eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
فرمانده هم سر تکون داد و گفت: - به اوضاع خانوم حاتمی رسیدگی کنید اگر خوب هستن بریم وسایل خانوم کامرانی و اقای نیک سرشت رو بیارید ماشین شخصی دم در می زارم براتون. سری تکون داد و سریع رفت. فرمانده به مهدی علامت داد و مهدی راه افتاد. سوار یه ون سفید شدیم که تعدادی معمور داخل شون بود. حرکت کردیم که رو به مهدی گفتم: - می شه به منم بگی چی شده یکی می خواسته منو بکشه،؟ زده یه بدبخت دیگه ناقص کرده . مهدی حرفی نزد. با گیجی گفتم: - نکنه اون تصادف هم عمدی بود؟ مهدی سری تکون داد. با بهت گفتم: - اره خوب توی اون جاده خلوت نصف شب کدوم تریلی سوار یه ماشین می شه بعدشم ترمز نمی گیره و می خواد ماشین و له کنده تهشم می کبونش توی ستون! . مهدی ناراحت بود . خنده ام گرفت. مهدی و بقیه متعجب نگاهم کردن. با خنده گفتم: - می گم مهدی چقدر زندگی ما اکشن شده شبیه رمان هاست. مهدی گفت: - اره رمان اما واقعی جون ت تو خطره خانوم حواست هست،؟ سری تکون دادم و گفتم: - یه متن ی نوشته بود وقتی یه بسیجی فوش می خوره یا جون ش توی خطر می یوفته یعنی راه و درست رفته خوب من و تو جون مون تو خطره بسیجی هم هستیم توهم که نظامی پس یعنی کارمون درسته تازه ما اگه قرار بود بمیریم همون ماشین لهمون می کرد دیگه مرگ هم که د
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? ست خداست حداقل اگه اینجوری بکشنمون با عزت می میریم. مهدی که ارامش گرفته بود گفت: - پیشرفت چشم گیری داشتی خانوم. با نگرانی گفتم: - می گم مهدی زود تر عروسی کنیم که دیگه کامل مال هم باشیم اون دنیا هم من مال تو باشم به خدا می گم شوهرمه که بهت اجازه نده رنگ حوری ها رو هم ببینی. فرمانده گفت: - راست می گن خانوما حسودن. مهدی گفت: - روش به دام انداختنت رو خیلی می پسندم. خندیدم و گفتم: - بعله دیگه ما اینیم حق منو خوردن وگرنه باید من سرهنگ ارتش بودم. شونه های مهدی لرزید زدم تو پاش و گفتم: - به من نخندا. دستاشو حالت تسلیم بالا برد. جلوی در خونه ماشین وایساد و پیاده شدیم. مهدی زنگ در رو زد که زینب در رو باز کرد با دیدن ما شکه نگاهمون کرد. با خنده سلام کردم. مهدی دسته های صندلی رو هل داد و داخل رفتیم. حالا پله ها رو چطور می رفتیم بالا؟ مهدی و زینب دستامو گرفتن و بلند شدم و لب گزیدم از درد. به مهدی تکیه دادم و از پله ها بالا رفتیم و صندلی و زینب سریع رخت خواب پهن کرد و نشستم. مهدی طایر های صندلی رو با مایع شست و اوردش بالا. دو تا بالشت پشت کمرم گذاشت و گفت: - خوبی؟ سر تکون دادم . ترانه از فرمانده و دو نفر دیگه که فقط اومده بودن پذیرایی کرد. صدای در خونه اومد که مهدی باز کرد. دوتا پرستاره بودن. با نگرانی رو به ساجده گفتم: - خوبی؟ ببخشید به خاطر من.. بغض کردم که خندید و گفت: - شغل منه عزیزم همکار همسرتم بار اولم نیست جناب سرگرد در جریان هستن.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? متعجب به مهدی نگاه کردم و گفتم: - چرا به من نگفتید؟ مریم گفت: - نمی شه که ما باید هویت مون مخفی بمونه! اهانی گفتم. ساجده سرمم رو زد و گفت: - دراز بکش نباید زیاد بشینی ها. دراز کشیدم که زینب هم اومد و خم شد بوسم کرد دستمو روی شکم ش گذاشتم و گفتم: - مبارک باشه زن داداش وایی دارم عمه می شم. زینب به ذوقم خندید و گفت: - بچه امون دختره وای امروز می خوایم بریم خرید سیسمونی. من بیشتر از زینب ذوق کرده بودم. طاهر هم رسید و رفته بود بیمارستان گفتن ما مرخص شدیم داداشم شرینی خریده بود و اومده بود خونه. پیشونی مو بوسید و گفت: - خداروشکر سالمی دورت بگردم باید حتما قربانی کنیم کلی نذر کردم برات همه رو دادم گوسفنده مونده که گفتم برگشتی قربانی کنم گوشت شو بدیم خانواده های کم بضاعت. سری تکون دادم و گفتم: - جبران می کنم برات داداش شرمنده ام کردی به خدا خیلی زحمت کشیدی.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? داداش یکی اروم زد تو سرم و گفت: - ساکت باش بچه جون تو کار بزرگ تر ها دخالت نکن. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - داداش جون بچه بزرگ شده خانوم شده شوهر داره مهدییی بیا ببین به زن ت دارن می گن بچه. مهدی چایی رو گردوند و گفت: - همچین بد هم نگفته هر کی گفته! کلا قدت به زور برسه 162 وزن ت هم که شده 55 تا ‌شونه منم هستی بچه ای دیگه . طاهر قش قش خندید . با چشای ریز شده گفتم: - حرف اخرته دیگه اقا مهدی ارررره؟ خودشو زد به کوچه علی چپ: - نه بابا شما به این خانومی به این عاقلی شوخی می کنم. کشدار گفتم: - بعله درستش هم همینه . مهدی کنارم نشست و گفت: - مخلص خانوم. چپ چپی نگاهش کردم. که زینب بدو رفت تو حیاط و اوق می زد. ترسیده به مهدی نگاه کردم اما اون عادی بود با دیدن من گفت: - چی شده رنگت پریده حالت بده خانوم؟ لب زدم: - نه زینب ترسوندتم دیدی چطور اوق می زد. مهدی سر تکون داد و گفت: - خانوم جان خوب بارداره ایشون طبیعیه الان خوب می شه. با استرس گفتم: - منم اینطور می شم؟ مهدی دستی به موهاش کشید و گفت: - والا نمی دونم تاحالا بچه نیاوردم. اهانی گفتم یهو با بهت نگاهش کردم که ریز ریز می خندید. قش کردم از خنده. خودشم با من می خندید. منم چه ریلکس گفتم اها! زینب وقتی برگشت چشاش سرخ شده بود و رنگ و روش پریده بود. طاهر هم ترسیده بود! برد زینب و توی اتاق استراحت کنه. با صدای فرمانده نگاهمون سمت ش کشیده شد. طاهر هم اومد و درو اتاق و بست. فرمانده خواست چیزی بگه صدای در اومد. مهدی رفت و با صدا هایی که می یومد گفتم: - حتما اقا سعید و اقا امیر و اقا علی و اقا هادی ان صدرصد. بعله خودشون بودن. نشستن و هر کدوم یه طومار سوال می پرسید: - ابجی خوبی ابجی سالمی ابجی خدا رحم کرد از مرگ برگشتی ابجی پات چطوره ابجی دستت چطوره سری تکون دادم و با خنده گفتم: - خوبم به خدا سالمم . خداروشکر گفتن. واقعا این چهار نفر شبیهه پت و مت می موندن. فرمانده با بسم الله ی شروع کرد و گفت: - باید خیلی خیلی مراقب باشید براتون نیرو می زاریم مراقب تون باشن! که مهدی گفت: - نه فرمانده ما مراقب خودمون هستیم اون نیرو رو بزارید جایی که واقعا نیازه! فرمانده هم گفت: - گذاشتم جایی که نیازه! تو یکی از نخبه های مایی نمی خوایم از دستت بدیم خطر از بیخ گوش تون رد شد این یه دستوره! مهدی قبول کرد. فرمانده گفت: - مراقب باشید فقط و فقط می گم مراقب باشید ! چشم گفتیم هر دو و رفتن ما هم بدرقه اشون کردیم. هفته بعد امروز امتحان مهم پایان ترم داشتم و توی این یک هفته چون نمی تونستم با این حال سر کلاس ها برم مهدی شده بود معلمم. وای که چقدر غر می زد و سخت گیر بود! هر چیزی می گفت عین شو از من می خواست! عین یه استاد جدی بداخلاق بود! اخر درس هم که ازم امتحان می گرفت. حالا می ففهمم و سعید و علی و هادی و امیر چی از دستش می کشن! طبق معمول ازم امتحان گرفته بود و همه جزوه و کتاب ها رو ازم گرفته بود. خودشم رفته بود برام تقویتی بیاره! به هادی و امیر نگاه کردم و به برگه اشاره کردم که گفتن بلد نیستن. نا امید به علی و سعید نگاه کردم اونا هم همین طور! یهو هادی با اشاره به گوشی اشاره کرد. لب زدم: - گوشی و ازم گرفته! هادی گوشی شو باز کرد و انداخت سمتم. هول کرده بودم سریع جواب ها رو در اوردم و ۵ دقیقه ای نوشتم و با ذوق گفتم: - مهدی بیا تمام شد. هادی زد به پیشونیم . چرا خوب! نوشتم گفتم بیاد دیگه. مهدی با تعجب اومد و برگه رو گرفت یه نگاهی به من و بچه ها انداخت و گفت: - اینا رو تو نوشتی؟ خنده ام گرفته بود خودمو کنترل کردم و گفتم: - اره خوب. مهدی ابرویی بالا انداخت و گفت: - تو ۵ دقیقه این سوال هایی که جواب هر کدوم یه ربع طول می شه اونم اینطور منظم و دقیق؟ اخ حالا فهمیدم چرا هادی زد به پیشونیش. بازم کم نیاوردم و گفتم: - اره بلد بودم. مهدی هم نشست کنارم و تقویتی و دستم داد. شروع کردم به خوردن خداروشکر باور کرد. ورقه رو انداخت کنار و تلوزیون و روشن کرد یه دکمه ای زد که دیدم ما توش پخش شدیم! مهدی زد چند دقیقه قبل و بعله! خونه دوربین داشت! خاک توسرم عادیه خوب باید دوربین باشه توی خونه یه معمور اونم یکی مثل مهدی! مهدی زل زد بهم و گفت: - چقدر خوب نوشتی واقعا! باید برات جایزه بخرم. منم اصلا به روی خودم نیاوردما کلا گردن گیرم خرابه!
با ذوق گفتم: - اخ جون چی می خری؟ مهدی گفت: - ورقه اچاره اخه تمام شده برات امتحان بنویسم . با دهنی صاف شده نگاهش کردم اما باز خوب شانس اوردم دیگه ورقه نمونده. ساعت ۹ بود که مهدی بیدارم کرد و گفت: - سلام بر بانوی بنده بلند شو امتحان ت دیر نشه! با کمک تخت نشستم و بلند شدم مهدی عصا هامو بهم داد و گرفتم و راه افتادم سمت روشویی. یه هفته ای کار کردم تا بلاخره یاد گرفتم. اماده شدم و مهدی روبروم وایساد چادرم و سرم کرد و کوله امو برداشت و گفت: - بریم خانوم؟ سری تکون دادم. حرکت کردیم . سه روز پیش طاهر و زینب خونه پیدا کردن و به اصرار ما رفتن. واقعا خجالت کشیده بودیم بس که بهشون زحمت داده بودیم! و مهدی خودش کار ها رو انجام می داد. به دیوار تکیه دادم و مهدی خم شد و کفش هامو پام کرد بند شونو بست . لبخندی بهش زدم حتا به خاطر مراقب از من یه بارم خم به ابرو نیاورد!
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? بابا رفت و مهدی کمک کرد بلند شم و گفت: - اماده ای برای امتحان؟ سری تکون دادم و به بابا اشاره کردم که چشم هاشو به معنای تو نگران نباش باز و بسته کرد. وارد کلاس شدم و سلامی کردیم من و مهدی. نگاهم به شاهرخ افتاد. فرق کرده بود! لباس های پوشیده و خوب ریش دراورده بود . مهدی هم مثل من تعجب کرده بود. سرش پایین بود و یه کتاب دست ش بود به نام: - پسرک فلافل فروش. می شناختم کتاب رو زندگینامه شهید محمد هادی ذولفقاری. شاهرخ و این کتابا؟ که ندایی توی ذهنم اومد: - انگار خودتو یادت رفته ترانه خودت هم اول مثل شاهرخ بودی و حالا؟ عقل م راست می گفت! با صدای پچ پچ سر شاهرخ بالا اومد و انگار منتـظر ما بود. بلند شد و سمتمون اومد حتما باز می خواست دعوا شروع کنه. اما برعکس تصوراتم گفت: - سلام دختر عمو حالت خوبه؟ متعجب به مهدی نگاه کردم وقتی دید چیزی نگفتم رو به مهدی گفت: - اقا مهدی می شه چند لحضه وقت تو بگیرم؟ مهدی حتما ی گفت و بیرون رفتن. خیلی کنجکاو شده بودم! شاهرخ و این طور حرف زدن؟ شاهرخ و این طور تیپ زدن؟ شاهرخ و این ریش بلند؟ با اومدن استاد نشد دیگه فکر کنم و امتحان ها رو پخش کرد. دقیقا همون نمونه هایی بود که مهدی برام حل کرده بود. سریع و تند تند شروع کردم به نوشتن که با صدای استاد سر بلند کردم: - بعله استاد. استاد مرد مسن و خوبی بود و گفت: - نیستی دخترم؟ شنیدم ازدواج کردی از حجاب ت و تغیراتت هم می شه فهمید چه ازدواج خوبی بوده! لبخندی زدم و گفتم: - بعله همین طوره لطف خدا شامل حالم شده یعنی از قبل هم بوده من قدر شو نمی دونستم . استاد گفت: _ خداروشکر که اگاه شدی دخترم لیاقت تو و زیبایی هات هم واقعا فقط حجابه! و از گزند کل نگاه هایی که توی دانشگاه توی تو بود تورو حفظ می کنه احسنت به انتخابت اتفاقا یه دانشنجوی دیگه داشتم ولی پسر اونم خیلی پسر معتقد و خوبی بود اسم ش یادم نیست نیک سرشت بود فامیل ش واقعا پسر خوبی بود و تورو دیدم یاد اون افتادم انشاءالله که یه همسر همون طور گیرت اومده باشه! با خنده گفتم: - محمد مهدی نیک سرشت همسرم هستن توی همین دانشگاه اشنا شدیم. استاد چشاش گرد شد و گفت: - راست می گی دخترم؟ سری تکون دادم و گفتم: - الاناست که بیاد یا هم پشت دره منتظره امتحان م تمام بشه. استاد سمت در رفت و یکی از دانشجو ها اروم گفت: - خدا پدرتو بیامرزه دست به سرش کردی علی هووی تقلبی و بده بیاد.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? بعد امتحان با مهدی برگشتیم خونه. به دیوار تکیه دادم و سعی کردم خم بشم خودم کفش ها مو در بیارم که درد شدیدی توی پام و شکمم پیچد. اخی گفتم و و صاف ‌شدم. مهدی سریع درو بست و اومد و گفت: - چی شد صورتت چرا رفته توهم؟ قرمز شدی درد داری؟ سری تکون دادم و گفتم: - خواستم خم بشم کفش هامو در بیارم دردم گرفت. مهدی اخمی کرد و گفت: - اخه قربونت برم من می یومدم دیگه ببخشید دیر اومدم عزیزم نباید سر پا نگهت می داشتم. لبخندی زدم وگفتم: - نخیر من شرمنده شدم بس که بهت زحمت دادم. طلبکارانه نگاهم کرد و گفت: - زن منی دندم نر چشمم کور وظیفمه نبینم از این حرفا بزنی ها! دستم و روی چشمم گذاشتم یعنی چشم. رفته بودم تا روشویی وقتی برگشتم مهدی داشت توی گوشی مو می گشت. از این اخلاق ها نداشت که! همیشه به من اطمینان داشت و هیچ وقت این کارو نمی کرد. دلخور شدم رفتم بشینم کنارش رو زانو بلند شد و کمک کرد وقتی نشستم نفس حبس شده امو رها کردم و گفتم: - چیکار می کنی؟ چیزی شده؟ سری تکون داد و گفت: - توی گوشی ت شنود و دوربین وصل می کنم باید توی چادرت هم بزارم. زود قضاوت ش کرده بودم. با شرمندگی سرمو پایین انداختم و گفتم: - ببخشید! مهدی متعجب سر بلند کرد و گفت: - چیو خانوم؟ با دستام ور رفتم و گفتم: - این که زود قضاوتت کردم
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? زود متوجه اوضاع شد لبخند زد و گفت: - خدا ببخشه خانوم! یهو یاد چیزی افتادم و گفتم: - راستی مهدی قضیه صیغه های امام علی چیه؟ چرا همه می گن کلی زن داشتن؟ مهدی چادرمو از توی اتاق برداشت و داشت توی جاهای دوخته شده لبه هاش دمبال جای خوب برای کارگذاشتن ردیاب و شنود میگشت. دوباره نشست سرش جاش و گفت: - ببین خانوم امام علی وقتی جنگ می رفت خوب کاری به خانواده ها نداشتن! یعنی کسی حق نداشت به اونا اسیبی بزنه! مثل الان نیست که این تکفیری و داعشی های بی همه چیز این اسراعیل ای ها و امریکا و انگلیس و این کشور های بی منطق غرب به صغیر و کبیر رحم نمی کنن! شرف و غیرت توی وجود بی وجود اینا اصلا وجود نداره! نیست! ولی امام علی و امام های ما وقتی مجبوری درگیر جنگ می شدن اصلا به خانواده و حتا اسرا صدمه نمی زدن! بلکه امام علی به اون خانواده و خانوم ها کمک هم می کرد درست ش اینکه یه صیغه می خوندن اما فقط برای این بود که امام علی برای اون ها خورد و خوراک و این چیزا رو تامین کنه همین! اصلا اینطور نبوده که زن ش باشن و حتا زیر یه سقف برن! حالا اونایی که نمی دونن این چیزا رو افتاده سر زبون شون که اسلام کثیفه و صیغه داره و فلان این حرف های افرآد کوتاه فکره! ولی تو که الان پرسیدی تا حقیقت رو بدونی معلومه خیلی فکرت گسترش پیدا کرده و این خیلی خوبه خانومم. همیشه یه طوری ازم تعریف یا انتقاد می کرد که منو به راهی که توش دارم قدم می زارم و جلو می رم تشویق کنه! واقعا مهدی برای من یک همسر نمونه بود! بعد توی اتاق روی صندلی جلوی اتاق نشسته بودم. امروز روز وصال بود. روز ازدواج دو تا کبوتر عاشق که هر وقت می خواستن ازدواج کنن یه مشکلی پیش می یومد! بعله امروز روز عروسی من و مهدی هست! عروسی که من هیچ جهازی نخریدم و مهدی حتا یک بار به روم نیاورد! (اقایون لطفا اگر همسرتون توان جور کردن جهاز نداره بهشون نیش و کنایه نزنید بلکه هواشونو داشته باشید دلبستگی به مال دنیا فریب شیطانه فریب نخوردید!) عروسی که من باشم ارایشگاه نرفتم و قول دادم هیچ ارایشی نکنم تا کاملا زهرایی به وصال علی م برم! با لبخند به مهدی خیره بودم که پشت سرم وایساده بود و داشت تاج مو روی روسری م گیر می کرد. چنان درگیرش شده بود که انگار می خواد هسته اتم بشکافه کاری نداشت که . اخر سر گذاشتش سر میز و گفت: - ترانه می خوام یه چیزی بهت بگم شرمنده واقعا شرمنده می شه این تاج و نپوشی؟ به جاش هر روز تو خونه برای من بپرش که هر روز بهم یاداوردی بشه تو تاج سر منی! شاه بانوی این خونه ای! ابرو بالا انداختم و گفتم: - چرا شازده داماد؟ مهدی سرشو انداخت پایین و گفت: - قشنگه زرق و برق زیادی هم داره مطمعنن جلب توجه می کنه من نمی خوام کسی نگات کنه! راست می گفت اصلا به این نکته توجه نکرده بودم
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? تاج و توی صندوق ش گذاشتم و گفتم: - درسته اقا من به این توجه نکرده بودم ممنون که گفتی و نزاشتی گناه بکنم. لبخند قشنگی روی لب های مهدی نقش بست و گفت: - می دونم که با تو به سعادت می رسم ترانه ممنونم از وجودت! منم متقابل لبخند زیبا تری به چشماش هدیه کردم. مهدی تور رو بست و بلند شدم. انگار که یه چادر سفید دمباله دار تنم کرده باشم! مهدی پشت سرم وایساد و گفت: - مثل فرشته ها شدی خانوم ! فقط دوتا بال کم داری! از این تعریف ش قند تو دلم اب شد. مگه بجز یه همدم از جنس مهربانی چیز دیگه ای هم از این دنیا می خواستم؟ با کمک مهدی از پله ها پایین رفتم و سوار ماشین شدیم. قرار شده بود بریم رستوران و بعد شمال. حتا نتونستیم ماشین رو گل بزنیم چون نباید جلب توجه می کردیم و ماشین مون رو هم عوض کرده بودیم! مهدی راه افتاد و این دفعه به مناسبت عروسی مون مولودی از حضرت زینب گذاشت. منم باهاش دست می زدم و مهدی یه جاهایی همخونی می کرد و منو تشویق می کرد بیشتر دست بزنم و بخندم. بلاخره به رستوران مورد نظر رسیدیم . وارد سالن شدیم و مهمان هامون بلند شدن و صدای دست و صلوات بالا رفت. تک تک با همه روبوسی کردم و خوشامد گفتم . اخرم روی صندلی نشستیم و یه نی نی دادن بغلم. می گفتن این کار برای اینکه خدا بهمون بچه بده اونم بچه های سالم.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? ناهار رو با خنده و شوخی بقیه و سر به سر گذاشتن های مهدی توسط بچه ها گذشت. واقعا شب به یادماندنی بود. بعد از شام شروع کردن مولودی های شاد خوندن و همه باهم دست می زدیم. اخرشم ختم شد به اشعار زیبای صلوات و از چهره ی همه می شد فهمید محو اشعار شدن. واقعا این فضای صمیمی و پاک و بی گناه رو دوست داشتم! کسی به کسی چشم نداشت! همه محجبه! مولودی های بدون گناه! متن های تاثیر گذار و پند اموز! دعای های عاقبت بخیری از ته دل! واقعا لذت بخش بود. بعد از تموم شدن جشن همه سوار ماشین ها شدیم و سمت شمال راه افتادیم. انقدر مهدی مولودی خونده بود و من دست زده بودم دستام قرمز شده بود. مهدی همش داشت اطراف و نگاه می کرد اما خوب جز سیاهی چیزی نصیبمون نمی شد. هر چی می رفتیم این راه تمام نمی شد! و اینکه بجز چند تا ماشین کسی از اینجا رد نمی شد! مگه جاده شمال همیشه شلوغ نیست؟ کم کم مسیر از اسفالتی دراومد و خاکی شد با حرف مهدی ترسیدم: - صد در صد اشتباه اومدیم. نگران بهش نگاه کردم و گفتم: - شوخی نکن خیلی سرده ترسناکه تاریکه! مهدی با خنده گفت: - اگه نمی ترسی باید بگم بنزین هم نداریم. چشام درشت شد و گفتم: - گاومون زاید ۵ قلو هم زاید.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? مهدی بلند به حرفم خندید . یعنی قراره تو این جنگل شب و سپری کنیم؟ یهو ماشین وایساد! ترسیده برگشتم سمت مهدی ولی مهدی خیلی ریلکس بود تازه خندون هم بود! متعجب بهش نگاه کردم که گفت: - خوب بنزین تمام شد. اقایون پیاده شدن تا فکری بکنن. منم پیاده شدم و کم کم همه پیاده شدیم . کنار همسر اقای مهدوی وایساده بودم . اونم نگران بود با نگرانی نگاهم کرد و گفت: - خوبی عروس خانوم؟ سردت نیست؟ لبخندی زدم که دندون هام یخ بست: - خوبم فقط یکم ترسیدم . اونم سری تکون داد و گفت: - منم همین طور هوا سرده مسیر معلوم نیست انتن هم نیست . مرد ها می گفتن باید بمونیم ممکنه از پرتگاه یا جای بدی سر در بیاریم توی این تاریکی . تا چشم کار می کرد مزارع بود. چون زمین کشاوری و جنگل بود هوا سرد تر بود و کم کم داشتیم یخ می زدیم . سمت مهدی رفتم و گفتم: - یخ زدم اقا چی شد؟ مهدی برگشت و نگاهم کرد و گفت: - چرا پیاده شدی سرده! بعد رفت سمت ماشین و از صندوق عقب کاپشن دیگه خودش رو دراورد و داد بهم . متعجب به کاپشن نگاه کردم و گفتم: - مهدی من تو این گم می شم! خنده ای کرد و گفت: - خوب از این به بعد خواستم لباس بخرم برای خودم سایز خانومم می گیرم خوبه؟ دیونه ای گفتم و روی چادرم پوشیدمش . خنده مهدی بلند شد مشتی توی بازوش زدم و گفتم: - هر هر خیلی ام جذاب شدم. رو زانو هاش خم شد و خندید: - از جذاب هم جذاب و دلربا تر شدی بانو. پشت چشمی براش نازک کردم و برگشتیم پیش بقیه. بقیه هم خنده اشون گرفته بود. استین هاش خوب بلند بود و دستام معلوم نبود تو تنم زار می زد ها! تا روی زانوم بود و چون چادر تنم بود انگار کاپشن پوشیدم رو دامن! که مهدی گفت: - تو ماشین که یخ می زنیم اینجا هم نمی شد چادر زد موند واقعا سرده! اینجا مزارع پس حتما کلبه دارن که بریم و اتیش روشن کنیم فقط باید بگردیم. هر کدوم یه وری راه افتاد مهدی ام منو گذاشت پیش طاهر و زینب با هادی خودش رفت. طاهر نگاهی بهمون انداخت و نگران به زینب نگاه کرد . واقعا برای اون سخت تر بود شرایط چون باردار بود. زینب به ماشین تکیه داد و گفت: - گرسنمه . و دستشو روی شکمش گذاشت. لب زدم: - الان برات یه چیزی میارم بخوری.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? توی ماشین و نگاه کردم و چند تا کیک و کلوچه و خوراکی پیدا کردم. به زینب دادم که توی ماشین نشست و با ولع شروع کرد به خوردن. طاهر نمی دونم کجا رفته بود! به اطراف نگاه کردم که مهدی رو توی زمین سمت چپی زیر درخت دیدم. چرا رفته زیر درخت وایساده؟ راه افتادم سمت ش. از توی زمین عبور کردم و بهش نزدیک تر می شدم داشت نگاهم می کرد ولی همون جا وایساده بود و جلو نمی یومد. متعجب گفتم: - مهدی بیا کمکم زمین گل شده نمی دونم درست حرکت کنم. بازم فقط نگاهم کرد. چقدر چشاش برق می زد! کاپشن مهدی طوسی بود کی سیاه پوشید؟ پنج قدم مونده بود بهش برسم که پام رفت توی گل . اخمام تو هم رفت که مهدی نیومد کمکم پامو از گل کشیدم بیرون و سر بلند کردم بهش غر بزنم نبود! متعجب اطراف و نگاه کردم که دیدم با فاصله زیادی زیر اون درخت وایساده. اب دهنمو قورت دادم . هیچ انسان عادی نمی تونست توی ۳ ثانیه که من سرم رفت پایین و اومد بالا این مسافت و طی کنه! نصف شب زیر درخت یعنی.. قدمی سمتم اومد که جیغ ام اسمون و کر کرد. از وحشت نمی تونستم ساکت بشم یه نفس جیغ می کشیدم و به عقب شروع کردم دویدن که پام توی گل رفت و با صورت رفتم تو زمین. سریع بلند شد شدم و با تمام توان می دویدم. طاهر و امیر دویدن سمتم. با تمام توان جیغ می کشیدم و تا رسیدم به طاهر دو دستی چسبیدمش و محکم توی اغوشش فرو رفتم و حس کردم جام امن شد. سینه ام خس خس می کرد و از ترس اشکام راه افتاد. طاهر و هادی متعجب بهم نگاه می کردن و هنوز نفهمیده بودن چی شده! از دور دیدم هادی و مهدی دارن می دون اینطرف حتما صدای جیغ مو شنیدن. بقیه هم کم کم پیداشون شد همه با نگرانی سمت ماشین ها می یومدن. از بغل طاهر بیرون اومد و با گریه سمت مهدی رفتم . اول خوب بهش نگاه کردم اره مهدی خودم بود. بهت زده نگاهم کرد و دستامو گرفت و گفت: - چی شد ؟ چرا جیغ می کشیدی؟ صورتت لباسات چرا گلی شده؟ رنگ به رو نداری یا خدا. من حرفی نمی زدم و مهدی یه طاهر و امیر نگاه کرد طاهر گفت: - نمی دونم به خدا رفتم اب بیارم برا زینب نبود با صدای جیغ ش دیدم توی زمین داره می دوعه با صورت رفت تو زمین و اومد گریه می کنه. انگار جون از بدن م رفته بود. با ترس پشت سر مهدی به درخت ها نگاه کردم که حالا کسی زیر شون نبود! همه به جایی که نگاه کردم نگاه کردن. مهدی گفت: - نصف عمر شدم چی شد! با ترس گفتم: - داشتم اطراف و نگاه می کردم تو رو دیدم زیر اون درخت وایساده بودی. دوباره همه به درخت نگاه کردن و مهدی گفت: - ما که از جاده بالا رفتیم این ور نبودیم! با ترس گفتم: - تنهایی زیر اون درخت وایساده بودی سر تا پا مشکی بود گفتم مهدی که پیراهن ش خاکستری بود اومدم سمتت زمین گل بود نمی تونستم درست راه برم توهم وایساده بودی تکیه ات به درخت بود فقط نگاهم می کردی چشات یه طوری بود برق می زد چشای عادی نبود صدات زدم گفتم بیای کمکم تکون نخوردی بعد نزدیک درخت ۵ قدمی ش پام رفت تو گل سرمو خم کردم پامو کشیدم بیرون سر بلند کردم نبودی زیر اون درخت وایساده بودی حالا بعد فهمیدم تو ... تونیستی وحشت کردم. سرمو به سینه مهدی چسبوندم و گفتم: - توروخدا برگردیم من از اینجا می ترسم اینجا جن داره . و باز اشکام راه افتاد. یکی خانوما گفت: - دخترم همه می دونن خونه این موجوداات زیر زیر درخت هاست به هر شکلی هم می تونن در بیان همین که نرفته تو وجودت خداروشکر کن اخه این مسیر و چرا تنهایی رفتی؟ مهدی اشک هامو پاک کرد و گفت: - اروم باش قران هر چی بلدی بخون ارامش می گیری الان چیزی نیست که اروم باش کلبه پیدا کردیم می ریم اونجا خوب. سری تکون دادم و خواست بره که بازوشو گرفتم و گفتم: - کجا؟