🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت102
#غزال
محمد با خوشحالی گفت:
- پس دیگه تو و نی نی اذیت نمی کشید دیگه کار نمی کنی که خسته بشی مامانی!
چقدر پسرم به فکر من و داداش بود!
ختی بیشتر از شایان به فکر ما بود.
با عشق بهش نگاه کردم و محکم توی بغلم فشردمش تا توی وجودم حل بشه.
چقدر خواستنی بود محمد من.
دم دمای غروب بود که محمد خوابید و اقای تیموری هم اومد بود سر بزنه بهمون.
همه دور هم توی رستوران نشستیم و بازم بهشون تسلیت گفتیم.
اقای تیموری تشکر کرد و گفتم:
- من می خوام با همگی صحبت کنم.
همه بهم نگاه کردن و گفتم:
- امروز که از سر مزار برگشتم یه اقایی اینجا با من کار داشت و من متوجه شدم ایشون کسی هست که خونه پدری من رو توی قمار از برادرم برنده شده و خیلی اتفاقی یه سری مدارک و سند هایی رو می بینه که به نام منه و توی گاوصندوق جاساز شده بوده پدرم تا حدودی از اوضاع برادرم خبر داشته و این کارو کرده برادرم وقتی تک تک اموال پدرم رو از دست داد متوجه شدیم که خیلی کم تر از اون چیزی هست که باید باشه اما خوب نمی دونستیم بقیه اش کجاست و فکر کردیم پدرم برای کار های دیگه ای خرج شده ولی درواقعه پدرم اون مدارک رو از دست برادرم دور کرده بود که بعد از فوت ش من اواره نشم و منم خبری نداشتم چون اخری حیاط ایشون منو صدا زدن ولی دکتر ها اجازه ورود بهم ندادن و فکر کنم همین موضوع رو می خواستن اطلاع بدن من برای تشکر از اقای تیموری که اگر ایشون نبودن معلوم نبود چه بلایی سرم می یومد و برای تشکر از شما که با خوش رویی و مهربونی منو پذیرفتین و توی این دوران بارداریم بهم کمک کردین می خوام یه بخشی از این ثروت رو در اختیار اقای تیموری قرار بدم تا همین نزدیکی ها برای شما یه اپارتمان های کوچیکی بزاره و هر کی راحت بتونه توی خونه اش زندگی کنه و دستمزد اقای تیموری رو هم تقبل می کنم.
همه به افتخارم دست زدن و دخترا محکم بغلم کردن.
لبخندی زدم.
بعد از خوشحالی رو به اقای تیموری گفتم:
- و جدا از این مطمعن باشید تقاص خون برادرتون رو از اون شیدا می گیرم اینو بهتون قول می دم.
اقای تیموری لبخند دردناکی زد و گفت:
- شما با این لطفی که در حق بچه ها کردید خودتونو ثابت کردید نیازی نیست زندگی تونو حالا که داره روی دور خوشی می یوفته خراب کنید! اون ادم خطرناکیه.
سری تکون دادم و گفتم:
- برادرتون منو اورد اینجا و شما به من پناه دادید هر دو به گردن من حق دارید و همچنین شیدا خانواده ما رو بهم زد من نمی تونم در مقابل ش ساکت بشینم پدرم همیشه گفته در مقابل ظلم نباید سکوت کرد!
اقای تیموری گفت:
- رو کمک منم حساب کنید هر چی که باشه و از رفتار و منش شما می شه فهمید که توی چه خانواده ای زیر دست چه پدر خوبی بزرگ شدید!
تشکر کردم که در باز شد و همه برگشتیم سمت در.
داداشم بود فرهاد!
بهت زده بلند شدم ساک شو گذاشت پایین سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
- الهی قربونت برم من خوبی زندگی من؟
فشاری به دلم اومد و دردم گرفت اخی گفتم که سریع ازم جدا شد دستمو به صندلی گرفتم و روی دلم خم شدم.
فرهاد ترسیده بهم نگاه کرد و گفت:
- چی شد؟
فاطمه و زهرا دور مو گرفتن و زهرا در حالی که حال مو می پرسید رو به فرها گفت:
- شما دیگه کی هستین؟مگه نمی بینید بارداره.
چشای فرهاد شد قد دو تا نلبکی.
روی صندلی نشستم و نفس عمیقی کشیدم که صدای محمد از جا پروندم:
- مامانی چی شدهههه.
و دوید سمتم که ترسیدم زمین بخوره سریع خودشو بهم رسوند.
فرهاد با بهت گفت:
- این که بچه شایانه! چرا به تو می گه مامانی؟ اینجا چیکار می کنه؟
رو به محمد گفتم:
- چیزی نیست مامانی نترس خوبم داداشت یکم اذیت شد فقط بشین.
نشست و فرهاد با صدای بلندی گفت:
- چی!داداشش؟تو داداش اینو بارداری؟یعنی این بچه شایانه تو شکم تو؟
رو فرهاد گفتم:
- امون بده بشین تو اینجا چیکار می کنی مگه نباید کمپ باشی؟
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت103
#غزال
فرهاد نشست جلوم روی زمین و دستامو گرفت و گفت:
- به خدا از اونجا اومدم ترک کردم برگه ترخیص مم بهم دادن یک ساله پاک پاک ام حالا بگو چی شده؟
محمد بازومو گرفت و گفت:
- این کیه مامانی؟
لبخندی زدم و گفتم:
- این دایی ته عزیزم داداش من فرهاد.
محمد موادبانه گفت:
- سلام دایی خوش اومدی.
فرهاد با تعجب بهش نگاه کرد و گفت:
- دایی شم؟من؟
سری تکون دادم و گفتم:
- یادت رفته برای نجات زندگی تو زن شایان شدم؟اون روز توی انباری؟
فرهاد گیج گفت:
- من اون روز و درست یادم نیست خمار بودم گیج بودم کتک خورده بودم از اول بگو.
لب زدم:
- فاطمه با محمد می رین یه چیزی بدی به محمد؟
محمد دلش نمی خواست بره اما سری تکون داد و با فاطمه رفت.
رو به فرهاد گفتم:
- محمد بچه شایان از زن اولش شیداست ولی چون شیدا زن زندگی نبود و .................
کل داستان و براش تعریف کردم به اضافه ی وقتی که شایان گفت از قبل از این کارا منو می خواسته!
فرهاد دندون قرچه ای کرد و گفت:
- اون عوضی غلط کرده دست رو تو بلند کرده این همه بهش خوبی کردی اخر سر اینجوری جواب تو داد که پرتت کنه توی خیابون؟الانم با اون شیدا خوش و خرم زندگی کنه شیدا بارداره که! عفریته خدا می دونه بچه کیه!
متعجب گفتم:
- مگه تو شیدا رو می شناسی؟
فرهاد گفت:
- معلومه که می شناسم
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت104
#غزال
اقای تیموری زود تر از من گفت:
- چی از این زن می دونی؟توروخدا بگو.
فرهاد نگاهی به اقای تیموری کرد و گفت:
- شما؟
زود گفتم:
- اقای تیموری مدیر این رستوران برادر ایشون رو شیدا کشته!
فرهاد با مکث گفت:
- منظورتون مهدی تیموریه؟
من و اقای تیموری نگاهی به هم کردیم و بعد به فرهاد نگاه کردیم و سر تکون دادیم فرهاد گفت:
- خیلی رفیق دارم تو دم و دستگاه این زنیکه شیدا خر پوله مواد جا به جا می کنه دختر و پسر قاچاق می کنه تو پارتی ها و این مجالس هم ولو هست اصلا ادم درستی نیست این پسر جوونه مهدی تیموری هم گفتن فهمیده بود پلیسه شیدا خودش خلاص ش کرده بعد هم جسد شو انداختن اطراف شهر تو ماشینش که بگن دزد زده!
شونه های اقای تیموری لرزید و با ناراحتی گفتم:
- مهدی تیموری کسی بود که به من جا داد منو پناه داد و اورد اینجا و برادرش چیزی برای من کم نزاشت اگر این دو برادر نبودن معلوم نبود چه بلایی سر من و این بچه می یومد می تونی بهمون کمک کنی این شیدا رو گیر بندازیم؟
فرهاد گفت:
- پول می خواد پول زیاد که ما نداریم.
براش ماجرا سند ها رو گفتم شرمنده و ناراحت گفت:
- باز خوبه بابا می دونست من لیاقت ندارم واسه تو کنار گذاشت بازم خدا بهمون رحم کرد این بار دیگه تو سروری من سرباز هر چی بگی می گم چشم .
یه سوالی مدام توی ذهنم پیچ می خورد مردد گفتم:
- فرهاد.
لب زد:
- جانم؟
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- مطمعنی بچه شیدا مال شایان نیست؟
سری تکون داد و گفت:
- اره خیالت راحت.
سری تکون دادم که این بار اون با ته په ته گفت:
- می خوای بچه رو نگه داری؟یعنی چیزه اخه بچه بدون بابا که...
نزاشتم ادامه بده و عصبی گفتم:
- معلوم هست چی می گی؟این بچه 4 ماهشه اصلا تو بگو 1 هفته اش جسم داره روح داره نعمت خداست من که مادرشم رو می شناسه منو دوست داره درسته باباش نامردی کرده اما من که نامرد نیستم بچه خودمو از بین ببرم!تنهایی خودم بچه هامو بزرگ می کنم به کسی هم نیازی ندارم.
فرهاد متعجب گفت:
- بچه هات؟مگه چند غلو حامله ای؟
لب زدم:
- یه دونه است منظورم محمد و این تو دلیه.
سری تکون داد و متفکر گفت:
- چطور شایان که کل زندگیش بچه اش بوده اونو داده به تو؟
لبخندی زدم و گفتم:
- چون محمد منو دوست دارم یه یه روز و نصفی انقدر گریه کرد و غذا نخورد شایان چاره ی دیگه ای نداشت اورد بهم دادش محمد بجز من پیش کسی نمی مون.
مشترک گرامی شما 80% از تابستون خود رو استفاده کرده ای برای افزایش تابستون 9 ماه باید درس بخوانید .
با تشکر سازمان خبر رسانی مدارس ؛🗿🤌🏻
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جهت بازی کردی با روح و روانهای یه مشت مجرد🥰😂🎀