eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 یک هفته تمام بخور و بخواب خونه اقا بزرگ به قول اقا بزرگ کنگر می خوردیم و لنگر می نداختیم! فقط از یه چیزی توی این مدت تعجب کرده بودم. سامیار به هیچ دختری از دخترای فامیل نگاه هم نمی کرد حرف می زد جمع می بست و سرش پایین بود کلا زیاد هم حرف نمی زد اما جلوی من کار نداشت! میدونستم چون بچه مثبته این چیزا خیلی براش مهمه اما به من زل می زد نگاه می کرد دست می زد . نکنه دوسم داره؟ ناخودگاه ذوق کردم . از اخلاق سگی ش بگذریم خیلی خوب و قشنگ و با ابهته. با ذوق تو فکرام غرق بودم که با صدای سامیار کنار گوشم پریدم: - به چی فکر می کنی اینطور ذوق زده ای؟ ابرویی براش بالا انداختم و گفتم: - داشتم فکر می کردم مثلا عروس شم! بلند زد زیر خنده جدیدا زیاد می خندید. نگاش کردم ببینم باز چشه که گفت: - اونی که میاد تورو بگیره حتما از زندگی سیر شده و قصد خودکشی داره. دروغ چرا خیلی ناراحتم شدم نمی دونم چرا بغض کردم! هر کی این حرف و بهم می زد بغض م می گرفت اما سامیار... وقتی دید بغ کرده دارم نگاهش می کنم خنده اشو جمع کرد و با تک سرفه ای گفت: - شوخی کردم تو خوشکلی حتما یه فرد خوب می گیرتت. یعنی الان اعتراف کرد من خیلی خوشکلم؟ بلاخره امروز شازده دیگه راه رفت و راه افتاد. منم قایمکی با ماشین اومدم بیرون به مناسبت راه رفتن ش کیک بخرم و حسابی مسخره اش کنیم بخندیم. جلوی کیک فروشی پیاده شدم و سمت کیک فروشی رفتم. به کیک ها نگاه کردم و یه ابی شو که فکر کنم حدود8 یا9 کیلو بود رو انتخاب کردم و همون عکسی که اون روز توی رستوران که اومده بود دنبالم بردم رستوران موقعه خندیدن ازش گرفتم و نشون کیک فروشه دادم و گفتم: - می خوام اینو با کیفیت بزنید روی کیک چقدر طول می کشه؟ نگاهی کرد و گفت: - نیم ساعته درست ش می کنم. منم پول بیشتری دادم و قنادی و 2 گرفتم به مناسب دو تا تیر خوردن ش! اخه بار اول ش بود دوتا تیر می خورد باید جشن می گرفتیم به امید تیر های بیشتر. خودم با افکارم خنده ام گرفت راستی راستی قصد جون شو کرده بودما! هر چی نقل و نبات و خوردنی دستم اومد گرفتم با برف شادی و ترقه و این چیزا. انقدر خرید کرده بودم دستیار مرده اومد برام گذاشتشون توی ماشین. سوار شدم و با سرعت زیاد حرکت کردم. اصلا کیف رانندگی به سرعت شه! کیک و توی دستم گرفتم و با شادی رفتم تو که دیدم هیچکس نیست و فقط امیر بود داشت اب می خورد. متعجب گفتم: - بقیه کو، با دیدن کیک نیشش وا شد وگفت: - تولد کیه؟ جلو اومد و با دیدن عکس روی کیک با شیطنت ت زل زد بهم و گفت: - به به سامی جون زیادی باهاش جور شدیا ناکس با کسی جور نمی شد خوشکل فامیل و تور کرده. نیش منم وا شد که امیر خندید. عین داداشم می موند کلا خیلی باهاش راحت بودم. با خنده گفت: - رفتن پشت خونه بچه ها والیبال بازی کنن و بقیه هم نشستن تا نیومدن بیا بچینیم اینا رو خرید کردی؟ لب زدم: - وای اره کلی ترقه خریدم بترکونیمشون. امیر دستاشو بهم کوبید و سر تکون داد رفت سمت ماشین. میز و دوتایی اوردیم دو تا صندلی گذاشتیم که امیر متعجب گفت: - این واسه کیه؟ سامیار که یه نفره! نگاهی کردم و گفتم: - واسه خودمه. عمیق نگاهم کرد و گفت: - خبریه؟ عروسی چیزی؟ لب زدم: - اخه منو و سامیار؟ شونه ای بالا انداخت و سالن و تزعین کردیم و ترقه ها رو دور تا دور پوشش دادیم امیر همه اشو به یه سیم وصل کرد که اتیش بزنه و یهو سالن بره رو هوا. همه چی اماده بود. طبق نقشه امیر بره و با هول و ولا همه رو بیاره که من تصادف کردم. روبروی در سالن وایسادم و یهو در باز شد و از شانس خوبم اقا بزرگ اومد با هول ولا داخل منم فکر کردم سامیاره الان ترقه رو ترکوندم که با صدای بلندی کلی چیزای رنگی رنگی تو سر اقا جون فرود اومد. کپ کرده بود. همه وارد سالن شدن و مامان اماده گریه کردن بود. با خنده جیغ کشیدم و گفتم: - به مناسبت خوب شدن سامیار براش جشن گرفتیم. امیر از گوشه بند فشفشه ها رو اتیش زد و یکم طول می کشید برای همین گفتم: - اقایون داداشم خواهران مادران گرامی 3 ثانیه وقت دارید فرار کنید. بعد خودم دویدم رفتم زیر میز امیر هم دوید اومد جفتم و بقیه مات همون جا وایساده بودن فکر می کردن ما خل شدیم. که صدای ترق ترق ترقه ها هر طرف پیچید دود رنگی و شعله ها بالا رفت. بقیه با جیغ هر کدوم یه طرفی عین همین جنگ زده ها فرار کردن فقط سامیار بود که با اون پاش نمی تونست بدوعه و دراز کشید رو زمین دستاشو دور تا دور صورت ش گذاشت.
من و امیر زیر میز بهشون نگاه می کردیم و خنده ریسه می رفتیم. انگار که گرگ زده باشه به گله . بعد 3 دقیقه تمام شد و بیرون اومدیم. از بس خندیده بودم جون تو دست و پاهام نمونده بود. همه با خشم نگاهمون کردن و حسابی شکه شده بودن. سامیار نشست و دستشو روی قلب ش گذاشت و گفت: - داشتم اشهد می خوندما گفتم حتما شهید می شم! قهقهه های من و امیر سالن و پر کرد. کتک زدن من و امیر و موکول کردن به بعد و دور تا دور میز نشستیم. سامیار اومد و نشست جفتم و گفت: - حالا این 2 چیه؟ همه کنجکاو بهم نگاه کردن که دستامو بهم کوبیدم و با ژست گفتم: - به مناسبت دو تا تیر خوردن ت دیگه. شلیک خنده امیر به اسمون رفت. سامیار با چشای گرد شده گفت: - ها! یکی زدم رو شونه اش و گفتم: - به امید تیر های بیشتر صد سال به این سال ها شهید بشی انشاءالله. همه خنده ای کردن و سامیار هم خندید. با دیدن عکس روی کیک گفت: - خودم این عکس و ندارم از کجا اوردی‌ش؟ اوه اوه نفهمه من گرفتم. یکم با دقت نگاه کرد و گفت: - این همون روزیه که اومدم از دم در مدرسه ات بردمت رستوران کی عکس گرفتی من ندیدم؟ نگاه ها رو که حس کردم یکم همچین یه نموره خجالت کشیدم . شونه ای بالا انداختم و با دست و سوت جیغ سامیار و همراهی کردیم و فوت کرد. داشتم می
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ایرانیا با هوش مصنوعی آشنا میشن💀🤌:))
امروز روز عجیبی است ، ساعاتش زمینی نیست؛ بلکه بهشتی است .. مراقب باشید از دست ندهید و بیشترین بهرۀ ممکن را ببرید :)
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جانِ‌جانِ‌جانا‌علیه اَمیر توانا‌علیه
امیدوارم ماروازدعاهاتون جاننداخته باشین، الحمدالله واگرخدا قابل بدونه ولیاقت داشته باشم ' از صمیم قلب برای تک تک تون دعاکردم🥲❤️‍🩹+