4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انتقاد حاج#حنیفطاهری به برخی مداحی های امروزی :
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲🏻 انشاءالله با عنایت امام رضا زائر کربلا بشیم✨
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت105
#غزال
فرهاد لبخندی زد و گفت:
- مگه میشه کسی پیش تو باشه و عاشقت نشه؟
لبخندی زدم و گفتم:
- خوشحالم که برگشتی داداشی واقعا بهت نیاز دارم.
دستامو توی دست هاش فشرد و گفت:
- اومدم کنارت باشم اشتباه گذشته رو جبران کنم.
سری تکون دادم و گفتم:
- توی سند ها ادرس یه وکیل هست باید بریم پیش اون وکیل ظاهر انگار بابا دو تا وکیل داشته!
فرهاد سری تکون داد و گفت:
- خیلی خب بلند شین بریم ماشین باهامه.
متعجب گفتم:
- ماشین مال کیه؟
فرهاد بلند شد و گفت:
- مال صاحب کمپ هست اونجا بهم کار داده ماشین ش هم فعلا دستمه که برم و بیام و کار ها رو انجام بدم.
سری تکون دادم و محمد و صدا کردم که فوری اومد انگار منتظر بود فقط صداش بزنم.
دستشو گرفتم و گفتم:
- خیلی خب بریم.
فرهاد نگاه دیگه ای به محمد انداخت و سری تکون داد.
هنوز باورش نشده بود شاین تمام زندگی شو داده بود دست من!
یه پیامک اومد روی گوشیم!
بازش کردم این بود متن ش:
- سلام شایانم باید حتما ببینمت بیا به این ادرس مراقب باش کسی تعقیبت نکنه برای اینکه مطمعن بشی شایانم اوم روز و می گم که داداشت توی انباری ویلام توی شمال بود ساعت 5 عصر منتظرتم.
یعنی چیکار داشت یا من؟
نگران شده بودم و این به بچه هم سرایت کرده بود و مدام ول می کرد و بی قراری می کرد.
با نفس های عمیق سعی کردم اروم باشم.
سوار پژو صاحب کار فرهاد شدیم که بهمون نگاهی انداخت و گفت:
- ابجی چرا رفتی عقب؟
دستمو دور محمد حلقه کردم و گفتم:
- محمد نمی تونه جدا از من بشینه باید کارش باشم این فسقل هم نمی زاره بغلش کنم.
سری تکون داد و حرکت کرد
محمد با صدای ارومی کنار گوشم گفت:
- مامانی کجا می ریم؟
دستی به موهاش کشیدم و گفتم:
- می ریم یه جایی من کار دارم ناهار خوردی؟
سری به عنوان منفی تکون داد و گفت:
- تو که پیشم نبودی اشتها نداشتم.
رو به فرهاد گفت:
- داداش پیش یه سوپرمارکت وایسا.
باشه ای گفت و یکم جلوتر ایستاد و گفت:
- اینم سوپر مارکت.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت106
#غزال
پیاده شدیم و با محمد داخل رفتیم.
محمد یه کیک و شیر برداشت با چیپس خودمم یکم خوراکی برداشتم و حساب کردم.
سوار شدیم و فرهاد حرکت کرد.
شیر و کیک محمد و باز کردم و بهش دادم به فرهادم خوراکی دادم تا توی راه مشغول باشیم.
اما فکرم بیشتر درگیر پیام شایان بود.
حتی با اوردن اسم ش هم بغض می کردم!
اما تا حدودی خیالم راحت شده بود که بچه مال شایان نیست!
نکنه عاشق شیدا بشه؟
یا شاید هم عاشق ش شده بخواد محمد رو هم از من بگیره!
نکنه اصلا خواسته برم اونجا که محمد و بگیره؟
یا باز شیدا یه نقشه جدید ریخته و می خواد بگه بلا سرم بیاره یا بچه امو بکشن؟
از استرس حالت تهوع گرفتم و فوری به شیشه شدم و جلوی دهنمو گرفتم.
فرها سریع زد بغل پیاده شدم و توی جدول عق زدم.
خورده و نخورده همه چیو بالا اوردم.
فرهاد سریع برام اب اورد و به صورتم زدم.
محمد ترسیده داشت نگاهم می کرد بهش نگاه کردم و گفتم:
- بشین تو ماشین مامانی چیزی نیست قربونت برم.
سری تکون داد و توی ماشین نشست.
فرهاد نگران گفت:
- خوبی؟
اره ای گفتم چقدر دلم می خواست الان شایان اینجا بود تا اون حالمو می پرسید نگران من و بچه اش می شد اما..
لبخند تلخی زدم که فرهاد فکر کنم متوجه شد دلیل ش چیه!
لعنت ی به خودش فرستاد که مصبب این اوضاع و احوال منه و سوار شدیم.
محمد توی بغلم اومد و دستشو روی شکمم گذاشت و گفت:
- نی نی اروم باش انقدر مامانمو اذیت نکن می زنمتا.
خنده ام گرفت!چجوری می خواست بزن ش اخه؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- شیطون بلا چجوری می خوای داداش تو بزنی؟
با صدای ارومی که من بشنوم مثلا بچه نشنوه گفت:
- من که نمی زنم داداشی مو دارم تهدید ش می کنم یکم بترسه مامانی!
خنده ای کردم و سر تکون دادم.
بلاخره به محل مورد نظر رسیدیم.
دفتر یه وکیل بود به نام سعدونی!
هر سه وارد ش شدیم دو نفری که اینجا بودن خداحافظ ی کردن و رفتن رو به منشی گفتم:
- ببخشید من می خواستم اقای سعدونی رو ببینم.
منشی گفت:
- سلام خوش اومدید وقت قبلی داشتید؟
نه ای گفتم که گفت:
- پس ساعت 7 بیاید.
لب زدم:
- اما کار ما خیلی واجبه.
منشی گفت:
- متعسفم ایشون دارن می رن تا ساعت 7 کاری هم نمی تونم بکنم.
که در باز شد و اقای سعدونی اومد بیرون سمت ش رفتم و گفتم:
- ببخشید شما اقای سعدونی هستید؟
منشی کلافه گفت:
- خانوم گفتم که وقت ندارن.
اقای سعدونی گفت:
- مشکلی نیست خانوم همتی بعله بفرماید؟
سری تکون دادم و گفتم:
- من غزال محمدی هستم دختر احمد محمدی ظاهرا شما وکیل شون هستید درسته!
با بهت گفت:
- بعله بعله شما کجا بودید من کلی دنبال شما بودم اما پیداتون نکردم همه چی رو فروخته بودید