یه خنکی مطبوع،بوی بارون،نوازش نسیم،پرتو های آروم خورشید،صدای پرنده ها که دارن دور عصرگاهیشون رو میزنن، ابر های خوشرنگ تیره که آسمونو زینت دادن، شب که برای رسیدن عجله ای نداره و من نفس عمیق میکشم و سعی میکنم تک تک این عناصر ازلی که توی هوا جریان داره رو توی ریه هام دفن کنم.
هر بار نفس میکشم،انجامش راحت تر و جسمم آروم تر میشه و تنش این چند وقت کم کم بیرون میره. قلبم شکایتی از تپیدن نداره. بارون نرم شروع به باریدن میکنه و باد خنک ولی نه سرد از موهام میگذره. تک تک حواسم درگیر آرامش این طبیعتن، ناراحتی هام به احترام این زیبایی و سرخوشی عقب میکشن و من بالاخره احساس زنده بودن میکنم.