جدا کنم حتی اگه می خواستم بمیرم.
اقای تیموری به من که رسید گفت:
- خانوم محمدی چرا شما نپوشیدین؟
به زمین نگاه کردم و گفتم:
- شرمنده ولی من نمی تونم بدون چادر باشم.
متفکر گفت:
- خیلی خب اما شما رو من می خواستم بزارم قسمت ظرف شستن اما خوب گفتن باردار اید و این کار سختی می شه پس می فرستمتون از مشتری ها سفارشات بگیرید.
سری تکون دادم و مردد گفتم:
- من اشپزی م خیلی خوب هست می خواید امتحان کنید.
سری تکون داد و گفت:
- اره شاید سراشپز شدید می تونید الان یه چیزی بپزید؟
حتما ی گفتم و دست به کار شدم.
بقیه مشغول تمیز کاری اشپزخونه بودن و یه ساعته غذا اماده شد.
برای همه یه مقداری گذاشتم تا تست بشه.
بعد از خوردن اقای تیموری گفت:
- واقعا عالیه ما سراشپزمون دیگه خیلی پیر شده بنده خدا مجبور شد خونه نشین بشه و این چند روز از هر جایی من اشپز میاوردم اما واقعا خوب نبود ولی دستپخت شما عالیه حتی از سراشپز قدیمی ما هم عالی تره پس از فردا شما سراشپز هستید ببینیم چه می کنید.
سری تکون دادم و گفتم:
- چشم خیال تون راحت فقط یه چیزی.
گفت:
- بعله جانم؟
با صدای ارومی گفتم:
- می شه شب ها بیرون رفت؟یعنی رفتن و اومدن قوانین خاصی داره؟
اقای تیموری گفت:
- نه بعد از ساعت کاری ازاد اید.
تشکری کردم و رفتم پیش دخترا توی ظرف های باقی مونده بهشون کمک شون کنم که فاطمه نزاشت و گفت:
- عمرا بزارم دست بزنی!بارداری ها.
لبخندی زدم و گفتم:
- هنوز که من 3 ماهمه می تونم کار ها رو انجام بدم.
سری تکون داد و گفت:
- باید از همین الان مراقبت کنی حالا بچه پسره یا دختر؟
لب زدم:
- پسره.
تا وقت خواب مدام دخترا اطرافم بودن و تنهام نزاشتن سعی می کردن خوشحال نگه ام دارن.
ساعت 12 بود که همه رفتن بخوابن کیف مو برداشتم و از رستوران زدم بیرون.
خیلی رستوران بزرگ و لاکچری وسط شهر بود و معلومه بازدید زیادی داره.
تنها جایی که الان می تونست منو اروم کنه مزار شهدا بود.
نماز مو که خونده بودم یکم سبک تر شده بودم ولی نیاز داشتم شب مو اونجا صبح کنم.
شهدا تسکین قوی روی درد های ادم بودن .
پولی نداشتم که بخوام تاکسی بگیرم پس تا اونجا رو که یک ساعت و نیمی راه بود پیاده رفتم.
وارد قبرستون شدم تمام دفعات قبلی که با شایان از اینجا عبور کردم جلوی چشم هام زنده شد.
اشک سریع به چشم هام هجوم اورد و بی صدا روی گونه هام ریخت.
نه به اون موقعه نه به الان .
حتی دیگه از این تاریکی نمی ترسیدم انگار قلبم سرد شده بود.
سرد شده بود از این همه بی محبتی شایان!
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت88
#غزال
شایانی که من از تمام اتفاق های قبل از اون ازدواج زوری گذشتم!
فراموش کردم و عشق تو توی دلم جا دادم انقدر دوسش داشتم که می خواستم یه بچه براش بیارم ولی...
ناخودگاه سمت همون مزار شهیدی رفتم که اون سری باهم نشستیم.
امشب اینجا کسی نبود خلوت بود و بهتر بود برای من راحت تر می تونستم بغض مو بشکنم.
دلم برای محمد تنگ شده بود.
اون اگه تو بغل من نباشه خواب ش نمی بره!
یعنی الان پیش شایانه؟داره گریه می کنه؟
هق زدم و سرمو روی زانو هام گذاشتم.
چون تو خودم جمع شده بودم و کمرم خمیده شده بود جای کمربند ها کش اومد و دردش بیشتر شد.
#صبح
#شایان
از محضر بیرون اومدیم.
شیدا یه دست سفید پوشیده بود اره زندگی منو جهنم کرده باید هم توی دل ش عروسی باشه!
به لباس های مشکی توی تن خودم نگاه کردم دقیقا زندگیم رنگ همین لباس ها شده بود.
انگار همین یه شب قد یه عمر پیر شده بودم.
نشستم و گفتم:
- بچه ام کجاست؟
شیدا گفت:
- اول می ری این سند طلاق و شناسنامه غزال رو می دی دست ش بعد می ریم دنبال محمد.
با عصبانیت بهش نگاه کردم اما چاره چی بود پسرم تمام زندگیم توی دستاش بود.
لب زدم:
- من الان نمی دونم غزال کجاست؟
شیدا یه ادرس داد و رفتم.
رسیدیم به یه رستوران ساعت 6 صبح بود و معلوم بود که بسته است.
انقدر نااروم بودم و داغون که ساعت5 اوردم ش محضر و به زور حاج اقایی که منو می شناخت و بیدار کردم تا سریع تر به محمد برسم.
شیدا گفت:
- منتظر می مونیم باز بشه!
عصبی نفس کلافه ای کشیدم و به جلوم نگاه کردم.
چند بار پلک زدم تا ببینم درست دیدم اره خودش بود غزال بود که داشت می یومد.
صورتی به سفیدی گچ چادری خاکی چشایی که سرخ سرخ بود از گریه و مژه های خیس.
رسید دم در رستوران خواست با کلید درو باز کنه که شیدا گفت:
- برو دیگه بده بهش بیا.
خدا لعنتت کنه شیدا.
پیاده شدم که نگاه ش به این سمت جلب شد.
با دیدنم اشک توی چشم هاش جمع شد.
اخ خدا دستم بشکنه که اینجور صورت ش رد کمربند روش مونده.
جلو وایسادم اما نمی تونستم چیزی بگم!
چی می گفتم؟
می گفتم سلام زندگیم من طلاق ت دادم اینم شناسنامه ات؟
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت94
#غزال
تمام اتفاقات اخیر مثل یه فیلم از جلوی چشم هام رد شد.
اتفاقات تلخی که انگار نمی خواست دست از سر من برداره.
ترس و واهمه اینکه محمد قرار از پیشم بره وحشت به جونم انداخت.
شایان بلند شد سمت امون اومد خسته بود و درمونده! اگر من که شریک زندگی ش بودم و رو اونجور خار و خفیف نمی کرد الان می تونستم مسکن ی روی درد هاش باشم اما اون به بدترین شکل ممکن منو از زندگیش حذف کرده بود.
محمد محکم منو بغل کرد و گفت:
- مامانی توروخدا منو نزار ببره من می خوام پیش تو بمونم.
دستامو محکم دورش حلقه کردم.
شایان حالا بهمون رسیده بود دقیق روبروم بود.
نگاهی بهش انداختم که گفت:
- نیومدم محمد و ببرم فقط اومدم ببینمتون همین.
محمد و گرفتم سمت ش که بغلش کرد و گفتم:
- محمد مامان من می رم تو اتاق زود بیا اونجا.
محمد چشمی گفت خواستم برم که شایان گفت:
- اما من دلم برای خودت تنگ شده.
نگاهمو به زمین دوختم اون دیگه حالا نامحرمم بود و باید نگاه هامو کنترل می کردم!
در جواب ش تلخ لب زدم:
- هنوز اثار اون کمربند هایی که از سر دلتنگی روی بدن ام کوبیدی هست با همونا می شه فهمید چقدر دلتنگمی!
چشماشو با درد بست.
لبخند غمگینی زدم و اومدم برم که گفت:
- بچه چطوره؟
بغض گلومو گرفت!
بچه!
با صدایی که سعی می کردم از بغض نلرزه گفتم:
- خوبه خدا مراقب ش بود که از زیر کتک های تو سالم بیرون اومد