eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
112 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 سامیار سر راه ماشین شو با یه پراید که شیشه هاش دودی بود عوض کرد! این همه ماشین از کجا میاره؟ جلوی در مدرسه وایساده بودیم و داشتم ناهار می خوردم برای بار سوم قابلمه رو گرفتم سمت سامیار و با دهن پر اشاره کرد که کلافه گفت: - نمی خورم سارینا نگاه کن بیین کدومه. به درکی گفتم و به دخترا نگاه کردم لب زدم: - اینا این حسنی. سری تکون داد و حسنی یه تاکسی گرفت و راه افتادیم. توی بالا شهر بود خونه اشون و جلوی یه برج وایساد و مریم حسنی رفت داخل. سامیار هم همون جا موند. یه ساعت گذشت که گفتم: - الان ما تا کی باید بمونیم؟ چشم از این برج برنمی داشت یعنی این برج ترک ورداشت. همون طور که نگاهش به برج بود گفت: - تا وقتی بیاد بیرون. ساعت از 12 شب گذشته بود ولی نیومد. سامیار ماشین و روشن کرد و حرکت کرد. لب زدم: - چرا نیومد؟ با حرص و خشم گفت: - چون می دونن لو رفتن. متعجب گفتم: - از کجا؟ نگاهی با اون چشای قرمز ش بهم انداخت و گفت: - چون یکی از کیک ها رو برداشتی کار و خراب کردی نباید بر می داشتی همین که می گفتی دست کی بود می رفتیم دنبالش الان رسیده بودم به باند! گند زدی! بغض کردم انگار من پلیس ام انگار من معمور مخفی ام بدونم چیکار کنم چیکار نکنم این همه هم که زحمت کشیدم تهش اینطور روم داد بزنه. جلوی خونه امون نگه داشت و با خشم گفت: - برو پایین. درو باز کردم اما نمی تونستم بدون لیچار بزارم برم: - ببین من نه پلیس مخفی ام نه تکاور که بدونم چی به چیه جز چند تا حرکت رزمی هم چیزی به من یاد ندادی تا کیک و اوردم که خوب کپک ت خروس می خوند حالا که نیومده من شدم احمقه و تو شدی رعیسه اره؟ نه اونی که یخ سرنخ پیدا کرده منم من! انقدر ادای رعیس ها رو در نیار شده تا ته این ماجرا رو در میارم می کنم تو چشت که انقدر سر من داد نکشی! پیاده شدم و در ماشین شو کوبیدم. زنگ در و زدم پیاده شد چیزی بگه که در باز شد و سریع رفتم تو درو کوبیدم. مامان دم در منتظرم بود با لبخند نگاهش کردم و اون بغلم کرد و بوسیدتم و گفت: - اومدی مامان جون کلی نگران ت شدم خسته شدی بریم تو شام بخوری. رو بهش گفتم: - با سامیار شام خوردم می خوام بخوابم . اره ارواح عمه ام کوفت هم که نداد بخورم کلی هم لیچار بارم کرد . مامان گفت: - باشه دخترکم برو گلم خسته ای. بوسیدمش و رفتم تو اتاقم. روی تخت نشستم باید روی این سامیار رو کم می کردم. اما چطوری؟ اخه من که پلیس نیستم!
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 صبح بابا زود می خواست بره سرکار و قرار شد زود برسونم. بابا که پیاده ام کرد اول رفتم سوپر مارکت اون که نزدیک بود بسته بود و راه افتادم سمت اون که ۵ دقیقه راه ش بود. موقعه برگشت قاسمی و حسنی رو دیدم که جلوی در مدرسه بودن اما نرفتن تو و سریع از کنار در مدرسه عبور کردم و سمت خیابون پشتی رفتن. با فاصله ازشون راه افتادم و یه ماسک از کیفم دراوردم زدم. موهامم پوشندم و حالت مقنعه امو تغیر دادم نفهمن منم اگر یه وقت دیدنم. تند تند و با عجله حرکت می کردن از فلکه اول گذشتن و خیابون شهید نواب پیچیدن داخل یه کوچه های تو در توی بدی بود. احساس خفگی بهم دست می داد. ته یه کوچه یه مردی روی موتور نشسته بود و یه پلاستیک از اون کیک ها دست ش بود گوشی مو اروم طوری که جلب توجه نکنه جلو بردم و زدم روی فیلم.. حسنی و قاسمی کیف شونو باز کردن و چند تا کیک انداخت تو کیف شون و داشت بهشون چیزی می گفت که یهو گوشیم زنگ خورد. با وحشت نگاهشون کردن که سریع برگشتن سمت صدا. یا خدایی گفتم و گوشی و انداختم تو کیفم با دو شروع کردم به دویدن . با فاصله ازم داشتن می دویدن دنبالم. خدایا غلط کردم دیگه تکرارنمی کنم اصلا به من چه هر غلطی دلشون خواست بکنن وای خدا. تا رسیدم یه مدرسه خواستم تند برم داخل اما نه فهمیدم. کیف مو پشت در گذاشتم و ماسک و محکم سریع کشیدم که سوز بدی به گوشم داد و دلم می خواست جیغ بکشم انداختم تو سطل و مقنعه مو دادم عقب و چتری هامو ریختم رو صورتم و سعی کردم ریلکس وایسم بعد ۳۰ مین با دو اومدن برن داخل که داد زدم: - هوییی کجا مگه طویله است هر کی میاد با دو می ره تو! نیاین اسمتونو می دم به معاون. با خشم نگاهم کردن و ابرو براشون بالا انداختم. اومدن و داشتم کیف هاشونو می گشتم حسنی نگاهی به قاسمی کرد و قاسمی کیف شو داد دست حسنی زود رفت تو. حسنی رنگ ش پریده بود و مدام نگاهش به حیاط و اطراف بود. تا حواسش نبود یکی از کیک ها رو گذاشتم تو جیب ام و زیپ و بستم و گفتم: - برو. دو قدم رفت و برگشت یا خدا یا حسین. خودشو زد به کوچه علی چپ و گفت: - گفتی مگه طویله است مگه جز ما کسی هم با دو رفت تو؟ سری نشستم و گفتم: - اخ خسته شدم اره نمی دونم کی بود فک کنم هفتمی بود اومد با دو رفت هر چی گفتم بمون اسموتو می دم نموند. زود گفت: - کی بود؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: - چه بدونم قد ش کوتاه بود ماسک زده بود به سرعت نور رد شد تو چرا می پرسی؟ زود هیچی گفت و رفت تو. وای خدا بخیر گذشت. زری و فاطی که اومدن گفتن بمونن جام و زود رفتم دستشویی. کیک و باز کردم و پوست شو انداختم که اثری ازش نمونه و بازش کردم: - مکان لو رفته بیاین به .....ساعت2. زود کاغذ و مواد رو توی کفشم گذاشتم و بیرون اومدم.
منو زینب خانم یهویییی😁💜
منو آرزو یهوییی💜
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه بلیط.... ترجیحا بدون برگشت❤️‍🩹😞
تـو‌گنـآه‌نڪن‌؛ ببین‌خدا‌‌چجورۍحـٰالتو‌خوبمیکنہ! زندگیتو‌پر‌از‌وجود‌ِخودش‌میکنہ -عصبےشدی؟! +نفس‌بکش‌بگو‌:‌بیخیال،چیزی‌بگم؛ اما‌م‌زمان‌‌ناراحت‌میشھ؛ -دلخورٺ‌کردن؟! +بگو‌؛خدا‌میبخشہ‌منم‌میبخشم‌🌿 پس‌ولش‌کن!! -تهمت‌زدن؟ +آروم‌باش‌و‌‌توضیح‌بدھ‌وَ بگو‌: بہ‌ائمہ‌❨؏❩هم‌خیلی‌تھمتـٰازدن -کلیپ‌و‌عکس‌نآمربوط‌خواستی‌ببینی؟! بزن‌بیرون‌از‌صفحه‌بگو مولآمھم‌تـرھ! -نامحرم‌نزدیکت‌بود؟ +بگو‌‌مھدیِ‌فاطمھ‌خیلےخوشگلترھ🖐🏻 بیخیال‌بقیھ.
یاعلے‌نام‌تو‌بردم.. گوییا‌هیچ‌،نه‌همی‌به‌دلم‌بود‌نه‌غمی💚++ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فاقد کپشن:))🥺💜