eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
113 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? فاطمه محکم بغلم کرد و گفت: - ببخشید قشنگم نمی خواستم ناراحتت کنم. مهدی از همون تو حال خداحافظ ی کرد و من تا دم در بدرقه اشون کردم. وقتی برگشتم مهدی مدام خمیازه می کشید و معلوم بود خسته است. سمت ش رفتم بالشت های پشت سرشو برداشتم و یه بالشت نرم گذاشتم و به شونه هاش فشار اوردم و خابوندمش . پتو رو روش مرتب کردم و گفتم: - بگیر بخواب خسته شدی. با غم گفت: - من کاری نکردم که همه کار ها رو تو کردی خانوم عمری خدا بده همه رو جبران می کنم برات.. دستمو روی دهن ش گذاشتم و مجبور شد ساکت بشه و گفتم: - شما بهتره سکوت کنی و بخوابی پر حرفی خوب نیست. با خنده نگاهش کردم. دستمو برداشتم و مهدی زود خواب ش برد. خونه رو جمع و جور کردم و حوصله ام سر رفته بود. نمی دونم چرا از کار خونه خوشم اومده بود و حس می کردم بزرگ شدم خانوم شدم. حالا که مهدی خونه بود باید حسابی بهش برسم. از توی اینترنت دستور انواع شیرینی رو در اوردم و شروع کردم به پختن. با دردی که توی کمرم وول می خورد کش قوی به بدنم دادم ۵ ساعتی گذشته بود و کلی شرینی درست کرده بودم . سینی اخر رو هم از فر در اوردم و توی ظرف ریختم تا شکلاتی شون کنم. شام هم فلافل بود. همه چیز اماده بود سری به مهدی زدم هنوز خواب بود و گاهی توی خواب از درد اخم می کرد. کرم ی که دکتر برای ترک ها و زخم های سطحی و خشکی پوست ش بود و برداشتم و کنارش نشستم. اروم دستشو روی پام گذاشتم و شروع کردم به کرم زدن . چون روی اسفالت افتاده بود بعضی جاها از پوست ش ریش ریش و سابیده شده بود. خم شده بود و داشتم صورت شو می زدم که زنگ در زده شد و چشمای مهدی هم باز شد. خابالود نگاهم بلند شدم و چادرمو زدم فاصله حیاط تا در و طی کردم درو باز کردم که چند تا پسر دیدم. چند تایی شونو توی دانشگاه با مهدی دیده بودم. سلام ی کردم که گفتن: - سلام ابجی خوبید؟ داداش مهدی کجاست؟ بیمارستانه؟ سری به عنوان نه تکون دادم و گفتم: - مننون نه خونه است امروز مرخص شد بفرماید.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? زود زود مشغول سرخ کردن شدم و صدای نگران مهدی بلند ش: - ترانه مراقب باش نسوزونی خودتو. چشم بلندی گفتم و اخرای سرخ کردن بودن دو سه تا نمونده بود که فلافل از دستم در رفت و افتاد تو دروغن محکم و روغن پاچید زود دستمو جلوی دورتم گرفتم که سوختم. جیغی از ترس کشیدم و خم شدم روی زمین. با سوزش ی که توی دستم پیچید زدم زیر گریه. انقدر شکه شده بودم و همه چی سریع اتفاق افتاد که حتا نمی دونستم باید چیکار کنم. با صدای مهدی سرمو بلند کردم انقدر ترسیده بود کشون کشون اومده بود تا اشپزخونه. ترسیدم حالش بد بشه یا اتفاقی بیفته براش سمت ش رفتم و کنارش نشستم با نگرانی نگاهم می کرد و تند تند چک ام می کرد: - چی شد چرا گریه می کنی واسه چی جیغ زدی؟ چت شد؟ سالمی؟ دستمو بهش نشون دادم که نفس راحتی کشید و گفت: - نترس اروم باش خانومم اروم باش چیزی نیست چند تا نیم قطره کوچیکه الان خوب می شی اروم باش ترسیدی. حالم با حرفا ش بهتر شده بود خداروشکر. گهگاهی سکسه ای می کردم و مهدی ناراحت نگاهم می کرد . به حرف اومد و گفت: - اخه عزیز من چرا انقدر هول می کنی؟ حالا دوساعت شام دیر تر حاضر بشه مگه چی می شه؟ ببین چیکار کردی با خودت. لبام برچیده شده بود و اماده گریه بودم. اخم کرد و گفت: - گریه کنی من می دونم با تو ها. برای اینکه بحث و عوض کنه گفت: - چی شد این فلافل های خوشمزه؟ بوش که خیلی خوبه. بلند شدم وسایل و بردم توی پذیرایی و سفره رو پهن کردم. سمت مهدی رفتم و گفتم: - بیا کمکت کنم برگردی سر جات. متعجب گفت: - نمی دونم چطوری اومدم. خنده ام گرفت. یه دسته اشو دور شونه ام گذاشت و یه دست شو به دیوار گرفت تا رسید به رخت خواب و اروم نشست. کلا وارد بود انقدر که پاش به قول خواهر و رفیق هاش شکسته بود می دونست چطور رفتار کنه یا راه بره. براش ساندویچ گرفتم و دست ش دادم. با نگرانی گفت: - خوبی؟ درد نداری؟ سری به عنوان نه تکون دادم. که زنگ در زده شد. متعجب به مهدی نگاهم کردم و گفتم: - کیه الان؟ بلند شدم و چادرمو زدم. فاصله حیاط تا در و طی کردم و درو باز کردم. کسی جلوی در نبود که! یه قدم بیرون اومدم و خم شدم ببینم کیه که دستی دور دهن و بینی م حلقه شد و دستمالی به صورتم محکم فشار داده شد. حس می کردم بینی م الان خورد می شه و نتونستم دوم بیارم و دست و پا زدنم فایده ای نداشت و بیهوش شدم. چشم که باز کردم سرم سنگین شده بود و حس می کردم گیج م. چشام مدام تار می دید و حتا نمی دونستم کجام! یه اتاق بود یه کمد فلزی گوشه اش سقف ش گچ ش باد کرده بود و یه دست می زدی می ریخت. یه پنجره و جا کولری حتا قالی هم کف زمین ش نداشت. نشستم و به دیوار تکیه دادم. سردرد بدی توی سرم پیچ می خورد. هیچ صدایی از بیرون نمی یومد و این بیشتر منو می ترسوند. انقدر سرم درد می کرد که رگای سرم نبظ می زد و این به خاطر داروی بیهوشی روی دستمال بود که روی دهنم فشار داده بودن. یعنی منو دزدیدن؟ کی؟ نفر اول بابام توی ذهنم بود . دختر ترسویی نبودم و خیلی قلدر بودم اما از وقتی مهدی اومد تو زندگیم نمی دونم چرا انگار به اون وابسته و اگر نباشه انگار بی پناه ام! دوباره روی زمین سرد و گچی دراز کشیدم دوست داشتم تمام این گچ ها بریزه روم بلکه یکم گرمم کنه. چشام کمی بعد گرم شد و خوابم برد اما بدترین خواب بود. بین خواب و بیداری بودم و سرما دیونه ام می کرد. هیچکسی نبود که بیاد بهم سر بزنه! اصلا اونایی که منو دزدیدن رحم نداشتن یه جرعه اب به من بدن؟ روز گذشت و شب اومد. معده درد و سردرد وحشتناک بدجور حالمو گرفته بود. ولی سرما بدتر از همش بود. باید یه کاری می کردم. به سختی از جام بلند شدم و سمت کمد رفتم در شو باز کردم و به داخل ش نگاه کردم. باید نشسته می خابیدم ولی بهتر از بیرون بود. خودمو توی کمد جا کردم و درو بستم. یکم گرما به بدن ام تزریق شد و از شدت لرزش دندون هام که بهم می خورد کم می کرد. سوز معده ام داشت روانی م می کرد و تیر های خفیفی می کشید. دوست داشتم بالا بیارم ولی هیچی تو معده ام نبود. متوجه نمی شدم کی زمان می گذره و اصلا چه مدته که اینجام. تب و معده درد و سردرد و گرسنگی از پا درم اورده بود و حتا نای حرکت کردن نداشتم. گردن م خشک شده بود از درد ولی نمی تونستم تکون بخورم. تن م از گرمی و تب خیس شده بود توی این سرما. کم کم هوشیاری مو از دست دادم و هیچی نفهمیدم. 3 روز بعد*
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? با اجازه ای گفتن وداخل اومد. درو بستم و داخل رفتیم. با سر و صدا و یالله گویان اومدن و مهدی با دیدن شون خوشحال شد. یکی شون یا خنده گفت: - ای بابا نمی دونم چه قسمتیه هر بار این مهدی چلاغ می شه ما میایم خونه اش . بقیه اشون خندیدن. دوباره همون ادامه دا‌د : - اون دفعه اون پاش بود این دفعه این پاش نوبتیه. دوره اش کردن و شوخی و خنده هاشون بالا گرفته بود. شربت و شرینی اوردم یکی شون بلد شد و ازم گرفت و گفت: - ممنون ابجی خیلی زحمت کشیدید شرمنده مزاحم شدیم . اروم گفتم: - نه چه زحمتی مهدی هم خوشحال شد خوش اومدید. یکم متعجب شدن که مهدی صداش کردم. مهدی با تک خنده ای گفت: - نامزد کردیم. همه رفتن تو شک. یهو ریختن سر مهدی و تبریک. با خنده نگاهشون کردم و یکیش داد زد: - من شرینی می خوام گفته باشم. توی اشپزخونه برگشتم و ظرف ها رو شستم. حدود یه ساعتی موندن و بعد رفتن. با صدا کردن های مهدی توی پذیرایی رفتم و کنارش نشستم که گفت: - کجایی خسته شدی بگیر یکم بخواب نمی خواد این همه کار کنی خانوم. سری تکون دادم واقا خسته شده بودم. خسته امون جا دراز کشیدم مهدی گفت: - رو زمین کمرت درد می گیره یه دشک ی چیزی پهن کن خانومم. بی حال گفتم: - مهدی خسته ام همین جور خوبه. دیگه متوجه نشدم چی گفت و زود خوابم برد. با صدای بلند و یهویی تلوزیون عین فنر تو جام نشستم. اب دهنمو قورت دادم و به تلوزیون نگاه کردم سریال بود و یکی افتاده بود دمبال دختر بچه اونم جیغ می کشید. ترسیده به مهدی نگاه کردم که خودشو مظلوم کرد و گفت: - حوصله ام سر رفته بود روشن کردم صداش زیاد بود. دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم: - سکته کردم مهدی. با چاپلوسی گفت: - شرمنده خانوم. به ساعت نگاه کردم و با تعجب دیدم ساعت 11 شبه. بهت زده گفتم: - چرا بیدارم نکردی؟ گرسنته ؟ الان زود حاضر می شه. با لحن تو دل برویی گفت: - اخه خیلی خسته بودی دلم نیومد. با هول و ولا بلند ‌شدم و زود فلافل ها رو سرخ کردم.
توی اداره راه می رفتم و نمی دونستم باید چیکار بکنم. فقط منتظر یه خبر از طرف بچه ها بودم. خبری که ۳ روزه منتظرشم! ترانه ام کجاست؟ تو چه حالیه؟ سالمه؟ حتا نمی تونستم بشینم عصا زیر بغل اول تا اخر اداره رو متر می کردم. بلخره جواد بدو بدو رسید از دور داد زد: - مهدییی مهدیی اعتراف کرد اعتراف کرد داریم می ریم جایی که گفته. از خوشحالی پام سست شد و نزدیک بود پخش زمین بشم که جواد گرفتمم. سریع یه سری از بچه ها رو اعزام کردن به محل. اول برسی ش کردن تا تله نباشه. دل تو دل ام نبود تا زود تر بریم توی اون خونه. وقتی اجازه ورود دادن دل تو دلم نبود. بچه ها سریع ورود کردن و منم دمبال شون. سانت به سانت خونه رو شروع کردیم به جست وجو کردن. اتاق های زیاد و تو در تویی داشت.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? هر اتاقی و باز می کردم و ترانه رو پیدا نمی کردم دنیا روی سرم خراب می شد! چرا باید به خاطر شغل من این بلا سرش بیاد؟ ای کاش بهش می گم کار من چیه! حالا اگر بلایی سرش بیاد من شرمنده اش می شم. نمی دونم اتاق چندمی بود ولی به خدا توکل کرده بودم و مطمعن بودم ترانه ام همین جاست. کل اتاق ها رو گشتیم اما نبود. بچه ها متعجب شده بودن و زنگ زده بودن دوباره هم بازجویی کردن اما اعتراف کرده بود همین جاست! بند دلم پاره شده بود و توی دلم هر ذکری بلد بودم به زبون میاوردم و دست به دامان تمام اعمه اطهار شده بودم. تاب نیاوردم و بلند شدم دوباره کل اتاق ها رو اول گشتن. جواد پا به پای من می یومد بچه ها دوباره بلند شدن و هر اتاق و چند بار نگاه می کردن. نمی دونم اتاق چندمی بود نبود اومدم برم بعدی که یهو خشک شدم. دوباره به اتاق نگاه کردم . جلو رفتم و در کمد و باز کردم که ترانه افتاد بیرون. شکه بهش نگاه می کردم. بچه ها سریع زنگ زدن امبولانس. تب ش شدید بود و زرد شده بود. جواد دستمو گرفته بود تا نقش بر زمین نشم. خدایا ترانه امو به خودت می سپارم. خدایا من اشتباه کردم که ترانه رو وارد زندگیم کردم اونم با این شغل ام! خدایا. پشت در اتاق مراقبت های ویژه نشسته بودم و چهره ی ترانه یک لحضه از جلوی چشمام کنار نمی رفت . باورم نمی شد سه روز توی اون سرما و اون اتاقک زندانی بود بی اب و غذا. صد بار خودمو لعنت کرده بودم. اره باید می رفتم باید ترانه رو ترک می کردم تا در امان باشه‌! ترانه با من که باشه همیشه خطر تهدید ش می کنه و من نباید به خاطر عشق م خودخواهی می کردم و جون شو به خطر می نداختم. کار سختی بود دل کندن ولی برای سلامتی ترانه هم که شده باید این کارو می کردم. جواد کنارم نشست و موضوع و بهش گفتم. صورتم خیس از اشک بود جواد گفت: - این کارو نکن شما همو دوست دارید مهدی ضربه ی بدی به هر دوتاتون وارد می شه شاید اون بتونه با شغل ت کنار بیاد. سرمو پایین انداختم و گفتم: - به چه قیمتی؟ به قیمت جونش؟ اون دیگه نمی تونه یه زندگی معمولی داشته باشه! من شرمنده اش می شم! ای کاش بهش می گفتم دیگه نمی تونم بمونم من از اینجا می رم توهم سعی کن این خبر و پخش کنی تا دست از سر ترانه بردارن. جواد هر چقدر باهام صحبت کرد فایده ای نداشت. وقتی دکتر بهم گفت خطر رفع شده احساس کردم جون به دست و پاهام برگشت. وسایل ضروری رو از خونه جمع کردم و اولین دفتر ملک و املاک خونه رو به اسم ترانه زدم. یه نامه براش نوشتم و برگشتم بیمارستان. زیر سرم و سوزن هایی که حق ش نبود خابیده بود با رنگی پریده. سعی کردم خوب نگاه ش کنم تا چهره اش توی خاطرم ثبت بشه. جواد کشیک وایساده بود و با دیدنم جلو نیومد تا راحت باشم. زیر لب باهاش صحبت می کردم: - ترانه خانوم عزیزم من دارم می رم به خدا قسم که خدا خودش می دونه به خاطر تو می رم تو حق ت نیست به خاطر من بسوزی و بسازی ! حق ت نیست اول جونی ت بترسی که هر بار یکی بیاد سراغ ت و مرگ کمین کرده باشه یا برات یا حتا اتفاق های بدتر! مراقب خودت باش خانوم خدانگهدار. نامه رو دست جواد دادم و گفتم: - این نامه رو بده بهش خدانگهدار داداش. جواد داغ دیده بود ولی خانوم ش باهاش مونده بود و یک بار نزدیک بود خانوم شو از دست بده اما فقط بچه ۵ ماهه توی شکم خانوم ش و از دست داده بود. من نمی خواستم بلایی سر ترانه بیاد چون می دونستم نابود می شم! و هم ترانه نابود می شه. 1 هفته بعد حال و احوال بهتری داشتم هر وقت که چشم باز می کردم چند تا جوون مثل مهدی رو می دیدم که مراقبم هستن ولی هر بار که از مهدی می پرسیدم می گفتن با اون وضعیت پاش راش نمی دن داخل بخش مراقبت های ویژه. دکتر چک م کرد و گفت: - خداروشکر حالتون خوبه دیگه. بهش نگاه کردم و گفتم: - دکتر چرا همسر مو راه نمی دین داخل بیاد؟ اگه مگه چه اشکالی داره؟ یا من که حالم خوب شده بزارید منو ببرن بخش . دکتر متعجب گفت: - کی همچین حرفی زده؟ من کی گفتم همسر شما نمی تونه بیاد؟ همسر شما کی هست؟ چطوره که من ندیدمش؟ با حرفای دکتر نگرانی بهم تزریق شده بود. بهت زده گفتم: - اون بچه های امنیتی گفتن شما گفتین. دکتر اقای صالحی(جواد) رو صدا کرد و سه تایی شون اومدن داخل. متعجب گفت: - من کی گفتم همسر ایشون حق نداره بیاد دیدن ش؟ غم توی چهره تک تک شون نشست و صالحی گفت:
- دکتر می شه شما بیرون باشید؟ دکتر سری تکون دادو بیرون رفت. با نگرانی گفتم: - مهدی من کجاست؟ اتفاقی افتاده؟ حال ش چطوره؟ پاش شکسته بود بدن ش زخم و زیلی بود کی بهش توی این مدت رسیدگی کرده؟ صالحی از جیب کاپشن چرم ش یه نامه بهم داد و گفت: - این و مهدی داده . ازش گرفتم و ذوق زده باز کردم. برگه انگار با گریه نوشته شده بود. چون قطره های اشک روش به خوبی مشخص شده بود. بیرون رفتن صالحی و اون دوتا رفیق ش و دوتا پرستار داخل اومدن. انگار می خواستن کاری بکنن. متعجب شروع کردم به خوندن: - به نام خدا سلام. امیدوارم که حالت وقتی این نامه رو می خونی خوب باشه ترانه خانوم. وقتی این نامه رو بخونی من خیلی ازت دورم دوری که مجبورم اجباره برای تو برای ازادی تو برای اینکه تمام عمر با ترس زندگی نکنی خانوم. من شرمنده اتم شغل من خطرناکه و دشمن های زیادی دارم که هر کدوم به خون من تشنه ان و برای اینکه به هدف شون برسن دست به هر کاری می زنن وقتی پیدا ت کردم و توی اون وضعیت دیدمت صد بار خودمو نفرین کردم که چرا گذاشتم بهم نزدیک بشی و علاقه امو سرکوب نکردم به خاطر خودت ! من معمور مخفی اطلاعاتی هستم و نمی تونستم از اول اینو بهت بگم چون قوانین شغل من به این صورته! امیدوارم من حقیر رو حلال کنی و از سر تقصیرات من بگذری مجبورم ترک ت کنم تا خطری تو رو تهدید نکنه تو اول راهی و کلی امید و ارزو داری صیغه ما ۱ سا
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? له است و تقریبا11 ماه دیگه تمام می شه بعد از اون می تونی ازدواج کنی و اون خونه رو به عنوان مهریه و تمام زحمت هایی که برام کشیدی به نام ت زدم مراقب خودت باش خانوم حلالم کن خداحافظ مهدی نیک سرشت. خنده ام گرفته بود حتما مهدی شوخی ش گرفته. می خواد امتحانم کنه یا مسخره بازی در میاره. بلند تر خندیدم که دوتا پرستار حالت اماده باش جلو اومدن با خنده گفتم: - شوخی می کنه من و ول نکرده الان میاد الان از در میاد داخل مهدی من همین جاست خونه است پاش شکسته نمی تونه بیاد باید برم خونه منتظرمه. خنده هام به هق هق تبدیل شد می خواستم برم مطمعنم خونه است هیجا نرفته . پرستار ها با زود گرفته بودنم و اون یکی داد می زد: - عزیزم اروم باش تکون نخور الان سرم رگ تو پاره می کنی حسینی ببندش. حسینی سریع خم شد و از زیر تخت بانداژ هایی رو در اورد و دست و پآهام و محکم به تخت بسته بود. هق می زدم و التماس می کردم: - توروخدا بازم کن مهدی من منتظرمه خونه است ما داشتیم شام می خوردیم منتظر منه بریم شام بخوریم تورو خدا بازم کنید می خوام برم گرسنه است. با سرنگی که توی سرم زدن بیهوش شدم. روز بعد تاکسی پیاده ام کرد و جلوی در وایسادم. با کلیدی که توی نامه بود درو باز کردم و داخل رفتم. با خوشی بلند داد زد: - مهدی اقا مهدی عزیزم من اومدم. سریع حیاط و طی کردم و ساک و انداختم پایین پله ها رو دویدم بالا و در پذیرایی رو باز کردم وجب به وجب خونه رو شروع کردم به جست و جو کردن: - مهدی بسه قایموشک بازی دلم برات تنگ شده بیا دیگه مهدی. نبود چند دست از لباس هاشم نبود. روی جا ش که هنوز پهن بود نشستم و پاهامو توی بغلم جمع کردم. باورم نمی شد مهدی من رفته بود. منو ترک کرده بود. از اون روز به بعد تنهایی های من شروع شده بود. بسیجی که با مهدی رفته بودیم شده بود خونه دومم زیاد می رفتم ناهار و شام زهرمارم شده بود و یاد اخرین شام مون میوفتم و معده درد شده بود رفیقم. پیامک و تماس های بابا که هر روز داغ دل منو تازه می کرد و پشت سر مهدی من بدگویی می کرد و می خواست برگردم. تمسخر بچه های دانشگاه که تیری بود توی اعماق وجودم. سوال های دوستای مهدی که روم نمی شد بگم مهدی من و ترک کرده و رفته. شب تا صبح به یاد روزای اول اشنایی مون می رفتم گلزار شهدا روی همون قبر شهید ی که با مهدی اولین بار رفته بودیم. و مهدی که انگار قرار نبود واقعا برگرده. خیلی وقتا دلم می خواست میام خونه خونه باشه و بهم بخنده بگه شوخی کرده بود. از دانشگاه اومده بودم کلید انداختم درو باز کردم طبق معمول فاصله حیاط تا خونه رو دویدم بلکه مهدی اومده باشه. طبق معمول خونه خالی و سوت و کور بود. دوباره بغض گلومو گرفت. کوله امو انداختم و حوصله نداشتم چیزی بپزم. همه چیز منو یاد مهدی می نداخت. نماز مو با گریه و التماس خوندم مثل تمام روز های بی مهدی. لباس هامو عوض کردم و کتاب هایی که خونده بودمو برداشتم تاکسی گرفتم برم بسیج. پامو که توی مسجد گذاشتم
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? کلی بچه های قد و نیم قد که کارم شده بود قصه گفتن براشون دورم جمع شدن. اخر هفته ها حلقه صالحین برای بچه های کوچولو با من بود. تک تک شونو بغل گرفتم و بوسیدم. به اطراف نگاه کردم و چهره ی مهدی جلوی چشام جون گرفت. انگار که دیروز بود باهم اومدیم اینجا. چقدر به بیمارستان التماس کردم شما نیرو های امنیتی که مراقبم بودن و بهم بده ولی نداد از اون رو غیب شون زد انگار که از اول وجود نداشته باشن. نشستم و بچه ها طبق معمول دورم حلقه زدن و شروع کردم داستان های امامی که یاد گرفته بودم و با اب و تاب براشون تعریف کردن. یه ساعت بعدم خانواده هاشون اومدن دمبال شون. اماده شدیم تا نماز مغرب و توی مسجد بخونیم. داشتیم وضو می گرفتیم که یکی از خانوما گفت: - ترانه جان عزیزم شرمنده ها ولی تو همسر داری؟ همین جمله اش کافی بود تا بغض توی گلوم بشینه با خنده الکی گفتم: - چطور اعظم خانوم؟ با اب و تاب گفت: - اخه خیلی خوشکلی عزیزم و اون حلقه دستت. به دستم نگاه کردم حلقه ای که مهدی دستم کرده بود همون شبی که توی بیمارستان بودیم. لب زدم: - اره همسر دارم ولی یه جای دور معموریته. نماز مو خوندم و زودتر از بقیه از مسجد بیرون اومدم. وسایل مو اماده کردم چون شب پرواز داشتم به اهواز. ماجرا از جایی شروع شد که دانشگاه برای اولین بار گفت می خواد ببره شلمچه و وقتی رفتم اونجا رو دیدم شیفته اونجا شدم حس می کردم یه نیم گمشده از وجودمه که پیداش کردم. دوهفته های اخر هر ماه اونجا می رفتم و خادم ش بودم. انقدر رفته بودم و اومده بودم که محال بود اونجا منو نشناسن. تقریبا7 ماهی می شد. ساک مو به دست گرفتم و رفتم فرودگاه سر ساعت پرواز انجام نشد و با تاخیر بود. و وقتی رسیده بودم اهواز محل مورد نظر اتوبوس خانوم ها رفته بود. کنار جاده هاج و واج مونده بودم. رفتم ایسگاه پلیس تا بلکه ماشینی پیدا بشه. یکی از سرباز های شلمچه منو شناخت و گفت: - خواهر کامرانی اینجا چیکار می کنید؟ دیر اومدید ماشین رفت. سری تکون دادم و گفتم: - پروازم دیر شده بود می شه یه طوری منو بفرستین؟ گفت صبر کنم توی سالن نشستم . بعد کمی اومد و گفت: - یه اتوبوس هست نظامی ها هستن دارن واسه زیارت می رن این هفته نوبت اوناست با اونا می تونید برید . بلند شدم و گفتم: - خدا خیرت بده ممنون. تا دم در باهام اومد و در اتوبوس باز شد. بالا رفتم و سلام ی زیر لب گفتم. سربازه گفت: - حاجی سلام دیگه خانوم کامرانی دستت سالم برسون ش که خیلی طرفدار داره ها خیلی کمک کرده به ما. فرمانده یا همون حاجی شون گفت: - چشم . روی سکو پشت صندلی راننده نشستم که گوشیم زنگ خورد. با حس نگاه خیره ای سر بلند کردم اما تاریک بود تقریبا و نفهمیدم کی داره نگاهم می کنه. با دیدن اسم بابا کلافه شدم و نخواستم جواب بدم. اما ول کن نبود دکمه اتصال و زدم: - سلام بعه بابا
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? - بعله بابا؟ ... -علیک سلام بعله؟ ... - باز شروع شد؟ بابا کی می خوای به خودت بیای؟ .. - اره اره به پول و ثروتت بناز ولی به عرض ت برسونم توی قبر دست خالی می زارنت پول ت اون دنیا به کارت نمیاد. .. باز شروع کرد تحقیر کردنم با مهدی که عصبی شدم و داد زدم: - حق نداری به مهدی من چیزی بگی بابا فهمیدی . و قطع کردم. سرمو بین دستام گرفتم و باز حالم داشت بد می شد معده ام حساس بود. رو به راننده گفتم: - اقا وایمیسی حالم بده. وایساد و سریع پیاده شدم و اوق زدم. اشکام مثل گلوله از چشام می ریخت. ولی به خاطر درد معده ام نبود به خاطر درد قلبم بود به خاطر زخمی که هر کی از راه می رسید تازه اش می کرد با حرف هاش. مهدی ببین همه دارن داغ دوری تو توی سرم می کوبن اخه چرا رفتی؟ حالم که بهتر شد برگشتم و فرمانده گفت: - دخترم خوبی؟ سری تکون دادم و گفتم: - بعله ببخشید معده من عصبیه یکم بهم ریختم. رسیده بودیم کنار ایسگاه پلیس و گفته بودن یه خانوم جامونده از خادم ها و حتما باید ببریمش. با صدای صدام ش قلبم ریخت کف پام. مگه می شد صاحب این صدا رو نشناسم؟ سر که بلند کردم یه لحضه شک کردم ترانه باشه. لاغر شده بود چشمایی که توی شب برق می زد و انگار که کلی گریه کرده باشه . ولی خودش بود چرا انقدر ضعیف تر از قبل؟ نمی تونستم چشم ازش بردارم تمام زندگیم جلوی چشمام بود. نگاه مو حس کرد و سرشو بالا گرفت اما چون تاریک بود عقب نتونست بفهمه کی داره نگاه ش می کنه. تلفن ش زنگ خورد و باز داشت با پدر ش دعوا می کرد با حرفایی که می زد بهش افتخار می کردم مثل همیشه و معلوم بود بعد من راه شو ادامه داده. تعجب کردم ترانه و خادم شلمچه؟ وقتی حالش بد شد دلم می خواست بلند شم برم ببینم چش شده به زوری جلوی خودمو گرفتم مثل تمام این چند ماه. وقتی برگشت و گفت زخم معده داره بهم ریختم. چیکار کرده بودم باها‌ش؟ وقتی پشت تلفن داد زد به مهدی من اینجور نگو دلم می خواست اب شم برم توی زمین. جواد بهم زنگ می زد و می گفت کارش در ماه اینکه بره بیمارستان و التماس کنه یه نشونی از جواد و بقیه همکار هام بهش بدن و انقدر گریه و التماس می کنه تا بیهوش بشه. چند بار خود جواد زنگ می زد و اصرار می کرد بیا برگرد این دختر دیونه شده ولی نمی تونستم بزارم به خاطر من توی خطر باشه! دوساعت بعد رسیدیم. خداروشکر هوا هنوز تاریک بود و نمی تونست منو ببینه. سمت کانکس مون رفتم و بقیه خواب بودن. ساک مو گذاشتم و سمت محل همیشه گیم رفتم. سمت اخر اخر پیش منطقه ممنوعه که سیم خاردار گذاشته بودن و همیشه خلوت بود. نشستم روی خاک ها. ولی این ها خاک نبود که یه ارامشی داشت اینجا. شاید وقتی کسی عکس اینجا رو می دید می گفت یه جایی که پر از خاکه و یه مسجد چقدر می تونه جذاب باشه؟ ولی اینجا یه حال و هوای معنوی داشت. یه ارامشی به وجودت ادم تزریق می کرد که قوی ترین دارو ها هم نمی تونن به ارامش و به کسی بدن . اسپیکر کوچیک مو روشن کردم و مداحی غریب گیراوردنت رو گذاشتم و شروع کردم زمزمه باهاش و به مسجد که اون وسط می درخشید و فانوس ها نگاه می کردم اما ذهن م پیش مهدی بود. طبق معمول داشتم خاطره هامونو مرور می کردم از روز اول تا اون شب .. طبق معمول چشامو بستم و از ته دل التماس کردم: - سلام شهدا من بازم اومدم. بازم اومدم دست به دامن تون بشم. بازم اومدم با یه دل پدر از درد . با یه عالمه دلتنگی که روی قلبم سنگینی می کنه. یه عالمه دلتنگی که شده بغض و بیخ گلوی منو چسبیده نه پایین می ره و نه بالا میاد.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? از دور ترانه رو نگاه می کردم که ساک شو توی کانکس گذاشت و رفت سمت اخرای منطقه. از سمت راست بین تپه ها دمبال ش راه افتادم. نگران ش بودم. تا حد امکان بهش نزدیک شدم طوری که متوجه ام نشه. نشست و اسپیکر کوچیک شو روشن کرد و مداحی گذاشت اما صداش کم بود و شروع کرد به حرف زدن. تمام حرفاش بوی التماس داشت. التماس ی که بند بند هر کدوم ش منو می خواست. جووشش اشک و توی چشمام حس می کردم. با ته دل گریه می کرد طوری که اخراش به نفس نفس افتاده بود دراز کشید و خون خونمو می خورد می ترسیدم از حال رفته باشه. دیگه طاقت ام داشت طاق می شد نیم خیز شدم که برم کمک ش که نشست. سریع نشستم برگشت انگار حضور مو حس کرده بود. چیزی که ندید بلند شد و با قدم های شل و ول تلو خوران برگشت سمت کانکس و رفت داخل. همون جا نشستم و طبق تمام این مدت شروع کردم لعنت کردن خودم. سه روز گذشته بود هر روز کلی کار انجام می داد از اشپزی بگیر تا نظافت و راهنمایی مسافرا و هر وقت هم وقت خالی گیر میاورد می یومد همبن جا و گریه و التماس می کرد تا که از حال بره. هیچی نمی خورد انگار چند باری حالش بد شده بود و به زور بقیه همکار هاش و خادم ها چند لقمه ای می خورد. از روی پل داشتم رد می شدم رفته بودم وضو بگیرم و برگشتم که صدای جیغ یه خانوم لرزوندم. پسر کوچیک یه ساله اش خم شده بود روی پل و افتاده بود سمت پایین یقعه لباس ش گیر کرده بود یه سیم خاردار و داشت خفه می شد و دست و پا می شد. سریع دویدم و دستمو توی دور سیم خاردار حلقه کردم که سیم خاردار چند جای دستم فرو رفت و خون لباس مو کثیف کرد پیراهن پسر کوچولو رو از سیم خاردار در اوردم افتاد توی بغلم و اروم ول کردم دستمو که به سیم خار دار کشیده شد و عمیق دستمو برید افتادیم توی قایق کهنه پایین سر پل. چند تا از سربازا و خادم ها با صدای جیغ اومده بودن. سریع اومدن پایین پل و کمک مون. بچه رو دست مادرش دادن و با صدای ترانه به خودم لرزیدم ای کاش منو نبینه : - چی شده یا خدا سالمه بچه کی نجات ش داد . خدا خدا می کرد پایین و نگاه نکنه و همون لحضه پایین و نگاه کرد و نگاه مون توی هم گره خورد. بهت زده داشت نگاهم می کرد. خشک شده بود احساس کردم نفس کشیدن یادش رفت. قطره های درشت اشک ریخت روی گونه اش و چنان چشاش پر و خآلی می شد انگار منو اتیش می زد. با قدم های سست از سمت چپ پل اومد پایین و زیر لب اسممو صدا می زد: - مهد..ی مهدی.. بقیه با تعجب کنار رفتن . باورش نمی شد خودم باشم. دو قدم مونده بود برسه به قایق از حال رفت و پخش زمین شد. سریع خادم ها طرف ش رفتن و از جا بلند ش کردن. همه بهت زده بودن. با کمک چند تا از بچه ها بالا رفتیم و استین م غرق خون بود و همین طور چکه می کرد روی زمین . تو حال خودم نبودم . توی کانکس درمان نشستم و استین مو پاره کردن و تا دکتر بیاد با یه باند محکم بستن دست مو جلوی خون ریزی گرفته بشه. یکی از بچه ها گفت: - چی شد خانوم دکتر کجاست؟ خادم به من نگاه می کرد و گفت: - دکتر فقط هم خانوم کامرانی هست که از حال رفت به هوش اومده الان میاد. و دوباره نگاهی به من انداخت . پرده کنار زده شد و ترانه داخل اومد. عصبی بود و به پهنای صورت اشک می ریخت و دو نفر سعی می کردن نگهش دارن با گریه گفت: - ولم کنید خوبم خوبم . سمتم اومد که بلند شدم و یه طرف صورتم سوخت. می دونستم این سیلی حقمه. دوتا خادم گرفتن ش همه با دهن باز نگاهمون می کردن: - چطور تونستییی منو ترک کنی ها نگفتی بدون تو چیکار کنم با تووم ام سر تو ننداز پایین جواب منو بده ببین منو یه نگاه به من بنداز من همون ترانه ام؟ ببین چه داغون شدم . دستشو به سرش گرفت و نشوندنش و بهش اب قند دادن . فقط صدای گریه های ترانه بود که توی کانکس پیچیده بود. مظلومانه گریه می کرد و نمی دونست با هر قطره اشک چه بلایی سر من داره میاره. دست شو به چادر گرفت و باز خواستن نگهش دارن که گفت: - می خوام دست شو بخیه بزنم کاری نمی کنم به خدا. مسعول شون سری تکون داد . بدون نگاه کردن بهم وسایل و اورد و گفت: - دستت و بزار روی میز. همین کارو کردم و اول یه بی حسی بهم زد و مشغول کارش شد. اشکاش تمومی نداشت و گاهی انقدر جلوی دید شو می گرفت که مجبور می شد وایسه و با گوشه استین ش پاک کنه چشاشو. دستم و میز از اشکاش خیس شده بود. کارش تمام شده بود . لب زدم: - ترانه. وسایل همون طور رها کرد و زد بیرون. بلند شدم و دنبالش رفتم.