eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
112 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
یه‌کلیپ‌دیدم‌ ، از‌سردار‌شهابی‌فر‌ که‌داعش‌سینه‌شون‌رو‌زنده‌زنده‌شکافتده‌ بود‌تا‌جگر‌و‌قلب‌رو‌دربیاره ، بیشتر‌که‌تحقیق‌کردم‌متوجه‌شدم‌ ، کلی‌کلیپ‌توی‌فضای‌مجازی‌از‌جنایات‌ِ‌داعش‌ هست‌ که‌اصلا‌این‌یکی‌پیشش‌هیچه ، صرفا‌خواستم‌بگم ؛ رفیق! اگه‌به‌اسم‌ازدواج‌دل‌دختر‌میلرزونی‌ ، اگه‌به‌اسم‌آزادی‌به‌شهدا‌توهین‌میکنی ، اگه‌به‌اسم‌چادری‌بودن‌‌دلبری‌میکنی ، به‌تک‌تک‌ِ‌دردهای‌این‌شهدا‌مدیونی!💔 اصلا‌یه‌لحظه‌فک‌کن‌ یکی‌به‌خاطر‌تو‌ با‌ساطور‌شکنجه‌شد‌،‌یکی‌سرش‌بریده‌شد،‌ یکی‌زنده‌زنده‌سوخت‌ ..(((:💔 چرا؟ چون‌‌فقط‌رفته‌بود‌برای‌حیا ،‌ عفت، غیرت‌، ! اگه‌الان‌صدمین‌زن‌ِ‌یه‌داعشی‌نیستی‌ .. یا‌ناموستو‌‌به‌اسارت‌نبردن‌ ..
نآمَت‌آمَدبِه‌میآن،اَشکِ‌هَمِه‌شُدجآرے خودِمآنیم‌عَجَب‌نآم‌قَشَنگـےدآرے..🫀⛓️
- توی‌روزگاری‌که‌ مردم‌خودمون‌از‌کشورمون‌بد‌میگن ، خارجی‌ها . . با‌اسم‌و‌پرچمِ‌ایران ، فالور‌جمع‌می‌کنن🚶🏿‍♂..
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست برای اون رفیقت که مغز نداره😂😁
خلاصھ ࢪمأن↯ ترانه زیبا ترین و پولدار ترین دختر دانشکده که ذره ای از دین و اسلام و مذهب نمی دونه عاشق پسر بسیجی دانشکده می شه و می خواد باهاش ازدواج کنه اما شرط مهدی برای ازدواج مذهبی شدن ترانه به قلم بانو 💚🌱
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? بوقی زدم تا این نگهبان پیر که مثل یک لاکپشت راه می رفت مانع رو بده بالا و رد بشم! کلافه از گرما دستمو روی بوق فشار دادم که بلخره سر و کله اش پیدا شد و عصبی غریدم: - سه ساعته چیکار می کنین؟ پول می گیرین برای چی؟ باز کن دیگه بابا. سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت! مگه می تونست چی بگه؟ اونم به کی من که بابام رعیس دانشگاه ست و اخراج و ورود خروج همه تو دستمه. ماشین مو توی حیاط زیر درخت پارک کردم و پیاده شدم. مانتوی قرمز رنگ خوش دوختم رو صاف کردم و کوله امو روی دوشم انداختم و عینک هامو روی چشام گذاشتم. طبق معمول همه ی نگاه ها روی من بود و بعید نبود! با این همه پولداری و زیبایی معلومه که باید نگاه ها روی من باشه! با دیدن نگاه ها و دهن های باز بقیه احساس قدرت و غرور می کردم. داشتم از دیدن نگاه ها لذت می بردم که شاهرخ پارازیت اومد وسط افکارم! پسر عموی کنه اه. دست دادیم و گفت: - کوله ات سنگینه دختر عمو بده من برات میارم. نگاهی به سر تاپاش انداختم تی شرت جذب مشکی و شلوار زخمی! همچین زخمی هم نبود انگار سگ گازش گرفته بود و نصف شلوار و خورده بود. با اکراء گفتم: - نیازی نیست . خواست چیزی بگه که گفتم: - شاهرخ راه تو بکش و برو اول ظهر حوصله وراجی ندارم. به لحن تند من عادت داشت و دهن کجی کرد و سر تکون داد و رفت. کلافه اخمی کردم که یهو بند کفشم رفت زیر پام و نزدیک بود با صورت برم تو زمین که بین راه یکی بازمو گرفت و نگه م داشت. عینکم و گوشیم از دستم افتاد و صدای ترق خورد شدن شون بلند شد. دست دور بازوم تندی عقب کشیده شد. یکم که از بهت خارج شدم برگشتم ببینم کی بوده که با یه فرد عجیبی روبرو شدم! انگار یه چیزی درونم فرو ریخت و به وضوح صدای فرو ریختن شو حس کردم. اب دهنمو قورت دادم و کنجکاو کل سر و ریخت شو نگاه کردم. یه شلوار معمولی ساده راسته و یه پیراهن که تا بیخ دکمه هاشو بسته بود. خفه نمی شه تو این گرما؟ اصلا به من نگاه نمی کرد و به زمین بود نگاهش. با صدای ملایمی گفت: - ببخشید جسارت کردم بهتون دست زدم امیدوارم منو حلال کنید قصدم فقط کمک بود شرمنده. انتظار هر حرفی رو داشتم بجز این! همه پسرا ارزوشون بود دست منو بگیرن اونوقت این معذرت خواهی می کنه؟ و راه شو کشید و رفت. متعجب از رفتارش خم شدم و عینک و گوشی رو برداشتم هر دو رو توی سطل زباله انداختم و سمت طبقه بالا رفتم. حسابی فکرم درگیر این پسره شده بود. لباساش نگاهش به زمین صورتش حالت چهره اش . روی صندلی اول نشستم و طبق معمول نگاه پسرا روی من زوم بود. بدون اهمیت دادن به هیچ کدوم سعی کردم از فکر اون پسره بیرون بیام و از نگاه هایی که به خاطر زیبایی و مقام و ثروتم بود لذت ببرم. حدود یک ربع بعد استاد رسید و شروع کرد به تدریس کردن! باز هم فرمول ها و مسعله ها اه چقد سخته این پزشکی! یه ۴۵دقیقه گذشته بود که صدای تقه ی دراومد. استاد دست از نوشتن کشید و نگاه همه به سمت در جلب شد. همون پسره بود . نگاهش به استاد بود و گفت: - سلام استاد. استاد با بداخلاقی گفت: - دیر تر می یومدی کجا بودید اقای.. پسره با همون ارامش گفت: - نیک سرشت هستم استاد شرمنده وقت اذان بود و دانشگاه هم جدید طول کشید تا نمازخونه رو پیدا کنم. استاد پوزخندی زد و گفت: - بیرون . بقیه هم نیشخندی زدن . و عبدالی یکی از دانجشو های حاضر جواب صداش در اومد: - عه استاد دلتون میاد بچه امون رفته بود نماز بخونه راش ندین گریه می کنه ها. با اخم نگاهش بهش انداختم و نتونستم ساکت بمونم: - شما حرف نزنی نمی گن لالی به جای ایراد گرفتن یقعه خودتونو ببند ادم فکر می کنه خواین بچه شیر بدین! چند لحضه کلاس ساکت شد و یهو همه ترکیدن از خنده. استاد با داد همه رو ساکت کرد و روبه نیک سرشت که هنوز وایساده بود و فقط گوش می کرد حتا سر بلند نکرد یا به ما نگاه نکرد و حتا از حرف من نخندید گفت: - تو که اینجایی هنوز برو بیرون دیگه! لب زدم: - استاد به خاطر من بزارید بیان. این یعنی اینکه اگه نزاریش بیاد داخل می دم بابام ادب ت کنه. استاد سری فقط تکون داد و حتا این بار هم بهم نگاه نکرد فقط وقتی داشت از کنارم رد می شد با صدای بم و ارومی گفت: - ممنونم خانو.. گفتم: - ترانه هستم. و با لبخند بهش خیره شدم که با حرفش جا خوردم: - من اجازه ندارم شما رو به اسم کوچیک صدا بزنم فامیل شریفتون؟ متعجب گفتم: - کامرانی. سری تکون داد و چشاش دل از سرامیک کف کلاس نمی کند. و گفت: - ممنونم خانوم کامرانی. به قلم بانو