بعدِ این که دهقان فداکار لباسشو آتیش زد و مسافرارو نجات داد
باباش از قطار اومد بیرون گفت دیدین گفتم؟ میدونستم فندک داره.
با بابام بحثم شد رفتم آشغالا رو گذاشتم جلوی خونهای که رو دیوارش نوشته بود لعنت بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد.
مطمئنم حتی تو سن هشتاد سالگی، وقتی بیکار تو خانه سالمندان نشستم باز هم استرس چهاردهم فروردین و اول مهر ولم نمیکنه.
تو بهار یا باید بخوابی یا باید بخوابی
متاسفانه غیر این دو کار نمیشه کار دیگه ای انجام داد.
من هیچوقت با بهترین دوستم کات نمیکنم نه به این دلیل که دوسش دارما، بخاطر اینکه کثافت همه رازامو میدونه کات کنیم بدبخت میشم.
چرا وقتی یه تیکه از لباسات سوراخ میشه کرم میوفته تو جونت بیشتر سوراخش کنی؟ مخصوصا خشتک.
هوا شبیه وقتاییه که از کلاس زبان برمیگشتی خونه و هنوز تمرینای ریاضی فردارو حل نکرده بودی.