Oh, you think I'm gone 'cause I left
But I'm in the trees, I'm in the breeze
My footsteps on the ground
You'll see my face in every place
But you can't catch me now
هدایت شده از پــناهگـاه؛
در دلِ من چیزی است
مثل یک بیشه ی نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم،
که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه،
دورها آوایی است، که مرا میخواند.
"و هیچ چیز مال خود آدم نیست مگر همانچیز هایی که خیال میکند دلبستگی هایی به آن دارد. بعد یکی یکی آنها را از آدم میگیرند و تنها یک سر میماند، آن هم بر نیزه."
هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
خانم فرخزاد، ما دنیا را پاره خواهیم کرد و یک تکه نور_نور_نور، یک تکه شادی از آن در خواهیم آورد. مگر میشود کار دیگری کرد جز این؟ باید این پارچهی چرکینشدهی نمدار را از هم گسست، باید در این دریای عمیقِ رنج و سکوت گشت، باید دست کرد زیر خاک، ده بیست سی متری پایین ـ حتی بیش، نوری، شادی کوچکی، لبخندهای اصیلی بیرون کشید...
هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
هولمز عزیزم، من چیزی نمیبینم تو خونهت جز زیستن در بین اوراق کتابها. پر از داستانی، مثل کتابهای کتابخونهی شیرینت. بوی قهوه اولین چیزی بود که صورتم رو بوسید وقتی پا گذاشتم تو خونهی مهربونت. خودت رو خواهی یافت، اما شاید توی اندک قشنگیهای این کرهٔ زمینِ محرون. سالم باد کتابهات، و آرزومندم پر از داستانهای خوب بشه زندگیت.
Ultraviolence
هولمز عزیزم، من چیزی نمیبینم تو خونهت جز زیستن در بین اوراق کتابها. پر از داستانی، مثل کتابهای ک
روزی که میتونستم به زیبایی شما کلمات رو کنار هم بچینم راحت سرمو میذاشتم و میمردم. فقط میتونم قلمتون رو بینهایت تحسین کنم.))