eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
113 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? با حرفای پدرش نمی دونستم چه جوابی بدم! قطع کردم و گوشی رو خاموش کردم. ساعت ۱ شب بود و خیره بودم به چهره ی ترانه . از غم و غصه خواب م نمی برد بیماری هایی که دکتر گفته بود توی ذهنم پیچ می خورد و حال مو بدتر می کرد. و بدتر از همه گفته بودن به دلیل گریه های زیاد اگر همین طور ادامه بده ممکنه اب مروارید چشم ش پاره بشه! یعنی منو می بخشید؟ با چه رویی طلب بخشش کنم؟ سرمو روی دست س گذاشتم و شونه هام لرزید و بی طاقت شروع کردم حرف زدن باهاش: - ترانه ام ترانه جان خانوم به خدا که خدا خودش می دونه من به خاطر خوشی و سلامت و در امان بودن ت این کارو کردم به خدا منم درد کشیدم صحنه به صحنه چهره اش از جلوی چشمام جم نمی خورد ولی برای اینکه با بودن من اسیب ی بهت نرسه مجبور شدم چشم روی عشقم ببندم و داغ دوری تو به جون بخرم خدا می دونه که چه افراد متاهل ی رو دیدم و حسرت می خوردم تو کنارم نیستی و چه شبا که با اشک و اه سلامت و خوشبختی تو از خدا می خواستم ترانه خانوم منو می بخشی مگه نه؟ به خدا اون بی رحمی که تو فکر می کنی من نیستم ترانه جانم منو می بخشی مگه نه؟ - اره. اول شک کردم صدای ترانه باشه. یا شایدم اشتباه شنیدم.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? مردد سر بلند کردم با چشمای باز داشت بهم نگاه می کرد. اشک تو چشماش جمع شده بود و با بغض گفت: - اگه قول بدی دیگه ترکم نکنی اره می بخشمت. اشکاش از گوشه های چشماش روی بالشت سر خورد و ادامه داد: - دیگه نرو! تو نبودی همه اذیتم کردن همه بهم خندیدن همه بهم متلک پروندن همه مسخره ام کردن . هق زد و گفت: - هر جا می رفتم تو جلوی چشام بودی حتا می خواستم غذا بخورم یاد غذا خوردن مون می یوفتادم و غذا زهرمارم می شد بغض بیخ گلومو می چسبید نه بالا می رفت و نه تمام می شد! دیگه نتونست ادامه بده و دستاشو جلوی صورت ش گرفت بی صدا گریه کرد. دستاشو از صورت ش کنار زدم و گفتم: - اشتباه کردم خودم می دونم می خواستم ازت مراقبت کنم اما این راه درست ش نبودم ببخشید خانوم ببخشید ترانه خانوم جبران می کنم همه رو جبران می کنم. کلی باهم حرف زدیم تا خسته شد و خابید. حالا احساس بهتری داشتم که ترانه منو بخشیده بود. از وقتی محجبه شده بود چهره اش معصوم تر و مظلوم تر شده بود دروغ چرا بار اول که دیدمش از چهره اش معلوم بود چه قدر حاضر جواب و مغروره. با یاد اون روزا لبخندی روی لبم نشست. خدایا چطور شد که این فرشته رو سر راه م قرار دادی? همیشه فکر می کردم زن م یه دختر چادریه فکر نمی کردم یه دختر بی حجابه که قراره پیش من محجبه بشه و امروز انقدر خانوم باشه.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? از بیمارستان مرخص شده بودیم و کنار اولین اجیل فروشی و چیزای تقویتی مهدی به راننده تاکسی گفت وایسه. رفت داخل و بعد ده دقیقه اومد دوتا پلاستیک پر خریده بود. وای که چقدر بدم می یومد. با صورت جمع شده و نگاهی چندش به پلاستیک ها نگاه کردم مهدی ابرویی بالا انداخت و گفت: - اینجور نگاهشون نکن عزیزم تا ته همه رو باید بخوری . به در ماشین چسبیدم و گفتم: - عمرا بدم میاد. شونه ای بالا انداخت و گفت: - مراقبت از همسر واجبه شده به ستون ببندمت به زور دهن تو وا کنم بدم بخوری همشو باید بخوری بدم میاد و چندشه و بدمزه است و اینا هم نداریم ممنوعه. چپ چپ نگاهش کردم که مثلا اومد فاز بگیره ولی معلوم بود خنده اش گرفته: - هر چی اقاتون گفت باید بگی چشم! و زد زیر خنده منم خندیدم و گفتم: - چشم. برای اینکه مهدی انتقالی بگیره تهران باید دو سه روزی ابادان می موندیم. نمی دونستم کجا می ریم ولی مهدی ادرس یه جایی رو داده بود. در خونه سفید رنگی رو زد . محله به نظر ساده ای می یومد و خونه هایی یه طبقه یا دو طبقه که در هاشون اکثرا زنگ زده بود و معلوم بود قدیمی ان. یه پسر جوون درو باز کرد و موادبانه سلام کرد. با صدای ارومی سلام گفتم و با مهدی همو بغل کردن و دست دادن و گفت: - خوش اومدی داداش. داخل رفتیم یه حیاط ساده که یه حوز وسط ش بود و خشکیده بود کلی حیاط برگ داشت و کثیف بود باغچه هم داغون بود با گل های فرسوده و خشکیده. از در و دیوار خستگی و کهنگی می ریخت. به ادم حس افسردگی می داد. داخل خونه شدیم سه تا دیگه جوون اینجا بود. کلی سیستم و کامپیوتر و لب تاب هم بود. سلام کردیم و مهدی دستی پشت گردن ش کشید و گفت: - همسرم ترانه خانوم. همه با دهن باز نگاهمون کردن. به مهدی نگاه کردم تا بدونم دلیل نگاه شون چیه! مهدی با خنده گفت: - اینطوری نگاهم نکنیا خوب یه بار جون ش به خطر افتاد دزدیدنش نمی رسیم از دستش داده بودم ترک ش کردم ۷ ماهه و سه روز پیش توی راه شلمچه دیدمش و دیگه همو دیدیم و فهمیدم کارم اشتباه بود برگشتیم پیش هم. یکی از جوون ها گفت: - خاک تو سرتت کن با این کارت. و اون سه تا به تاعید حرف اونا هماهنگ و با مزه گفتن: - خاک توسرت خاک توسرت خاک توسرت. مهدی با تهدید گفت: - تا ۴ ماه خبری از مرخصی نیست تمام. سه تا شون زدن پشت گردن اون یکی که اول گفته بودن و دوباره هماهنگ گفتن: - معذرت معذرت معذرت. خندیدم و مهدی هم خندید و گفت: - تیم ماست یکم خل ان پت و مت بهشون می گم علی سعید امیر هادی. سری تکون دادم و مهدی گفت: - خانوم جان همه چی هست اگر تونستی غذا درست کن نتونستی سفارش بده ما تا شب باید بریم گشت . سری تکون دادم و گفتم: - شام نخورید شام درست می کنم. هادی گفت: - اخ جون نوکرتم ابجی خاک پاتم اصلا ظرف هاشو من می شورم . مهدی گفت: - مطمعنی؟ حالت خوبه؟ اهومی گفتم . بعد از خدافزی تک تک زدن بیرون. تازه به اطراف دقت کردم. کل پذیرایی ات و اشغال و خوراکی و لباس وسایل ریخته بود. روی هر وسیله زده بود مال کیه و تقربا پذیرایی بزرگ به ۴ قسمت تبدیل شده بود و هر کدوم منطقه ش یه گوشه بود. همه ظرف ها نشسته بود که بخوام چیزی درست کنم! نچ نچ. اول همه ظرف ها رو جمع کردم و شستم.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? بعد شستن ظرف ها اپن ها رو پاک کردم و کف شو جا رو زدم برق می زد از تمیزی. شام و بار گذاشتم و زیر شو کم کردم. توی پذیرایی رفتم و اول رخت خواب هاشونو مرتب چیدم وسیله ها رو با نظم کنار ریخت خواب و میز لب تاپ و کامپیوتر چیدم و یه جا روی اساسی کشیدم. همه زباله ها رو توی پلاستیک ریختم و گذاشتم یه گوشه تو حیاط . پذیرایی که مال این ۴ تا بود پس مهدی کجاست؟ یه اتاق بیشتر نبود در شو باز کردم و بعله وسایل مهدی بود . لباس هاشو مرتب کردم و دستی به میز ش کشیدم کتاب های روی میز و برداشتم تا تمیز کنم که چند تا عکس از کتاب جلوی میز ریخت رو زمین. برشون داشتم که دیدم عکس های خودمونن. اونایی که توی بیمارستان و تمام این مدت گرفتیم. لبخندی روی لب م نشست و اومدم بزارمش لای دفتر که چشمم روی خطوط ثابت موند. به خوبی رد اشک ها معلوم بود. برش داشتم و مال ۴ روز پیش بود تاریخ زده بود. ورق به ورق ش راجب دلتنگی هاش از دوری من بود. با خوندن هر کدوم چشام مدام پر و خالی می شد. اونم مثل من معلوم بود داشته عذاب می کشیده. یه مداحی گذاشتم و اتاق شو با گریه مرتب کردم بلکه دلم یکم اروم بگیره. سری به غذا زدم و وسایل سفره رو اماده کردم. توی حیاط رفتم و شیلنگ اب و وصل کردم. اول باید یه فکری برای باغچه می کردم! توی موبایل رفتم و از نزدیک ترین گل فروشی نزدیک اینجا چند تا گل و گیاه انتخاب کردم و سفارش انلاین زدم و گفتن خیلی زود به دستم می رسه. تا برگ ها رو جمع کردم و شاخه های خشکیده رو توی پلاستیک گذاشتم رسید. کارگر ها گل ها رو گذاشتن با یه سری خاک و کود و یکمم راجب کاشت و اب دهی توضیح دادن. بعد از تشکر بهشون دستمزد دادم که کار گر گفت: - نمی شه خانوم شما پول رو انلاین واریز کردید. سری تکون دادم و گفتم: - اینو خودم دارم بهتون می دم ربطی به پول گل نداره. گرفت و گفت: - خدا بده برکت دست شما درد نکنه. لبخندی زدم و بدرقه اشون کردم. با ذوق و شوق گلدون ها رو شکوندم و شروع کردم گودال کندن. عاشق این کار بودم اما تمام بچگی بابا به من اجازه نمی داد و می گفت این کار بچه دهاتی هاست!
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? وقتی به اندازه گودال ها رو کندم هر کدوم رو گذاشتم و اول مقدای کود و بعد خاک مخصوص شونو ریختم و گودال و پر کردم. اشغال و شکسته های گلدون ها رو جمع کردم و از سنگ های توی باغچه برداشتم و نظرم اطراف و دور تا دور باغچه چیدم تا نمای خاصی بگیره. با فکر حوض باز رفتم سراغ گوشی و چند تا ماهی و لاکپشت سفارش دادم با شن و گل های مصنوعی که برای زیبایه. به باغچه اب دادم و رفتم سراغ حوز. خیلی چندش و کثیف بود و رنگ زرد و قهوه ای گرفته بود. مایع ریختم و با اسکاچ بنده های حوز و تمیز کردم که رنگ فیروزه ای ش درخشید. چند بار اب ش کشیدم تا کثیف نباشه و ماهی ها و لاکپشت اسیب ببینن. وقتی کامل تمیز ش کردم شروع کردم به شستن حیاط و واقا نفس گیر بود چون خیلی کثیف بود . خاک چسبیده بود روی کاشی ها رو به زور تمیز می شد. بلخره بعد از دوساعت شستن ش تمام شد. که صدای در اومد. چادرمو از روی بند برداشتم و سرم کردم . درو باز کردم و دیدم ماهی و سفارشات م رسیده اصلا یادم رفته بود. کنار حوز گذاشتن و به اینا هم دستمزد دادم. درو بستم و چادرمو تا کردم گذاشتم روی بند. اروم ماهی رو اومدم بگیرم که جست و از شیشه افتاد و لیز می خورد و نمی شد بگیرمش و از طرفی می ترسیدم با جون دادن ش گریه ام گرفت و با گریه و ترس بلخره گرفتمش و انداختمش توی حوز. با نگرانی خم شدم و نگاه کردم وقتی دیدم داره شنا می کنه نفس راحتی کشیدم . رفتم و یه سبد اب کش اوردم ماهی های ریز و ریختم توش اب کثیف ریخت و فوری دویدم ماهی ها رو چپ کردم تو حوز. شن های رنگی رو هم اروم اروم ریختم و علف های تزعینی رو کاشتم بین شن ها. غذا شونو توی ظرف مخصوصی که سفارش داده بودم ریختم و زمان سنج داشت. هر نیم ساعت درش به طور خودکار باز می شد و یه مقدار معین غذا می ریخت توی حوز. خیلی ناز شده بود و اومدم برم که لاکپشت ها رو دیدم. کامل یادم رفته بود. واقا خیلی می ترسیدم چشامو بستم و دستمو کردم تو شیشه که گازم گرفت جیغی کردم و فوری دستمو اوردم بالا چون به دستم اویزون بود افتاد تو حوز. دست مو به سینه ام چسبوندم و از ترس قلبم تند تند می زد. دومی رو با ملاقه از پلاستیک در اوردم و انداختم تو حوز سومی رو هم همین طور. پلاستیک و شیشه ها رو برداشتم و نگاهی به اطراف انداختم مونده بود شیشه ها. برق شون انداختم و کارم تمام شده بود. خیلی خسته بودم و توی اتاق مهدی رفتم روی تخت ش دراز کشیدم و فوری خوابم برد.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? هر چی ایفون و در می زدم ترانه باز نمی کرد و کلید یادمون رفته بود. ترسیده بودم و استرس به جونم افتاده بود نکنه باز بلایی سرش اومده! گوشی ش هم خاموش بود. هادی سریع از دیوار بالا رفت و همون بالا وایساد وعمیق بو کشید و گفت: - مهدی نترس بوی غذا ش تا اینجا میاد اخ. امیر پوفی کشید و پرید هول یکی زد تو کمرش که هادی افتاد تو حیاط و اخی گفت. امیر گفت: - خوبت ش زر نزن باز کن. هادی باز کرد و سریع دویدم داخل. کل خونه رو نگاه کردم نبود که نبود باز خونه خراب شده بودم دو دستی توی سرم زدم که خابالود از توی اتاقم اومد بیرون و گیج بهمون نگاه کرد. همه وارفته بهش نگاه کردیم. منو که توی این حالت دید ترسیده گفت: - چیزی شده؟ نفس راحتی کشیدم و هادی گفت: - ابجی سکته کردیم که فک کردیم اتفاقی افتاده. ترانه با تک خنده گفت: - خسته شدم خابیدم. یهو سعید گفت: - بچه ها اطراف و. همه در و دیوار و نگاه کردن و با لبخند نگاهشون کردم. سعید با دهنی باز اومد داخل و گفت: - حیاط محشر شده. همه اشون برگشتن و توی حیاط و نگاه کردن. بین در وایسادم و اون با به به و چه چه اطراف و نگاه می کردن. مهدی سمتم اومد و سمت داخل بردم و گفت: - سرده برو تو. اخم کرده بود. یعنی خوشش نیومد؟ دستمو گرفت و برد تو اتاق ش درو زد و با اخم نگاهم کرد. بغ کرده نگاهش کردم که گفت: - تنهایی با اسم جسم ضعیف ت این همه کارو کردی؟ حالت بد می شد چی؟ اها پس به خاطر این بود. خودمو لوس کردم و گفتم: - حالا که سالمم می خوای بگی خوشکل نشده؟ هوفی کشید و گفت: - خوشکل که هیچ محشر شده من نگران خانومم . لب زدم: - من خوبم تو که باشی خوبم. لبخندی زد که صدای هادی اومد: - ابجی به خدا مردم از گرسنگی . خنده ای کردم و مهدی گفت: - برای مزاحم شدنت ۱ ماه اضافه. هادی گفت: - ای بابا ابجی این چه شوهریه داری راست می ره اضافه چپ میاد اضافه غلط کردیم شام نخواستیم. خندیدم و بیرون رفتیم. با اخم ظاهری گفتم: - مهدی اذیتتون کنه اذیت ش می کنم. هادی گفت: - خوردی اقا مهدی نوش جونت بفرما ابجی بفرما. و مثلا تعظیم کرد. رد شدیم و مهدی یه پس گردنی هم مهمون ش کرد و گفت: - نبینم زبون بریزی ها. وسایل اماده بوده بود و پسرا تند تند چیدن سفره رو. برای هر کدوم یه دیس پر و پیمون برنج کشیدم یه کاسه قیمه یه کاسه خورشت سبزی با کباب تابه ای و مخلفات. نشستیم و همه اشون با دهن باز به غذا نگاه می کردن. متعجب گفتم: - بخورین دیگه. مهدی با دیدن دیس کوچیک خودم گفت: - مگه غذا نبود؟ لب زدم: - قابلمه ها پره . متعجب گفت: - چرا انقدر کم اوردی؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: - مگه معده من اندازه معده شماست؟ خنده اش گرفت. هادی گفت: - خدایا خاک تو سر فرمانده قدر خانوم به این خوبی و ندونست اگه ۷ ماه پیش با خودش میاوردش الان بازو داشتم اندازه این ستون . خندیدم و علی گفت: - خیلی خوشکله دلم نمیاد بخورم. مهدی گفت: - لوس نشید بخورید یالا. شروع کردن و خیلی زود کامل خوردن طوری که نفس کشیدن براشون سخت بود . هر ۳۰ ثانیه یه بار یکی شون تشکر می کرد. پاشدم جمع کنم که مهدی دستمو گرفت و نشوند و گفت: - کجا به سلامتی بشین جمع می کنیم یالا پاشید ببینم. همه اشون سریع پاشدن و جمع کردن و شستن.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? هر کدوم پای سیستم ش نشست و از تمیزی حسابی کیف کردن. مهدی هم مدام پیش یکی شون بود و انگار کلی کار داشتن. بلند شدم که مهدی گفت: - کجا میری بخوابی خانوم؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه الان میام. سری تکون داد و رفتم تو اشپزخونه. چایی ریختم با کیک و کلوچه و خوراکی و تنقلاتی که مهدی خریده بود توی ۵ تا ظرف چیدم ۴ تا برای اونا یکی هم برای خودم و مهدی. سینی رو روی اپن گذاشتم و رفتم تو پذیرایی سینی به دست جلوی هر کدوم خم شدم و با چشمایی از شوق می درخشید بر می داشتن. نشستم کنار مهدی که کنار سعید بود و داشتن یه سری کارا بهش می گفت انجام بده. زیاد از حرفاشون سر در نمیاوردم. بشقاب خودمون رو هم جلومون گذاشتم و یه کیک برداشتم . مهدی چایی شو سر کشید و گفت: - دستت طلا خانوم . لبخندی از سر ذوق زدم. کیک مو خوردم و خواستم عقب بکشم که مهدی گفت: - کجا پس اینا چی؟ به تنقلات نگاه کردم همین گردو و پسته و اجیل و بادوم و اینا. صورتم رفت توهم. مهدی با چشای ریز شده نگاهم کرد و سرشو تهدید وار تکون داد. منم خیلی ریلکس اروم اروم اومدم پاشم فرار کنم که مچ دستمو گرفت و نشوند جفت خودش و گفت: - زود باش عزیزم کجا به سلامتی هنوز مونده . همه انگار سینما دیده باشن زل زده بودن بهمون بببن ته جدال ما چی می شه. هر چی سعی می کردم دستمو از دست ش بکشم بیرون نمی شد. با حرص گفتم: - ایی مهدی دستم ولم کن مگه زوره نمی خوام بخورم بدم میاد حالم بد می شه نگا قیافه اشون هم چندشه.. تو همین هین مهدی دست برد سریع مشت شو پر کرد هل داد تو دهنم. با دهنی بسته نگاهش کردم و چشام گرد شده بود. این دفعه جلوی دهن مو گرفت و گفت: - بخور زود ببین چه خوشمزه است. چشامو محکم بستم و به زور یکم تو دهن م مزه مزه کردم که حالم فوری بهم خورد و اوقی زدم که مهدی ولم کرد و دویدم توی روشویی توی حمام و اوق زدم. خورده و نخورده هر چی بود و بالا اوردم. انقدر با شدت اوق می زدم که اشک از چشامم رون شده بود. مهدی نگران به در می زد و صدام می کرد: - ترانه چی شد خانوم باز کن ببینمت ترانه. بی حال گوشه حمام نشستم و با دستم رجک و باز کردم که به زور خودشو از لای در رد کرد داخل و با دیدن حال و زورم گفت: - جانم ببینمت رنگ به رو نداری بریم دکتر؟ سری به عنوان نه تکون دادم و گفتم: - گفتم حالم بد می شه نگاه گوش نمی کنی. اونم با صورتی مغلوب گفت: - خیلی ضعیف شدی باید بخوری دکتر سفارش کرده. شونه ای بغض کرده بالا انداختم . لب زد: - پاشو برو تو اتاق یکم استراحت کن . با کمک ش بلند شدم و توی اتاق ش رفتم . روی تخت دراز کشیده که دیدم خیره شده به دفتر خاطرات روی میزش و فهمیده من خوندمش. یه نگاهی بین من و دفتر خاطرات رد و بدل کرد و ابرویی بالا انداخت. منم با شیطنت در و دیوار و نگاه کردم یعنی مثلا من خبر ندارم. خنده ام گرفت که گفت: - خودم فهمیدم نمی خواد حالا به خودت فشار بیاری لو ندی داری می ترکی. بلند زدم زیر خنده. نچ نچی کرد و گفت: - خداروشکر اصلا بلد نیستی دروغ بگی! پایین تخت نشست و دستم و توی دست ش گرفت و گفت: - توی نبود من چیکارا کردی؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: - خوب دانشگاه می رفتم همه اذیتم می کردن من به همه گفتم تو رفتی کار هاتو انجام بدی و برگردی پیشم ازدواج کنیم همه مسخره ام می کردن و می گفتن تو داری خودتو گول می زنی شبا تا صبح می رفتم مزار همون شهیدی که اولین بار با هم رفتیم مسجد هم که هر روز می رفتم و شدم مسعول ول برگزاری حلقه صالحین بچه ها و خیلی دوسم دارن اوم راستی اون خانواده هایی که بهشون کمک می کردی و غذا می بردی من برای همه اشون می بردم همون جور مخفیانه کتاب هم زیاد خوندم و سعی می کردم به بقیه بچه ها معرفی کنم اما خیلی مسخره ام می کردن ولی خوب تاثیر هم داشت
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? توی نبودت سعی کردم به کارایی که قبلا یادم داده بودی عمل کنم همه چی خوب بود بجز اینکه تو نبودی! گلزار شهدا می رفتم تو جلوی چشام بودی مسجد و بسیج می رفتم تو و خاطراتت جلوم بودی همه چیز بود تو نبودی و تو هم برای من همه دنیامی نمی دونی چقدر سخت بود حس می کردم خدا داره تنبیهه ام می کنه یا شایدم دوسم نداره یا اینکه به خاطر گناه هام تو رو از من گرفته. مهدی با صدای ارومی گفت: - اینطور نیست اولا که خدا همیشه ادم ها رو با چیزایی که دوست دارن امتحان می کنه تا ببینه فقط توی شرایط خوب بنده هاش یا توی شرایط سخت هم باهاشن و گله نمی کنن! و اینکه من اشتباه کردم می خواستم نجاتت بدم اما روش کارم اشتباه بود و بدتر عذاب ت دادم هم خودمو هم تورو و شرمنده اتم باید بیشتر راجب ش فکر می کردم ولی با دیدن حال و روزت خیلی حالم بد شده بود و نفهمیدم باید چیکار کنم ببخشید خانومم. سری تکون دادم و گفتم: - بهتره راجب ش صحبت نکنیم. مهدی سری تکون داد و کنارم موند تا خوابم برد. چشم که باز کردم ساعت 4 صبح بود. اروم نشستم دیگه خوابم نمیومد چون دیشب زود خابیده بودم. مهدی عمیق خواب بود بی سر و صدا از اتاق زدم بیرون و توی پذیرایی نرفتم گفتم شاید پسرا با لباس راحتی خابیده باشن! لامپ اشپزخونه رو روشن کردم و نون ها رو دراوردم تا یکم گرم بشن. میز و با خلاقیت چیدم و به خودم که اومدم ساعت 5 بود. نماز مو خوندم و داشتم نون ها رو می چیدم که با صدای سلام ناگهانی قلبم اومد تو دهنم و هین بلندی گفتم. سعید دستاشو حالت تسلیم بالا برد و گفتم: - ابجی نترس منم. دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم: - سلام یهویی اومدین ترسیدم. با سر و صدای ما بقیه هم بیدار شدن مهدی خابالود توی اشپزخونه اومد و گفت: - چی شده؟ صدای هین چی بود؟ سمتم اومد و سر تا پا مو نگاه کرد مطمعن بشه سالمم. سعید گفت: - ابجی تو فکر بود یهویی اومدم سلام کردم ترسید. مهدی یه لیوان اب بهم داد و خوردم. چایی ریختم و همه دست و صورت شونو شستن و نشستن. متعجب گفتم: - من خوابم نبرد شما چه زود بیدار شدید! هادی گفت: - تایم بیداری ما ساعت 5 هست . اهانی گفتم . رو به مهدی گفتم: - می شه امروز بریم یه دوری توی شهر بزنیم؟ شرمنده گفت: - امروز باید برم اداره ولی قول می دم فردا بریم. باشه ای گفتم. و مهدی و سعید و علی اماده شدن برن اداره و هادی و امیر می موندن. بدرقه اشون کردم و برگشتم. توی اشپزخونه رفتم و هادی با لحن خواهشی گفت: - ابجی می شه ناهار فسنجون درست کنی؟ اره ای گفتم که گفت: - کمک خواستی بگو بیام کمکت ابجی. ممنونی گفتم و مشغول درست کردن فسنجون شدم. چون بلد نبودم از توی گوگل در اوردم و خدا کنه خوب بشه. ناهار و بار گذاشتم و ظرف ها رو هم شستم. یکم حالم بد شده بود و هی گیج می رفتم یا سردرد های لحضه ای بدی می گرفتم قدم هام سست می شد. دستمو به اپن گرفتم که صدای نگران امیر بلند شد: - ابجی خوبی؟ هادی بیا زنگ بزن مهدی حالش خوب نیست. هادی تند خودشو رسوند و فرصت نداد بگم خوبم زنگ زد مهدی. به نیم ساعت نکشیده خونه بود. چنان در می زد که گفتم در الان می شکنه. هادی رفت درو باز کرد که دوید اومد داخل کنارم نشست و گفت: - چی شدی ببینمت رنگ به رو نداری چت شد یهو صبح خوب بودی. خسته و کلافه از سوال هاش که مجال جواب دادن بهم نمی داد بهش تکیه دادم و چشامو بستم . انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: - قرص هات دارو هاتو خوردی؟ با صدای ضعیفی گفتم: - نه یادم رفت. هادی سریع اورد و چند تا قرص اهن و ویتامین و این چیزا بهم داد خوردم. جفتم نشسته بود و تکون نمی خورد هی بهم زل می زد و می گفت: - خوبی؟ بهتری؟ برای بار ۵۰ م گفت: - خوبی بهتری؟ سری تکون دادم و گفتم: - خوبم مهدی نگران نباش. بعد یک دقیقه گفت: - مطمعن باشم خوبی؟ راست می گی؟ بهش زل زدم و گفتم: - به امام حسین خوبم ۱۰۰ بار پرسیدی اروم بگیر. سری تکون داد و بلند شدم که تند بلند شد و گفت: - کجا؟ سمت اشپزخونه رفتم و گفتم: - به غذا سر بزنم. پشت سرم راه افتاد و شروع کرد غر غر کردن: - یه دقیقه نمی تونه بشینه
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? به غر غر هاش گوش می دادم و ملاقه رو از روی اپن برداشتم و دم در اشپزخونه وایسادم جلو مهدی و گفتم: - غر غر ممنوعه مخصوصا توی اشپزخونه که حوزه استفاضی منه بفرماید بیرون اقا. با ابروی های بالا رفته گفت: - شما خانوم زن من هستید نگهداری و مراقبت از شما هم وظیفه منه! دست به سینه وایسادم و مثل خودش ابرو بالا انداختم و گقتم: - اقایون محترمه در پذیرایی اگر نیاید این فرمانده اتونو ببرید هیچ خبری از ناهار نیست. چهار تا شون هجوم اوردن و تا مهدی بخواد چیزی بگه بلندش کردن گذاشتن ش رو کول شون و بردن ش تو پذیرایی منم در اشپزخونه رو قفل کردم . مهدی پشت در بود و مدام غر می زد: - صدای چی میاد نکنه چیز سنگین بلند کنی اگه چیزیت بشه این ۴ تا رو اخراج می کنم اگر اضافه نزدم براشون همش تقصیر ایناست اینا تو رو شیر می کنن پا می شی خودتو خسته می کنی نگا نگا خانوم های مردم تا لنگ ظهر خوابن مال منو باید ساعت ۳ شب از تو اشپزخونه کول کنی بکشی بیرون خسته نشدی؟ بیام ظرف بشورم؟ می خوام بیام اب بخورم. اخراش که دید حرفاش فایده ای نداره مظلوم گفت: - بزار بیام ساکت می شینم نگات می کنم قول می دم. خنده ام گرفت از این حرکات ش. عین بچه های یه ساله می موند که برای شیر خوردن بهونه می گرفتن. درو باز کردم که فوری اومد داخل با ملاقه تحدید وار گفتم: - اروم می شینی غر هم نمی زنی! تند تند سری تکون داد و چهار زانو نشست زل زد بهم. غذا رو هم زدم و ادویه های لازم و بهش اضافه کردم. دوباره شروع کرد: - نمی خوای بشینی؟ با چشای ریز شده نگاهش کردم که خودشو زد به اون راه: - خوب نشین نزن ما رو حالا اومدیم صواب کنیم کباب شدیم. فقط نق می زد . اگر دختر بود هیچکس نمی گرفتت ش بس که غر غروعه. بعدشم خود به خود گفتم: - بی خود کرده کسی بگیرتش دختر بود من باید پسر می شدم من می گرفتمش و به به روم اخم کردم . مهدی و نگاه کردم با چشای درشت شده نگاهم می کرد. عهههه بلند بلند فکر کردم بدبخت حالا می گه دیونه شد رفت! اومدم سفره رو بچینم که دیگه تحمل ش طاق شد و نشوندم روی صندلی خودش همه رو چید منم فقط غذا کشیدم . پسرا رو صدا کرد و همه گی نشستیم. هادی قابلمه ها رو ورداشت و گفت: - والا ما خودمه کسی بهشون دست بزنه انگشت هاشو قلم می کنم گفته باشم. امیر گفت: - حالت تو بیا اینو بخور. با استرس نگاهشون کردم مهدی لقمه اول رو خورد که یهو ثابت موند. نکنه بدمزه شده؟ با چشای ریزه شده هادی و نگاه کرد و گفت: - از همین الان بهت می گم هر چی تو قابلمه مونده نصف نصفه و گرنه مرخصی بی مرخصی. خنده تو گلویی کردم و ناهار خوردیم . اخرای ناهار مهدی گفت: - بخورید که دیگه تمام ساعت ۹ ما پرواز داریم به تهران. همه اشون پوکر شدن . هادی ادای گریه کردن رو در اورد و گفت: - خوشی به ما نیومده وای ننه. همه خندیدیم از این حالت ش. مهدی یه پس گردنی بهش زد و گفت: - من نمی دونم چطور ازمون اوردی به سپاه قبول شدی. هادی صداشو صاف کرد و گفت: - بسم الله رحمن الرحیم به نام خدای بی همتا هادی صداقتی هستم بچه رشت. بعد با لحن شوخ همیشه گیش گفت: - اینجوری قبولم کردن. مهدی سری به نشونه تاسف تکون داد و بهش زنگ زدن گفت برای بقیه کار های انتقال باید بره اداره بقیه بچه ها هم باید برن جلسه دارن. منم خودمو زدم به اون راه: - چقدر خسته ام منم می خوابم. مهدی که خیالش راحت شده بود کاری نمی کنم گفت: - اره کار خوبی می کنی . وقتی رد شون کردم سریع ظرف ها رو شستم و چند مدل غذا برای پسرا درست کردم که تا چند روزی غذا داشته باشن. واقا دیگه رمق توی دست و پام نمونده بود و از ضعف می لرزیدم. سریع چند تا قرص خوردم این دفعه حالم بد می شد مهدی می زاشتم سر کوچه! خدا خدا می کردم دیر تر بیان تا حالم بیشتر سر جا بیاد. درست زمانی که نشستم استراحت کنم زنگ در زده شد. دویدم توی اینه و به خودم نگاه کردم رنگم زرد شده بود و صورتم خسته و خابالود بود و چشام نیمه باز و لبام خشک. چند تا کشیده به خودم زدم زردی بره نرفت هیچ سرخ هم شدم! سریع درو وا کردم و سلام کردم. خداروشکر حیاط نیمه روشن بود و مهدی نفهمید تا اینجا به خیر گذشت. داخل رفتیم و چایی اوردم باراشون مهدی همین طور که یه سری کارا با کامپیوتر سعید انجام می داد گفت: - خواب بودی؟ منم گفتم: - اره تا همین ده دقیقه پیش خواب بودم تازه بیدار شدم.
برگشت چایی شو برداشته که خیره شد بهم. لبخند زورکی زدم و گفت: - چرا زرد و قرمزی؟ یکم بو کرد و گفت: - بوی غذا و ادویه می دی. دستمو گرفت و گفت: - خوبی؟ خودمو زدم به اون راه: - هیچی بابا لباس مو عوض نکردم بوی غذای ظهر مونده روش روی صورت خواب بودم برا همین زرد و قرمز شدم. یه طوری نگاهم کرد ببینه راست می گم یا الکی. که با صدای هادی همه چی لو رفت: - عههههه ابجی دستتت درد نکنه این همه غذا رو چطوری درست کردی؟ بابا ابجی من نوکرتم . لبخند خجولی زدم و هادی همین طور ادامه داد: - ابجی 6 تا قابلمه غذا پختی بابا ایول ماشاءالله اووه یخچال و نگاه سالاد الویه و این چیزا هم درست کردی ظرف ها رو هم که همه رو شستی اخه چطوری تونستی. مهدی زل زده بود بهم و حرکتی نمی کرد. سعید یه سیب از اپن پرت کرد که شالام خورد تو سر هادی و ما رو نشون داد. به من من افتادم: - می دونی اصلا بهم فشار نیومدا اروم اروم درست کردم اخه حوصله ام سر رفته بود . همون طور نگاهم کرد باز: - نگا کن به خدا سالمم هیچیم نشد اخه اینا گناه دارن گفتم می ریم غذا داشته باشن. دوباره همون طور نگاهم کرد: - امروز تو اداره چطور بود خوب بود؟ دیدم نه کارم ساخته است سریع فرمون و گرد کردم و پا شدم ده برو که رفتیم. دویدم تو اتاق و اون پشت سرم می دوید سریع درو قفل کردم و با نفس نفس رو تخت ولو شدم. مهدی گفت: - مگه نمیای تو دست من اصلا باید ببرمت دکت
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? دکتر بگم تو به حرف من گوش نمی دی قفل و زنجیرت کنن به تخت نه نه باید داروی خواب اور ۲۴ ساعته بهت بدم. با حرفاش که از ته دل و با حرص می گفت بلند خندیدم که بدتر حرصی شد. محکم دستگیره در و بالا و پایین می کرد و گفت: - هادی بیا این درو وا کن زود. هادی گفت: - من به ابجیم خیانت نمی کنم. مهدی گفت: - 6 ماه اضافه باید کار کنی. خودش دست به کار شد و از اون ورم تهدیدم می کرد: - باز درو با کنم برات می گم ترانه خانوم اینطوری مراقب خودته اره؟ عه اینجوری برام بد می شد که باید یه بهونه جور می کردم. درو باز کردم و دست به کمر وایسادم جلوش و گفتم: - اصلا یه سوال مگه حضرت فاطمه اونقدر زحمت نمی کشید با اینکه همش تو سختی بود تازه حضرت فاطمه وقتی حامله بود پشت در موند میخ رفت تو پهلوش سوخت اما چادرش از سرش نیوفتاد من که کاری نکردم فقط چند تا قابلمه غذا درست کنم اونم برای این جوونای خدا خوب دلشون خواسته درست و حسابی بهشون رسیده نشده چی می شه چند روز بخورن اگه بخوای منو انقدر تنبل بار بیاری نمی تونم مثل حضرت فاطمه و حضرت زینب تو مساعل زندگی کنارت باشم و همش کم میارم و اونوقت فردا جلوی خدا شرمنده می شم. همون جور که زانو زده بود و هنوز سنجاقی که توی دستش بود و می خواست درو باز کنه خشک شده بود و با بهت بهم نگاه می کرد و به حرفام گوش می داد. با لبخند پیروزی نگاهش کردم. پسرا هم برام دست زدن. مهدی نالید: - دهن منو بستی تو این چیزا رو از کجا یاد گرفتی؟ با نیش باز به خودش اشاره کردم . ساعت ۸ بود و ۹ پرواز داشتیم داشتم وسایل و می بستم و از ته دل خوشحال بودم . بلاخره داشتم با مهدی برمی گشتم با گمشده ی این ۷ ماه تلخ زندگیم! همه وسایل اماده بود و اماده توی اتاق نشسته بودم و کتاب یادت باشد دستم بود . چقدر تحمل می خواست همسر شهید بودن چه دلی دارن. با هر صفحه که می خوندم اشکام بیشتر رون می شد. مخصوصا اونجاهایی که شهید سیاهکالی راجب شهید شدن و رفتن ش به سوریه و عراق صحبت می کرد و خانوم ش صبح تا شب گریه می کرد ولی برای اینکه فردای روز قیامت شرمنده شهدا و اعمه اطهار نشه و شرمنده نباشه و به خاطر عشق در وجود خودش خودخواهی نکرده باشه با رفتن همسرش تمام زندگیش موافقت کرده بود. از همسرش گذشت برای خدا برای ارمان هاشون برای بقیه انسان ها برای دفاع از مظلومین برای پیروزی حق در مقابل ظلم برای خوشنودی شهدا و امامان. با صدای مهدی گریه ام شدید تر شد: - ترانه داری گریه می کنی؟چی شده اتفاقی افتاده خانوم؟ سر بلند کردم و بهش نگاه کردم. کنارم نشست و گفت: - نصف عمر شدم چی شده؟ به کتاب اشاره کردم و سرمو به شونه مهدی فشار دادم و از ته دل گریه کردم. چیزی نگفت و گذاشت اروم تر بشم. وقتی اروم تر شدم با لحن همیشگیش شروع کرد باهام صحبت کردن: - ببین خانوم این خیلی خوبه که این کتاب ها رو می خوندی نحوه زندگی درست و یاد می گیری با انسان های فهمیده و ازاده هم اشنا می شی و همین طور هدف زندگی تو پیدا می کنی که اصلا برای چی داری زندگی می کنی و اینکه وقتی زندگی نامه یه مومن رو بخونی انگار که اون رو احیاء کردی و صواب زیادی داره میدونستی هر چقدر که برای هر شهید از ته دل گریه کنی اون بیشتر حواس ش بهت هست؟ لبخندی زدم. با لبخند م جون گرفت و گفت: - پاشو خانوم پاشو دست و صورت تو بشور راه بیفتیم دیر مون نشه
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? دست و صورت مو شستم و مهدی چمدون ها رو برداشت و حرکت کردیم. بچه ها بازم کلی تشکر کردم ازم و مهدی و بغل کردن و هادی گفت: - می گم داش مهدی اون اضافه هایی که گفتی الکی بود دیگه مگه نه؟ مهدی هم مثل خودش دست گذاشت دور کمرش و گفت: - نخیر داش هادی. هادی گفت: - ابجی چطور با این ازدواج کردی فردا می گه خانوم غذات شوره ده ماه اضافه . همه خندیدیم. پسرا بدرقه امون کردن و تاکسی گرفتیم رفتیم اهواز و بعدش هم پرواز. در خونه رو با کلید باز کردم و مهدی با لبخند مهوی اطراف و نگاه کرد. داخل اومد با دیدن حیاط و سرسبزی و حوز پر از ماهی لبخند ش پررنگ تر شد. در باز کردم و داخل رفتیم. نگاه سر تا سر همه چا چرخید. رخت خواب ش که هنوز پهن بود و لباس و طرخ چیدمان بالشت و وسایل که دست نخورده باقی مونده بود. برگشتم سمت ش و گفتم: - خوش اومدی اقا. اونم مثل خودم جواب داد: - ممنون تاج سر. یهو هر دو باهم گفتیم: - بریم گلزار شهدا؟ به هم نگاه کردیم و خندیدیم. وسایل و گذاشته نگذاشته سوار پارس طوسی مشکی که مثل این خونه روی دستم مونده بود شدیم . نوحه یاد امام و شهدا رو گذاشته بود و هر دوتامون غرق تصورات مون بودیم. من جبهه ای رو توی ذهنم تصور می کردم که فقط راجب خودش و ادم هاش خونده بودم و عکس دیده بودم و بعضی مناطق شو رفته بودم مثل طلاعیه و هویزه و دهلاویه شلمچه . ماشین و همون جایی که بار اول اومده بودیم پارک کرد و پیاده شدیم راه افتادیم. خاطرات روز اول مون برام داشت مرور می شد. مهدی با صدای ارومی گفت: - همیشه اینجا با فاصله از هم راه بریم و دست همو نگیریم . راحت شدم و با ناراحتی سری تکون دادم . دلیل این حرف ش چی بود یعنی؟ مهدی گفت: - ببین خانوم اینجا گلزار شهداست ممکنه خانواده شهدا خانوم و عیال شهدا بیاین ما رو ببین باهم ناراحت بشن یا دلتنگ تر بشن ما نباید نمک به زخم شون بپاشیم. ناخواسته یاد کتاب یادت باشه افتادم وقتی که فرزانه بیرون می رفت و با دیدن هر جوونی که دست توی دستم هم می رفتن یاد شهید حمید سیاهکالی می یوفتاد و کلی گریه می کرد. حق با مهدی با لبخند قبول کردم. این دفعه کنار مزار یاد بود شهید ابراهیم نشستیم. خونده بودم کتاب سلام بر ابراهیم. شهید معروفی که شده برادر و رفیق و راهنما ی جوونا ی امروزه. واقعا یه الگوی کامل و بی نقص بود! مهدی با الان میام پاشد و کم کم از دیدم خارج شد.