‹ گفتیم نمیگذره ؛ گذشت ..
گفتیم مگه میشه !؟ شد ..
گفتیم محال ممکنه ؛ ممکن بود ..
گفتیم باورم نمیشه ؛ باورمون شد ..
گفتیم نمیگذرم ؛ گذشتیم ..
گفتیم نمیبخشم ؛ بخشیدیم ..
گفتیم حرف میزنم ، سکوت کردیم ..
گفتیم از پسش برنمیایم ، اومدیم ..
گفتیم دیگه طاقت نمیارم ، طاقت آوردیم ..
گفتیم تنهایی مگه میشه !؟ تنهایی شد ..
هرچی گفتیم و فکر کردیم طور دیگهای شد !
باور پشت باور یا قویتر شد
یا نابود شد و از بین رفت !
زندگےدرواقع
مثلیڪفنجانقھوهست☕️
سیاھ ؛تلخ ؛ داغ ...!
امامیشہ
توششیرریختتاروشنشہ
میشہشڪرریختتاشیرینشہ
ومیشہڪمۍصبرڪردتاخنڪشہ
مثل دریا باش
هر وقت خواستی خشمگین شو، طوفان شو،
هر وقت خواستی آرام باش، زلال باش،
هر وقت خواستی آدم ها را کنار بزار، غرقشون کن،
روز ها خیلی زود میگذره پس هر کاری که دوست داری بکن، واسه خوشحالی دلت
او همه را دوست داشت و به همه بها میداد
و همین باعث میشد که اکثرا از آدما ناامید شود.
چون قوانین نانوشته این دنیا با افکار و دنیای قشنگ خیالی او خیلی فرق داشت و نمیخواست باور کند که ذهنش با واقعیت زندگی زمین تا آسمان فاصله داره و باید انتظاراتش را کم کند و با حقیقت دنیا هماهنگ بشود
او با همه خوب بود و سعی میکرد به همه کمک کند چون فکر میکرد که زندگی یعنی همین که دست همدیگر را بگیریم و با هم بالا برویم و نمیخواست باور کن