🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت93
#غزال
تشکری کردم و گفتم:
- من از شما ممنونم چون اگر نبودید معلوم نبود من کجا باید زندگی می کردم و خدا می دونه چه بلایی سرم می یومد.
اقای تیموری گفت:
- من که وسیله بودم در اصل این خدا بود که به شما کمک کرد.
سری تکون دادم و گفتم:
- بعله کاملا درست می فرماید ولی بازم من از شما ممنونم امیدوارم یه روزی بتونم این لطف تونو جبران کنم.
و دست محمد و گرفتم و رفتم سمت اتاق که متعلق به ما بود.
ساک محمد و باز کردم تا لباس هاشو عوض کنم که دیدم کلی پول گذاشته شایان برای محمد.
اما اصلا دلم نمی خواست ازشون استفاده کنم پس بهشون دست نزدم از پول های حقوق خودم برداشتم و لباس کردم تن محمد خودمم لباس هامو عوض کردم و باهم از رستوران بیرون زدیم.
محمد با شوق و ذوق به اطراف نگاه می کرد.
بخندی بهش زدم و گفتم:
- محمد منو چند تا دوست داری؟
بهم نگاه کرد و گفت:
- نمی دونم مامانی انقدر دوست دارم که نمی دونم چجوری بگم.
اخه نباید براش مرد؟من چجوری از این بچه دل بکنم اخه؟
کسی که تمام وجود منه مگه می تونم بدون اون زندگی کنم؟
تاکسی گرفتم و گفتم بره شهر بازی.
وقتی رسیدیم هر کدوم که دلش می خواست و گفتم سوار بشه و بعد هم براش خوراکی گرفتم.
شب بود تقریبا ساعت 12 که داشتیم قدم زنان برمی گشتیم.
محمد داشت پیراشکی می خورد و حسابی خودشو کثیف کرده بودم لکه های شیر کاکاعو و شکلات پیراشکی رو لباس هاش جا خوش کرده بود.
اما خوب چیزی نگفتم بچه بود و با همین کار ها لذت می برد فوق ش لباس و بعدا می شستم.
با صداش بهش نگاه کردم:
- مامانی لباسام خیلی کثیف شد حواسم نبود.
لبخندی بهش زدم و بلندش کردم توی بغلم و گفتم:
- رفتیم خونه می شورمشون مامانی تو پیراشکی تو بخور.
گرفت سمت من و گفت:
- یکمم تو و نی نی بخورین.
قربون مهربونی هات برم اخه.
گازی زدم که خندید و گفت:
- تو هم شکلاتی شدی مامانی.
منم باهاش خندیدم به هتل که رسیدیم محمد و پایین گذاشتم و درو باز کردم رفتیم تو.
با دیدن شایان که توی سالن نشسته بود متعجب بهش نگاه کردم!
اینجا چیکار می کرد؟نکنه اومده محمد و ببره؟
محمد با دیدن شایان محکم بغلم کرد و با صدای بلندی گفت:
- من باهات نمیام می خوام پیش مامانم بمونم.
حتی با دیدن ش هم بغض می کردم!
صحنه ای که با کمربند افتاده بود به جونم جلوی چشم هام می یومد و بدتر عذاب م می داد
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت87
#غزال
با اسم بچه بغض کردم!
بچه ای که امروز باباش با بی رحمی مادر شو زیر کمربند گرفته بود.
سرمو پایین انداختم و اشکام روی گونه هام ریختن.
اخ که صورتم سوز می داد و اشک ریخته بود روی جای کمربند!
یکی از دخترا بغلم کرد و گفت:
- گریه نکن توروخدا تو که گریه می کنی منم گریه ام می گیره انقدر مظلومی.
#زمانی که شایان غزال و انداخت بیرون از زبان شایان
غزال که بیرون رفت احساس کردم قلبم به دو قسمت تقسیم شده.
به خاطر جون محمد من اونو جلوی همه خورد کرده بودم!
کتک ش زده بودم .
صدای گریه های غزال و صدای التماس های محمد که التماسم می کرد غزال رو نزنم توی گوشم بود و اصلا از ذهنم پاک نمی شد.
به شیدا ی منحوس نگاه کردم و گفتم:
- بگو بچه امو بیارن.
شیدا خنده ای کرد و گفت:
- خب!حالا نگاه تو بده به تی وی.
خدایا دیگه چه نقشه ای داره!
به تی وی نگاه کردم که دیدم دکتر سرنگ و توی بازوی محمد فرو کرد و خالی ش کرد.
انگار دنیا روی سرم خراب شد!
زانو هام سست شد و افتادم زمین.
صدای گریه ی محمد اوج گرفت و اون گریه می کرد انگار من داشتم جون می کندم!
شیدا پشت سرم ایستاد و گفت:
- داروی اینکه محمد موعتاده نشه و این مواد به مرور زمان بی اثر بشه دست منه یک سآل به پادزهر نیاز داره تو با من ازدواج می کنی من می شم خانوم خونت و منم هرماه اون دارو رو به محمد می دم اگر قبول کردی که شب می ریم محضر اگر نکردی دیگه محمد و نمی بینی!
#غزال
همه به صف وایساده بودیم جلوی اقای تیموری.
بقیه با فرم کار اینجا بودن و من با چادر.
من تحت هیچ شرایطی نمی تونستم چادرمو از خودم جدا کنم حتی اگه می خواستم بمیرم.
اقای تیموری به من که رسید گفت:
- خانوم محمدی چرا شما نپوشیدین؟
به زمین نگاه کردم و گفتم:
- شرمنده ولی من نمی تونم بدون چادر باشم.
متفکر گفت:
- خیلی خب اما شما رو من می خواستم بزارم قسمت ظرف شستن اما خوب گفتن باردار اید و این کار سختی می شه پس می فرستمتون از مشتری ها سفارشات بگیرید.
سری تکون دادم و مردد گفتم:
- من اشپزی م خیلی خوب هست می خواید امتحان کنید.
سری تکون داد و گفت:
- اره شاید سراشپز شدید می تونید الان یه چیزی بپزید؟
حتما ی گفتم و دست به کار شدم.
بقیه مشغول تمیز کاری اشپزخونه بودن و یه ساعته غذا اماده شد.
برای همه یه مقداری گذاشتم تا تست بشه.
بعد از خوردن اقای تیموری گفت:
- واقعا عالیه ما سراشپزمون دیگه خیلی پیر شده بنده خدا مجبور شد خونه نشین بشه و این چند روز از هر جایی من اشپز میاوردم اما واقعا خوب نبود ولی دستپخت شما عالیه حتی از سراشپز قدیمی ما هم عالی تره پس از فردا شما سراشپز هستید ببینیم چه می کنید.
سری تکون دادم و گفتم:
- چشم خیال تون راحت فقط یه چیزی.
گفت:
- بعله جانم؟
با صدای ارومی گفتم:
- می شه شب ها بیرون رفت؟یعنی رفتن و اومدن قوانین خاصی داره؟
اقای تیموری گفت:
- نه بعد از ساعت کاری ازاد اید.
تشکری کردم و رفتم پیش دخترا توی ظرف های باقی مونده بهشون کمک شون کنم که فاطمه نزاشت و گفت:
- عمرا بزارم دست بزنی!بارداری ها.
لبخندی زدم و گفتم:
- هنوز که من 3 ماهمه می تونم کار ها رو انجام بدم.
سری تکون داد و گفت:
- باید از همین الان مراقبت کنی حالا بچه پسره یا دختر؟
لب زدم:
- پسره.
تا وقت خواب مدام دخترا اطرافم بودن و تنهام نزاشتن سعی می کردن خوشحال نگه ام دارن.
ساعت 12 بود که همه رفتن بخوابن کیف مو برداشتم و از رستوران زدم بیرون.
خیلی رستوران بزرگ و لاکچری وسط شهر بود و معلومه بازدید زیادی داره.
تنها جایی که الان می تونست منو اروم کنه مزار شهدا بود.
نماز مو که خونده بودم یکم سبک تر شده بودم ولی نیاز داشتم شب مو اونجا صبح کنم.
شهدا تسکین قوی روی درد های ادم بودن .
پولی نداشتم که بخوام تاکسی بگیرم پس تا اونجا رو که یک ساعت و نیمی راه بود پیاده رفتم.
وارد قبرستون شدم تمام دفعات قبلی که با شایان از اینجا عبور کردم جلوی چشم هام زنده شد.
اشک سریع به چشم هام هجوم اورد و بی صدا روی گونه هام ریخت.
نه به اون موقعه نه به الان .
حتی دیگه از این تاریکی نمی ترسیدم انگار قلبم سرد شده بود.
سرد شده بود از این همه بی محبتی شایان!
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت88
#غزال
شایانی که من از تمام اتفاق های قبل از اون ازدواج زوری گذشتم!
فراموش کردم و عشق تو توی دلم جا دادم انقدر دوسش داشتم که می خواستم یه بچه براش بیارم ولی...
ناخودگاه سمت همون مزار شهیدی رفتم که اون سری باهم نشستیم.
امشب اینجا کسی نبود خلوت بود و بهتر بود برای من راحت تر می تونستم بغض مو بشکنم.
دلم برای محمد تنگ شده بود.
اون اگه تو بغل من نباشه خواب ش نمی بره!
یعنی الان پیش شایانه؟داره گریه می کنه؟
هق زدم و سرمو روی زانو هام گذاشتم.
چون تو خودم جمع شده بودم و کمرم خمیده شده بود جای کمربند ها کش اومد و دردش بیشتر شد.
#صبح
#شایان
از محضر بیرون اومدیم.
شیدا یه دست سفید پوشیده بود اره زندگی منو جهنم کرده باید هم توی دل ش عروسی باشه!
به لباس های مشکی توی تن خودم نگاه کردم دقیقا زندگیم رنگ همین لباس ها شده بود.
انگار همین یه شب قد یه عمر پیر شده بودم.
نشستم و گفتم:
- بچه ام کجاست؟
شیدا گفت:
- اول می ری این سند طلاق و شناسنامه غزال رو می دی دست ش بعد می ریم دنبال محمد.
با عصبانیت بهش نگاه کردم اما چاره چی بود پسرم تمام زندگیم توی دستاش بود.
لب زدم:
- من الان نمی دونم غزال کجاست؟
شیدا یه ادرس داد و رفتم.
رسیدیم به یه رستوران ساعت 6 صبح بود و معلوم بود که بسته است.
انقدر نااروم بودم و داغون که ساعت5 اوردم ش محضر و به زور حاج اقایی که منو می شناخت و بیدار کردم تا سریع تر به محمد برسم.
شیدا گفت:
- منتظر می مونیم باز بشه!
عصبی نفس کلافه ای کشیدم و به جلوم نگاه کردم.
چند بار پلک زدم تا ببینم درست دیدم اره خودش بود غزال بود که داشت می یومد.
صورتی به سفیدی گچ چادری خاکی چشایی که سرخ سرخ بود از گریه و مژه های خیس.
رسید دم در رستوران خواست با کلید درو باز کنه که شیدا گفت:
- برو دیگه بده بهش بیا.
خدا لعنتت کنه شیدا.
پیاده شدم که نگاه ش به این سمت جلب شد.
با دیدنم اشک توی چشم هاش جمع شد.
اخ خدا دستم بشکنه که اینجور صورت ش رد کمربند روش مونده.
جلو وایسادم اما نمی تونستم چیزی بگم!
چی می گفتم؟
می گفتم سلام زندگیم من طلاق ت دادم اینم شناسنامه ات؟
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت94
#غزال
تمام اتفاقات اخیر مثل یه فیلم از جلوی چشم هام رد شد.
اتفاقات تلخی که انگار نمی خواست دست از سر من برداره.
ترس و واهمه اینکه محمد قرار از پیشم بره وحشت به جونم انداخت.
شایان بلند شد سمت امون اومد خسته بود و درمونده! اگر من که شریک زندگی ش بودم و رو اونجور خار و خفیف نمی کرد الان می تونستم مسکن ی روی درد هاش باشم اما اون به بدترین شکل ممکن منو از زندگیش حذف کرده بود.
محمد محکم منو بغل کرد و گفت:
- مامانی توروخدا منو نزار ببره من می خوام پیش تو بمونم.
دستامو محکم دورش حلقه کردم.
شایان حالا بهمون رسیده بود دقیق روبروم بود.
نگاهی بهش انداختم که گفت:
- نیومدم محمد و ببرم فقط اومدم ببینمتون همین.
محمد و گرفتم سمت ش که بغلش کرد و گفتم:
- محمد مامان من می رم تو اتاق زود بیا اونجا.
محمد چشمی گفت خواستم برم که شایان گفت:
- اما من دلم برای خودت تنگ شده.
نگاهمو به زمین دوختم اون دیگه حالا نامحرمم بود و باید نگاه هامو کنترل می کردم!
در جواب ش تلخ لب زدم:
- هنوز اثار اون کمربند هایی که از سر دلتنگی روی بدن ام کوبیدی هست با همونا می شه فهمید چقدر دلتنگمی!
چشماشو با درد بست.
لبخند غمگینی زدم و اومدم برم که گفت:
- بچه چطوره؟
بغض گلومو گرفت!
بچه!
با صدایی که سعی می کردم از بغض نلرزه گفتم:
- خوبه خدا مراقب ش بود که از زیر کتک های تو سالم بیرون اومد
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت95
#غزال
سمت خوابگاه رفتم که گفت:
- اینجوری با من حرف نزن اخه مگه خودت اونجا نبودی ندیدی جون محمد توی خطر بود!
محمد از بغل ش پایین اومد و دوید سمتم بغلش کردم و محمد به جای من گفت:
- تو نباید مامانی منو با نی نی رو می زدی.
با تلخ خندی گفتم:
- فکر کنم اگه شیدا می گفت باید بکشیش هم منو می کشتی نه؟
خواست چیزی بگه که اشکام روی صورت ام ریخت و با گریه گفتم:
- اخه نامرد چطور تونستی من رو بگیری زیر کتک اونم با کمربند؟من به درک حداقل به بچه ای که از خون خودته رحم می کردی اونم برات مهم نبود؟چطور تونستی جلوی اون همه ادم منو خورد کنی؟تو حتی منو طلاق دادی!این یعنی من هیچ جای زندگی تو جایی نداشتم و ندارم الانم برو بیرون چون نمی خوام دیگه ببینمت.
در باز شد و شیدا این بار داخل اومد.
سمت شایان رفت دست شایان رو گرفت و گفت:
- محمد و دیدی عزیزم؟بریم عمارت؟همه منتظر مان.
من باید الان جای شیدا بودم!ولی..
بعد نگاهی به ما کرد و گفت:
- حالا که تا اینجا اومدیم بزار این کلفت برامون غذا بیاره شام بخوریم!
و اومد جلو که بشینه روی صندلی!
حتما کور بود نمی دید تعطیله!
محمد و پایین گذاشتم بس بود هرچی که کشیده بودم.
با گام های بلند سمت ش رفتم هلش دادم عقب که محکم خورد به شایان و کم مونده بود با اون کفش های سه متری بیفته و چیزیش بشه که صد البته حق ش بود!
هر دو تا شون با تعجب نگاهم کردن.
دوباره شیدا رو هل دادم که هر دو تاشون مجبور شدن برن عقب و از رستوران برن بیرون.
بین در وایسادم و گفتم:
- ما اینجا برای ادم های بی شخصیت غذا نداریم.
و درو بستم و قفلش کردم.
محمد خندید و دست زد به افتخارم.
خندیدم و رفتیم اول شام خوردیم که کنار محمد حسابی چسبید بهم.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت96
#غزال
بعد از شام باهم توی اتاق رفتیم دخترا خواب بودن.
لباس راحتی تن محمد کردم و بی سر و صدا توی رخت خواب رفتیم.
محکم اومد توی بغلم و اروم پیش گوشم گفت:
- دیشب که پیشم نبودی کلی گریه کردم مامانی اگه منو بغل نکنی من خوابم نمی بره.
صورت مثل ماه شو بوسیدم و با صدای اروم براش قصه گفتم که خیلی زود خواب ش برد.
حالا که کنارم بود کلی ارامش داشتم و بخشی از درد هام تسکین پیدا کرده بود.
چهره ی خسته و درمونده شایان جلوی چشم هام کنار نمی رفت!
نفس امو کلافه بیرون دادم و سعی کردم بخوابم .
1یک ماه بعد
طبق معمول بالای سر دیگ ها بودم و داشتم می گفتم چیکار بکنن.
اقای تیموری یه اشپز جوان اورده بود حدود 19 سالش بود و چون بی سرپرست بود مجبور شده بود برای مخارج دانشگاه ش بیاد همه فرمول ها رو بهش یاد دادم و اونم خیلی زود یاد گرفت.
روز هایی هم که امتحان داشت خودم درست می کردم تا به درس هاش برسه.
شایان تقریبا هر روز به بهونه دیدن محمد شیدا رو می پیچوند و می یومد اینجا هر روز بدتر از دیروز بود حال و احوال ش!
انگار پیر شده بود.
اولا اصلا حوصله اشو نداشتم و بدرفتاری می کردم اما با دیدن اوضاع ش واقعا دلم به رحم اومد.
اون شیدا داشت تلافی این یک سال رو در میاورد و هر چی خوشی کرده بودیم داشت از توی چشم مون در میاورد.
می خواست انتقام طلاق شو از شایان بگیره چون اسن طلاق باعث شده بود خورد بشه توی فامیل و حالا داشت همون بلا رو سر شایان میاورد.
توی جمع خورد ش می کرد من و محمد و ازش گرفته بود و شایان به خاطر محمد نمی تونست کاری بکنه!
تقریبا یه هفته پیش بود که فهمیدم بعد از اینکه شایان منو از خونه انداخت بیرون شیدا اون مواد و به محمد تزریق کرد تا یه برگ برنده ای همیشه داشته باشه.
تا چند روز زندگی نداشتم و کارم شده بود گریه اما وقتی می دیدم محمد سالمه و به موقعه اون دارو رو بهش می ده که البته من چیزی ندیدم یه بار شایان اومد محمد و سر ماه برد محمد گفت بردم توی یه اتاقی و یه امپول بهم زد.
چی بهش زد خدا می دونه!
ای کاش پولدار بودم یه درس حسابی به این شیدا می دادم.
محمد نشسته بود و کتاب رنگ امیزی که براش خریده بودم تا موفق کار های من سرگرم بشه رو رنگ می کرد با اینکه اینجا گرم بود ولی حاظر نمی شد توی اتاق منتظرم باشه باید همیشه جلوی چشم ش می بودم.
بهش نگاه کردم که داشت منم زنگ امیزی می کرد.
لبخندی زدم و پخت غذا تمام شده بود.
اقای تیموری تقریبا هر روز ازم تشکر می کرد و می گفت از روزی که اومدم مشتری هاش چند برابر شده به خاطر دستپخت من هم تونسته بود افراد نیازمند جدیدی سر کار بیاره و هم حقوق ها رو بالا تر ببره.
واقعا مرد با ایمان و خوبی بود.
مریم همین دانشجو 19 ساله چیزای لازم امروز رو هم یاداشت کرد و بلند شد و گفت:
- خسته نه باشی خانوم سراشپز شما دیگه برید من هستم حسابی خسته شدید پخت امروز زیاد بود البته هر روز داره بیشتر از دیروز می شه کلی سفارشات بیرون بر هم داریم.
لبخندی زدم و گفتم:
- خداروشکر انشاءالله که همیشه اینجا همین طور پر رونق باشه.
لبخندی زد و گفت:
- تا افرادی مثل شما و اقای تیموری هست همیشه همین طور می مونه.
تشکری کردم و محمد و صدا کردم.
وسایل شو جمع کرد و اومد سمتم.
خواستم بغلش کنم که نزاشت و گفت:
- مامانی نی نی یادت رفت.
عادت کرده بودم به بغل کردن ش و حالا که توی ماه چهارم بودم چاق تر شده بودم
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت97
#غزال
سری تکون دادم و گفتم:
- اره مامانی عادت کردم به بغل کردنت هی یادم می ره.
خندید و دستمو گرفت و گفت:
- من مرد شدم مامانی باید مراقب تو و داداشی باشم.
خندیدم و گفتم:
- بعله بعله پسر من شیره شیر.
از اشپزخونه داشتیم بیرون می رفتیم که بچه لگد محکمی زد که اخ ی گفتم و دستمو به دیوار گرفتم و خم شدم.
محمد ترسید و فوری دخترا دورم جمع شدن.
مریم با نگرانی گفت:
- وای نکنه بچه می خواد به دنیا بیاد؟
بهت زده بهش نگاه کردم تا ببینم این حرف و واقعا از دهن یه دانشجو شنیدم یا نه!
همه بهش نگاه کردیم و فاطمه گفت:
- تو درس می خونی واقعا؟
حرف دل منو زد مریم متعجب گفت:
- اره مگه نمی دونی!
زهرا یکی زد توی سرش و گفت:
- اخه عقل کل بچه 4 ماهه به دنیا میاد؟
مریم نه ای گفت.
لب زدم:
- اومدین حال منو بپرسین یا تست عقل بگیرین از مریم؟
به من نگاه کردن و زهرا گفت:
- تورو یادمون رفت به خدا خوبی؟باز این این فسقل لگد زد؟
سری تکون دادم و گفتم:
- این بچه خیلی لگد می زنه نکنه می خواد فوتبالیست بشه؟
محمد گفت:
- بزار به دنیا بیاد من ادب ش می کنم که یاد بگیره مامانی رو اذیت نکنه.
قربون صدقه قد و بالا ش رفتم حالم که بهتر شد رفتیم سمت اتاق ها محمد به زور نشوندم روی تخت تا یکم استراحت کنم.
کمی که استراحت کردم خواستم محمد و ببرم پارک که مریم داخل اومد و زود گفت:
- ابجی قربون دستت شیوا رفته جایی نیومده هنوز مشکل براش پیش اومده کسی نیست از مشتری ها سفارش بگیره تو می تونی بری؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره الان می دم.
بلند شدم تبلت رو برداشتم که ثبت سفارش بزنم.
به محمد گفتم همین جا بمونه تا برگردم و قبول کرد نمی شد ببرمش با خودم.
وارد سالن شدم و تک تک شروع کردم به سفارش گرفتن همین جور که داشتم می نوشتم از میز بعدی پرسیدم که صدای اشنایی شنیدم:
- عه گارسون شدی شغل جدیدت بهت میاد فقط مراقب باش این بار با صاحب اینجا ازدواج نکنی یه بچه هم برای اون بیاری!
سرمو بلند کردم خودش بود شیدا!
و شایان البته!
انتظار داشتم شایان چیزی بگه اما ساکت نگاهم می کرد.
بعید می دونم من توی زندگیش جایی داشته باشم که بخواد حتی ازم طرفداری کنه.
بدون اینکه جواب شو بدم گفتم:
- چی میل دارید خانوم؟
دستشو روی شکم ش گذاشت و گفت:
- اووم شاید نظرت چیه از بچه امون بپرسیم!نی نی می گه قرمه سبزی.
چی!درست شنیدم؟بچه؟شیدا؟
یعنی شیدا و شایان داشتن بچه دار می شدن؟
کم مونده بود پس بیفتم!
به زور خودمو کنترل کردم اشکام نریزه.
کسی کنارم ایستاد محمد بود.
نگاهی به شیدا و شایان کرد حتی بهشون سلام هم نکرد.
از وقتی شایان منو رها کرده بود دیگه محمد باباشو دوست نداشت.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت98
#غزال
شیدا خم شد سمت محمد و دست شو گرفت و گفت:
- سلام پسر مامان بلاخره دارم برات یه خواهر یا برادر میارم که ارزو شو داشتی!
خوشحالی مگه نه؟
محمد دستشو کشید دست منو گرفت و گفت:
- چندش زشت.
بعد به من نگاه کرد و گفت:
- مامانی از غذات به این نده بدم میاد ازش.
لبخندی زدم و گفتم:
- اشکال نداره عزیزم ما که مثل اونا نیستیم.
بدون اینکه به شایان نگاه کنم گفتم:
- و شما اقا؟
شایان گفت:
- همون قرمه سبزی.
نوشتم خواستم برم میز بعدی که اقای تیموری رسید کنار میز و سلام کرد.
سلام کردم که گفت:
- شما اینجا چیکار می کنید! شما باردارید خوب نیست اینجا بچرخید خسته می شید خطرناکه براتون بدید به من برید استراحت کنید .
سری تکون دادم و گفتم:
- سلام اقای تیموری چیزی نیست شیوا نتونست بیاد کار داشت من اومدم.
اقای تیموری ازم تبلت رو گرفت و گفت:
- نه شما سراشپز این این کار برای شما مناسب نیست شما برید.
لب زدم:
- پس با اجازه اتون من محمد و می برم پارک.
اقای تیموری گفت:
- بعله بعله بفرماید کار شما تمام شده.
سری تکون دادم که شایان گفت:
- محمد بابا بیا این کارت و بهت بدم.
محمد گفت:
- نمی خوام هنوز اون پول هایی که اول دادی داریم همشو.
شایان گفت:
- مگه خرج نکردی؟پس چجوری هی می ری شهر بازی؟
محمد به من اشاره و گفت:
- مامانی پول می ده به پول های شما دست نمی زنه!
شایان رو به من گفت:
- مگه پول هایی که من می دم چشونه؟
لب زدم:
- چیزی شون نیست فقط ما بهشون نیازی نداریم
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت99
#غزال
دست محمد و گرفتم و هر دو رفتیم توی اتاق.
لباس های محمد و عوض کردم بچه باز داشت لگد می زد اما اروم!
لب زدم:
- محمد داداشی ت داره لگد می زنه.
با خوشحالی و هیجان هم شد سرشو گذاشت روی دلم بلند خندید و با ذوق گفت:
- هییع نی نی تکون می خوره.
سری تکون دادم و موهاشو نوازش کردم که محمد گفت:
- مامانی شاید خفه شده اون تو می گه درم بیارین.
به این تفکرات بچه گونه اش خندیدم و گفتم:
- نه عزیزم نی نی تکون می خوره برا خودش جا به جا می شه نی نی باید 9 ماه ش بشه تا به دنیا بیاد الان که من 4 ماهمه 5 ماه دیگه می خواد.
محمد سری تکون داد و گفت:
- من نی نی رو خیلی دوست دارم بگم چرا.
رو پام نشوندمش و گفتم:
- چرا قلبم؟
بهم تکیه داد و گفت:
- مامانی چون تورو دوست دارم.
بعد هم صورت مو بوسید.
الهی دورت بگردم من.
منم گفتم:
- منم تورو خیلی دوست دارم می دونی چرا؟
با زبون شیرین ش گفت:
- چرا؟
محکم بغلش کردم و گفتم:
- چون تو عشق منی نفس منی زندگی منی عمر منی دورت بگردم من تو اگه نباشی ها من می میرم.
توی بغلم نالید:
- ایی مامانی منو داری فشار می دی به نی نی.
از خودم جداش کردم و خندیدم که
خندید قربون خنده هاش برم من.
بلند شدم تا اماده بشم که در زده شد.
چادرمو مرتب کردم و درو باز کردم اقای تیموری بود خیلی ناراحت بود و تاحالا اینطور ندیده بودم ش.
نگران گفتم:
- چیزی شده اقای تیموری؟
یهو شونه هاش لرزید و گفت:
- شهاب برادرم همون که شما رو اورد اینجا کشتن ش امروز جنازه اش پیدا شده.
ناباور بهش نگاه کردم!
واقعا کشتن ش؟
بهت زده گفتم:
- کار کار شیداست اقا شهاب توی دم و دستگآه ایشون بود معموریت داشت راجب شیدا مدرک جمع کنه نکنه لو رفته بوده؟
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت100
#غزال
اقای تیموری فقط گریه کرد و سری به عنوان نمی دونم تکون داد.
امروز روز خاکسپاری اقا شهاب تیموری بود.
انقدر گریه کرده بودم چشمام پف کرده بود.
اگه این شهید بزرگوار نبود نمی دونم الان کجا بود و داشتم چیکار می کردم!
واقعا بهش مدیون بودم و باید انتقام خون شو از شیدا هر طور شده می گرفتم.
مطمعنم لو رفته بود و شیدا این بلا رو سرش اورد.
نمی دونم شیدا چیکار می کنه که معمور مخفی فرستاده بودن توی دم و دستگاه ش .
از اول هم معلوم بود زن خطرناکیه.
تقریبا همه رفته بودن من و محمد و اقای تیموری و پدر مادر شون مونده بودیم و کنار قبر نشسته بودیم.
بدبخت اقای تیموری توی همین چند روز کلی پیر شده بود حق هم داشت برادرش فقط 21 سالش بود.
اشکامو پاک کردم و محمد ناراحت بهم نگاه می کرد و گفت:
- مامانی این اقاهه کیه که براش گریه می کنی؟
همه بهش نگاه کردن که گفتم:
- یه پلیس بود مامانی یه اقای خیلی خوب که به بقیه کمک می کرد و ادم های بد رو دستگیر می کرد.
محمد سری تکون داد و گفت:
- چه خوب چرا مرد؟
باز اشکام رون شد و گفتم:
- یه ادم بد اونو کشت مامانی.
محمد ناراحت سری تکون داد و روی مزارش دست کشید.
بعد از کمی بلند شدیم و از بقیه خداحافظ ی کردم برگشتیم رستوران.
چند روزی بود که تعطیل بود به خاطر فوت اون اقای تیموری.
درو با کلید باز کردم و داخل رفتیم درو بستم که محمد چادرمو کشید و گفت:
- مامانی یه اقایی اینجاست.
جایی که گفت و نگاه کردم یه پسر جوون 27 ساله بود انگار از قد و قامت شبیهه شایان بود.
با صدای در که بستمش برگشت و با دیدن ما بلند شد سمت ما اومد.
اما رستوران که تعطیل بود.
وایساد روبرومون و گفت:
- سلام خانوم غزال محمدی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- بعله بفرماید.
لب زد:
- می شه لطفا یه کارت شناسایی نشون بدید که شما غزال محمدی فرزند احمد محمدی هستید؟
سری تکون دادم و کارت ملی مو بهش نشون دادم که گفت:
- خیلی از دیدنتون خوشبختم اگر می شه بشینید من با باهاتون کار مهمی دارم.
متعجب گفتم:
- چرا؟برای چه موضوعی؟
صندلی و کشید عقب و گفت:
- بفرماید لطفا می گم.
سری تکون دادم و نشستم محمد هم نشست صندلی کنارم و مرده گفت:
- شاید شما منو بشناسید من رشادی هستم یعنی کسی که برادرتون با من قمار کرد و من خونه پدری شما رو برنده شدم.
بهت زده و ترسیده گفتم:
- نکنه من رو هم باز با شما قمار کرده؟
چند ثانیه هنگ کرد و گفت:
- نه نه اشتباه شده
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت101
#غزال
منتظر موندم ببینم چی می خواد بگه!
با کمی مکث گفت:
- البته فکر بدی راجب بنده نکنید من همون یه بار بیشتر قمار نکردم بعد کشیدم کنار چون فهمیدم بد بوده یک ماه پیش همسر من خیلی اتفاقی یه اسنادی که ظاهرا توی گاوصندوق خونه قبلی شما جاسازی شده بوده رو پیدا کرده که نشون می ده پدر شما از وعضیت برادرتون خبر داشته و یه چیز هایی رو به نام تون زده که شما فکر نکنم ازشون خبر داشته باشید.
و پوشه رو بهم داد متعجب گرفتم و بازش کردم.
راست می گفت!
سند دو عمارت و چند ماشین و چند مغازه.
پس اینا رو خریده بود که پول های توی حساب ش اونقدر کم بود.
نمی دونم چقدر خوشحال شده بودم.
بابا فکر همه چیو کرده بود!
اخ بابا که از وقتی رفتی دخترت کلی بدبختی کشیده!
پسره گفت:
- من یک ماهه دنبال شمام و دیروز فهمیدم شما ازدواج کردید با شایان خان رفتم اونجا همسرش گفت طلاق گرفتید و ادرس اینجا رو داد فقط اومدم اینا رو برسونم به دستت تون مدارک کامله ادرس های هر کدوم هم توی سند ذکر شده.
سری تکون دادم و گفتم:
- واقعا ازتون ممنونم لطف بزرگی در حق من کردید.
خواهش می کنم ی گفت و رفت.
وای خدا که چقدر خوشحال شدا بودم.
با این ثروت حالا می تونم انتقام خون اون پسر جوون بی گناه رو از شیدا بگیرم.
باید تقاص تمام بدبختی که سر ما اورده رو بده.
باید یه نقشه خوب بچینم.
با صدای محمد بهش نگاه کردم:
- مامانی چرا خوشحالی؟
با خنده بغلش کردم و گفتم:
- دیگه نیاز نیست اینجا کار کنیم می تونیم بریم عمارت خودمون حساب اون شیدا رو هم برسیم.
اخ جوووون بلندی گفت و دستا شو دور گردنم حلقه کرد.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت102
#غزال
محمد با خوشحالی گفت:
- پس دیگه تو و نی نی اذیت نمی کشید دیگه کار نمی کنی که خسته بشی مامانی!
چقدر پسرم به فکر من و داداش بود!
ختی بیشتر از شایان به فکر ما بود.
با عشق بهش نگاه کردم و محکم توی بغلم فشردمش تا توی وجودم حل بشه.
چقدر خواستنی بود محمد من.
دم دمای غروب بود که محمد خوابید و اقای تیموری هم اومد بود سر بزنه بهمون.
همه دور هم توی رستوران نشستیم و بازم بهشون تسلیت گفتیم.
اقای تیموری تشکر کرد و گفتم:
- من می خوام با همگی صحبت کنم.
همه بهم نگاه کردن و گفتم:
- امروز که از سر مزار برگشتم یه اقایی اینجا با من کار داشت و من متوجه شدم ایشون کسی هست که خونه پدری من رو توی قمار از برادرم برنده شده و خیلی اتفاقی یه سری مدارک و سند هایی رو می بینه که به نام منه و توی گاوصندوق جاساز شده بوده پدرم تا حدودی از اوضاع برادرم خبر داشته و این کارو کرده برادرم وقتی تک تک اموال پدرم رو از دست داد متوجه شدیم که خیلی کم تر از اون چیزی هست که باید باشه اما خوب نمی دونستیم بقیه اش کجاست و فکر کردیم پدرم برای کار های دیگه ای خرج شده ولی درواقعه پدرم اون مدارک رو از دست برادرم دور کرده بود که بعد از فوت ش من اواره نشم و منم خبری نداشتم چون اخری حیاط ایشون منو صدا زدن ولی دکتر ها اجازه ورود بهم ندادن و فکر کنم همین موضوع رو می خواستن اطلاع بدن من برای تشکر از اقای تیموری که اگر ایشون نبودن معلوم نبود چه بلایی سرم می یومد و برای تشکر از شما که با خوش رویی و مهربونی منو پذیرفتین و توی این دوران بارداریم بهم کمک کردین می خوام یه بخشی از این ثروت رو در اختیار اقای تیموری قرار بدم تا همین نزدیکی ها برای شما یه اپارتمان های کوچیکی بزاره و هر کی راحت بتونه توی خونه اش زندگی کنه و دستمزد اقای تیموری رو هم تقبل می کنم.
همه به افتخارم دست زدن و دخترا محکم بغلم کردن.
لبخندی زدم.
بعد از خوشحالی رو به اقای تیموری گفتم:
- و جدا از این مطمعن باشید تقاص خون برادرتون رو از اون شیدا می گیرم اینو بهتون قول می دم.
اقای تیموری لبخند دردناکی زد و گفت:
- شما با این لطفی که در حق بچه ها کردید خودتونو ثابت کردید نیازی نیست زندگی تونو حالا که داره روی دور خوشی می یوفته خراب کنید! اون ادم خطرناکیه.
سری تکون دادم و گفتم:
- برادرتون منو اورد اینجا و شما به من پناه دادید هر دو به گردن من حق دارید و همچنین شیدا خانواده ما رو بهم زد من نمی تونم در مقابل ش ساکت بشینم پدرم همیشه گفته در مقابل ظلم نباید سکوت کرد!
اقای تیموری گفت:
- رو کمک منم حساب کنید هر چی که باشه و از رفتار و منش شما می شه فهمید که توی چه خانواده ای زیر دست چه پدر خوبی بزرگ شدید!
تشکر کردم که در باز شد و همه برگشتیم سمت در.
داداشم بود فرهاد!
بهت زده بلند شدم ساک شو گذاشت پایین سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
- الهی قربونت برم من خوبی زندگی من؟
فشاری به دلم اومد و دردم گرفت اخی گفتم که سریع ازم جدا شد دستمو به صندلی گرفتم و روی دلم خم شدم.
فرهاد ترسیده بهم نگاه کرد و گفت:
- چی شد؟
فاطمه و زهرا دور مو گرفتن و زهرا در حالی که حال مو می پرسید رو به فرها گفت:
- شما دیگه کی هستین؟مگه نمی بینید بارداره.
چشای فرهاد شد قد دو تا نلبکی.
روی صندلی نشستم و نفس عمیقی کشیدم که صدای محمد از جا پروندم:
- مامانی چی شدهههه.
و دوید سمتم که ترسیدم زمین بخوره سریع خودشو بهم رسوند.
فرهاد با بهت گفت:
- این که بچه شایانه! چرا به تو می گه مامانی؟ اینجا چیکار می کنه؟
رو به محمد گفتم:
- چیزی نیست مامانی نترس خوبم داداشت یکم اذیت شد فقط بشین.
نشست و فرهاد با صدای بلندی گفت:
- چی!داداشش؟تو داداش اینو بارداری؟یعنی این بچه شایانه تو شکم تو؟
رو فرهاد گفتم:
- امون بده بشین تو اینجا چیکار می کنی مگه نباید کمپ باشی؟