eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
110 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 اشک هاش روی گونه هاش چکید. انقدر چشاش پر بود که بدون اینکه پلک بزنه گوله گوله اشک از چشم هاش می ریخت. به سند ازدواج و شناسنامه نگاه کرد. از توی دستم گرفت شون و گفت: - پس طلاق ام دادی! درو باز کرد و رفت داخل درو بست. پلکی زدم که اشک هام روی صورتم ریخت. خدا لعنتت کنه شیدا الهی زنده زنده بسوزی جلوی چشم هام همون طور که زندگیم جلوی چشم هام سوخت دود شد رفت هوا. نفس عمیقی کشیدم و سوار شدم. شیدا با مسخرگی گفت: - اخی لیلی و مجنون گریه می کردن؟الهی! لب زدم: - پسرم کجاست،؟ خیلی ریلکس گفت: - عمارته. سریع سمت اونجا رفتم. تا رسیدم داخل رفتم که دیدم توی سالنه. با دیدنم حتی سمت ام نیومد. به در نگاه کرد وقتی دید شیدا اومد داخل بغض کرد و گفت: - پس مامانم کو؟ چی بهش می گفتم؟جوابی هم داشتم بدم؟ زد زیر گریه. شیدا لب زد: - عه من می رم کار دارم باز این شروع کرد. و زد بیرون بری که برنگردی حیف جون پسرم فعلا توی دستاته و گرنه خودم خلاص ت می کردم. بغلش کردم که هل داد عقب و با گریه گفت: - تو مامانمو کتک زدی تو مامانمو انداختی بیرون من مامانمو می خوام من مامانمو می خوام. سعی می کردم اروم ش کنم اما فایده ای نداشت و فقط گریه می کرد. رو ساعتی گذشته بود انقدر گریه کرده بود چشاش سرخ سرخ شده بود اما خسته که نمی شد هیچ بدتر گریه می کرد. سرمو بین دستام گرفتم و نمی دونستم چه غلطی بکنم الان! تا خود شب محمد یه بند گریه کرد. توی سالن نشسته بودم و از صدای گریه هاش عصبی و کلافه شده بودم. شیدا یهو از جاش بلند شد و رفت تو اتاق. سریع توی اتاق رفتم دستشو برد بالا که محمد و بزنه که دستشو از پشت گرفتم و هلش دادم عقب و داد کشیدم: - حق نداری بهش دست بزنی فهمیدی؟ پوزخندی بهم زد و از اتاق رفت بیرون. محمد باز شروع کرد به گریه کردن توی بغلم گرفتمش و گفتم: - عزیزم دورت بگردم قلب من محمدم یکم صبر کن مامانت و برمی گردونم. خودشو روی تخت انداخت و فقط گریه می کرد بچه داشت تلف می شد
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 تا صبح بالای سر محمد بیدار بودم. فقط گریه می کرد توی خواب هم هق هق می کرد و چه به خواهش و تمنا چه به زور و التماس حتی یه لقمه غذا هم نخورده بود. چشاش و بینی ش از فرط گریه سرخ سرخ شده بود و بی حال توی رخت خواب ش هم نمی رفت روی پارکت سرد دراز کشیده بود. ساعت 5 صبح بود درمونده روبروش نشسته بودم و باز داشت گریه می کرد با هق هق گفت: - من مامانمو می خوام منو ببر پیش مامانم تو مامانم و نی نی شو کتک زدی. با حرف هاش بیشتر جیگرم اتیش گرفت و اشک های خودمم سر خورد روی صورتم. التماس وار گفتم: - بابایی دردت به جونم بریم یکم غذا بخور کور می شی انقدر گریه کردی. فقط گریه کرد و گفت: - من مامانمو می خوام اگه منو نبری پیش مامانم انقدر گریه می کنم تا بمیرم. و روشو کرد اون ور و به گریه کردن ادامه داد. طاقت نیاوردم از جا بلند شدم ساک شو جمع کردم و با پول و بقیه وسایل و گفتم: - پاشو ببرمت پیش مامانت بری پیش اون تا من دوتاتونو برگردونم. از جاش بلند شد ولی گریه کردن ش تمومی نداشت. غزال عشق من بود چه برسه به محمد که مهر مادری غزال حک شده بود توی وجودش. تا عمر داشت نمی تونست مادری به خوبی و پاکی و مهربونی غزال پیدا کنه حق داشت اینجوری بی تاب مادرش باشه. محمد عاشق این بود خواهر یا برادر داشته باشه حالا که غزال ارزو ش رو هم براورده می کرد. دستشو گرفتم و از اتاق بیرون اومدم شیدا از پله ها اومد پایین و گفت: - این هنوز داره زر زر می کنه؟مخ مو خورد کجا می بریش؟ باعصبانیت گفتم: - دارم می برمش پیش مادرش زن مو ازم گرفتی مجبورم محمد ام از خودم دریغ کنم تا خوشحال باشه. شیدا پوزخندی زد و گفت: - جهنم چیه این اخه ببر بده به همون راحت زندگی کن. محل ش ندادم و سوار ماشین شدیم. ساعت ‌4 و خورده ی صبح بود که بیدار شدم برای نماز. اخ که چقدر روی نماز گریه کردم و بی تاب محمدم بودم. با گریه از خدا خواستم باز بیینمش و بتونم بغلش کنم بچه امو. بعد از اون دیگه از ناراحتی خوابم نبرد و ماتم زده روی یکی از صندلی های توی رستوران نشستم. انقدر خسته و و دل شکسته بودم که دوست داشتم همین الان بمیرم. از ناراحتی قلبم تیر های خفیف می کشید و این بیشتر ازارم می داد. ساعت 5 بود که دخترا بیدار شدن و دیدن من نیستم اومدن دنبالم توی سالن که دیدنم نگران سمتم اومدن و فکر کردن دردم گرفته اما خیال شونو راحت کردم که فقط خوابم نبرده. کم کم پسرا هم بیدار شدن. پنج و نیم بود که همه روی میز صبحونه نشسته بودیم و داشتیم صبحونه می خوردیم. جالب اینجاست اقای تیموری هم اومده بود اینجا. با صدای فاطمه بهش نگاه کردم همه داشتن بهم نگاه می کردن فاطمه گفت: - حواست کجاست غزال سه ساعته دارم صدات می کنم صبحونه اتو بخور چایی ت سرد شد. نگاهی به صبحونه کردم و گفتم: - نمی خورم اشتها ندارم. زهرا با ناراحتی گفت: - فکر خودت نیستی به فکر اون بچه باش اون چه گناهی کرده اخه؟ اخ بچه! داغ دلم بیشتر شد. اما الان تمام فکر و ذکرم پیش محمد بود
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 یعنی الان بدون من چیکار می کنه؟کی بهش صبحونه می ده؟کی شبا پیشش می خوابه که نترسه؟ با این فکر ها دیونه تر می شدم. کلافه بلند شدم که صدای در رستوران اومد. اقای تیموری بلند شد و رفت درو باز کنه. چند دقیقه بعد شایان و محمد اومدن داخل. محمد سمتم پرواز کرد و فوری خم شدم محکم بغلش کردم. تا جون داشتم بوسیدمش و قربون صدقه اش رفتم. از خوشحالی زدم زیر گریه. محکم توی بغلم نگهش داشته بودم و محمد ام حاظر نبود ازم جدا بشه. از خودم جداش کردم و به صورت ش نگاه کردم چشماش سرخ سرخ مثل دو کاسه خون بود و زیر چشماش گود رفته بود. بهت زده نگاهش کردم. بلند شدم سمت شایان رفتم یقعه اشو توی دستم گرفتم و با عصبانیت و گریه توی صورت ش داد کشیدم: - چیکار کردین با محمد من؟تو و اون شیدای عوضی کتک ش زدین؟اره؟ شایان خیره نگاهم کرد و گفت: - از دیروز تاحالا یه بند گریه کرده هیچی هم نخورده فقط تو رو می خواسته انقدر گریه کرد که داشت از دست می رفت اوردمش پیش تو بمونه اینم ساک ش قول می دم دو تاتونو برمی گردونم. ولش کردم که نگاه اخر شو به محمد انداخت و برگشت رفت. محمد و بغل کردم و روی صندلی نشستم که سرشو به سینه ام چسبوند و گفت: - مامانی من کلی گریه کردم تا فقط بیام پیش تو من فقط تو رو دوست دارم با بابایی که کتک ت زد قهرم دیگه نمی رم پیش اون،اون مامان و ایجی داداشی منو کتک زد.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 قربون صدقه اش رفتم و گفتم: - الهی من دورت بگردم فدات بشم من تو که اومدی پیش من من دیگه غمی ندارم دور چشای خوشگلت بگردم عمرم صبحونه بدم به پسرم؟ دستشو به شکم ش کشید و گفت: - اره خیلی گرسنمه مامانی. براش لقمه گرفتم و بهش دادم. وقتی سیر شد رو به اقای تیموری گفتم: - چشاش از بی خوابی و گریه سرخ شده با اجازه اتون من می خوابونم محمد و برمی گردم سر کار. سری تکون داد و گفت: - بعله درک می کنید راحت باشید یک ساعت دیگه هنوز وقت هست. تشکری کردم و توی خوابگاه و روی تختم رفتم. محمد و توی بغلم گرفتم که دست شو روی شکمم گذاشت و گفت: - مامانی نی نی هنوز اونجاست؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره عشق دلم راستی نی نی داداشیته. محمد با ذوق بغلم کرد و گفت: - اخ جونم داداشی دارم من قول می دم به دنیا اومد مراقبش باشم من. بوسه ای روی پیشونی ش نشوندم و براش لالایی گفتم که خیلی زود خواب ش برد بچه ام. خدایا شکرت که دعا های منو شنیدی و الان محمد پیش منه. احساس می کنم درد هام خیلی کمتر شده ازت ممنونم خداجون. وقتی مطمعن شدم خوابه اروم بلند شدم و پتو رو روش کشیدم. بهش نگاه کردم راحت خوابیده بود. دورت بگردم من. به سختی ازش دل کندم دوست داشتم ساعت ها وایسم اینجا و بهش خیره بشم و توی دلم قربون صدقه اش برم اما من دیگه شاغل بودم برای ادامه زندگی من و محمد مجبور بودم فعلا کار انجام بدم. برگشتم توی اشپزخونه و شروع کردم به پختن غذای امروز وقتی اماده شد اقای تیموری و چشید و گفت عالیه! لبخندی زدم و خداروشکر تا ظهر مشتری های زیادی اومد و همگی راضی بودن حتی چند تاشون بهم انعام داده بودن. مشتری های اینجا همه پولدار بودن و معلوم بود از اینان که خیلی مزه غذا براشون مهمه! دور شام بودم که محمد وارد اشپزخونه شد. با دیدنم سمتم اومد لبخندی بهش زدم و دوباره به دیگ غذا نگاه کردم. فاطمه که فعلا بیکار بود سمت محمد رفت و گفت: - من بهش ناهار می دم و مراقبشم تو کارتو انجام بده. تشکری کردم و سمت محمد رفت بغلش کرد و گفت: - سلام خاله جون قربونت برم مامانی دست ش گیره داره غذا درست می کنه بیا من ناهار تو بدم یکم دیگه کار مامانی تمام می کنه میاد پیشت. محمد گفت: - سلام خاله چشم. با محمد نشستن و به محمد ناهار داد اما چشم های محمد پیش من بود و منتظر نگاهم می کرد تا ببینه کی کارم تمام می شه. یکم بعد بلند شد و اومد پیشم ایستاد لبخندی بهش زدم و گفتم: - ناهار تو خوردی عزیز دل مامان؟ سری تکون داد و گفت: - اره مامانی!مامانی؟ جانمی گفتم که گفت: - کار می کنی نی نی دردش نمیاد؟ اشک توی چشم هام جمع شد محمد با این سن کوچیک ش به فکر من بود اما شایان منو زیر کمربند گرفته بود با این وعض ام! نفس عمیقی کشیدم تا اشکام نریزه و محمد و ناراحت نکنم لبخند زورکی زدم و گفتم: - نه عزیز دلم نی نی حالش خوبه به محمد ام سلام می رسونه. خندید و گفت: - مامانی مگه نی نی حرف می زنه؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره عزیزم ولی فقط من می شنوم چون توی دل منه! تو نمی خوای بهش چیزی بگی؟ یکم فکر کرد و گفت: - مامانی بهش بگو زود تر بیاد من دوست دارم ببینم چشکلیه! خنده ای کردم و سر تکون دادم. با سوال بعدی محمد باز بغض نشست بیخ گلوم! با بغض گفت: - مامانی اینجای چشم ت کبوده جای کمربند بابایه؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره مامان خوب شده دیگه چیزی نیست. بغلم کرد البته فقط تا پاهام می رسید قد ش و گفت: - من دیگه دوسش ندارم چون تورو کتک زد اون بده. باورم نمی شد که محمد منو بیشتر از شایان دوست داشت. لب زدم: - اگه منو نمی زد بابایی اونوقت شیدا بلا سرت میاورد پسرم. چیزی نگفت و فقط ناراحت نگاهم کرد که گفتم: - من اینا رو اماده کنم با هم می ریم بیرون می برمت شهر بازی. محمد کلی خوشحال شد و هورا گفت. صبح اقای تیموری حقوق مو بهم داده بود زودتر گفت که شاید نیازم بشه!خوبه که می تونستم محمد و باهاش خوشحال کنم. حقوق سراشپز 12 تا بود باید پول ها رو جمع می کردم تا بتونم حداقل یه خونه برای خودم و محمد اجاره کنم. بعد از اماده کردن غذا دیگه با من کاری نداشتن اقای تیموری نگاهی انداخت و گفت: - کارتون عالی بود احسنت سرعت بالایی توی اشپزی دارید طعم غذا ها بی نظیره کلی مشتری داشتیم و کلی سفارش واقعا ممنونم ازتون شما دیگه کارتون تمامه می تونید برید استراحت کنید تا فردا.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 تشکری کردم و گفتم: - من از شما ممنونم چون اگر نبودید معلوم نبود من کجا باید زندگی می کردم و خدا می دونه چه بلایی سرم می یومد. اقای تیموری گفت: - من که وسیله بودم در اصل این خدا بود که به شما کمک کرد. سری تکون دادم و گفتم: - بعله کاملا درست می فرماید ولی بازم من از شما ممنونم امیدوارم یه روزی بتونم این لطف تونو جبران کنم. و دست محمد و گرفتم و رفتم سمت اتاق که متعلق به ما بود. ساک محمد و باز کردم تا لباس هاشو عوض کنم که دیدم کلی پول گذاشته شایان برای محمد. اما اصلا دلم نمی خواست ازشون استفاده کنم پس بهشون دست نزدم از پول های حقوق خودم برداشتم و لباس کردم تن محمد خودمم لباس هامو عوض کردم و باهم از رستوران بیرون زدیم. محمد با شوق و ذوق به اطراف نگاه می کرد. بخندی بهش زدم و گفتم: - محمد منو چند تا دوست داری؟ بهم نگاه کرد و گفت: - نمی دونم مامانی انقدر دوست دارم که نمی دونم چجوری بگم. اخه نباید براش مرد؟من چجوری از این بچه دل بکنم اخه؟ کسی که تمام وجود منه مگه می تونم بدون اون زندگی کنم؟ تاکسی گرفتم و گفتم بره شهر بازی. وقتی رسیدیم هر کدوم که دلش می خواست و گفتم سوار بشه و بعد هم براش خوراکی گرفتم. شب بود تقریبا ساعت 12 که داشتیم قدم زنان برمی گشتیم. محمد داشت پیراشکی می خورد و حسابی خودشو کثیف کرده بودم لکه های شیر کاکاعو و شکلات پیراشکی رو لباس هاش جا خوش کرده بود. اما خوب چیزی نگفتم بچه بود و با همین کار ها لذت می برد فوق ش لباس و بعدا می شستم. با صداش بهش نگاه کردم: - مامانی لباسام خیلی کثیف شد حواسم نبود. لبخندی بهش زدم و بلندش کردم توی بغلم و گفتم: - رفتیم خونه می شورمشون مامانی تو پیراشکی تو بخور. گرفت سمت من و گفت: - یکمم تو و نی نی بخورین. قربون مهربونی هات برم اخه. گازی زدم که خندید و گفت: - تو هم شکلاتی شدی مامانی. منم باهاش خندیدم به هتل که رسیدیم محمد و پایین گذاشتم و درو باز کردم رفتیم تو. با دیدن شایان که توی سالن نشسته بود متعجب بهش نگاه کردم! اینجا چیکار می کرد؟نکنه اومده محمد و ببره؟ محمد با دیدن شایان محکم بغلم کرد و با صدای بلندی گفت: - من باهات نمیام می خوام پیش مامانم بمونم. حتی با دیدن ش هم بغض می کردم! صحنه ای که با کمربند افتاده بود به جونم جلوی چشم هام می یومد و بدتر عذاب م می داد
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 با اسم بچه بغض کردم! بچه ای که امروز باباش با بی رحمی مادر شو زیر کمربند گرفته بود. سرمو پایین انداختم و اشکام روی گونه هام ریختن. اخ که صورتم سوز می داد و اشک ریخته بود روی جای کمربند! یکی از دخترا بغلم کرد و گفت: - گریه نکن توروخدا تو که گریه می کنی منم گریه ام می گیره انقدر مظلومی. که شایان غزال و انداخت بیرون از زبان شایان غزال که بیرون رفت احساس کردم قلبم به دو قسمت تقسیم شده. به خاطر جون محمد من اونو جلوی همه خورد کرده بودم! کتک ش زده بودم . صدای گریه های غزال و صدای التماس های محمد که التماسم می کرد غزال رو نزنم توی گوشم بود و اصلا از ذهنم پاک نمی شد. به شیدا ی منحوس نگاه کردم و گفتم: - بگو بچه امو بیارن. شیدا خنده ای کرد و گفت: - خب!حالا نگاه تو بده به تی وی. خدایا دیگه چه نقشه ای داره! به تی وی نگاه کردم که دیدم دکتر سرنگ و توی بازوی محمد فرو کرد و خالی ش کرد. انگار دنیا روی سرم خراب شد! زانو هام سست شد و افتادم زمین. صدای گریه ی محمد اوج گرفت و اون گریه می کرد انگار من داشتم جون می کندم! شیدا پشت سرم ایستاد و گفت: - داروی اینکه محمد موعتاده نشه و این مواد به مرور زمان بی اثر بشه دست منه یک سآل به پادزهر نیاز داره تو با من ازدواج می کنی من می شم خانوم خونت و منم هرماه اون دارو رو به محمد می دم اگر قبول کردی که شب می ریم محضر اگر نکردی دیگه محمد و نمی بینی! همه به صف وایساده بودیم جلوی اقای تیموری. بقیه با فرم کار اینجا بودن و من با چادر. من تحت هیچ شرایطی نمی تونستم چادرمو از خودم جدا کنم حتی اگه می خواستم بمیرم. اقای تیموری به من که رسید گفت: - خانوم محمدی چرا شما نپوشیدین؟ به زمین نگاه کردم و گفتم: - شرمنده ولی من نمی تونم بدون چادر باشم. متفکر گفت: - خیلی خب اما شما رو من می خواستم بزارم قسمت ظرف شستن اما خوب گفتن باردار اید و این کار سختی می شه پس می فرستمتون از مشتری ها سفارشات بگیرید. سری تکون دادم و مردد گفتم: - من اشپزی م خیلی خوب هست می خواید امتحان کنید. سری تکون داد و گفت: - اره شاید سراشپز شدید می تونید الان یه چیزی بپزید؟ حتما ی گفتم و دست به کار شدم. بقیه مشغول تمیز کاری اشپزخونه بودن و یه ساعته غذا اماده شد. برای همه یه مقداری گذاشتم تا تست بشه. بعد از خوردن اقای تیموری گفت: - واقعا عالیه ما سراشپزمون دیگه خیلی پیر شده بنده خدا مجبور شد خونه نشین بشه و این چند روز از هر جایی من اشپز میاوردم اما واقعا خوب نبود ولی دستپخت شما عالیه حتی از سراشپز قدیمی ما هم عالی تره پس از فردا شما سراشپز هستید ببینیم چه می کنید. سری تکون دادم و گفتم: - چشم خیال تون راحت فقط یه چیزی. گفت: - بعله جانم؟ با صدای ارومی گفتم: - می شه شب ها بیرون رفت؟یعنی رفتن و اومدن قوانین خاصی داره؟ اقای تیموری گفت: - نه بعد از ساعت کاری ازاد اید. تشکری کردم و رفتم پیش دخترا توی ظرف های باقی مونده بهشون کمک شون کنم که فاطمه نزاشت و گفت: - عمرا بزارم دست بزنی!بارداری ها. لبخندی زدم و گفتم: - هنوز که من 3 ماهمه می تونم کار ها رو انجام بدم. سری تکون داد و گفت: - باید از همین الان مراقبت کنی حالا بچه پسره یا دختر؟ لب زدم: - پسره. تا وقت خواب مدام دخترا اطرافم بودن و تنهام نزاشتن سعی می کردن خوشحال نگه ام دارن. ساعت 12 بود که همه رفتن بخوابن کیف مو برداشتم و از رستوران زدم بیرون. خیلی رستوران بزرگ و لاکچری وسط شهر بود و معلومه بازدید زیادی داره. تنها جایی که الان می تونست منو اروم کنه مزار شهدا بود. نماز مو که خونده بودم یکم سبک تر شده بودم ولی نیاز داشتم شب مو اونجا صبح کنم. شهدا تسکین قوی روی درد های ادم بودن . پولی نداشتم که بخوام تاکسی بگیرم پس تا اونجا رو که یک ساعت و نیمی راه بود پیاده رفتم. وارد قبرستون شدم تمام دفعات قبلی که با شایان از اینجا عبور کردم جلوی چشم هام زنده شد. اشک سریع به چشم هام هجوم اورد و بی صدا روی گونه هام ریخت. نه به اون موقعه نه به الان . حتی دیگه از این تاریکی نمی ترسیدم انگار قلبم سرد شده بود. سرد شده بود از این همه بی محبتی شایان!
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 شایانی که من از تمام اتفاق های قبل از اون ازدواج زوری گذشتم! فراموش کردم و عشق تو توی دلم جا دادم انقدر دوسش داشتم که می خواستم یه بچه براش بیارم ولی... ناخودگاه سمت همون مزار شهیدی رفتم که اون سری باهم نشستیم. امشب اینجا کسی نبود خلوت بود و بهتر بود برای من راحت تر می تونستم بغض مو بشکنم. دلم برای محمد تنگ شده بود. اون اگه تو بغل من نباشه خواب ش نمی بره! یعنی الان پیش شایانه؟داره گریه می کنه؟ هق زدم و سرمو روی زانو هام گذاشتم. چون تو خودم جمع شده بودم و کمرم خمیده شده بود جای کمربند ها کش اومد و دردش بیشتر شد. از محضر بیرون اومدیم. شیدا یه دست سفید پوشیده بود اره زندگی منو جهنم کرده باید هم توی دل ش عروسی باشه! به لباس های مشکی توی تن خودم نگاه کردم دقیقا زندگیم رنگ همین لباس ها شده بود. انگار همین یه شب قد یه عمر پیر شده بودم. نشستم و گفتم: - بچه ام کجاست؟ شیدا گفت: - اول می ری این سند طلاق و شناسنامه غزال رو می دی دست ش بعد می ریم دنبال محمد. با عصبانیت بهش نگاه کردم اما چاره چی بود پسرم تمام زندگیم توی دستاش بود. لب زدم: - من الان نمی دونم غزال کجاست؟ شیدا یه ادرس داد و رفتم. رسیدیم به یه رستوران ساعت 6 صبح بود و معلوم بود که بسته است. انقدر نااروم بودم و داغون که ساعت5 اوردم ش محضر و به زور حاج اقایی که منو می شناخت و بیدار کردم تا سریع تر به محمد برسم. شیدا گفت: - منتظر می مونیم باز بشه! عصبی نفس کلافه ای کشیدم و به جلوم نگاه کردم. چند بار پلک زدم تا ببینم درست دیدم اره خودش بود غزال بود که داشت می یومد. صورتی به سفیدی گچ چادری خاکی چشایی که سرخ سرخ بود از گریه و مژه های خیس. رسید دم در رستوران خواست با کلید درو باز کنه که شیدا گفت: - برو دیگه بده بهش بیا. خدا لعنتت کنه شیدا. پیاده شدم که نگاه ش به این سمت جلب شد. با دیدنم اشک توی چشم هاش جمع شد. اخ خدا دستم بشکنه که اینجور صورت ش رد کمربند روش مونده. جلو وایسادم اما نمی تونستم چیزی بگم! چی می گفتم؟ می گفتم سلام زندگیم من طلاق ت دادم اینم شناسنامه ات؟
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 تمام اتفاقات اخیر مثل یه فیلم از جلوی چشم هام رد شد. اتفاقات تلخی که انگار نمی خواست دست از سر من برداره. ترس و واهمه اینکه محمد قرار از پیشم بره وحشت به جونم انداخت. شایان بلند شد سمت امون اومد خسته بود و درمونده! اگر من که شریک زندگی ش بودم و رو اونجور خار و خفیف نمی کرد الان می تونستم مسکن ی روی درد هاش باشم اما اون به بدترین شکل ممکن منو از زندگیش حذف کرده بود. محمد محکم منو بغل کرد و گفت: - مامانی توروخدا منو نزار ببره من می خوام پیش تو بمونم. دستامو محکم دورش حلقه کردم. شایان حالا بهمون رسیده بود دقیق روبروم بود. نگاهی بهش انداختم که گفت: - نیومدم محمد و ببرم فقط اومدم ببینمتون همین. محمد و گرفتم سمت ش که بغلش کرد و گفتم: - محمد مامان من می رم تو اتاق زود بیا اونجا. محمد چشمی گفت خواستم برم که شایان گفت: - اما من دلم برای خودت تنگ شده. نگاهمو به زمین دوختم اون دیگه حالا نامحرمم بود و باید نگاه هامو کنترل می کردم! در جواب ش تلخ لب زدم: - هنوز اثار اون کمربند هایی که از سر دلتنگی روی بدن ام کوبیدی هست با همونا می شه فهمید چقدر دلتنگمی! چشماشو با درد بست. لبخند غمگینی زدم و اومدم برم که گفت: - بچه چطوره؟ بغض گلومو گرفت! بچه! با صدایی که سعی می کردم از بغض نلرزه گفتم: - خوبه خدا مراقب ش بود که از زیر کتک های تو سالم بیرون اومد
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 سمت خوابگاه رفتم که گفت: - اینجوری با من حرف نزن اخه مگه خودت اونجا نبودی ندیدی جون محمد توی خطر بود! محمد از بغل ش پایین اومد و دوید سمتم بغلش کردم و محمد به جای من گفت: - تو نباید مامانی منو با نی نی رو می زدی. با تلخ خندی گفتم: - فکر کنم اگه شیدا می گفت باید بکشیش هم منو می کشتی نه؟ خواست چیزی بگه که اشکام روی صورت ام ریخت و با گریه گفتم: - اخه نامرد چطور تونستی من رو بگیری زیر کتک اونم با کمربند؟من به درک حداقل به بچه ای که از خون خودته رحم می کردی اونم برات مهم نبود؟چطور تونستی جلوی اون همه ادم منو خورد کنی؟تو حتی منو طلاق دادی!این یعنی من هیچ جای زندگی تو جایی نداشتم و ندارم الانم برو بیرون چون نمی خوام دیگه ببینمت. در باز شد و شیدا این بار داخل اومد. سمت شایان رفت دست شایان رو گرفت و گفت: - محمد و دیدی عزیزم؟بریم عمارت؟همه منتظر مان. من باید الان جای شیدا بودم!ولی.. بعد نگاهی به ما کرد و گفت: - حالا که تا اینجا اومدیم بزار این کلفت برامون غذا بیاره شام بخوریم! و اومد جلو که بشینه روی صندلی! حتما کور بود نمی دید تعطیله! محمد و پایین گذاشتم بس بود هرچی که کشیده بودم. با گام های بلند سمت ش رفتم هلش دادم عقب که محکم خورد به شایان و کم مونده بود با اون کفش های سه متری بیفته و چیزیش بشه که صد البته حق ش بود! هر دو تا شون با تعجب نگاهم کردن. دوباره شیدا رو هل دادم که هر دو تاشون مجبور شدن برن عقب و از رستوران برن بیرون. بین در وایسادم و گفتم: - ما اینجا برای ادم های بی شخصیت غذا نداریم. و درو بستم و قفلش کردم. محمد خندید و دست زد به افتخارم. خندیدم و رفتیم اول شام خوردیم که کنار محمد حسابی چسبید بهم.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 بعد از شام باهم توی اتاق رفتیم دخترا خواب بودن. لباس راحتی تن محمد کردم و بی سر و صدا توی رخت خواب رفتیم. محکم اومد توی بغلم و اروم پیش گوشم گفت: - دیشب که پیشم نبودی کلی گریه کردم مامانی اگه منو بغل نکنی من خوابم نمی بره. صورت مثل ماه شو بوسیدم و با صدای اروم براش قصه گفتم که خیلی زود خواب ش برد. حالا که کنارم بود کلی ارامش داشتم و بخشی از درد هام تسکین پیدا کرده بود. چهره ی خسته و درمونده شایان جلوی چشم هام کنار نمی رفت! نفس امو کلافه بیرون دادم و سعی کردم بخوابم . 1یک ماه بعد طبق معمول بالای سر دیگ ها بودم و داشتم می گفتم چیکار بکنن. اقای تیموری یه اشپز جوان اورده بود حدود 19 سالش بود و چون بی سرپرست بود مجبور شده بود برای مخارج دانشگاه ش بیاد همه فرمول ها رو بهش یاد دادم و اونم خیلی زود یاد گرفت. روز هایی هم که امتحان داشت خودم درست می کردم تا به درس هاش برسه. شایان تقریبا هر روز به بهونه دیدن محمد شیدا رو می پیچوند و می یومد اینجا هر روز بدتر از دیروز بود حال و احوال ش! انگار پیر شده بود. اولا اصلا حوصله اشو نداشتم و بدرفتاری می کردم اما با دیدن اوضاع ش واقعا دلم به رحم اومد. اون شیدا داشت تلافی این یک سال رو در میاورد و هر چی خوشی کرده بودیم داشت از توی چشم مون در میاورد. می خواست انتقام طلاق شو از شایان بگیره چون اسن طلاق باعث شده بود خورد بشه توی فامیل و حالا داشت همون بلا رو سر شایان میاورد. توی جمع خورد ش می کرد من و محمد و ازش گرفته بود و شایان به خاطر محمد نمی تونست کاری بکنه! تقریبا یه هفته پیش بود که فهمیدم بعد از اینکه شایان منو از خونه انداخت بیرون شیدا اون مواد و به محمد تزریق کرد تا یه برگ برنده ای همیشه داشته باشه. تا چند روز زندگی نداشتم و کارم شده بود گریه اما وقتی می دیدم محمد سالمه و به موقعه اون دارو رو بهش می ده که البته من چیزی ندیدم یه بار شایان اومد محمد و سر ماه برد محمد گفت بردم توی یه اتاقی و یه امپول بهم زد. چی بهش زد خدا می دونه! ای کاش پولدار بودم یه درس حسابی به این شیدا می دادم. محمد نشسته بود و کتاب رنگ امیزی که براش خریده بودم تا موفق کار های من سرگرم بشه رو رنگ می کرد با اینکه اینجا گرم بود ولی حاظر نمی شد توی اتاق منتظرم باشه باید همیشه جلوی چشم ش می بودم. بهش نگاه کردم که داشت منم زنگ امیزی می کرد. لبخندی زدم و پخت غذا تمام شده بود. اقای تیموری تقریبا هر روز ازم تشکر می کرد و می گفت از روزی که اومدم مشتری هاش چند برابر شده به خاطر دستپخت من هم تونسته بود افراد نیازمند جدیدی سر کار بیاره و هم حقوق ها رو بالا تر ببره. واقعا مرد با ایمان و خوبی بود. مریم همین دانشجو 19 ساله چیزای لازم امروز رو هم یاداشت کرد و بلند شد و گفت: - خسته نه باشی خانوم سراشپز شما دیگه برید من هستم حسابی خسته شدید پخت امروز زیاد بود البته هر روز داره بیشتر از دیروز می شه کلی سفارشات بیرون بر هم داریم. لبخندی زدم و گفتم: - خداروشکر انشاءالله که همیشه اینجا همین طور پر رونق باشه. لبخندی زد و گفت: - تا افرادی مثل شما و اقای تیموری هست همیشه همین طور می مونه. تشکری کردم و محمد و صدا کردم. وسایل شو جمع کرد و اومد سمتم. خواستم بغلش کنم که نزاشت و گفت: - مامانی نی نی یادت رفت. عادت کرده بودم به بغل کردن ش و حالا که توی ماه چهارم بودم چاق تر شده بودم
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 سری تکون دادم و گفتم: - اره مامانی عادت کردم به بغل کردنت هی یادم می ره. خندید و دستمو گرفت و گفت: - من مرد شدم مامانی باید مراقب تو و داداشی باشم. خندیدم و گفتم: - بعله بعله پسر من شیره شیر. از اشپزخونه داشتیم بیرون می رفتیم که بچه لگد محکمی زد که اخ ی گفتم و دستمو به دیوار گرفتم و خم شدم. محمد ترسید و فوری دخترا دورم جمع شدن. مریم با نگرانی گفت: - وای نکنه بچه می خواد به دنیا بیاد؟ بهت زده بهش نگاه کردم تا ببینم این حرف و واقعا از دهن یه دانشجو شنیدم یا نه! همه بهش نگاه کردیم و فاطمه گفت: - تو درس می خونی واقعا؟ حرف دل منو زد مریم متعجب گفت: - اره مگه نمی دونی! زهرا یکی زد توی سرش و گفت: - اخه عقل کل بچه 4 ماهه به دنیا میاد؟ مریم نه ای گفت. لب زدم: - اومدین حال منو بپرسین یا تست عقل بگیرین از مریم؟ به من نگاه کردن و زهرا گفت: - تورو یادمون رفت به خدا خوبی؟باز این این فسقل لگد زد؟ سری تکون دادم و گفتم: - این بچه خیلی لگد می زنه نکنه می خواد فوتبالیست بشه؟ محمد گفت: - بزار به دنیا بیاد من ادب ش می کنم که یاد بگیره مامانی رو اذیت نکنه. قربون صدقه قد و بالا ش رفتم حالم که بهتر شد رفتیم سمت اتاق ها محمد به زور نشوندم روی تخت تا یکم استراحت کنم. کمی که استراحت کردم خواستم محمد و ببرم پارک که مریم داخل اومد و زود گفت: - ابجی قربون دستت شیوا رفته جایی نیومده هنوز مشکل براش پیش اومده کسی نیست از مشتری ها سفارش بگیره تو می تونی بری؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره الان می دم. بلند شدم تبلت رو برداشتم که ثبت سفارش بزنم. به محمد گفتم همین جا بمونه تا برگردم و قبول کرد نمی شد ببرمش با خودم. وارد سالن شدم و تک تک شروع کردم به سفارش گرفتن همین جور که داشتم می نوشتم از میز بعدی پرسیدم که صدای اشنایی شنیدم: - عه گارسون شدی شغل جدیدت بهت میاد فقط مراقب باش این بار با صاحب اینجا ازدواج نکنی یه بچه هم برای اون بیاری! سرمو بلند کردم خودش بود شیدا! و شایان البته! انتظار داشتم شایان چیزی بگه اما ساکت نگاهم می کرد. بعید می دونم من توی زندگیش جایی داشته باشم که بخواد حتی ازم طرفداری کنه. بدون اینکه جواب شو بدم گفتم: - چی میل دارید خانوم؟ دستشو روی شکم ش گذاشت و گفت: - اووم شاید نظرت چیه از بچه امون بپرسیم!نی نی می گه قرمه سبزی. چی!درست شنیدم؟بچه؟شیدا؟ یعنی شیدا و شایان داشتن بچه دار می شدن؟ کم مونده بود پس بیفتم! به زور خودمو کنترل کردم اشکام نریزه. کسی کنارم ایستاد محمد بود. نگاهی به شیدا و شایان کرد حتی بهشون سلام هم نکرد. از وقتی شایان منو رها کرده بود دیگه محمد باباشو دوست نداشت.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 شیدا خم شد سمت محمد و دست شو گرفت و گفت: - سلام پسر مامان بلاخره دارم برات یه خواهر یا برادر میارم که ارزو شو داشتی! خوشحالی مگه نه؟ محمد دستشو کشید دست منو گرفت و گفت: - چندش زشت. بعد به من نگاه کرد و گفت: - مامانی از غذات به این نده بدم میاد ازش. لبخندی زدم و گفتم: - اشکال نداره عزیزم ما که مثل اونا نیستیم. بدون اینکه به شایان نگاه کنم گفتم: - و شما اقا؟ شایان گفت: - همون قرمه سبزی. نوشتم خواستم برم میز بعدی که اقای تیموری رسید کنار میز و سلام کرد. سلام کردم که گفت: - شما اینجا چیکار می کنید! شما باردارید خوب نیست اینجا بچرخید خسته می شید خطرناکه براتون بدید به من برید استراحت کنید . سری تکون دادم و گفتم: - سلام اقای تیموری چیزی نیست شیوا نتونست بیاد کار داشت من اومدم. اقای تیموری ازم تبلت رو گرفت و گفت: - نه شما سراشپز این این کار برای شما مناسب نیست شما برید. لب زدم: - پس با اجازه اتون من محمد و می برم پارک. اقای تیموری گفت: - بعله بعله بفرماید کار شما تمام شده. سری تکون دادم که شایان گفت: - محمد بابا بیا این کارت و بهت بدم. محمد گفت: - نمی خوام هنوز اون پول هایی که اول دادی داریم همشو. شایان گفت: - مگه خرج نکردی؟پس چجوری هی می ری شهر بازی؟ محمد به من اشاره و گفت: - مامانی پول می ده به پول های شما دست نمی زنه! شایان رو به من گفت: - مگه پول هایی که من می دم چشونه؟ لب زدم: - چیزی شون نیست فقط ما بهشون نیازی نداریم