°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت60
#مهدی
هر چی ایفون و در می زدم ترانه باز نمی کرد و کلید یادمون رفته بود.
ترسیده بودم و استرس به جونم افتاده بود نکنه باز بلایی سرش اومده! گوشی ش هم خاموش بود.
هادی سریع از دیوار بالا رفت و همون بالا وایساد وعمیق بو کشید و گفت:
- مهدی نترس بوی غذا ش تا اینجا میاد اخ.
امیر پوفی کشید و پرید هول یکی زد تو کمرش که هادی افتاد تو حیاط و اخی گفت.
امیر گفت:
- خوبت ش زر نزن باز کن.
هادی باز کرد و سریع دویدم داخل.
کل خونه رو نگاه کردم نبود که نبود باز خونه خراب شده بودم دو دستی توی سرم زدم که خابالود از توی اتاقم اومد بیرون و گیج بهمون نگاه کرد.
همه وارفته بهش نگاه کردیم.
منو که توی این حالت دید ترسیده گفت:
- چیزی شده؟
نفس راحتی کشیدم و هادی گفت:
- ابجی سکته کردیم که فک کردیم اتفاقی افتاده.
ترانه با تک خنده گفت:
- خسته شدم خابیدم.
یهو سعید گفت:
- بچه ها اطراف و.
همه در و دیوار و نگاه کردن و با لبخند نگاهشون کردم.
سعید با دهنی باز اومد داخل و گفت:
- حیاط محشر شده.
همه اشون برگشتن و توی حیاط و نگاه کردن.
بین در وایسادم و اون با به به و چه چه اطراف و نگاه می کردن.
مهدی سمتم اومد و سمت داخل بردم و گفت:
- سرده برو تو.
اخم کرده بود.
یعنی خوشش نیومد؟
دستمو گرفت و برد تو اتاق ش درو زد و با اخم نگاهم کرد.
بغ کرده نگاهش کردم که گفت:
- تنهایی با اسم جسم ضعیف ت این همه کارو کردی؟ حالت بد می شد چی؟
اها پس به خاطر این بود.
خودمو لوس کردم و گفتم:
- حالا که سالمم می خوای بگی خوشکل نشده؟
هوفی کشید و گفت:
- خوشکل که هیچ محشر شده من نگران خانومم .
لب زدم:
- من خوبم تو که باشی خوبم.
لبخندی زد که صدای هادی اومد:
- ابجی به خدا مردم از گرسنگی .
خنده ای کردم و مهدی گفت:
- برای مزاحم شدنت ۱ ماه اضافه.
هادی گفت:
- ای بابا ابجی این چه شوهریه داری راست می ره اضافه چپ میاد اضافه غلط کردیم شام نخواستیم.
خندیدم و بیرون رفتیم.
با اخم ظاهری گفتم:
- مهدی اذیتتون کنه اذیت ش می کنم.
هادی گفت:
- خوردی اقا مهدی نوش جونت بفرما ابجی بفرما.
و مثلا تعظیم کرد.
رد شدیم و مهدی یه پس گردنی هم مهمون ش کرد و گفت:
- نبینم زبون بریزی ها.
وسایل اماده بوده بود و پسرا تند تند چیدن سفره رو.
برای هر کدوم یه دیس پر و پیمون برنج کشیدم یه کاسه قیمه یه کاسه خورشت سبزی با کباب تابه ای و مخلفات.
نشستیم و همه اشون با دهن باز به غذا نگاه می کردن.
متعجب گفتم:
- بخورین دیگه.
مهدی با دیدن دیس کوچیک خودم گفت:
- مگه غذا نبود؟
لب زدم:
- قابلمه ها پره .
متعجب گفت:
- چرا انقدر کم اوردی؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- مگه معده من اندازه معده شماست؟
خنده اش گرفت.
هادی گفت:
- خدایا خاک تو سر فرمانده قدر خانوم به این خوبی و ندونست اگه ۷ ماه پیش با خودش میاوردش الان بازو داشتم اندازه این ستون .
خندیدم و علی گفت:
- خیلی خوشکله دلم نمیاد بخورم.
مهدی گفت:
- لوس نشید بخورید یالا.
شروع کردن و خیلی زود کامل خوردن طوری که نفس کشیدن براشون سخت بود .
هر ۳۰ ثانیه یه بار یکی شون تشکر می کرد.
پاشدم جمع کنم که مهدی دستمو گرفت و نشوند و گفت:
- کجا به سلامتی بشین جمع می کنیم یالا پاشید ببینم.
همه اشون سریع پاشدن و جمع کردن و شستن.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت61
#ترانه
هر کدوم پای سیستم ش نشست و از تمیزی حسابی کیف کردن.
مهدی هم مدام پیش یکی شون بود و انگار کلی کار داشتن.
بلند شدم که مهدی گفت:
- کجا میری بخوابی خانوم؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه الان میام.
سری تکون داد و رفتم تو اشپزخونه.
چایی ریختم با کیک و کلوچه و خوراکی و تنقلاتی که مهدی خریده بود توی ۵ تا ظرف چیدم ۴ تا برای اونا یکی هم برای خودم و مهدی.
سینی رو روی اپن گذاشتم و رفتم تو پذیرایی سینی به دست جلوی هر کدوم خم شدم و با چشمایی از شوق می درخشید بر می داشتن.
نشستم کنار مهدی که کنار سعید بود و داشتن یه سری کارا بهش می گفت انجام بده.
زیاد از حرفاشون سر در نمیاوردم.
بشقاب خودمون رو هم جلومون گذاشتم و یه کیک برداشتم .
مهدی چایی شو سر کشید و گفت:
- دستت طلا خانوم .
لبخندی از سر ذوق زدم.
کیک مو خوردم و خواستم عقب بکشم که مهدی گفت:
- کجا پس اینا چی؟
به تنقلات نگاه کردم همین گردو و پسته و اجیل و بادوم و اینا.
صورتم رفت توهم.
مهدی با چشای ریز شده نگاهم کرد و سرشو تهدید وار تکون داد.
منم خیلی ریلکس اروم اروم اومدم پاشم فرار کنم که مچ دستمو گرفت و نشوند جفت خودش و گفت:
- زود باش عزیزم کجا به سلامتی هنوز مونده .
همه انگار سینما دیده باشن زل زده بودن بهمون بببن ته جدال ما چی می شه.
هر چی سعی می کردم دستمو از دست ش بکشم بیرون نمی شد.
با حرص گفتم:
- ایی مهدی دستم ولم کن مگه زوره نمی خوام بخورم بدم میاد حالم بد می شه نگا قیافه اشون هم چندشه..
تو همین هین مهدی دست برد سریع مشت شو پر کرد هل داد تو دهنم.
با دهنی بسته نگاهش کردم و چشام گرد شده بود.
این دفعه جلوی دهن مو گرفت و گفت:
- بخور زود ببین چه خوشمزه است.
چشامو محکم بستم و به زور یکم تو دهن م مزه مزه کردم که حالم فوری بهم خورد و اوقی زدم که مهدی ولم کرد و دویدم توی روشویی توی حمام و اوق زدم.
خورده و نخورده هر چی بود و بالا اوردم.
انقدر با شدت اوق می زدم که اشک از چشامم رون شده بود.
مهدی نگران به در می زد و صدام می کرد:
- ترانه چی شد خانوم باز کن ببینمت ترانه.
بی حال گوشه حمام نشستم و با دستم رجک و باز کردم که به زور خودشو از لای در رد کرد داخل و با دیدن حال و زورم گفت:
- جانم ببینمت رنگ به رو نداری بریم دکتر؟
سری به عنوان نه تکون دادم و گفتم:
- گفتم حالم بد می شه نگاه گوش نمی کنی.
اونم با صورتی مغلوب گفت:
- خیلی ضعیف شدی باید بخوری دکتر سفارش کرده.
شونه ای بغض کرده بالا انداختم .
لب زد:
- پاشو برو تو اتاق یکم استراحت کن .
با کمک ش بلند شدم و توی اتاق ش رفتم .
روی تخت دراز کشیده که دیدم خیره شده به دفتر خاطرات روی میزش و فهمیده من خوندمش.
یه نگاهی بین من و دفتر خاطرات رد و بدل کرد و ابرویی بالا انداخت.
منم با شیطنت در و دیوار و نگاه کردم یعنی مثلا من خبر ندارم.
خنده ام گرفت که گفت:
- خودم فهمیدم نمی خواد حالا به خودت فشار بیاری لو ندی داری می ترکی.
بلند زدم زیر خنده.
نچ نچی کرد و گفت:
- خداروشکر اصلا بلد نیستی دروغ بگی!
پایین تخت نشست و دستم و توی دست ش گرفت و گفت:
- توی نبود من چیکارا کردی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- خوب دانشگاه می رفتم همه اذیتم می کردن من به همه گفتم تو رفتی کار هاتو انجام بدی و برگردی پیشم ازدواج کنیم همه مسخره ام می کردن و می گفتن تو داری خودتو گول می زنی شبا تا صبح می رفتم مزار همون شهیدی که اولین بار با هم رفتیم مسجد هم که هر روز می رفتم و شدم مسعول ول برگزاری حلقه صالحین بچه ها و خیلی دوسم دارن اوم راستی اون خانواده هایی که بهشون کمک می کردی و غذا می بردی من برای همه اشون می بردم همون جور مخفیانه کتاب هم زیاد خوندم و سعی می کردم به بقیه بچه ها معرفی کنم اما خیلی مسخره ام می کردن ولی خوب تاثیر هم داشت
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت62
#ترانه
توی نبودت سعی کردم به کارایی که قبلا یادم داده بودی عمل کنم همه چی خوب بود بجز اینکه تو نبودی! گلزار شهدا می رفتم تو جلوی چشام بودی مسجد و بسیج می رفتم تو و خاطراتت جلوم بودی همه چیز بود تو نبودی و تو هم برای من همه دنیامی نمی دونی چقدر سخت بود حس می کردم خدا داره تنبیهه ام می کنه یا شایدم دوسم نداره یا اینکه به خاطر گناه هام تو رو از من گرفته.
مهدی با صدای ارومی گفت:
- اینطور نیست اولا که خدا همیشه ادم ها رو با چیزایی که دوست دارن امتحان می کنه تا ببینه فقط توی شرایط خوب بنده هاش یا توی شرایط سخت هم باهاشن و گله نمی کنن! و اینکه من اشتباه کردم می خواستم نجاتت بدم اما روش کارم اشتباه بود و بدتر عذاب ت دادم هم خودمو هم تورو و شرمنده اتم باید بیشتر راجب ش فکر می کردم ولی با دیدن حال و روزت خیلی حالم بد شده بود و نفهمیدم باید چیکار کنم ببخشید خانومم.
سری تکون دادم و گفتم:
- بهتره راجب ش صحبت نکنیم.
مهدی سری تکون داد و کنارم موند تا خوابم برد.
چشم که باز کردم ساعت 4 صبح بود.
اروم نشستم دیگه خوابم نمیومد چون دیشب زود خابیده بودم.
مهدی عمیق خواب بود بی سر و صدا از اتاق زدم بیرون و توی پذیرایی نرفتم گفتم شاید پسرا با لباس راحتی خابیده باشن!
لامپ اشپزخونه رو روشن کردم و نون ها رو دراوردم تا یکم گرم بشن.
میز و با خلاقیت چیدم و به خودم که اومدم ساعت 5 بود.
نماز مو خوندم و داشتم نون ها رو می چیدم که با صدای سلام ناگهانی قلبم اومد تو دهنم و هین بلندی گفتم.
سعید دستاشو حالت تسلیم بالا برد و گفتم:
- ابجی نترس منم.
دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم:
- سلام یهویی اومدین ترسیدم.
با سر و صدای ما بقیه هم بیدار شدن مهدی خابالود توی اشپزخونه اومد و گفت:
- چی شده؟ صدای هین چی بود؟
سمتم اومد و سر تا پا مو نگاه کرد مطمعن بشه سالمم.
سعید گفت:
- ابجی تو فکر بود یهویی اومدم سلام کردم ترسید.
مهدی یه لیوان اب بهم داد و خوردم.
چایی ریختم و همه دست و صورت شونو شستن و نشستن.
متعجب گفتم:
- من خوابم نبرد شما چه زود بیدار شدید!
هادی گفت:
- تایم بیداری ما ساعت 5 هست .
اهانی گفتم .
رو به مهدی گفتم:
- می شه امروز بریم یه دوری توی شهر بزنیم؟
شرمنده گفت:
- امروز باید برم اداره ولی قول می دم فردا بریم.
باشه ای گفتم.
و مهدی و سعید و علی اماده شدن برن اداره و هادی و امیر می موندن.
بدرقه اشون کردم و برگشتم.
توی اشپزخونه رفتم و هادی با لحن خواهشی گفت:
- ابجی می شه ناهار فسنجون درست کنی؟
اره ای گفتم که گفت:
- کمک خواستی بگو بیام کمکت ابجی.
ممنونی گفتم و مشغول درست کردن فسنجون شدم.
چون بلد نبودم از توی گوگل در اوردم و خدا کنه خوب بشه.
ناهار و بار گذاشتم و ظرف ها رو هم شستم.
یکم حالم بد شده بود و هی گیج می رفتم یا سردرد های لحضه ای بدی می گرفتم قدم هام سست می شد.
دستمو به اپن گرفتم که صدای نگران امیر بلند شد:
- ابجی خوبی؟ هادی بیا زنگ بزن مهدی حالش خوب نیست.
هادی تند خودشو رسوند و فرصت نداد بگم خوبم زنگ زد مهدی.
به نیم ساعت نکشیده خونه بود.
چنان در می زد که گفتم در الان می شکنه.
هادی رفت درو باز کرد که دوید اومد داخل کنارم نشست و گفت:
- چی شدی ببینمت رنگ به رو نداری چت شد یهو صبح خوب بودی.
خسته و کلافه از سوال هاش که مجال جواب دادن بهم نمی داد بهش تکیه دادم و چشامو بستم .
انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:
- قرص هات دارو هاتو خوردی؟
با صدای ضعیفی گفتم:
- نه یادم رفت.
هادی سریع اورد و چند تا قرص اهن و ویتامین و این چیزا بهم داد خوردم.
جفتم نشسته بود و تکون نمی خورد هی بهم زل می زد و می گفت:
- خوبی؟ بهتری؟
برای بار ۵۰ م گفت:
- خوبی بهتری؟
سری تکون دادم و گفتم:
- خوبم مهدی نگران نباش.
بعد یک دقیقه گفت:
- مطمعن باشم خوبی؟ راست می گی؟
بهش زل زدم و گفتم:
- به امام حسین خوبم ۱۰۰ بار پرسیدی اروم بگیر.
سری تکون داد و بلند شدم که تند بلند شد و گفت:
- کجا؟
سمت اشپزخونه رفتم و گفتم:
- به غذا سر بزنم.
پشت سرم راه افتاد و شروع کرد غر غر کردن:
- یه دقیقه نمی تونه بشینه
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت63
#ترانه
به غر غر هاش گوش می دادم و ملاقه رو از روی اپن برداشتم و دم در اشپزخونه وایسادم جلو مهدی و گفتم:
- غر غر ممنوعه مخصوصا توی اشپزخونه که حوزه استفاضی منه بفرماید بیرون اقا.
با ابروی های بالا رفته گفت:
- شما خانوم زن من هستید نگهداری و مراقبت از شما هم وظیفه منه!
دست به سینه وایسادم و مثل خودش ابرو بالا انداختم و گقتم:
- اقایون محترمه در پذیرایی اگر نیاید این فرمانده اتونو ببرید هیچ خبری از ناهار نیست.
چهار تا شون هجوم اوردن و تا مهدی بخواد چیزی بگه بلندش کردن گذاشتن ش رو کول شون و بردن ش تو پذیرایی منم در اشپزخونه رو قفل کردم .
مهدی پشت در بود و مدام غر می زد:
- صدای چی میاد
نکنه چیز سنگین بلند کنی
اگه چیزیت بشه این ۴ تا رو اخراج می کنم
اگر اضافه نزدم براشون همش تقصیر ایناست
اینا تو رو شیر می کنن پا می شی خودتو خسته می کنی
نگا نگا خانوم های مردم تا لنگ ظهر خوابن مال منو باید ساعت ۳ شب از تو اشپزخونه کول کنی بکشی بیرون
خسته نشدی؟
بیام ظرف بشورم؟
می خوام بیام اب بخورم.
اخراش که دید حرفاش فایده ای نداره مظلوم گفت:
- بزار بیام ساکت می شینم نگات می کنم قول می دم.
خنده ام گرفت از این حرکات ش.
عین بچه های یه ساله می موند که برای شیر خوردن بهونه می گرفتن.
درو باز کردم که فوری اومد داخل با ملاقه تحدید وار گفتم:
- اروم می شینی غر هم نمی زنی!
تند تند سری تکون داد و چهار زانو نشست زل زد بهم.
غذا رو هم زدم و ادویه های لازم و بهش اضافه کردم.
دوباره شروع کرد:
- نمی خوای بشینی؟
با چشای ریز شده نگاهش کردم که خودشو زد به اون راه:
- خوب نشین نزن ما رو حالا اومدیم صواب کنیم کباب شدیم.
فقط نق می زد .
اگر دختر بود هیچکس نمی گرفتت ش بس که غر غروعه.
بعدشم خود به خود گفتم:
- بی خود کرده کسی بگیرتش دختر بود من باید پسر می شدم من می گرفتمش و به به روم اخم کردم .
مهدی و نگاه کردم با چشای درشت شده نگاهم می کرد.
عهههه بلند بلند فکر کردم بدبخت حالا می گه دیونه شد رفت!
اومدم سفره رو بچینم که دیگه تحمل ش طاق شد و نشوندم روی صندلی خودش همه رو چید منم فقط غذا کشیدم .
پسرا رو صدا کرد و همه گی نشستیم.
هادی قابلمه ها رو ورداشت و گفت:
- والا ما خودمه کسی بهشون دست بزنه انگشت هاشو قلم می کنم گفته باشم.
امیر گفت:
- حالت تو بیا اینو بخور.
با استرس نگاهشون کردم مهدی لقمه اول رو خورد که یهو ثابت موند.
نکنه بدمزه شده؟
با چشای ریزه شده هادی و نگاه کرد و گفت:
- از همین الان بهت می گم هر چی تو قابلمه مونده نصف نصفه و گرنه مرخصی بی مرخصی.
خنده تو گلویی کردم و ناهار خوردیم .
اخرای ناهار مهدی گفت:
- بخورید که دیگه تمام ساعت ۹ ما پرواز داریم به تهران.
همه اشون پوکر شدن .
هادی ادای گریه کردن رو در اورد و گفت:
- خوشی به ما نیومده وای ننه.
همه خندیدیم از این حالت ش.
مهدی یه پس گردنی بهش زد و گفت:
- من نمی دونم چطور ازمون اوردی به سپاه قبول شدی.
هادی صداشو صاف کرد و گفت:
- بسم الله رحمن الرحیم به نام خدای بی همتا هادی صداقتی هستم بچه رشت.
بعد با لحن شوخ همیشه گیش گفت:
- اینجوری قبولم کردن.
مهدی سری به نشونه تاسف تکون داد و بهش زنگ زدن گفت برای بقیه کار های انتقال باید بره اداره بقیه بچه ها هم باید برن جلسه دارن.
منم خودمو زدم به اون راه:
- چقدر خسته ام منم می خوابم.
مهدی که خیالش راحت شده بود کاری نمی کنم گفت:
- اره کار خوبی می کنی .
وقتی رد شون کردم سریع ظرف ها رو شستم و چند مدل غذا برای پسرا درست کردم که تا چند روزی غذا داشته باشن.
واقا دیگه رمق توی دست و پام نمونده بود و از ضعف می لرزیدم.
سریع چند تا قرص خوردم این دفعه حالم بد می شد مهدی می زاشتم سر کوچه!
خدا خدا می کردم دیر تر بیان تا حالم بیشتر سر جا بیاد.
درست زمانی که نشستم استراحت کنم زنگ در زده شد.
دویدم توی اینه و به خودم نگاه کردم رنگم زرد شده بود و صورتم خسته و خابالود بود و چشام نیمه باز و لبام خشک.
چند تا کشیده به خودم زدم زردی بره نرفت هیچ سرخ هم شدم!
سریع درو وا کردم و سلام کردم.
خداروشکر حیاط نیمه روشن بود و مهدی نفهمید تا اینجا به خیر گذشت.
داخل رفتیم و چایی اوردم باراشون مهدی همین طور که یه سری کارا با کامپیوتر سعید انجام می داد گفت:
- خواب بودی؟
منم گفتم:
- اره تا همین ده دقیقه پیش خواب بودم تازه بیدار شدم.
برگشت چایی شو برداشته که خیره شد بهم.
لبخند زورکی زدم و گفت:
- چرا زرد و قرمزی؟
یکم بو کرد و گفت:
- بوی غذا و ادویه می دی.
دستمو گرفت و گفت:
- خوبی؟
خودمو زدم به اون راه:
- هیچی بابا لباس مو عوض نکردم بوی غذای ظهر مونده روش روی صورت خواب بودم برا همین زرد و قرمز شدم.
یه طوری نگاهم کرد ببینه راست می گم یا الکی.
که با صدای هادی همه چی لو رفت:
- عههههه ابجی دستتت درد نکنه این همه غذا رو چطوری درست کردی؟ بابا ابجی من نوکرتم .
لبخند خجولی زدم و هادی همین طور ادامه داد:
- ابجی 6 تا قابلمه غذا پختی بابا ایول ماشاءالله اووه یخچال و نگاه سالاد الویه و این چیزا هم درست کردی ظرف ها رو هم که همه رو شستی اخه چطوری تونستی.
مهدی زل زده بود بهم و حرکتی نمی کرد.
سعید یه سیب از اپن پرت کرد که شالام خورد تو سر هادی و ما رو نشون داد.
به من من افتادم:
- می دونی اصلا بهم فشار نیومدا اروم اروم درست کردم اخه حوصله ام سر رفته بود .
همون طور نگاهم کرد باز:
- نگا کن به خدا سالمم هیچیم نشد اخه اینا گناه دارن گفتم می ریم غذا داشته باشن.
دوباره همون طور نگاهم کرد:
- امروز تو اداره چطور بود خوب بود؟
دیدم نه کارم ساخته است سریع فرمون و گرد کردم و پا شدم ده برو که رفتیم.
دویدم تو اتاق و اون پشت سرم می دوید سریع درو قفل کردم و با نفس نفس رو تخت ولو شدم.
مهدی گفت:
- مگه نمیای تو دست من اصلا باید ببرمت دکت
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت64
#ترانه
دکتر بگم تو به حرف من گوش نمی دی قفل و زنجیرت کنن به تخت نه نه باید داروی خواب اور ۲۴ ساعته بهت بدم.
با حرفاش که از ته دل و با حرص می گفت بلند خندیدم که بدتر حرصی شد.
محکم دستگیره در و بالا و پایین می کرد و گفت:
- هادی بیا این درو وا کن زود.
هادی گفت:
- من به ابجیم خیانت نمی کنم.
مهدی گفت:
- 6 ماه اضافه باید کار کنی.
خودش دست به کار شد و از اون ورم تهدیدم می کرد:
- باز درو با کنم برات می گم ترانه خانوم اینطوری مراقب خودته اره؟
عه اینجوری برام بد می شد که باید یه بهونه جور می کردم.
درو باز کردم و دست به کمر وایسادم جلوش و گفتم:
- اصلا یه سوال مگه حضرت فاطمه اونقدر زحمت نمی کشید با اینکه همش تو سختی بود تازه حضرت فاطمه وقتی حامله بود پشت در موند میخ رفت تو پهلوش سوخت اما چادرش از سرش نیوفتاد من که کاری نکردم فقط چند تا قابلمه غذا درست کنم اونم برای این جوونای خدا خوب دلشون خواسته درست و حسابی بهشون رسیده نشده چی می شه چند روز بخورن اگه بخوای منو انقدر تنبل بار بیاری نمی تونم مثل حضرت فاطمه و حضرت زینب تو مساعل زندگی کنارت باشم و همش کم میارم و اونوقت فردا جلوی خدا شرمنده می شم.
همون جور که زانو زده بود و هنوز سنجاقی که توی دستش بود و می خواست درو باز کنه خشک شده بود و با بهت بهم نگاه می کرد و به حرفام گوش می داد.
با لبخند پیروزی نگاهش کردم.
پسرا هم برام دست زدن.
مهدی نالید:
- دهن منو بستی تو این چیزا رو از کجا یاد گرفتی؟
با نیش باز به خودش اشاره کردم .
ساعت ۸ بود و ۹ پرواز داشتیم داشتم وسایل و می بستم و از ته دل خوشحال بودم .
بلاخره داشتم با مهدی برمی گشتم با گمشده ی این ۷ ماه تلخ زندگیم!
همه وسایل اماده بود و اماده توی اتاق نشسته بودم و کتاب یادت باشد دستم بود .
چقدر تحمل می خواست همسر شهید بودن چه دلی دارن.
با هر صفحه که می خوندم اشکام بیشتر رون می شد.
مخصوصا اونجاهایی که شهید سیاهکالی راجب شهید شدن و رفتن ش به سوریه و عراق صحبت می کرد و خانوم ش صبح تا شب گریه می کرد ولی برای اینکه فردای روز قیامت شرمنده شهدا و اعمه اطهار نشه و شرمنده نباشه و به خاطر عشق در وجود خودش خودخواهی نکرده باشه با رفتن همسرش تمام زندگیش موافقت کرده بود.
از همسرش گذشت برای خدا
برای ارمان هاشون
برای بقیه انسان ها
برای دفاع از مظلومین
برای پیروزی حق در مقابل ظلم
برای خوشنودی شهدا و امامان.
با صدای مهدی گریه ام شدید تر شد:
- ترانه داری گریه می کنی؟چی شده اتفاقی افتاده خانوم؟
سر بلند کردم و بهش نگاه کردم.
کنارم نشست و گفت:
- نصف عمر شدم چی شده؟
به کتاب اشاره کردم و سرمو به شونه مهدی فشار دادم و از ته دل گریه کردم.
چیزی نگفت و گذاشت اروم تر بشم.
وقتی اروم تر شدم با لحن همیشگیش شروع کرد باهام صحبت کردن:
- ببین خانوم این خیلی خوبه که این کتاب ها رو می خوندی نحوه زندگی درست و یاد می گیری با انسان های فهمیده و ازاده هم اشنا می شی و همین طور هدف زندگی تو پیدا می کنی که اصلا برای چی داری زندگی می کنی و اینکه وقتی زندگی نامه یه مومن رو بخونی انگار که اون رو احیاء کردی و صواب زیادی داره میدونستی هر چقدر که برای هر شهید از ته دل گریه کنی اون بیشتر حواس ش بهت هست؟
لبخندی زدم.
با لبخند م جون گرفت و گفت:
- پاشو خانوم پاشو دست و صورت تو بشور راه بیفتیم دیر مون نشه
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت65
#ترانه
دست و صورت مو شستم و مهدی چمدون ها رو برداشت و حرکت کردیم.
بچه ها بازم کلی تشکر کردم ازم و مهدی و بغل کردن و هادی گفت:
- می گم داش مهدی اون اضافه هایی که گفتی الکی بود دیگه مگه نه؟
مهدی هم مثل خودش دست گذاشت دور کمرش و گفت:
- نخیر داش هادی.
هادی گفت:
- ابجی چطور با این ازدواج کردی فردا می گه خانوم غذات شوره ده ماه اضافه .
همه خندیدیم.
پسرا بدرقه امون کردن و تاکسی گرفتیم رفتیم اهواز و بعدش هم پرواز.
در خونه رو با کلید باز کردم و مهدی با لبخند مهوی اطراف و نگاه کرد.
داخل اومد با دیدن حیاط و سرسبزی و حوز پر از ماهی لبخند ش پررنگ تر شد.
در باز کردم و داخل رفتیم.
نگاه سر تا سر همه چا چرخید.
رخت خواب ش که هنوز پهن بود و لباس و طرخ چیدمان بالشت و وسایل که دست نخورده باقی مونده بود.
برگشتم سمت ش و گفتم:
- خوش اومدی اقا.
اونم مثل خودم جواب داد:
- ممنون تاج سر.
یهو هر دو باهم گفتیم:
- بریم گلزار شهدا؟
به هم نگاه کردیم و خندیدیم.
وسایل و گذاشته نگذاشته سوار پارس طوسی مشکی که مثل این خونه روی دستم مونده بود شدیم .
نوحه یاد امام و شهدا رو گذاشته بود و هر دوتامون غرق تصورات مون بودیم.
من جبهه ای رو توی ذهنم تصور می کردم که فقط راجب خودش و ادم هاش خونده بودم و عکس دیده بودم و بعضی مناطق شو رفته بودم مثل طلاعیه و هویزه و دهلاویه شلمچه .
ماشین و همون جایی که بار اول اومده بودیم پارک کرد و پیاده شدیم راه افتادیم.
خاطرات روز اول مون برام داشت مرور می شد.
مهدی با صدای ارومی گفت:
- همیشه اینجا با فاصله از هم راه بریم و دست همو نگیریم .
راحت شدم و با ناراحتی سری تکون دادم .
دلیل این حرف ش چی بود یعنی؟
مهدی گفت:
- ببین خانوم اینجا گلزار شهداست ممکنه خانواده شهدا خانوم و عیال شهدا بیاین ما رو ببین باهم ناراحت بشن یا دلتنگ تر بشن ما نباید نمک به زخم شون بپاشیم.
ناخواسته یاد کتاب یادت باشه افتادم وقتی که فرزانه بیرون می رفت و با دیدن هر جوونی که دست توی دستم هم می رفتن یاد شهید حمید سیاهکالی می یوفتاد و کلی گریه می کرد.
حق با مهدی با لبخند قبول کردم.
این دفعه کنار مزار یاد بود شهید ابراهیم نشستیم.
خونده بودم کتاب سلام بر ابراهیم.
شهید معروفی که شده برادر و رفیق و راهنما ی جوونا ی امروزه.
واقعا یه الگوی کامل و بی نقص بود!
مهدی با الان میام پاشد و کم کم از دیدم خارج شد.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت66
#ترانه
به سنگ قبر شهید زل زدم و دستی روش کشیدم که از سرما ش لرزه به تنم افتاد و با لبخند گفتم:
- بلخره ارزو هامو مستجاب کردی داداش انقدر که شبا تا صبح اینجا زار زدم و مهدی رو از تو خواستم فکر کنم کلافه ات کردم و بهم دادیش ممنونم ازت ممنونم.
خم شدم و مزار شو بوسیدم.
بلخره مهدی رسید.
با دیدن وسایل تو دستش خنده ای کردم.
به یاد اولین باری که اومده بودیم سمبوسه و گلاب به اضافه ی شمع گرفته بود.
به دستم داد و گفت:
- بفرما خانوم خشک و خالی که نمی شه.
سری تکون دادم و گفتم:
- دستت طلا.
سمبوسه ها رو چیدم رو پلاستیک و سس و توی کاسه پلاستیکی ریختم.
شمع ها رو با دقت و چیدمان قشنگ دور تا دور مزار شهیدم چیدم و مهدی پشت سر من هر کدوم رو روشن می کرد.
با گلاب هم مزار شو شستیم.
بوی گلاب خودش که همه جا رو پر کرده بود اما خاک نشسته بود و برای همین با گلاب شستیم مزار شهید رو.
مهدی از هر دری برام صحبت می کرد و یه ساعت گذشته بود که کم کم لرز به سراغ اومد و مهدی متوجه شد.
با تعجب به خودم و اون همه لباسی که پوشیده بودم نگاه کرد.
و با بهت گفت:
- سردته؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اهن بدن م کمه تحمل سرما رو ندارم.
غم کنج چشماش خونه کرده بود انگار که هر بار یه بحثی راجب مریضی من می شد توی چشاش ولوله به پا می شد.
بلند شدیم و عزم رفتن کردیم.
#صبح
امروز بعد از ۷ ماه قرار بود با مهدی به دانشگاه بریم.
توی ماشین که نشستیم گفتم:
- عه عه تو دانشجو نبودی که .
مهدی گنگ نگاهم کرد و تازه فهمید چی می گم زد زیر خنده.
نشکونی از بازو ش گرفتم و گفتم:
- نگا کنا منم سر کار گذاشته بود.
بلند تر شد خنده اش.
این بار به عنوان دانشجو کنارم نبود.
بلکه به عنوان همسر بود که قراره خانوم شو ببره دانشگاه و بیاره.
لبخند عمیقی روی لب هام هک شده بود و هیچ رقمه پاک نمی شد.
ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم.
کنار هم وارد دانشگاه شدیم و دهن همه باز و باز تر می شد.
بابا پشت به ما مشغول صحبت با تلفن بود.
باپچ پچ های بقیه بابا برگشت ببینه چه خبره با دیدن ما خشک ش زد.
با رسیدن به بابا مهدی وایساد و به رسم ادب همیشگی سلام کرد.
اما بابا انقدر تو شک بود حرکتی نمی کرد.
فکر می کرد مهدی منو ترک کرده و من اخرش دست از پا دراز تر و پشیمون برمی گردم می گم غلط کردم.
ولی از این خبرا نبود.
دیگه می تونستم خوب و بد و تشخیص بدم و بچه که نبودم.
وارد سالن شدیم که این بار شاهرخ خشک ش زد.
دلم خنک شد.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت67
#ترانه
توی کلاس روی صندلی نشستم و مهدی گفت:
- تا ساعت چند کلاس داری؟
دستمو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:
- تا ساعت 2.
سری تکون داد و گفت:
- باشه خانوم میام دمبالت.
خداحافظ ی کردیم .
هر چی منتظر استاد موندیم نیومد!
یکی از دخترا بلند طوری که جلب توجه کنه گفت:
- ترانه واقا شوهرت برگشته بمونه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- مگه قرار بود نیاد و نه مونه؟
با تعجب گفت:
- بعد از7 ماه اخه..
بین حرف ش پریدم و گفتم:
- اولا که من گفته بودم رفته کارا شو درست کنه دوما زندگی خصوصی من به خودم مربوطه .
دیگه کسی سوال نپرسید!
هر چی منتظر شدیم استاد نیومد و بلندم شدم از کلاس اومدم بیرون که بابا جلومو گرفت.
واقا دوست نداشتم بازم سوال و جواب بشم!
اما این بار فرق می کرد حرف ش!
فقط گفت:
-من ازدواج می خوام بکنم این کارت ش.
یه کارت دعوت گرفت جلوم.
و ادامه داد:
- مادر خوبی برات می شه برگرد.
بعدشم رفت.
هوفی کشیدم.
یه تاکسی گرفتم و برگشتم خونه.
یکم غذا به ماهی های توی حوز دادم و وارد خونه شدم.
لباس هامو عوض کردم و مشغول پخت و پز شدم برای ناهار.
حالا که مهدی برگشته بود احساس می کردم زندگی اون روی قشنگ شو بهم نشون داده.
قبلا از همه پسرا بدم می یومد و حتا فکر اینکه یکی شون بخواد شوهرم بشه و برام امر نهی کنه هم حال مو بهم میزد!
اما راست گفتن که هر کس نیمه گمشده ای داره!
هر کس نیمه گمشده خودش بهش می خوره نه فرد دیگه ای!
شاید خیلی از طلاق ها هم برای همینه که دوتا نیمه اشتباهی که فکر می کنن نیمه گمشده هم هستن ولی در واقعه نیستند به هم پیوند می خورن.
همین جور تو افکار خودم غرق بودم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم.
برگشتم سبد میوه که شسته بودم و توی یخچال بزارم که دیدم مهدی به کابینت تکیه داده و زل زده بهم.
انقدر شوکه شدم از دیدن یهویی ش که جیغ کشیدن هم یادم رفت.
دستمو روی قلبم گذاشتم و با اعتراض اسم شو صدا زدم:
- مهدی!
با خنده جلو اومد و گفت:
- جان خانوم .
یه پرتقال پرت کردم سمت ش و گفتم:
- ترسوندیم خوب.
پرتقال و گرفت و گفت:
- چشمم روشن دست روی من بلند می کنی؟!
خندیدم و سر تکون دادم.
اونم تنگ اب و برداشت و افتاد دمبالم.
اولش فکر کردم شوخی می کنه دیدم نه جدی جدی می خواد بریزه روم.
سریع از پله ها دویدم پایین و مهدی همه رو پرید.
یاخدا فاز حرکات رزمی نظامی ش گل کرده.
می ترسیدم بگیرتم برای همین شروع کردم به تهدید کردن ش:
- مهدییی بریزه روم ناهار بی ناهار .
اونم با خنده گفت:
- از بیرون سفارش می دم.
با فکری که به سرم لبخند خبیثی زدم.
سرعت دویدن مو کم تر کردم اونم فکر کرد دارم خسته می شم تند تر دوید.
یهو برگشتم و وایسادم زدم زیر دستش.
که تنگی رو به خودش ریخت و سرش تا نک پاش خیس اب شد.
خشکش زده بود توی همون حالت.
دستمو روی دلم گذاشته بودم و می خندیدم.
سفره رو پهن کردم و مهدی با حوله دور گردن ش موهاشو خشک می کرد و حرف می زد:
- توعمرم از کسی حقه نخورده بودم بعد بفرما خانومم یه حقه ای بهم زد که برای کل عمرم بسه!
باز هم خندیدم.
نشستیم و مهدی اول برای من کشید بعد خودش.
حین غذا خوردن
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت68
#ترانه
حین غذا خوردن گفتم:
- مهدی.
سر بلند کرد و گفت:
- جانم خانوم؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
- بابام رفته زن گرفته ما رو هم دعوت کرده.
سری تکون داد و گفت:
- خوبه اینجوری از تنهایی پدرت در میاد.
سری تکون دادم و گفتم:
- ما هم می ریم عروسی شون؟
متعجب گفت:
- خوب اره پدرته خانوم شاید ناراحتت کنه تو و روحیاتت رو درک نکنه تغیر های مثبت تو ندونه اما احترام به بزرگ تر واجبه و باید برای احترام به پدرت توی مجلس عروسی ش شرکت کنی و بهش تبریک بگی .
با حرف هاش اروم شدم و مثل همیشه لبخند نشست رو لبم.
و گفتم:
- غروب بریم لباس مجلسی و وسایل ارایش بخرم؟
لبخند از لب ش پاک شد و با صدای ارومی گفت:
- لباس مجلسی؟
سر تکون دادم و گفتم:
- اره خوب عروسیه!
مهدی گفت:
- با توجه به پدرت و روحیات ش فکر کنم عروسی های شما مختلط هست درسته؟
اره ای گفتم.
که مهدی گفت:
- بقیه مرد ها بجز من و پدرت به تو نامحرم هستن و تو چادر می زنی که خودتو عمومی نکنی تو چشم اون ها و لبخند خدا رو کسب کنی درسته؟
تو چشاش خیره شدم و سر تکون دادم.
و مهدی ادامه داد:
- مگه توی عروسی اون مرد ها بهت محرم می شن که می خوای چادر تو در بیاری و لباس مجلسی بپوشی؟
از حرف م خجالت زده شدم.
چقدر کوتاه فکر بودم و اصلا به این موضوع توجه نکرده بودم.
با شرمندگی گفتم:
- ببخشید حواسم نبود.
سری تکون داد و گفت:
- خدا ببخشه باید به مساعل ریز و درشت زندگی حواست باشه خانوم شیطان با گناه هاش کمین کرده! و اینکه ارایش صورت شما رو زیبا می کنه و باز هم زیبایی های تو برای منه فقط برای بقیه حرامه .
سری تکون دادم و گفتم:
- درسته یعنی اگر همه یاد می گرفتن زیبایی هاشون برای همسرشونه و به بقیه مرد ها توجه نمی کردن الان ما توی جامعه خیانت نداشتیم امار طلاق کم می شد و اعتماد دو طرف به هم زیاد.
مهدی گفت:
- صد در صد.
با سوالی که به ذهنم اومد گفتم:
- شیطان ما رو گول می زنه که کار اشتباه بکنیم پس یعنی در واقعه مقصر کار های اشتباه ها شیطان هست درسته؟ اما چرا ما مقصریم پس؟
مهدی گفت:
- ببین خانوم شیطان کاری انجام نمی ده شیطان یه دعوت نامه برات می فرسته و اون ما هستیم که اون دعوت نامه رو قبول کنیم و کار اشتباه رو انجام بدیم یا رد کنیم و خودمونو از گناه پاکیزه نگه داریم وقتی ما اون دنیا می ریم دوزخیان همه کار های زشت شونو به گردن شیطان می ندازن و شیطان در جواب همه ی اون ها می گه من فقط برای شما دعوت نامه برای انجام اون گناه فرستادم خودتون بودید که قبول کردید! مثل الان شیطان برای تو دعوت نامه فرستاد که جلوی اون همه مرد توی عروسی لباس مجلسی بپوشی و ارایش کنی و این تویی عزیزم که قبول کنی خواسته اشو یا نه!
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت69
#ترانه
لباسامو پوشیدم و چادرمو سر کردم.
مهدی اومد توی اتاق و گفت:
- به به خانوم خوشکل اقا مهدی حالا بنده چی بپوشم؟
از تعریف ش قند توی دلم اب شد.
در کمد و وا کردم و چون مانتو خودم ابی بود یه پیراهن ابی و شلوار و کت مشکی بهش دادم.
پوشید و با هیجان گفتم:
- بزار من موهاتو شونه کنم.
چشم گفت و شونه رو داد دستم نشست رو تخت.
فیگور ارایشگرا رو گرفتم و موهاشو شونه کردم .
خودشو نگاه کرد و خندید.
سوار ماشین شدیم و مهدی با بسم الله حرکت کرد.
ماشین وپارک کرد و وارد تالار شدیم.
در واقعه کسی توی حیاط تالار نبود همه داخل بودن.
نمی دونستم مهدی با دیدن عروسی و نوع لباس پوشیدن بقیه چه واکنشی نشون می ده!
وارد تالار شدیم و مهدی نگاهشو انداخت زمین.
با ورود ما همه متعجب نگاهمون کردن.
اره خوب دختر کامرانی محجبه شده بود و بین این همه افرادی که با لباس باز بودن من لباسم محجبه بود.
انقدر جو خراب و سنگین بود مهدی اخماش توی هم رفت و اروم گفت:
- پدر تو صدا کن خانوم.
به بابا اشاره کردم بیاد.
مهدی دستمو گرفت و از تالار بیرون اومدیم.
بابا و زن جدید ش اومدن.
دماغ عملی به شدت نوک تیز و چشای درشت گونه های تزریقی لباس عروس که نبود لباس...
بابا خواست چیزی بگه که زن ش گفت:
- این چه وعض اومدن به عروسی منه! ابروی منو جلوی دوستام بردین فردا برای من حرف در میارن دختر شوهرت عین جن با لباس سیاه اومد وسط مجلس! اینجا رو با مسجد اشتباه گرفتین اگر قراره باشه با این سر و وعض بیاید داخل می سپارم راه تون ندن.
بعد هم برای من قیافه گرفت رفت داخل.
مهدی اخم هاش شدید تر شده بود و واقا می ترسیدم ازش.
حالا نوبت بابا بود:
- من فقط تورو دعوت کردم نه این رو این چه طرز لباسه؟ اومدی عروسی ..
مهدی بین حرف ش پرید و گفت:
- ببنید اقای کامرانی من به همسرم اجازه نمی دم اوی اسن مجلس زشت و زننده ی الوده شرکت کنه! با نحوه برخورد شما و خانوم تون به قدر کافی به همسر من توهین شد همسر من و بنده به رسم فقط اومدیم تبریک بگیم مبارک باشه خدانگهدار.
و دست منو گرفت و اومدیم بریم که بابا دستمو گرفت و گفت:
- خودت برو اما دختر من می مونه .
رو به من گفت:
- کلی لباس مجلسی قشنگ هست اینجا می تونی بپوشی عزیزم.
مهدی بهم نگاه کرد که گفتم:
- من توی این مجلس پر از گناه شرکت نمی کنم و صلاح می بینم همراه همسرم از اینجا برم مبارک باشه.
و با مهدی از اونجا بیرون اومدیم.
توی ماشین نشستیم و با سکوت مهدی رانندگی کرد.
هنوز اخم هاش توی هم بود و به شخصه جرعت جیک زدن نداشتم.
یهو دست ش اومد سمتم و فکر کردم می خواد بزنتم سریع دستمو جلوی صورتم گذاشتم ضربه ای رو حس نکردم و دستمو برداشتم.
مهدی ماشین و یه گوشه پارک کرد و گفت:
- ترانه عزیزم تو از من می ترسی؟ من کی روی تو دست بلند کردم که الان ترسیدی؟
سرمو پایین انداختم و با انگشت هامو ور رفتم:
- اخم هات تو هم بود ترسیدم .
دستمو توی دست ش گرفت با لحن اروم تری گفت:
- نه عزیزم من هیچوقت روی همسرم دست بلند نمی کنم که من عصبی بودم که پدرت و اون خانوم به تو و به چادر مادرم زهرا توهین کردن نه از دست تو عزیز دل مهدی!
نفس راحتی کشیدم.
راه افتاد و گفت:
- مادرم فاطمه زهرا پشت در سوخت میخ توی پهلو ش فرو رفت چادرش از سرش نیوفتاد شهیده زینب کمایی به خاطر چادری بودن و انقلابی بودن ش با چادرش دار ش زدن و خفه اش کردن به خاطر اینکه این چادر دستی بهش نرسه کسی نتونه چادری از سر ناموس ما بکشه این همه شهید دادیم و می دیم نمی دونم چرا بعضی ها با کم اگاهی اون رو کنار انداختن و بهش فحاشی می کنن! اون ها ارزش این چادر و نمی دونن ازش صاحب این چادر کسی که این چادر رو فرستاده قدر مادرم فاطمه زهرا رو نمی دونن!ولی تو باهمه فرق داری ترانه خانوم تو درسته اشتباه رفتی اما ادم اشتباه ی نشده بودی و منتظر یه تلنگر بودی تا مذهبی بشی! خداروشکر که تو الان کنارمی و یادگار مادرم زهرا بر سرته خدارو صدمرتبه شکر.
لبخندی بهش زدم و گفتم:
- و تو بودی که اون تلنگر رو به من زدی یعنی قرار بود من به وسیله نیمه ی گمشده ی خودم خدا رو پیدا کنم و به سعادت برسم.
خداروشکر اخم از چهره اش محو شده بود و مثل همیشه لبخند به لب داشت.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت70
#ترانه
فکر می کردم بریم خونه ولی مسیر ش مسیر خونه نبود!
کنار یه فروشگاه که اطراف ش پارک بود و خیلی هم شلوغ بود وایساد و گفت:
- پیاده شو خانوم یکم خوراکی بخیرم.
ملموس گفتم:
- سردمه مهدی.
با خنده سوسولی گفت و پیاده شد.
سرمو به شیشه تکیه دادم و چشامو بستم که صدای در های ماشین اومد و محکم کوبیده شدن.
با ترس چشامو باز کردم و با دیدن دوتا ادم با سر و وعض خیلی کهنه و پاره پوره و قیافه هایی زشت و چرکیده هیز قلبم اومد توی دهنم.
از همون نگاه اول فهمیدم موعتاد ان شاید هم مست.
کلمات رکیکی به کار می بردن و می خندیدن و با سرعت رانندگی می کرد.
وحشت زده بهشون خیره بودم مخصوصا عقبی که تیزی داشت.
دست اومد سمتم که جیغ کشیدم و بی توجه به موقعیت م فقط در ماشین و باز کردم و خودمو هل دادم بیرون با شدت به بیرون پرتاپ شدم ولی احساس درد می کردم تو بازوم و مطمعنم بازومو با چاقو برید.
چون نزدیک پارک بود و کنار پارک پر از چمن بود با شدت روی چمن ها پرتاب شدم و با شدت روی زمین غلط خوردم.
دستامو جلوی صورتم گرفته بودم که حداقل صورتم چیزی ش نشه!
بازوم گرفته شد و دونفر برم گردوندن و کمکم کردن بشینن.
یهو یکی شون گفت:
- از بازو ش داره خون میاد انگار بازو شو بریدن.
پلیس پارک سریع بهمون رسید و از دور دیدم مهدی داره می دوعه.
گیج شده بودم از شدت پرتاب ضربه و دست و پام از شدت ترس سست و بی جون شده بود.
مهدی با شدت جلوم روی زمین نشست و بازو هامو گرفت و گفت:
- یا امام حسین چی شد قربونت برم چت شد سالمی وای خدا.
یهو دست شو برداشت وبه دست ش که خونی بود نگاه کرد.
بهت زده گفت:
- خون.
خانومه گفت:
- اره بازو ش عمیق بریده شده اما نترسید چیزی نیست با چند تا بخیه درست می شه .
مهدی کمکم بلند شم و از شدت شوکی که بهم وارد شده بود نمی تونستم لام تا کام حرفی بزنم.
سوار ماشین پلیس شدیم و رفتیم بیمارستان.
از سرم سی تی اسکن گرفتن و بدن مو چک کردن شکستگی نداشته باشم و بازوم هم چند تا بخیه خورد.
پرستار اب قند و نزدیک لبم اورد و مهدی داشت با دکتر صحبت می کرد.
خوردم اب قند و که حس کردم جون به بدن م برگشت .
مهدی و پلیس سمتم اومدن و دکتر و پرستار ها بیرون رفتن.
مهدی دستمو توی دست ش گرفت و گفت:
- خانوم بهتری؟
سری تکون دادم و پلیس گفت:
- حالتون خوبه؟
سر تکون دادم و مهدی گفت:
- خانوم می تونی حرف بزنی؟ می خوان ازت سوال بپرسن.
بلاخره لب باز کردم و گفتم:
- خو..بم.
مهدی نفس راحتی کشید و پلیس گفت:
- دو تا تصویر بهتون نشون می دم ببین خودشونن.
نشونم داد که بازوی مهدی رو با ترس فشردم و گفتم:
- اره.
سری تکون داد و گفت:
- پلیس راه گرفتشون ماشین تون رو بیاید اداره اگاهی تحویل بگیرید و ثبت شکایت کنید.
مهدی چشم گفت .
از تخت به کمک مهدی پایین اومدم و یه اژانس گرفتیم رفتیم خونه.
مهدی رخت خواب پهن کرد ک دراز کشیدم کنارم نشست و گفت:
- می شه اون صحنه رو فراموش کنی خانوم؟
با بغض گفتم:
- خیلی ترسیدم .
مهدی گفت:
- چجوری خودتو پرت کردی بیرون بلایی سرت می یومد من چیکار می کردم اخه!
اشکام راه افتاد و گفتم:
- نمی دونم به خدا اون دست ش اومد سمتم انقدر وحشت کردم فقط درو باز کردم و پرت کردم خودمو بیرون جز وحشت هیچی توی بدن م نبود.