Et quand tu es seule pendant un instant
Ramasse-moi quand tu voudras
Embrasse-moi quand tu voudras))
Oh, the memories..
One day, they make you smile
And the next day you can't breathe because of them.
یه خنکی مطبوع،بوی بارون،نوازش نسیم،پرتو های آروم خورشید،صدای پرنده ها که دارن دور عصرگاهیشون رو میزنن، ابر های خوشرنگ تیره که آسمونو زینت دادن، شب که برای رسیدن عجله ای نداره و من نفس عمیق میکشم و سعی میکنم تک تک این عناصر ازلی که توی هوا جریان داره رو توی ریه هام دفن کنم.
هر بار نفس میکشم،انجامش راحت تر و جسمم آروم تر میشه و تنش این چند وقت کم کم بیرون میره. قلبم شکایتی از تپیدن نداره. بارون نرم شروع به باریدن میکنه و باد خنک ولی نه سرد از موهام میگذره. تک تک حواسم درگیر آرامش این طبیعتن، ناراحتی هام به احترام این زیبایی و سرخوشی عقب میکشن و من بالاخره احساس زنده بودن میکنم.