eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? درد فجیهی توی شونه ام پیچید ! دوتا تیر یه جا خورده بود فریادی از دلم کشیدم و شونه امو چنگ زدم که دستم خونی شد. مهدی دوید سمتم و با وحشت نگاهم کرد. چشای خیس و دردناکمو بهش دوختم و دوباره صدای شلیک بالا رفت. چند قطره خون پاچید روی صورتم. تو کتف مهدی زده بود! شکه نگاهش کردم از درد چند لحضه خشک ش زد و من از پر پر شدن عشقم جلوی چشم هام! داشت تیر می زاشت و گفت: - صحنه های اخره خوب همو نگاه کنید اما اون دنی.. که اخ ش بلند شد. و نقش بر زمین شد. نگاه بی رمق مو به هادی و امیر سعید و علی دوختم که رسیده بودن و با سنگ تو سرش زده بودن. خدایا برامون کمک فرستاده بود. انگار نمی خواست زندگی ما مثل پدر و مادر مهدی و مادر من تمام بشه! با کمک علی و سعید و هادی و امیر بلند شدیم. توی این سرما نفس هام به شماره افتاده بود. چشام مدام روی هم می رفت و هر بار مهدی با دردی که توی صداش بود التماس م می کرد نخوابم. نمی تونستم امون م بریده بود . درد و سرما تا مغز استخون م رسیده بود. نمی دونم کجا بودیم که دیگه چیزی نفهمیدم و به عالم بی خبری رفتم. 1هفته بعد* با صدای چک چک سرم چشم هامو باز کردم. اولین چیزی که دیدم سقف سفید بود و پچ پچ پرستار ها. چند بار پلک زدم که پرستاری روی صورتم خم شد و با لبخند گفت: - چه عجب بیدار شدی عروس خانوم؟ خسته نشدی این همه خابیدی؟ بابا این شوهرت کشت ما رو که. نور توی چشم بود دستمو خواستم بلند کنم روی چشام بگیرم که دردم گرفت. به دستم نگاه کردم باند پیچی بود راستی تیر خورده بودم! مهدی! نکنه چیزیش شده ! اما پرستار گفت دیونه اشون کرده پس سالمه. خیالم راحت شد و نفس راحتی کشیدم دوباره به پرستار که منتظر نگاهم می کرد نگاه کردم و گفتم: - مهدی! خندید و گفت: - ای جانم اونم تا بهوش اومد گفت ترانه تا باشه از این عشق ها واقعا که عشق این بچه مذهبی ها یه چیز دیگه است هر کی بعد عمل و تصادف و هر چی بیدار می شه یا هوار می کشه یا ناله می کنه یا اب می خواد ولی شما به فکر همید. لبخندی زدم. و رو به اون پرستار گفت: - برو به اون اقای مجنون بگو لیلی ت بهوش اومده . پرستار با خنده بیرون رفت و دستمو گرفت و یه کیسه خون بهم وصل کرد و گفت: - چقدر کم خونی تو دختر جون این پنجمین کیسه است بهت وصل کردیم . لب زدم: - ممنون دستتون درد نکنه. لبخندی زد و با اومدن مهدی چشمکی زد و رفت بیرون. لنگ زنان اومد سمتم. نگاهم سمت پاش رفت. نگران نگاهش کردم که با خنده گفت: - خوبم خانوم دیگه جانباز نبودیم که لطف خدا شامل حالمون شد و هر دو جانباز هم شدیم خانوم. خندیدم و نشست و دستمو توی دست ش گرفت و گفت: - هر سری بنده رو باید جون به لب کنی تا بهوش بیای اره؟ هر چی تو وقتی عاشق من شدی افتادی دنبالم من همه رو هر وقت راهی بیمارستان شدیم پس دادم. خندیدم و گفتم: - بعله دیگه . به کتف ش که بسته بود نگاه کردم دستمو روی باند کشیدم و گفتم: - درد می کنه؟ سرشو کج کرد و مثل پسر بچه های لوس گفت: - اولش اره ولی وقتی گفتن حالت خوبه و بهوش میای یهو درد یادم رفت. با لبخند بهش چشم دوختم
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? با لبخند بهش چشم دوخته بودم که با ذوق گفت: - میدونستی داداشت بابا شده؟ یه جوجه تپل مپل بور گیرش اومده یه لپ هایی داره که نگو ولی از تو خوشکل تر نیستا! با خنده بهش چشم دوختم یهو یادم اومد زینب هنوز ۲ ماه دیگه مونده بود متعجب گفتم: - زینب که 7 ماهش بود! مهدی سر تکون داد و گفت: - بعله ولی چون دویدن باعث زایمان زود رس ش ولی خداروشکر حال هر دو خوبه همچین این کاکل پسرشون برای به دنیا اومدن عجله داشت . سری تکون دادم و گفتم: - خداروشکر سالمن ما چطور رسیدیم بیمارستان؟ مهدی اه کشید و گفت: - فقط لطف خدا یکی از روستایی ها داشته می رفته تهران ما رو دید کارت هامونو نشون دادیم بنده خدا رسوندمون مردم و زنده شدم توهم به هوش نمی یومدی. ناراحت گفتم: - ببخشید اقا! لبخندی زد و گفت: - پدرت و دستگیر کردن قطعا حکم ش اعدامه خیلی از همدست ها شو لو داده . با نفرت گفتم: - نمی دونم با این همه کار هایی که انجام داد چطور انقدر راحت زندگی می کرد! خود شیطان بود! مهدی لبخند غمگینی زد با لبخند تلخی گفتم: - از من بدت نمیاد؟ با تعجب گفت: - چرا؟ اشکام از گوشه چشم هام سر خوردو گفتم: - من دختر قاتل خانواده اتم! و زدم زیر گریه! اشک هامو پاک کرد و گفت: - تو مثل معجزه اومدی وسط زندگیم قشنگ ترین اتفاق زندگی منی! بانو جان! دلم مثل همیشه با حرف هاش قرص شد . و گفتم: - و توهم بهترین و زیباترین عشق زندگی منی! باعث شدی من اگاه بشم و به کمال و سعادت برسم! تا اخر عمر به تو و عشق ت مدیونم عزیزم! مهدی با شیطنت گفت: - می دونی عشق چطوری شروع شد؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - چطوری؟ با خنده گفت: - با یک شرط! متعجب ابرو بالا انداختم و گفتم: - شرط؟ سر تکون داد و با هیجان گفت: - شرط مذهبی شدن تو! اگه یکی یه روزی بخواد زندگی من و تو رو بنویسه بهش می گم اسم داستان مونو بزاره عشق به یک شرط! توی چشم های نافذ و معصوم و مهربون ش خیره شدم و گفتم: - عاشق این شرط م همیشه به این شرط که منو به سعادت و تو رسوند فکر می کنم و عمل می کنم دوست دارم اقا! مهدی گفت: - منم تا ابد روی شرط م با تو هستم درزم من بیشتر دوست دارم خانوم!
اینم از این رمان🥺💛
همه کافه و سینما باهات میان یکیو پیدا کن باهات هیئت بیاد این شبا🚶🏽‍♀️✨.
شاید نگفت دوستت دارم ؛ اما نوشت غم تو غمگین ترم میکنید .
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این سکانس یوسف پیامبرمنویاد یه نفرانداخت : اون یه نفر؛💔)))
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال وقت آن است که سوزش آنان را بیشتر کنی🔥🕶* .
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی اعصابت بهم ریختس و این صدارو میشنوی:) 🛐
آینه را پاک کن نه تصویر را عیب از صورتت نیست از غبار دل است . دل که صقیل یابد خدا در نگاهت پیدا می باشد :))
بگید که شمام ایشون مورد علاقتونه🦦:))))))))))))