اوبونتو|ubuntu
از کارایی که کردیم نپرسید ، که جواب واضحی ندارم🦦😂.
هنوز به نتیجهای نرسوندیم کارا رو ، و خوب ما فقط اهل ِایده دادنیم تو عمل ضعیفیم🙈😂.
زهرا_دخترخالم_ توو تمام ِامروز رو به من :
فاطمه ، از امروز خواستی بگی از من تعریف میکنی هااا !
تعریف کن ازم . .
من : باشه ، خیالت راحت ازت تعریف میکنم😔🤝🏻
اوبونتو|ubuntu
زهرا_دخترخالم_ توو تمام ِامروز رو به من : فاطمه ، از امروز خواستی بگی از من تعریف میکنی هااا ! تعری
بچهها زهرای ِما خیلی دختر ِتعریفیای هست ، تعریفیترین دختری هست که تا حالا دیدم ، کارش با کاموا هم خیلی خوبه😔🤣.
پ.ن: زهرا راضی هستی ازم ؟
اوبونتو|ubuntu
-🐼🤍
چون چوب داشتیم ، تصمیم گرفتیم یه کارِ خیلی آسون انجام بدیم ، که هم از امروز یادگار بمونه و خوب کار با گواش لذت بخشه دیگه✨🕶؛
پ.ن: لازمه شاید این رو هم بگم که ما هیچگونه سخنی در رابطه با اینکه کارمون خیلی عالی و تمیز و استاندارده نداریم ، و خوب حتی ما کار با گواش رو بلد نیستیم زیاد ؛ و این اشتراک گذاشتنش اینجا صرفا ًبهخاطر ِاینه که بگم روزمون کنار هم چطور گذشته و چه کارهایی با هم انجام دادیم:))🧡
هدایت شده از اسٺـارگـرݪنـۅشـٺ🌱☁️
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وارد کتابخانه شد. نگاهش را بین قفسه ها چرخاند به امید دیدن آن دختر ریزنقش.. همانی که چند هفته پیش با یک نظر دل از کَفَش ربوده بود..
اما ندید. سر افکنده بین قفسه ها قدم زد.. گویی رد پای دخترک را به چشم میدید.. مقابل قفسه رمان های فانتزی ایستاد. کتابی که قبلا در دست دخترک بود را دید. آن را از لای کتاب ها بیرون کشید.. کتاب را باز کرد و عطر کاغذ که نه عطر دخترک در مشامش پیچید.. انگار که دختر این کتاب را پوشیده باشد.. نفس عمیقی کشید ناگهان صدایی مخملی بلند شد:《 اه لعنت به این قد》 نگاهش را برگرداند.. باورش نمیشد.. خودش بود.. دخترک دقیقا کنارش بود.. ذوق زده سعی کرد لبخندش را جمع کند تا مبادا صدای قلبش گوش دخترک را کر کند..
_《 میشه اون کتابو به من بدید؟》
دخترک از او خواهشی داشت.. با جان و دل پذیرا بود.. چرا که نه دخترک.. کتاب را که نه.. قلبم را به تو میدهم.. دست دراز کرد و کتاب را بیرون کشید و به دست دختر داد..
صدای دختر گوشش را نوازش میکرد: 《 خیلی ممنونم.. واقعا چرا انقدر قفسه های اینجا بلنده که من قدم بهشون نرسه.. واقعا ممنونم.. مرسی》
بدنش لرزید.. چشمانش هم.. قلبش هم.. لبخند بزرگی به صورتش نشست.. در ذهنش گذشت که نه قفسه ها بلند نیستد تو زیادی کوچکی..
و ترسید از بیشتر ماندن کنار دخترک.. از اینکه نکند کار دستش بدهد.. عجیب قلبش به در و دیوار سینه اش کوبیده میشد..
پا تند کرد قبل از اینکه رازش لو برود..
با همان لبخند
با همان عطری که لای کتاب بود...
#استارگرل_نوشت