1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شروعش با شماست اما پایانش فععععععک نکنم با شما باشه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت دوم
تا اومدم تراول رو بزارم تو جیبم یه دفعه از زیر دستم کشیده شد.
مچ طرفو گرفتم و پوزخند زدم
--به به بینم تو چه غلطی کردی؟
حالا دیگه تو میخوای واس من شاخ شونه بکشی؟
ایستادم و چاقوی زامن دارم رو درآوردم و گذاشتم زیر گردنش.
--بیبین یا عین آدم پولو میدی یا سفره میکنم اون بی صاحاب شیکمتو! حالیت شد؟
با ترس پولو گذاشت تو دستم و فرار کرد.
نشستم سرجام و به کارم ادامه دادم.
تا ظهر نزدیک ۳۰۰هزارتومن گیرم اومد.
--رها پاشو.
--ای درد بی درمون و رها!
--زرررشک پاشو منم حسام.
بچه هارو جمع کردیم و رفتیم تو پارکی که همون نزدیک بود.
حسام پول پسرارو گرفت و منم پول دخترارو.
با حسام توافق کرده بودیم روزی ۱۰هزار تومن بدیم به خودشون.
همینجور که بچه ها سرگرم خوردن لقمه هاشون بودن حسام با تشر گفت
--بینم صبح با کی کل گرفته بودی؟
--به تو چه؟
غرید
--همش به منه عشقی!
یه تیکه از لقممو خوردم
--هیچی بابا این پسره کیارشو میشناسی؟
--نوچه اِبرام لنگی؟
--آره میخواست تراولو کش بره.
--غلط کرده.
--خب منم حالیش کردم دیگه غلط نکنه.
--رها دیگه حق نداری با پسرا کل بندازی.
صدامو کلفت کردم
--دیگه حق نداری با پسرا کل بندازی برو باو!
اگه این هارت و پورتارو هم نکنم که کلام پس معرکس.
--گفتم نه بگو چشم.
--اگه نگم؟
--اون روی سگم بالا میاد!
--خب بعد که روی سگت بالا میاد چی میشه؟
--تو صورتم زل زد و خواست جواب بده خندش گرفت
خندیدم
--چیشـــد؟
خواست جواب بده که یه دفعه از جاش بلند شد.
--پاشو رها پلیسا دارن گشت میزنن.
دنیا رو دادم دست حسام و با بقیه بچه ها شروع کردیم به دویدن.
رفتیم تو یه کوچه و قایم شدیم.
اینجور مواقع ترس بدی به دلم رخنه میکرد.
از موقعی که یادم میاد هیچ وقت نباید با پلیسا روبه رو میشدم.
--رها خوبی چرا رنگت پریده؟
--آره خوبم.
تا شب منتظر شدیم اما پلیسا هنوز تو منطقه بودن.
نزدیک ساعت ۹ شب بود.
--حسام باید بریم.
دنیا رو شونه ی حسام خوابش برده بود.
--میخوای بدیش به من؟
--نه تو حواستو بده به بچه ها.....
شب از نیمه گذسته بود و خوابم نمیبرد.
رفتم سراغ دفتر خاطراتم و از جعبه آوردمش بیرون.
مهتاب آسمون رو روشن کرده بود.
همین که خواستم برم تو حیاط دیدم حسام نشسته لب حوض.
اولش خواستم برگردم اما رفتم و نشستم کنارش.
--چته نکنه تو هم مرض بیخوابی زده به سرت؟
--گمونم همینطور باشه.
نگاهش رو دفترم خیره موند.
--این چیه؟
--دفتر تلخیات.
--مگه تلخیاتم مینویسن ضعیفه؟
--حسام صد دف نگفتم نگو ضعیفه اوقاتم تلخ میشه.
خندید
--چون خوشت نمیاد میگم آخه حرص میخوری به قول بالا شهریا کُت میشی.
--کُت؟
--آره دیگه معنیشم انگار بامزه میشه.
خندیدم
--اون کیوته! کیـــوت!
--خب حالا انقدر واسه من کیــوت کیــوت نکن!
--یک هیچ به نفع من!
دستاشو تو موهاش فرو برد و کلافه گفت
--رها من میخوام برم.
از فک موندن تو اون خونه بدون حسام بغضم گرفت.
--کجا بری؟
با تعجب گفت
--چته ضعیفه چرا جنی شدی؟
--اونوقت من؟
نتونستم ادامه بدم و بغضم شکست
--حالا چرا دستگاه آبغوره گیری رو روشن میکنی؟
--من چیکار کنم تنهایی؟
--بزار حرف از وامونده دهن من بیاد بیرون.
بعد صغریٰ کبریٰ پچین.
رها من میخوام یه چند وقتی برم سر کار.
--کجا؟
--جاشو نمیدونم هرجا.
--کی میری؟
از تیمور پرسیدی؟
-- ای بابا! مهلت جواب بده!
نمیدونم کی میرم بعدشم به اون مردک چه!
--اگه بفهمه چی؟
--نترس یه جوری ماسمالیش میکنم مو لا درزش نره.
--چرا میخوای بری؟
--از اولم اومدنم اشتب بود.
این پولا خوردن نداره رها.
--چیچی بلغور میکنی یه جوری بگو منم بفهمم.
--خب تا کی با پول دزدی و گدایی زندگی کنم؟
رها من الان ۲۵سالمه خیر سرم جوونم.
--خب ۲۵سالته. ربطش چیه؟
--ربطش اینه که منی که میتونم کار کنم چرا برم دزدی؟
--کسی که شب ممکنه شیکم گشنه بخوابه حروم و حلال سرش نمیشه.
--اما من سرم میشه مَشتی.
--حالا کی میخوای بری؟
--فردا.
--اوس کریم به همرات من رفتم.
-- کجا؟ چرا غمباد گرفتی؟
--غمباد نگرفتم خستم میرم بخوابم.
--رها این کارم یه ربطایی به تو هم داره.
--انشاﷲ که خیره.
--به به میبینم لفظی قلم حرف میزنی.
--یه تیتیش مامانی میگفت منم یاد گرفتم.
--درستش همینه.
--عـــه پس چرا شما که بیل زنی باغچه ی خودت انقدر علف هرز داره؟
خندید
--تصمیم گرفتم یه سرو سامونی به باغچم بدم.
--بی زحمت یه دستی به به باغچه ی منم بکش.
من برم توام برو بخواب فردا باید بری به قول خودت سرکار.
رفتم تو اتاق ودفترم رو برگردوندم سرجاش.
کلاً هر وقت میخواستم بخونمش یه اتفاقی میفتاد........
صبح با سرو صدای بچه ها بیدار شدم.
بچه هارو آماده کردم و رفتیم صبححانه بخوریم.....
حسام از سر خیابون راهش از ما جدا شد و حزانت پسرا رو هم انداخت گردن من.
اون لحظه خیلی حسرت بودن سیاوش و میترا رو خوردم...........
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت سوم
آهی کشیدم ای خدا کاش الان این میتراو سیاوش اینجا بودن.
--اینجان که.
برگشتم و دیدم میترا و سیاوش کنار همدیگه دارن منو نگاه میکنم.
سیاوش با صدای بم و لهجه ی لوتیش گفت
--سام علیـــک!
با ذوق گفتم
--سلـــام!
میترارو بغل کردم.
--چقدر دلم واست تنگ شده بود!
میترا خندید
--منم همینطور. خیلی خب حالا فیلم هندیش نکن......
سیاوش رفت پیش پسرا و با میترا جیم زدیم رفتیم تو پارک.با ذوق گفتم
--خب تعریف کن ببینم.
--جونم برات بگه که یکماه عین سگ کار کردم.
پولشو گرفتیم الانم رفتیم دو دستی تقدیم تیمور کردیم.
با دست کوبوندم روی پاش
--تو چرا انقدر بی عقلی؟ یعنی هیچیشو واسه خودت برنداشتی؟
خندید
--خودم ماهیگیری یادت دادما!پز ماهیاتو واسه ما نیا!
--چقدر برداشتی؟
--خب از ۵میلیونی که به من و سیاوش داد یه تومنشو تقسیم کردیم بین خودمون.
چندتا تراول پنجاه تومنی درآورد و گذاشت تو دست من.
--اینا چیه؟
--حق توعه. پول حسامم سیاوش میده بهش.
--آخه تو کار کردی پولشو من بگیرم؟
پوزخند زد
--بیشترشو اون مردک گرفت میخوره یه آبم روش اونوقت تو از چی میترسی!
اون روز تا ظهر با میترا درباره ی خونه ای که واسه کار کردن رفته بودن حرف زدیم.
نزدیک ظهر سیاوش پسرارو آورد تو پارک و منم رفتم دخترارو آوردم.
میترا سرگرم دنیا بود و سیاوش اشاره کرد برم پیشش.
--هوم؟
--این حسام کجاس خبر مرگش؟چرا تو تنها بچه هارو آوردی؟
--رفته بالاشهر.
--بالاشهر واسه چی؟
--نمیدونم به من گفت میخواد کار پیدا کنه.
پوزخند زد
--چه کاری؟
شونه بالا انداختم
--نمیدونم از خودش بپرس.
بعد از ظهر با میترا یکم کار کردیم تا شب شد.
ساعت ۹بود اما حسام هنوز نیومده بود.
سیاوش کلافه بود و میترا هم بی خیال یه گوشه خیابون نشسته بود.
--رها یه بار دیگه زنگ بزن.
--زنگ زدم بابا خاموشه!
--پس هیچی دیگه امشب سیمین حلوای اجماعی واسمون بار میزاره.
به ساعت نگاه کردم و بهشون گفتم
--ساعت ۹ونیم شد شما بچه هارو ببرید من میمونم.
سیاوش با حالت مسخره ای گفت
--من میمونم شما برید چی بلغور میکنی تو؟!
من هنوز زندم خیر سرم شما بچه هارو ببرید من متتظر میمونم.
--نمیخواد همینجوری تیمور به خونم تشنس.
حداقل اگه حسام باشه
با صدای آرومتری گفتم
--شاید نتونه کاری کنه.
حق به جانب گفت
--یعنی من هیچی دیگه؟
--سیا اذیتم نکن تو و میترا برید من میمونم تا بیاد.
--باشه ما رفتیم تو بمون تا حسام جونت بیاد.....
نشسته بودم یه گوشه کنار جدولا و به خیابون خیره شده بودم.
حس اینکه حسام دیگه برنگرده خیلی بد بود.
گذشتم و باهاش مرور میکردم.
از وقتی که یادم میاد پدر و مادری نداشتم. پدرم تیمور و سیمین مادرم بود.
اما هیچ وقت احساسی نسبت به تیمور نداشتم.
حسام ۵سال ازم بزرگتر بود و همیشه هوامو داشت...
اشکام روونه صورتم شده بود.
ساعت ۱۱ شب بود و حسام هنوز نیومده بود.
دیگه تقریباً از اومدنش ناامید شده بودم.
ایستادم و کلاه سوییشرتمو کشیدم جلوتر.
--کجا رها؟
برگشتم و با دیدن حسام تو دلم ذوق کردم.
اخم کردم
--هرجا به توچه که کجا!
خندید و اومد جلو
--سلام.
--علیک.
--میدونی ساعت چنده؟
--خب که چی؟
اخم کرد
--تو باید دوساعت پیش رفته باشی خونه.
نگاهمو ازش گرفتم و سکوت کردم.
--رها؟
جواب ندادم
--رها با توام!
--چیه حسام؟
--چرا منتظرم موندی؟
با بغض گفتم
--بابا لامصب اگرم میخوای شب هر قبرستونی بمونی یه زنگ بزن بگو میمونم.
--گوشیم خونس.
--ای دل غافل چشم و چارتو باز کن خودتو جانذاری.
--رها خستم بیا بریم خونه تو راه تعریف میکنم واست......
همین که حسام خواست در رو باز کنه یدفعه در باز شد و تیمور اومد بیرون.
از ترس رفتم پشت سر حسام و گوشه ی کاپشنشو گرفتم.
--سام علیک آق تیمور!
کتفشو گرفت و هول داد تو خونه.
سعی کردم خونسرد باشم.
--سلام.
از جلو در رفت کنار
--گمشو تو.
همین که پامو گذاشتم تو حیاط با کمربندش یه ضربه زد تو کمرم.
از درد گوشه دیوار نشستم و کمرمو گرفتم.
حسام داد زد
--هووووشــــ نداشتیـــما!
اومد به طرف حسام حمله کنه که سیاوش ایستاد روبه روی حسام.
--آق تیمور ببخششون شیکر خوردن به مولا.
--سیاوش یا همین الان گم میشی کنار
به طرف من اومد و تهدیدوار گفت
--یا انقدر میزنمش که با کارتک جمعش کنن.
سیاوش عصبانی شد و فریاد زد
--د نه دیگه! ما از شوما دست بلند کردن رو ضعیفه یاد نگرفتیم!
شاخ شونه نکش که ممکنه خاکشیر کنم اون شاختو!
--مثلا میخوای چیکار کنی؟
اومد طرف من و یه ضربه ی دیگه با کمربند زد رو پام از درد اشکم در اومد اما سکوت کردم.
حسام منتظر نشسته بود رو صندلی.
با دیدنم بلند شد و باهم دیگه رفتیم بیرون...........
🍁حلما🍁