eitaa logo
اوبونتو|ubuntu
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
276 ویدیو
12 فایل
به جهان من بیا؛ [اوبونتو؟من هستم چون ما هستیم🤝🏻🧡] بهتون گوش میدم: -https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lu5jq0p&btn=فاطمه‌ی.نارنجی.
مشاهده در ایتا
دانلود
اونا فکر می‌کنن به خاطر یه سگه.
پناه بردم به طبیعت و شمال و خونواده. با خاطراتم میام به زودی. فعلاً باید زندگی کنم لحظه‌ها رو. ثبت باشه واسه بعد امروز.
ساعت یک دو سه چهار روز جمعه از خونه عمه راهی سفر شدیم و ساعت یک دو سه چهار چهارشنبه تو شهر خودمون بودیم. عجیب بود، نبود؟🪄
به عنوان یک شمال اولی باید بگم خاطرات شمال محاله یادم بره. اون همه شور و حال محاله یادم بره.
اوبونتو|ubuntu
ساعت یک دو سه چهار روز جمعه از خونه عمه راهی سفر شدیم و ساعت یک دو سه چهار چهارشنبه تو شهر خودمون بو
دسته جمعی با نیم بیشتر خونواده پدری رفته بودیم شمال. چه شمالی! پر سوژه، دراما، خنده، ماجرا و تجربه‌های باحال. خدا رو شکر که همه‌ی خونواده خوش سفرن و سفر خونوادگی‌مون باگ نداشت زیاد، فقط هر روز یه تایم مشخصی همه به هم می‌پریدیم به جای اینکه با هم بپریم.
مسیر رفت تا برسیم به مازندران و رامسر خیلی پرتوقف و کش‌دار بود و همه خسته بودیم، واسه ناهار هم که اون روز یه اکبر جوجه مضخرف خورده بودیم و پناه برده بودیم به لیموهایی که آقا ضیاء، شوهر عمه بزرگی، از باغچه‌ خونه‌شون آورده بود واسه ضد عفونی کبد و مبد و امعاء و احشا. وقتی رسیدیم به ویلایی که گرفته بودن و خوشگلی ویلا و ساحل رو به روش رو دیدیم خستگی رو از یاد بردیم و سریع وسیله‌ها رو از ماشینا بیرون آوردیم و وسایل چای رو برداشتیم و رفتیم لب ساحل. فقط اون روز مثل اینکه موجا یه کم خطرناک بودن و هشدار داده بودن و خونواده‌ها چهار چشمی حواس‌شون بود که خیلی نزدیک نشیم اما خوش گذشت. شب هم که بعد شام همه رفتن خوابیدن به خاطر خستگی و فقط چندتا از بچه‌ها بیدار بودیم که رفتیم رو حیاط و بدمینتون و دالون و منچ بازی کردیم و کلی حرف زدیم و آهنگ گوش دادیم و بعد هم که خوابیدیم.