eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
113 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد... 😉🙃
این چه خنگولهههه🥹🥹😁
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? مهدی نشسته داشت نماز می خوند و اخراش بود. خابالود دوباره سرمو روی تخت گذاشتم و خوابم برد. با صدا کردن های مهدی نشستم و بهش نگاه کردم. چند بار پلک زدم تا تونستم خوب بیینمش و لب زدم: - سلام صبح بخیر. سری تکون داد و گفت: - سلام خانوم صبح تو هم بخیر بلند شو دست و صورت تو بشور بیا صبحونه. به میز نگاه کردم بیمارستان صبحونه اورده بود. بلند شدم و دست و صورت مو شستم. مهدی منتظر بود تا من بیام و با هم شروع کنیم. دستامو خشک کردم و مهدی بسم الله گفت و لقمه گرفت و داد دستم وشروع کردیم. داشتم میز و جمع می کرد که پرستار اومد برای عوض کردن پانسمان های مهدی. مهدی معذب بود چون دختر بود و با لحن موادبانه گفت: - خواهرم می شه یه اقا بفرستید! دختره هم زود سری تکون داد و رفت. بعد چند دقیقه یه پرستار اقا اومد و از بازوش شروع کرد . خم شده بودم روی مهدی و با استرس به بازوش نگاه می کردم. دستمو گرفت و گفت: - بشین نمی خواد نگاه کنی. سری تکون دادم ولی دوباره به کارم ادامه دادم. با دیدن خراش و بخیه بازوش دلم ریش شد و بغض کردم با فشار دستش نشوندم و سعی کرد درد شو پنهون کنه: - چیزی نیست باز داری گریه می کنی این همه اشک از کجا میاری خانوم؟ ناراحت نگاه ش کردم و گفتم: - خیلی درد می کنه؟ نه ای گفت ولی گاهی از درد صورت ش جمع می شد. نوبت رسید به پهلو ش تا اومدم پاشم نگاه کنم جدی اسممو صدا زد و سر جام نشستم.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? خیره بودم به صورت ش تا ببینم داره درد می کشه و واکنشی نشون می ده بزنم زیر گریه. مهدی هم دید من حالت اماده باش ام از درد می مرد هم به روی خودش نمیاورد. بعد از عوض کردن پانسمان ها پرستار رفت و با استرس گفتم: - خوبی؟ نفس شو با فشار داد بیرون و گفت: - خوبم نگران نباش خانوم. سری تکون دادم و گفتم: - بریم یه چیز مقوی بگیرم بیارم بخوری؟ یکم فکر کرد و گفت: - دلم کامپ.. جمله از دهن ش در نیومده بود که فاطمه و شوهرش از در اومدن داخل با دست پر . بعله انواع کامپوت که مهدی هوس کرده بود. بلند شدم و به فاطمه دست دادم بغلم کرد و گفت: - خسته شدی عروس خانوم شرمنده. اخمی کردم و گفتم: - برو بابا دیونه! خندید و به محسن هم سلام کردم. محس خواست به شوخی بزنه با بازوی مهدی که بلند گفتم‌: - نهههه. مهدی خودش بیشتر ترسید و با چشای گرد شده نگاهم کرد. محسن دستش تو هوا خشک شده بود. اروم ادامه دادم: - بازوش زخمه. محسن هاج و واج نگاهم کرد و گفت: - ابجی سکته دادی . با خجالت به مهدی نگاه کردم که گفت: - اشکال نداره به فکر منه دیگه. سری تکون دادم و فاطمه گفت: - این داداش من عاشق کامپوته ده تا هم بهش بدی می خوره. و باز کرد داد دست مهدی. لب زدم: - اتفاقا هوس کرده بود می خواستم برم بگیرم اومدین داخل. مهدی اروم به دستم زد و با اشاره سر به دوتا برادره اشاره کرد. سری تکون دادم و چند تا کامپوت براشون بردم . مهدی شروع کرد به خوردن. من که قد دنیا بدم می یومد از کامپوت. با چنگال گرفت سمتم که عقب رفتم و گفتم: - از بوش هم بدم میاد. شونه ای بالا انداخت و گفت: - ضرر کردیا خانوم. ترجیح می دادم ضرر کنم. دکتر اومد و ما کنار وایسادیم . فاطمه زد به بازوم و گفت: - شب اول نامزدی تون چطور بود؟ با خنده گفتم: - عالی بود. اونم خندید و گفت: - نبین تو بیمارستانه ها بعدا خاطره جالبی برای بچه هاتون می شه! سری تکون دادم و گفتم: - اره خوب خیلی. دکتر گفت یکم دیگه بمونه یکی دو روزی ولی مهدی زود گفت: - نه اقای دکتر بار اولمم نیست که می رم خونه بهتره. دکتر گفت: - باشه ولی مراقب باشید. سری تکون دادیموو محسن رفت برای ترخیص
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? وسایل مهدی رو جمع کردم و مونده بود لباس هاش که گفت می ریم خونه عوض می کنه. فقط پیراهن شو پوشید. با کمک محسن و یه پرستار از تخت پایین اومد و یه پا یی شروع کرد به حرکت کردن و دستاش و دور گردن اون دو تا انداخته بود. نگران نگاهش می کردم یه وقت چیزیش نشه! فاطمه گفت: - نگران نباش استاده خودش رکورد داره ۷ بار دست چپ ش شکسته ۵ بار دست راست ۴ بار پای چپ ۵ بار پای راست. بهت زده با چشای گرد شده نگاهش می کردم. با خنده گفت: - یه بار توی پرورشگاه بودم 8 سالش بود موشک کاغذی می ساخت بیا و بیین بعد دید موشک پرواز می کنه گفت منم می خوام باهاش پرواز کنم می شه؟ منم دور درسم بودم گفتم اره غیب ش زد! کجا رفت رفت بالای اتاقک گوشه پرورشگاه از پله چوبی رفته بود بالا. موشک و توی دستش گرفته بود و یهو می پره و پرت می شه رو زمین و پاش می شکنه. لبامو گاز می گرفتم تا صدای خنده ام بیرون نره