گفت:«آدم تا داستان نخواند معنای زندگی را نمیفهمد.»
گفتم:«دنبال چه میگردی؟»
گفت:«خودم.»
هدایت شده از شبهایحوّا.
ببین. ابرها رد میشن، سیالن، تاریکی میاد و دوباره توسط دستهای نور خفه میشه.
انگار چیزی یادشون رفته.
سیاره میچرخه، کهکشان بهخروش میاد، هوا وارد ریهها میشه، کسی گریه میکنه و دیگری میخنده.
هیچکس حواسش نیست.
ببین، ما ایستادیم، کنارِ این همه عبور.
ببین، دنیا میگذره، ما هنوز اینجاییم.
فقط
من
و
تو