eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
109 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
شبتون شهدایی🥺♥️
اوخداااااا🥺♥️✨️
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲🏻 ان‌شاءالله با عنایت امام رضا زائر کربلا بشیم✨
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 فرهاد لبخندی زد و گفت: - مگه میشه کسی پیش تو باشه و عاشقت نشه؟ لبخندی زدم و گفتم: - خوشحالم که برگشتی داداشی واقعا بهت نیاز دارم. دستامو توی دست هاش فشرد و گفت: - اومدم کنارت باشم اشتباه گذشته رو جبران کنم. سری تکون دادم و گفتم: - توی سند ها ادرس یه وکیل هست باید بریم پیش اون وکیل ظاهر انگار بابا دو تا وکیل داشته! فرهاد سری تکون داد و گفت: - خیلی خب بلند شین بریم ماشین باهامه. متعجب گفتم: - ماشین مال کیه؟ فرهاد بلند شد و گفت: - مال صاحب کمپ هست اونجا بهم کار داده ماشین ش هم فعلا دستمه که برم و بیام و کار ها رو انجام بدم. سری تکون دادم و محمد و صدا کردم که فوری اومد انگار منتظر بود فقط صداش بزنم. دستشو گرفتم و گفتم: - خیلی خب بریم. فرهاد نگاه دیگه ای به محمد انداخت و سری تکون داد. هنوز باورش نشده بود شاین تمام زندگی شو داده بود دست من! یه پیامک اومد روی گوشیم! بازش کردم این بود متن ش: - سلام شایانم باید حتما ببینمت بیا به این ادرس مراقب باش کسی تعقیبت نکنه برای اینکه مطمعن بشی شایانم اوم روز و می گم که داداشت توی انباری ویلام توی شمال بود ساعت 5 عصر منتظرتم. یعنی چیکار داشت یا من؟ نگران شده بودم و این به بچه هم سرایت کرده بود و مدام ول می کرد و بی قراری می کرد. با نفس های عمیق سعی کردم اروم باشم. سوار پژو صاحب کار فرهاد شدیم که بهمون نگاهی انداخت و گفت: - ابجی چرا رفتی عقب؟ دستمو دور محمد حلقه کردم و گفتم: - محمد نمی تونه جدا از من بشینه باید کارش باشم این فسقل هم نمی زاره بغلش کنم. سری تکون داد و حرکت کرد محمد با صدای ارومی کنار گوشم گفت: - مامانی کجا می ریم؟ دستی به موهاش کشیدم و گفتم: - می ریم یه جایی من کار دارم ناهار خوردی؟ سری به عنوان منفی تکون داد و گفت: - تو که پیشم نبودی اشتها نداشتم. رو به فرهاد گفت: - داداش پیش یه سوپرمارکت وایسا. باشه ای گفت و یکم جلوتر ایستاد و گفت: - اینم سوپر مارکت.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 پیاده شدیم و با محمد داخل رفتیم. محمد یه کیک و شیر برداشت با چیپس خودمم یکم خوراکی برداشتم و حساب کردم. سوار شدیم و فرهاد حرکت کرد. شیر و کیک محمد و باز کردم و بهش دادم به فرهادم خوراکی دادم تا توی راه مشغول باشیم. اما فکرم بیشتر درگیر پیام شایان بود. حتی با اوردن اسم ش هم بغض می کردم! اما تا حدودی خیالم راحت شده بود که بچه مال شایان نیست! نکنه عاشق شیدا بشه؟ یا شاید هم عاشق ش شده بخواد محمد رو هم از من بگیره! نکنه اصلا خواسته برم اونجا که محمد و بگیره؟ یا باز شیدا یه نقشه جدید ریخته و می خواد بگه بلا سرم بیاره یا بچه امو بکشن؟ از استرس حالت تهوع گرفتم و فوری به شیشه شدم و جلوی دهنمو گرفتم. فرها سریع زد بغل پیاده شدم و توی جدول عق زدم. خورده و نخورده همه چیو بالا اوردم. فرهاد سریع برام اب اورد و به صورتم زدم. محمد ترسیده داشت نگاهم می کرد بهش نگاه کردم و گفتم: - بشین تو ماشین مامانی چیزی نیست قربونت برم. سری تکون داد و توی ماشین نشست. فرهاد نگران گفت: - خوبی؟ اره ای گفتم چقدر دلم می خواست الان شایان اینجا بود تا اون حالمو می پرسید نگران من و بچه اش می شد اما.. لبخند تلخی زدم که فرهاد فکر کنم متوجه شد دلیل ش چیه! لعنت ی به خودش فرستاد که مصبب این اوضاع و احوال منه و سوار شدیم. محمد توی بغلم اومد و دستشو روی شکمم گذاشت و گفت: - نی نی اروم باش انقدر مامانمو اذیت نکن می زنمتا. خنده ام گرفت!چجوری می خواست بزن ش اخه؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - شیطون بلا چجوری می خوای داداش تو بزنی؟ با صدای ارومی که من بشنوم مثلا بچه نشنوه گفت‌: - من که نمی زنم داداشی مو دارم تهدید ش می کنم یکم بترسه مامانی! خنده ای کردم و سر تکون دادم. بلاخره به محل مورد نظر رسیدیم. دفتر یه وکیل بود به نام سعدونی! هر سه وارد ش شدیم دو نفری که اینجا بودن خداحافظ ی کردن و رفتن رو به منشی گفتم: - ببخشید من می خواستم اقای سعدونی رو ببینم. منشی گفت: - سلام خوش اومدید وقت قبلی داشتید؟ نه ای گفتم که گفت: - پس ساعت 7 بیاید. لب زدم: - اما کار ما خیلی واجبه. منشی گفت: - متعسفم ایشون دارن می رن تا ساعت 7 کاری هم نمی تونم بکنم. که در باز شد و اقای سعدونی اومد بیرون سمت ش رفتم و گفتم: - ببخشید شما اقای سعدونی هستید؟ منشی کلافه گفت: - خانوم گفتم که وقت ندارن. اقای سعدونی گفت: - مشکلی نیست خانوم همتی بعله بفرماید؟ سری تکون دادم و گفتم: - من غزال محمدی هستم دختر احمد محمدی ظاهرا شما وکیل شون هستید درسته! با بهت گفت: - بعله بعله شما کجا بودید من کلی دنبال شما بودم اما پیداتون نکردم همه چی رو فروخته بودید