ساعت یک دو سه چهار روز جمعه از خونه عمه راهی سفر شدیم و ساعت یک دو سه چهار چهارشنبه تو شهر خودمون بودیم. عجیب بود، نبود؟🪄
به عنوان یک شمال اولی باید بگم خاطرات شمال محاله یادم بره. اون همه شور و حال محاله یادم بره.
اوبونتو|ubuntu
ساعت یک دو سه چهار روز جمعه از خونه عمه راهی سفر شدیم و ساعت یک دو سه چهار چهارشنبه تو شهر خودمون بو
دسته جمعی با نیم بیشتر خونواده پدری رفته بودیم شمال.
چه شمالی!
پر سوژه، دراما، خنده، ماجرا و تجربههای باحال.
خدا رو شکر که همهی خونواده خوش سفرن و سفر خونوادگیمون باگ نداشت زیاد، فقط هر روز یه تایم مشخصی همه به هم میپریدیم به جای اینکه با هم بپریم.
مسیر رفت تا برسیم به مازندران و رامسر خیلی پرتوقف و کشدار بود و همه خسته بودیم، واسه ناهار هم که اون روز یه اکبر جوجه مضخرف خورده بودیم و پناه برده بودیم به لیموهایی که آقا ضیاء، شوهر عمه بزرگی، از باغچه خونهشون آورده بود واسه ضد عفونی کبد و مبد و امعاء و احشا.
وقتی رسیدیم به ویلایی که گرفته بودن و خوشگلی ویلا و ساحل رو به روش رو دیدیم خستگی رو از یاد بردیم و سریع وسیلهها رو از ماشینا بیرون آوردیم و وسایل چای رو برداشتیم و رفتیم لب ساحل.
فقط اون روز مثل اینکه موجا یه کم خطرناک بودن و هشدار داده بودن و خونوادهها چهار چشمی حواسشون بود که خیلی نزدیک نشیم اما خوش گذشت.
شب هم که بعد شام همه رفتن خوابیدن به خاطر خستگی و فقط چندتا از بچهها بیدار بودیم که رفتیم رو حیاط و بدمینتون و دالون و منچ بازی کردیم و کلی حرف زدیم و آهنگ گوش دادیم و بعد هم که خوابیدیم.