امروز آخرین روز کارآموزیم بود.
خانم مهندس، مسئولم، امروز یه کم زودتر باید میرفت، جلسه داشت، وقتی داشتم ازش خداحافظی میکردم، بهم گفت من ازت خداحافظی نمیکنم، چون میدونم برمیگردی، اصلاً باید برگردی پیشمون.
اون لحظه خیلی میخواستم بغلش کنم، از درون تبدیل به یه موجود خوشحال ورجه وورجه کن اکلیلی شده بودم اما فقط تونستم لبخند بزنم و دستامو بزنم زیر بغل مثل علی تو خانه به دوش.😭✨
امروز تلاش کردم تا قبل از رفت همه پروندهها رو تمیز کنم و همه کارها رو انجام بدم تا همه چی موقع رفتنم سرجای خودش باشه و موقع رفتن دل کندن برام سخت بود چندین بار بای بای کردم و در اتاق رو بستم و دوباره باز کردم و به فضای اتاق چشم دوختم دوباره بای بای کردم و باز در رو بستم.
انگار که دیگه قرار نیست اونجا رو ببینم.